جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

در رثاي حضرت قاسم‌بن‌الحسن(ع)
مرحوم حبیب الله (خباز کاشانی)



شد چو در کرب‌وبلا،

سبط رسول دو سرا، خامس اصحاب کسا،

 از ستم قوم دغا،

 کوفت به صد شور و نوا،

 پرچم جانبازي و راضي به غم و محنت و اندوه و الم،

 شد ز ستم‌کاري اشرار شد آن سيد ابرار،

در آن ورطه‌ي پرخوف و خطر بي‌کس و بي‌يار،

 ز يک‌سو چو قمر ديد دوتا فرق علي‌اکبر

والاگهر و قطع ز تن بازوي عباس علمدار،

که ناگاه شد اظهار حضورش به دو صد رنج و محن،

 قاسم ناشاد حسن،

 گفت به سوز جگر گوشه‌ي زهرا،

 خلف حيدر کرّار،

عموجان شود آيا که دهي اذن فداکاري‌ام امروز

 که ياري کنم از شوق و شعف دين خدا را.

***

به خدا بر من دل‌تنگ،

جهان تنگ‌تر از چشمه‌ي سوزن شده کاغشته به خون گشته جوانان تو را تن، شه لب‌تشنه چو بشنفت،

 ز الماس مژه دُر ثمين سفت،

 به شهزاده چنين گفت،

 که اي سرو گلستان حسن،

 سوسن آزاده‌سخن،

داغ و فراق تو بود سخت‌تر از داغ علي‌اکبر والاگهرم،

زآن که تويي سرو رياض حسن،

 اي نور دو چشمان ترم،

 رو مزن اي ماه‌جبين،

 زين لب و لعل نمکينت نمک اين‌قدر به زخم جگرم،

گشت چو شهزاده‌ي آزاده ز شاهنشه مظلوم،

دل‌آزرده و محروم، شد آن غم‌زده مغموم،

که ناگاه رسيدش به نظر پند و وصاياي پدر،

 يافت چو آن نيک پسر، خط پدر،

 مشکلش آسان شد و بشتافت دگرباره حضور شه دين آمد و سرخط پدر را به شه تشنه‌جگر داد و به خاک قدمش بوسه زد و رخصت ميدان ز عمو کرد تمنا، شه دين خواند ز سر خط حسن،

خطبه‌ي خورشيد و مه،

آن‌گاه چو‌ جان تنگ در آغوش کشيد آن مه نوخواسته را بوسه زدش بر رخ و بخشيد به او اذن فداکاري ميدان بلا را.

***

سيزده‌ساله پسر،

 همچو مه چارده از خيمه‌سرا،

شعشعه‌ي پرتو انوار رخش گشت هويدا،

يد و بيضا،

 به عدو ساخت چو موسي و برآشفت بر آن قوم ستم‌کار و جفاکيش،

 همي گفت که اي فرقه‌ي بي‌شرم و حيا!

قوم ستم‌کيش و دغا! گر نشناسيد مرا،

 من گل گلزار حسن، گلبن بستان رسول‌الله کيوان‌فر گردان‌خيم مهوش انجم‌حشم پاک‌روانم،

چو بيان نمکينش بشنيدند همي لشکر کين،

بر رخ آن شاه چو فرزين،

همگي مات ستادند و سرانگشت به دندان بگزيدند،

که احسنت به صورتگر اين ماه‌جبين،

کز لب لعل نمکين،

کرده شکربار،

بدين قامت و رخسار نه سرو است به گلزار و نه ماه است بر انوار،

زهي گر بتواند ببرد جان به در اين صيد ز صياد اجل،

خون وي امروز هبا گشت و هدر ديد چو شهزاده‌ي آزاد چنين،

 تيغ درآورد به کف،

 همچو شهنشاه نجف،

حيدر صفدر،

بدريد ايمن و ايسر،

ز تن نام‌وران سر زد و آتش ز غم چار پسر بر جگر ازرق کافر زد و شيران سپه از تف شمشير شررافکن او رو به هزيمت بنهادند،

چو ازرق به يم خون، تن هر چار پسر ديد،

بپيچيد به خود از غم و اندوه به تن اسلحه‌ي حرب بپوشيد،

به ميدان شد و چون رعد خروشيد،

که اي تازه جوان!

حيف نبودت به جواني جوانان من پيل‌تن نامي لشکر،

که زدي از تن‌شان سر،

زنم امروز سرت را به سنان تازه کنم داغ دل شيرخدا را.

***

ز جفا، دادِ جوانان هژبرافکن خود را بستانم ز تو،

آن‌گاه ز کين،

تيغ کشيد از کمر آن کافر بيدادگر،

اين ديد چو شهزاده،

 ره چاره به فن بست به او،

کرد دو نيم از دم تيغش تن آن خصم دغا،

ليک ندانم ز چه گردون ستم‌گستر دون‌پرور غدار جفاکار،

به آن تازه‌جوان نرد جفا باخت،

ز شمشير و سنان کار ورا ساخت،

نگون از سر اسبش به زمين ساخت،

به خون شد تن آن تازه‌جوان غوطه‌ور آن‌گاه برآورد ز دل آه که اي شاه ملک‌جاه!

عموجان!

دم رفتن به سر نعش من از لطف گذر کن،

 که مرا هست به دل شوق ملاقات جمالت،

 ز چه «خباز» از اين آتش غم، ‌

جان نگدازي که شد از جور خسان پيکر آن تازه‌جوان زير سم اسب عدو نرم،

از آن فرقه‌ي بي‌شرم،

 برآورد فغان،

خواند به بالين خود از لطف،

شه کرب‌وبلا را.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان