جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

داستان/ عکس آخر
سلیمانی حمیدرضا

آرام دارد عکس‌هایی را که انداخته ظاهر می‌کند. هفت سال است که کارش همین است در این دخمه‌ی سوت و کور ته زندان. هر وقت که من می‌آیم این‌جا، حالش دگرگون می‌شود. هفت سال است که از من بدش می‌آید. حالش به هم می‌خورد. مرا مقصر می‌داند. مقصر آن اتفاق و این موقعیتی که در آن است. بارها به من گفته که چرا آن موقع بیدار نشدم و سراغش نیامدم و بیدارش نکردم. شاید راست می‌گوید! شاید واقعاً حق با او باشد و من کوتاهی کرده باشم! اما حالا که هستم. هر روز که می‌آیم کنارش در عکاس‌خانه. از زمانی که این‌جا آمده، دیگر‌ های و هویی ندارد. ساکت‌تر شده. می‌دانم خسته شده؛ خسته شده از این‌که هر روز آدم‌هایی را بیاورند این‌جا بنشانند رو‌به‌روی این دوربین و او عکس‌شان را بیندازد؛ عکسی که عکس آخر آن‌هاست.

از این کار احساس خوبی ندارد. به این فکر می‌کند که دیگران درباره‌اش چه فکری می‌کنند. هر روز اضطراب را در چشمان کسانی که به این‌جا می‌آیند می‌بیند. ترس از مرگ، ترس از نیستی، رفتن و برنگشتن. هر شب بعد از کارش روی تخت اتاق شروع به خودخوری می‌کند و دل مرا هم به درد می‌آورد. می‌دانم چگونه از درون به خود می‌پیچد. کسی نیست که با او هم‌کلام شود. خودش در این زیرزمین ته زندان تنهاست.

هفت سال است که نوری ندیده. نور او فقط و فقط لامپ‌های مصنوعی عکاس‌خانه است. عکس‌ها را که ظاهر می‌کند به اتاق پشتی می‌رود. صدای به هم خوردن ظرف‌هایی می‌آید. بعد از چند دقیقه با یک استکان چایی بیرون می‌آید. می‌نشیند و قند را درون چایی می‌اندازد. صدای درِ آهنی سنگین، او را از ادامه‌ی خوردن منصرف می‌کند. دوباره زندانی دیگری را آورده‌اند، باید آماده شوم برای گرفتن عکس. ای کاش هیچ‌وقت در اعترافاتم اشاره‌ای به کار در عکاس‌خانه نمی‌کردم! سرباز کوتاه‌قامت، زندانی را داخل می‌کند. جای زندانی را به او می‌گویم و می‌روم سمت دوربین. زندانی می‌نشیند و من دوباره برمی‌گردم تا طرز نشستن را به او بگویم. همه چیز آماده است؛ اما لحظه‌ی گرفتن عکس سخت است؛ لحظه‌ای که از درون دریچه، چشمان او را می‌بینم. چشمانی که ترس را بر من چیره می‌کند. ترس از این‌که شاید من هم...

این فکر هفت سال است که او را آزار می‌دهد. عکس که تمام می‌شود، دوباره سراغ استکان چایی می‌رود. آن را به اتاقک پشتی می‌برد و با یک استکان داغ برمی‌گردد. آن را جلوی زندانی می‌گذارد. زندانی نگاهی به او می‌اندازد. همه چیز در سکوت است و زندانی خاموش و بی‌صدا شروع به خوردن می‌کند. از حالت چهره و حرکاتش پیداست که به زور می‌خواهد خود را آرام نشان دهد. این را بعد از هفت سال عکس گرفتن خوب می‌فهمم. چایی که تمام می‌شود، زندانی می‌رود و من می‌مانم با این دخمه‌ی سوت و کور و نمور و مرور دوباره‌ی آنچه که گذشته. این‌جا برای من، روز و شبش معنا ندارد. همه وقت شب است. فقط زمانی که سرباز کوتاه‌قامت می‌آید می‌فهمم که آخرین زندانی است و الآن شب شده و باید بروم و فکر کنم به تقدیر شوم و به این‌که ای کاش او آن روز مرا بیدار کرده بود. حالا هر چه‌قدر هم که بیاید دیگر برای من فایده‌ای ندارد. درد دل کردن چه سودی دارد وقتی زمانه مرا به این‌جا کشانده و رهایم نمی‌کند و معلوم نیست چه وقتی رها شوم. این‌ها را هر شب می‌گوید. بعد آرام می‌رود حوله‌اش را برمی‌دارد و بعد از حمام کردن روی تخت می‌خوابد و آرام چشمانش را که نشانه‌هایی از ترس و اضطراب در آن موج می‌زند می‌بندد و در پشت آن به چیزهایی که در روز دیده‌ام فکر کنم؛ به این‌که عکاس‌خانه‌ی من جایی است که زندانی‌ها مطمئن می‌شوند که دیگر فردایی نیست، امیدی نیست و من شده‌ام سفیر ناامیدی، سفیر مرگ. دلم می‌خواهد هرچه زودتر از این‌جا بیرون بروم برای همیشه؛ اما هنوز... دیگر خسته شده‌ام از به دوش کشیدن نگاه‌های عذاب‌آور، نگاه‌های سنگین.

نمی‌دانم چگونه می‌شود او را از این افکار بیرون آورد؛ از این‌که تو مجبور هستی این‌جا باشی. تو الآن مال خودت نیستی و هیچ چیز دست تو نیست که چه چیز بخواهی یا نخواهی؛ این‌که اجبار زاییده‌ی اسارت است. با این افکار خوابش می‌برد. دوست دارم تا صبح بالای سرش بنشینم و به او نگاه کنم. در خواب هذیان می‌گوید. هذیان‌هایی که نشان از همان ترس و اضطراب دارد. امشب عجیب است. او را تا کنون این‌گونه ندیده بودم. انگار قرار است اتفاقی بیفتد! نمی‌دانم چرا این‌طور شده. من که پیشش هستم. پس دیگر نگران چیست؟ چه در خواب می‌بیند که این همه تب‌و‌تاب دارد؟ بلند می‌شوم و به اتاق تاریک می‌روم. عکس‌های ظاهر شده‌ی روز را به بندی آویزان کرده. او راست می‌گوید؛ عکس‌ها مضطرب‌اند، هول‌انگیز. همه‌ی‌شان انگار می‌دانند قرار است بمیرند و دیگر نباشند. صدای ناله‌ی ضعیفی می‌آید. برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. به چه فکر می‌کند در خواب؟ شاید به این عکس‌ها؟ شاید به آن اتفاق؟ یعنی قرار است فردا چه اتفاقی بیفتد که مرا این همه نگران کرده؟ حتی در خواب هم دست از من برنمی‌دارد. دوست دارم زودتر صبح شود تا او را بیدار کنم و از این هراس آزاد کنم. هفت سال است که شب‌ها نگران است؛ اما امشب طور دیگری است.

صدای در اتاق مرا از افکارم بیرون می‌آورد. نگاه می‌کنم. نیست. وقتی از در داخل می‌شود ظرف صبحانه را آورده. معلوم است روز شده و من باید طبق معمول تکرار کنم همان کارها را، همان حال همیشگی را؛ اما امروز انگار روز دیگری است. حالش با همیشه فرق دارد. نمی‌دانم چرا؟ دوست دارم راحت‌تر کار کنم. عکس بیندازم. بعد از خوردن صبحانه حوله‌اش را برمی‌دارد تا به حمام برود. همیشه عادت داشت شب‌ها بعد از کارش به حمام برود؛ اما امروز چه شده که هوس کرده قبل از کار هم به حمام برود. از حمام که بیرون می‌آید صدای درِ آهنی به گوش می‌رسد. سرباز لیست را طبق معمول همیشه می‌آورد. هر روز اسم هفت نفر را برای عکس به او می‌دهند؛ اما امروز اسم شش نفر در لیست است. سرباز می‌گوید یکی‌شان تا شب معلوم می‌شود که کیست. بعد از چند دقیقه یکی از زندانی‌ها را می‌آورند و کار را شروع می‌کنم. امروز از هر روز سرحال‌تر است. فرق دارد. انگار منتظر چیزی است! نمی‌دانم چیست؟ الآن هفت سالی می‌شود که با من هم صحبت نمی‌شود و هیچ چیزی را با من نمی‌گوید.

بعد از آن اتفاق، دیگر نمی‌خواهد از او چیزی بدانم؛ حتی امروز هم که سرحال و خوب است باز هم از صحبت با من طفره می‌رود. وقتی عکس نفر ششم تمام می‌شود، روی صندلی کنار عکس‌ها می‌نشینم تا آن‌ها را مرور کنم. بعد از دقایقی سرباز کوتاه‌قامت همیشگی می‌آید؛ اما زندانی‌ای با او نیست. آرام با او صحبت می‌کند و بعد می‌رود.

مات و مبهوت روی صندلی می‌نشیند و خیره به صندلی رو‌به‌روی دوربین. نمی‌دانم چه شده؟ سرباز چه گفته؟ بعد از چند لحظه بلند می‌شود. کاملاً آرام و عادی، حوله‌اش را برمی‌دارد و به سمت حمام می‌رود. از حمام که بیرون می‌آید، بعد از خشک کردن موهایش به سمت صندلی رو‌به‌روی دوربین می‌رود. صندلی را تنظیم می‌کنم. نمی‌دانم چگونه باید عکس بیندازم. شاید بهترین راه همین باشد. پشت دوربین می‌روم و از داخل دریچه، چشمان آرام و بدون هراسی را می‌بینم که دیگر بار خستگی‌ای را به دوش نمی‌کشند. بعد از گرفتن عکس، همه‌چیز را سرجای‌شان مرتب می‌کند. عکس‌ها را ظاهر می‌کند و بعد به سمت تخت می‌رود و آرام روی آن می‌خوابد. بالای سرش می‌روم. نهایت آرامش را درون او احساس می‌کنم؛ در چشمانش. گویی خودش را آماده کرده؛ آماده برای فردا که برای همیشه آزاد شود و من تا ابد بالای سر او بیدار بمانم.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان