جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

پارک‌پلاس
فریبرز سهیلا



ترسم از اينه که...

حلقه‌اش را مدام توي دستش مي‌چرخاند. استرس عجيبي دارد. يک نگاه به حلقه و بعد هم به دور دست‌ها خيره مي‌شود. 25 يا 26‌ساله به نظر مي‌رسد با ظاهري آراسته و زيبا. ترسي مهمان چهره‌ي قشنگش شده است.

کمي دورتر از او نشسته؛ اما از کنار يک درخت در تيررس نگاهم است. وسوسه مي‌شوم در کنارش بنشينم. جايم را عوض مي‌کنم، کنار نيمکت او مي‌نشينم. هنوز هم مضطرب است. مي‌پرسم: «چيزي شده، خيلي نگران به نظر مي‌رسيد؟»

نگاهم مي‌کند، انگار منتظر يک شنونده باشد؛ اما ترديد حرف‌زدن را هم دارد. وسوسه‌ي حرف‌زدن پيروز مي‌شود و الناز 26‌ساله را به حرف مي‌کشاند. دانشجوي کارشناسي‌ارشد است. مي‌گويد: «از ازدواج و شروع يک زندگي مشترک مي‌ترسم. حدود يک سال‌و‌نيم پيش، يکي از هم‌کلاسي‌هايم به خواستگاري‌ام آمد و 10‌ماهي مي‌شود که نامزد کرده‌ايم. حالا قرار است زير يک سقف برويم؛ اما من مي‌ترسم از شروع يک زندگي مشترک. نه اين‌که آدم مسئوليت‌گريزي باشم؛ اما نمي‌دانم چرا مي‌ترسم از اين‌که آيا زير يک سقف مي‌توانيم از پس مشکلات ريز و درشت بربياييم يا نه؟ همه‌اش ذهنم درگير اين جور افکار است. کلافه‌ي کلافه شده‌ام.»

مي‌گويم اين‌ها که طبيعي است. هر شروعي، ترس دارد؛ اما مهم اين است که بتواني بر ترست غلبه کني.

مي‌گويد: «درست است، اما گفتنش آسان است. توي اين مدت بارها اطرافيان و دوستان، با حرف‌ها و نصايح‌شان به من گوش‌زد کرده‌اند؛ اما فقط کسي مي‌تواند مرا درک کند که در شرايط من باشد. مدام مي‌گويند ترس هست بايد شروع کني. شروع که بکني ترست مي‌ريزد، عادت مي‌کني. آن‌قدر در زندگي غرق بشوي که يادت برود. خيلي‌ها گفته‌اند مثل من اين ترس را تجربه کرده‌اند و حالا آرام هستند. من اما از همان غرق شدن هم مي‌ترسم، از روزمرگي زندگي، از عادت کردن به همه چيز. باورت مي‌شود؟»

لبخندي مي‌زنم تا آرام شود. مي‌گويم: «خُب نترس، سعي کن اين اتفاق نيفتد!» با شوخي مي‌گويم: «فکر کنم اين حرف را هم شنيده باشي قبلاً.»

مي‌خندد. الناز ترسش را هم دوست دارد. مي‌گويد: «اگر نباشد، عادت مي‌کنم. سعي مي‌کنم حفظش کنم، اما در حد کم‌تر.»

الناز مي‌رود؛ اما موضوع ترس، ذهن مرا درگير مي‌کند. ترس، چيزي که کم و بيش چاشني زندگي همه‌ي ما شده است. مي‌خواهم با ترس افراد آشنا شوم. ماجرايي که گاه سايه‌اش را بر زندگي‌مان پهن مي‌کند.

مريم 24‌ساله است و همراه دوستانش به گعده‌ي دوستانه‌اي آمده است. ترس از ازدواج دارد با اين‌که موقعيت خوبي برايش پيش آمده؛ اما به دليل اين ترس، از ازدواج سر باز مي‌زند. ترسش را اين‌گونه بيان مي‌کند: «مي‌ترسم از اين‌که آدمي را که براي زندگي مشترک انتخاب مي‌کنم همان آدم رؤياهاي من باشد، همان زندگي بشود که من مي‌خواهم و برايش نقشه کشيده‌ام و رؤيا بافته‌ام يا نه؟ هميشه از ازدواج مي‌ترسم. آمدن هر خواستگاري اين ترس را تشديد مي‌کند.»

دوست مريم معتقد است: «ترس در همه‌ي کارها وجود دارد. آدم وقتي بخواهد کاري را شروع کند، ترسش را هم دارد. مثل همين مسئله‌ي ازدواج. خوب طبيعي است آدم دارد در يک موقعيت جديد قرار مي‌گيرد، جريان زندگي به جاي ديگري مي‌رود و مسير عوض مي‌کند؛ اما مهم اين است که اين مسير را کاملاً بشناسد. اگر کاملاً بر مسير واقف باشد، ترسش کم‌تر مي‌شود و چه بسا از بين برود؛ مثل وقتي که سفر جديدي را شروع مي‌کند. اگر مسير را کاملاً بشناسد، مي‌تواند کاملاً از آن لذت ببرد؛ اما اگر نشناسد، ترسش دوچندان مي‌شود و حتي از دوچندان هم بيش‌تر!»

نرگس همراه ديگر مريم است. او هم نظرش را راجع به ترس اين‌گونه بيان مي‌کند: «اين ترس‌ها، منطقي است، بايد باشد؛ چون آدمي کامل نيست و نمي‌تواند همه چيز را خوب تشخيص دهد. علاوه بر آن، آينده هم قابل پيش‌بيني نيست.

مسئله اين است که اگر اين ترس در زندگي آدمي وجود دارد، در مقابلش آدم ابزاري به نام توکل را دارد. توکل، ابزار قدرت‌مندي است. بعضي از اتفاق‌هاي زندگي آدمي هست که ترس هميشه همراه آن‌هاست، مثل ازدواج. دلهره از آينده‌اي نامعلوم که هيچ رقم قابل پيش‌بيني نيست. درست است عقل و مشورت و شناخت مي‌تواند اين آينده را زيباتر رقم بزند؛ اما توکل لازمه‌ي آن است. سپردن امور به دست کسي که سرنوشت آدمي را رقم زده است. به قول معروف: رهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش.»

سودابه 19‌ساله، دانشجوي سال اولي است که دارد در رشته‌ي کارشناسي مهندسي صنايع درس مي‌خواند. از شهر کوچکش براي تحصيل آمده و تک‌دختر خانواده است. از ترسش برايم تعريف مي‌کند: «وقتي دانشگاه قبول شده بودم، از اين‌که در يک شهر جديد با يک موقعيت و آدم‌هاي جديد زندگي کنم مي‌ترسيدم. براي مني که تک‌دختر بودم و هميشه سوگلي مامان و بابا، جدا شدن از خانواده، خيلي ترس داشت و اين‌که مي‌توانم آن‌جا هم مثل خانه‌ي خودم راحت باشم. درست است که هيچ‌جا خانه‌ي آدم نمي‌شود؛ ولي خوب ترس از اين‌که اتفاقي رخ ندهد و اگر بيفتد تنهايي از پسش برمي‌آيم يا نه. آن‌قدر به اين ترس‌ها و دغدغه‌ها فکر مي‌کردم که شيريني قبول‌شدنم داشت کم‌کم از بين مي‌رفت؛ اما بعد که در موقعيت قرار گرفتم کم‌کم ترسم ريخت؛ چون به هدفم فکر کردم. بالأخره آدمي در هر موقعيتي و هر کاري هدفي دارد. اگر تمام تمرکزش به هدفش باشد، جديد بودن شرايط برايش عادي مي‌شود و خيلي زود فراموش مي‌کند در موقعيت جديد است و همه چيز عادي مي‌شود. من هم به هدفم فکر کردم؛ به درس خواندن و البته آن‌قدر سرم شلوغ شد که يادم رفت زماني از افسون اين شهر مي‌ترسيدم. به نظرم در هر کاري اين‌طوري است. ازدواج، کار، تحصيل و هر تغيير ديگر اگر با هدف باشد و تمرکز بر آن هدف باشد، ترس کم‌کم بار و بندليش را مي‌بندد و مي‌رود.»

مطهره‌ي کنکوري هم ترس دارد، مثل همه‌ي کنکوري‌ها! اما دوستش بيتا اين ترس را ندارد. هر دو در پارک درس مي‌خوانند.

مطهره مي‌ترسد از موفق نشدن. مي‌گويد: «با اين‌که خيلي تلاش مي‌کنم و همه مي‌گويند بالأخره نتيجه مي‌گيري؛ ولي من باز هم مي‌ترسم. مي‌ترسم نتيجه‌اي در حد تلاشم نگيرم.»

بيتا اما نقطه‌ي مقابل اوست؛ اصلاً ترسي ندارد. اين را از چهره‌اش هم مي‌شود فهميد. تلاش هر دو در يک حد است؛ اما يکي مي‌ترسد و ديگري نه!

بيتا معتقد است: «آدم وقتي به کارش و خودش اعتماد دارد، ديگر ترس معنايي ندارد. اعتماد به نفس، ريشه‌ي هر ترسي را از بين مي‌برد. من به خودم و تلاشم اطمينان دارم؛ پس لزومي ندارد بترسم. من تلاش خودم را کرده‌ام، بقيه‌اش به شرايط آينده بستگي دارد که دست من نيست. من هر آنچه که مي‌توانستم انجام داده‌ام، بقيه‌اش را توکل مي‌کنم و به خواست خدا راضي مي‌شوم. با اين چنين برنامه‌اي جايي براي ترس هست؟»

لبخندي مي‌زنم و به روحيه و طرز فکر خوبش آفرين مي‌گويم و براي‌شان آرزوي موفقيت بدون ترس مي‌کنم.

مينا 28‌ساله هم از شروع کار جديدش ترس داشته است. موقعي که کار جديد و دلخواهش را به دست آورده، مي‌ترسيده از اين‌که با يک اشتباه آن را از بين ببرد و نتواند از پسش بربيايد.

مينا برايم مي‌گويد: «اوايل کار، خيلي مي‌ترسيدم که از پسش برمي‌آيم يا نه؟ با اين‌که مهارت کافي و دانشش را داشتم، نمي‌دانم چرا مي‌ترسيدم. يک روز نشستم با اين ترسم دست و پنجه نرم کردن؛ اما ديدم فايده‌اي ندارد. بايد ابزار بهتري داشته باشم. ديدم بهترين ابزارِ مغلوب کردن اين ترس، انجام دادن است. تنها راه‌حل اين بود که کارم را انجام دهم؛ چه خوب و چه بد. بالأخره دست به عمل بزنم و شروع کنم. اگر خوب شود که فبها؛ اگر نه، خب درستش مي‌کنم.

ديدم اگر بنشينم و فقط به اين ترس فکر کنم، عملاً هيچ کاري از من برنمي‌آيد و چه بسا اگر کاري هم قرار باشد خوب انجام بدهم، اين استرس خرابش بکند؛ بنابراين، به خودم گفتم شروع کن يا رومي روم يا زنگي زنگ!

خدا را شکر، خوب هم شد و به تدريج بهتر. الآن در موقعيت خوبي هستم و خيلي پيش‌رفت کرده‌ام. هر وقت ياد آن روزها مي‌افتم، خنده‌ام مي‌گيرد.»

شهلا 36‌ساله، مادر يک پسر ناز و شيطان است که بزرگ‌ترين نگراني‌اش فرزندش است. او مي‌گويد: «من هم مثل همه‌ي مادرها نگران فرزندم هستم. خوشبختي و آرامش او بزرگ‌ترين دغدغه‌ي من است. ناراحتي‌اش و نبود آسايش، بزرگ‌ترين ترسم است. مادر که شدي مي‌فهمي من چه مي‌گويم.»

سيمين 30‌ساله اما ترس جالبي دارد. او از خوشبخت بودنش مي‌ترسد. از اين‌که موقعيت خوشبختي را که دارد، از دست بدهد. متأهل است و شوهرش مرد ايده‌آلي است. از زندگي‌اش هم راضي است. مي‌گويد:

«بعضي موقع‌ها، بعضي چيزهاي خوبي که وجود دارد آدم را مي‌ترساند. ترس از دست دادن‌شان، ترس از اين‌که باارزش‌ترين چيز زندگي‌ات را از دست بدهي و بعد چه کار کني و چه‌طوري زندگي را ادامه بدهي؟»

سحر با خاطره و نظرش در مورد ترس از خوشبختي، جواب سيمين را مي‌دهد: «من، موقعي مادرم مريض بود. هميشه همين ترس را داشتم؛ ترس اين‌که اگر بلايي سر مادرم بيايد و از دستش بدهم چه کار کنم؟ بدون او چگونه زندگي‌ام را ادامه بدهم؟ مادرم يک سال پيش از دنيا رفت. هنوز جاي خالي‌اش در زندگي‌ام حس مي‌شود؛ اما حالا بعد از يک سال، جريان زندگي عادي‌تر شده است. غم نبود مادر هنوز در قلبم هست؛ اما بايد زندگي کرد؛ چون زندگي جريان دارد. فقط گاهي که به آن روزها فکر مي‌کنم افسوس مي‌خورم. کاش آن روزها به جاي ترس از دست دادن مادر، بودنش را بيش‌تر حس کرده بودم. فکر کردن به پايان هر چيز شيريني، حضورش را از بين مي‌برد.»

 ***

از پارک خارج مي‌شوم. بادي مي‌وزد. با خودم فکر مي‌کنم: ترس مثل باد است، يکهو و نامعلوم، توي زندگي آدم مي‌دود؛ اما مهم اين است که خوشبختي‌ات را بچسبي که باد نبرد!

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان