دی 1393 دوشنبه
آخرین شماره ها
نشریات دیگر
امکانات مقاله
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
زندگى بر مَدار انديشه



زندگى، نقش‏پذير است، پذيراى هر نقش و نگار. فُسحت نگارگرى و چهره‏پردازى، براى همه چهره‏پردازان و نگارگران باز.

درهاى زندگى، همه‏گاه، به روى همگان، چه آنان كه در صورت‏گرى دستِ بالا را دارند و آزموده وكار ديده‏اند و چه آنان كه در ابتداى راه‏اند و ناآزموده، باز است و بوم آن فرا روى آنان گشوده و رام انديشه و رشحه‏هايى كه از كِلك آنان فرو مى‏چكد.

گِل زندگى، در اختيار آدمى قرار گرفته است كه او با اختيار، اراده و ميدان بازِ فراروى، به ذوق، سليقه، كششهاى درونى، جاذبه‏هاى بيرونى، علاقه‏ها و انگيزه‏ها، آن را شكل بدهد، بسازد، بيارايد; يا به شكلِ تنديس، پيكره و تصويرى چشم‏نواز و جان‏فزا، كلبه، آشيانه، كاشانه و سرايى آرامش‏بخش و نگهدارنده از گزند باد و بوران و جايى براى تعالى بخشىِ روح و روان، و يا به شكل ابوالهولى ترسناك، هراس‏انگيز، وبيغوله‏اى تاريك، نمور، بويناك، جان‏گداز، روح‏فرسا و درهم شكننده و پست‏كننده روح و روان.

هر آن كه نقشه و طرحى در صدفِ ذهنِ خود پروريده باشد، درهر گامى كه روى جاده زندگى برمى‏دارد، مى‏تواند از آن بهره گيرد و دستاورد، ذخيره و گنجينه فكرى و ذهنى خود را براى پيمودن راه‏هاى تو در تو و پرفراز و نشيب آن چراغ راه قرار دهد. هر چه دستاورد و ذخيره فكرى و ذهنى بيش‏تر و با زواياى دقيق‏تر، راه رام‏تر و با گامها همراه‏تر. وهر چه ذخيره فكرى و ذهنى كم‏تر و كم‏سوتر، راه، سركش‏تر و ناهموارتر.

زندگى، صفحه‏اى بى‏نقش و خط است كه در اختيار نقشبند گذارده مى‏شود كه او در كارگاه نقشبندى خود، نقشى را كه از جويبار انديشه‏اش مى‏تَراود، بر آن بزند.

لبالبى و زلالى جويبارِ انديشه نگارگر و صورت‏آفرين، به او توانايى مى‏بخشد، صورت و نقشى را كه مى‏آفريند، پرجاذبه، پرجلوه و به واقع نزديك باشد والهام‏بخش درنگ‏ورزان و باريك‏انديشان. و رسوب و گِل آلودگى جويبار انديشه پيكرآراى، ذهن و فكر او را مى‏پريشاند و اين پريش فكرى، شوريده ذهنى و آشفته خاطرى، در آن چه مى‏آفريند و مى‏آرايد، از پيكر و نگار، نمود مى‏يابد و ذهن و فكر ديگران را در چنبره پريشان خود به بند مى‏كشد.

انديشه و پشتواره فكرى صورت‏گر، در نقشه و طرحى كه مى‏نگارد و حك مى‏كند، بَس نقش‏آفرين و اثرگذار است. هر چه انديشه زلال‏تر، نوش آميغ‏تر، به سرچشمه نزديك‏تر، نقشى كه از آن بر بوم زندگى باز مى‏تابد و زواياى آن را در پرتو خود مى‏گيرد، رخشان‏تر و روح‏افزاتر.

زندگى آيينه‏اى است قدكشيده فرا روى انديشه و باور، آن چه در آن است باز مى‏تاباند، جلوه‏گر مى‏سازد و مى‏نماياند، از چشم‏اندازه‏هاى زيبا، واديهاى خشك و سوزان، دره‏هاى هول‏انگيز، بلنديها و پستيها، همواريها و سنگلاخها، روشناييها و تاريكيها.

زندگى‏اى را نمى‏توان تصور كرد، انگاشت و در لوح ذهن مجسم ساخت كه در لايه لايه و هزارتوى آن، فكر و انديشه سازندگان، برپا دارندگان و هدايت‏گران آن، بازتاب نداشته باشد و نقش نيافريند، چه رخشان و پرتوگستر، چه تار و كدر، چه آبادگر و چه ويران‏گر و تباهى‏آفرين.

همواريها، ناهمواريها، گواراييها و ناگواراييها، دل‏آراميها و دل‏آزاريها، عزتها و ذلتها، خوش‏بختيها و شوم‏بختيهاى زندگى از انديشه و باور سرچشمه مى‏گيرد.

انديشه است كه ميدان را براى رخ نماييها، جلوه‏گريها و ميان‏داريهاى شورانگيز و شكوه‏آفرين افرازنده‏هاى زندگى سالم، خردورزانه و حكمت‏آميز مى‏آرايد و ميمنه و ميسره آن را از بازدارنده‏ها پاك مى‏سازد و نفوذگاه‏ها و راه نفوذ گندابهاى زندگى جاهلى را مى‏بندد. و نيز انديشه است كه دروازه‏هاى زندگى را به روى حراميان مى‏گشايد و ميدان را براى جولان‏گرى، يغماگرى، بنيان‏سوزى و خانمان‏براندازى آنان مى‏گستراند و راه اقتدار بدانديشان و بدسگالان را هموار مى‏سازد.

زندگى، آن‏گاه هموار راه مى‏پيمايد و باشندگان و سرنشينان خود را آرام و بى‏دغدغه از نقطه‏اى به نقطه‏اى، سير مى‏دهد و عزت و سربلندى، شكوه و شوكت آنان را پايندان است كه فكرى دقيق، بى‏آلايش و خردمندانه، در پيشاپيش آن در حركت باشد و طلايه دار و چراغ راه.

زندگى وقتى با تكانه‏هاى شديد، زير و زبركننده، نَفَس‏گير، رنجش‏آور و ناهنجاريهاى مهلك و مهار ناشدنى، دست به گريبان مى‏شود كه سررشته كار در دست انديشه‏اى تبه‏گين باشد و آگنده به تبه‏گرهاى روح و روان.

زندگى، بر مدار انديشه مى‏گردد و از آن نور، و يا تارى و تاريكى مى‏گيرد. در اين حركت دَوَرانى، گِردگَردى، گردنده، كه همانا زندگى باشد، از مدار و مركز، كه انديشه است، اثر مى‏پذيرد. در حقيقت، حيات و مرگ آن، در اين گردش و حركتِ دَوَرانى، رقم مى‏خورد.

انديشه براى زندگى، منظومه شمسى را مانَد براى سيّارات و ستارگان. همان سان كه سيّارات، نور، رخشانى و حيات خود را از خورشيد مى‏گيرند و دارند، و اگر خورشيد كم‏نور و بى‏نور شود، سيّارات و ستارگان كم‏نور و بى‏نور مى‏شوند و از گردونه حيات، بيرون مى‏افتند، زندگى نيز كه حيات و نور خود را از انديشه و فكر مى‏گيرد و حيات و نورش، به حيات و نور انديشه بستگى دارد، با تاريكى، غبارگرفتگى و افول آن، تاريك مى‏شود و از چرخه حيات بيرون.

انديشه نافه‏گشاى، مُشك بيز، عبيرآگين و عبيرسرشت، آن چه از كِلك خود به صفحه زندگى مى‏تراوشاند، روح‏فزاست و به جانِ آدمى، بَر دَوام، بهروزى مى‏بيزد.

رَشحه‏هاى اين قلم مقدس و مُشك‏فشان، در روح آدمى، شور مى‏انگيزد و آن را اوج مى‏دهد، بال و پر آن را مى‏گشايد و به پرواز درمى‏آورد و از تنگناى تن، مى‏رهاند و در فراخناى عبيرستانهاى زمين، به گردش درمى‏آورد، تا حسّ بويايى و مشام‏اش خوش پرورد، آزموده شود، به پايه و رتبه تمييز برسد و در برابر هر بويى واكنش نشان دهد و تنها به بويى سرمست شود كه از نافه آهوى كوى دوست بوزد.

در برابر، انديشه روييده و باليده در مُرداب، و زندگى بر آمده از آن قرار دارد كه مردابى است بويناك و مشام‏آزار.

انديشه به دور مانده از عبيرستانها و بى‏بهره از شهدِ ناب آن، شكلى كه به زندگى مى‏دهد و چهره‏اى كه از آن مى‏نگارد و مى‏پردازد، روح فرساست و ناتوان از برآوردن نياز روحِ آدمى. روحِ آدمى، با بوى خوش و سُكرآور بهشت، شكوفان و پروريده شده، رشد يافته، به كمال رسيده و آن گاه در كالبد آدمى آشيان داده شده است. اگر از اين نسيم عبير بيز و مُشك‏فشان، به دور ماند، مى‏فسرد، مى‏پژمرد، شادابى و سر زندگى خود را از دست مى‏دهد و از بلنداى كالبدِ آدمى فرو مى‏افتد و كالبد بى‏روح و يا باروحِ پژمرده، مى‏پوسد و بويناك و عفن مى‏گردد و مشام‏آزار.



در گذشته و حال، بسيار نمونه‏ها مى‏توان سراغ گرفت و نشان داد كه انديشه‏هاى نابخردانه، ناساز و ناهماهنگ يا فطرت و سرشت انسانى، زندگيها را به ورطه، گرداب و منجلاب كشانده‏اند.



نمونه بارز و روشن از اين دست انديشه‏ها، انديشه جاهلى است كه دوره بسيار طولانى از زندگى بشر را در كام سياه و تاريك خود فروبرده بود. چنان تارِ سياه و تارى را بر ذهن‏ها و مغزها تنيده بود كه به خاطر هيچ كس خطور نمى‏كرد به جز سياهى رنگى هست و آن سوى اين شب ديجور، روزى و روشنايى چهره نمايد و مشعلهايى افراخته و خيمه و خرگاه‏هايى در دامنه روشنايى افراشته شود و مردمانى در آغوش و گاهواره زيستى شايسته، بيارامند.



از اين روى، هنگامى كه آن هنگامه بزرگ پديدار شد و خداوند از دل اين تاريكى تو در تو و هزار لايه، سپيده را بيرون كشيد، به تحاشى و انكار برخاستند كه نه، به هيچ روى، اين چنين چيزى ممكن نيست. آن‏چه در كران شب، از روشنايى ديده مى‏شود، خطاى چشم است و وَهم و خيال و آن پَژواك كه از بين زمين و آسمان و از اين سوى و آن سوى، گوشها را مى‏نوازد، صدايى است از ناى ديوزده، جن‏زده و يا سحرشده‏اى كه از اين سوى به آن سوى در حركت است. به آن روشنايى چشم ندوزيد، به آن پژواك گوش فرا ندهيد و درباره اين پديده سخنى نگوييد، كم كم در افق ناپديد مى‏شود.



وقتى فجرِ صادق، آشكارتر شد و سپيده با تمام رخ خود را نماياند و چشمها، به گونه‏اى شگفت‏انگيز، به آن خيره و محو تماشاى آن شدند و گوشها نيز تيز، تا آخرين قطره آن پژواك را كه شهرِ خشك و از نَفَس ايستاده را زير بارش خود گرفته بود، به كام خود فروبرند.



اين شد كه تحاشى‏گران، روى برگردانان و انكاركنندگان، اين‏جا و آن‏جا، در بين انبوه مردمان به كرسى سخن فرا رفتند و با نگرانى و ارتعاش تمام، كه از صدا، سيما و نگاه‏شان پيدا بود، پندار خود را اين سان بافتند: مگر ممكن است زندگى‏اى وراى اين زندگى‏اى كه ما در آن غنوده‏ايم و روزگار مى‏سپريم، پا بگيرد، آن هم با اين اوصافِ شگفت‏انگيزِ: حركت بر مدار توحيد و پرهيز از شرك‏ورزى در آفرينش، تدبير و عبادت.



اينان، كه سرسختانه به انكار و روى‏گردانى از اين پيام رهايى بخش و زندگى ساز برخاستند و كينه توزانه گَرد انگيختند، ژاژ دراييدند و اراجيف بافتند، از روزَن جاهليت به اين پيام الهى مى‏نگريستند. با در نگريستن از اين روزَنِ دودناك، نمى‏توان به اين حقيقت ناب دست يافت كه در نظام هستى، هر پديده‏اى ناگزير بايستى بر مدارى كه براى آن تعيين شده است بگردد وگرنه از هستى و چرخه حيات ساقط مى‏شود. اين چنين است زندگى. زندگى ناگزير، بايستى براى بقا و ادامه حيات، بر مدار وحدانيت خدا بگردد و اگر آنى از اين مَدار خارج گردد، تباه مى‏شود.



با گردش زندگى بر مَدارِ منظومه وحدانيت خدا و پرتوگيرى پياپى از آن، هيچ‏گاه تاريكى و سياهى به آسمان، آستان و صحن و سراى زندگى راه نمى‏يابد و خردها، انديشه‏ها، دلها، روحها و روانها از هجوم سياهى‏ها و تاريكيها در امان مى‏مانند.



انسان موحد و باورمند به يكتايى خدا، در خلق، امر، عبادت واطاعت، زندگى خود را بر اين بُنلاد و بنياد گسل و گست‏ناپذير استوار مى‏سازد و پايه‏هاى آن را بالا مى‏برد.



او، با نيوشيدن پيامهاى ناب وَحيانى، و بخردانه انديشيدن و درنگ‏ورزيدن روى نظام به هم پيوسته و يگانه هستى، به اين باور راستين و روشن دست مى‏يابد كه دستى و اراده‏اى يگانه در آفرينش و فرمانروايى جهان حاكم است:



»وإلهكم إله واحد لا اله إلاّ هو الرَّحمنُ الرَّحيم.



إنّ في خلق السَّموات والأرضِ واختلافِ اللّيلِ والنّهارِ والفلك الّتى تَجري فى البَحرِ بما ينفعُ النّاس وما أَنزلَ اللّهُ من السّمأِ من مّاء فأحيا به الأرضَ بعدَ موتِها وبثَّ فيها من كلِ دابّةً وتصريفِ الرّياح والسّحابِ المُسَخَّرِ بينَ السماءِ والأرض لأَياتً لقومً يعقلون«1.



خداى‏تان، خدايى است يكتا، خدايى نيست جز او، آن مهرگسترِ مهربان.



در آفرينشِ آسمانها و زمين، وآمَدْ شُدِ شب و روز و كشتيهايى كه در دريا روند، با بارى كه كسان را سود دهد، و در آبى كه خدا از آسمان فرو فرستاد و زمين را پس از مردن‏اش بدان زنده كرد و از هر جنبنده‏اى در روى زمين بپراكند و نيز در وزش بادها و ابرهاى مهارشده در ميانِ آسمان و زمين. در اين همه، نشانه‏هاست مردمى را كه خرد مى‏ورزند.



اين باور، كه با خردورزى در سراى جان‏اش جان گرفته، گشايش و روشنايى بس شگفت را در انديشه و فكر او پديد مى‏آورد و بر گستره فهم و دركِ او مى‏افزايد. با باور به اين قدرتِ مطلق خدا، آفرينندگى و فرمانروايى بى‏چون و چراى او، فكر آلوده و سياه چند خدايى به آستان ذهن‏اش راه نمى‏يابد كه پريشان فكرى، پريشان رفتارى را در او، سبب شود و آشفتگى و در هم ريختگى و از هم پاشيدگى را در سراى زندگى‏اش.



خداوندِ مهرگسترِ مهربان، در پرتو اين باور ناب، كه انسان باورمند به درگاهِ آن باريافته، روشنايى‏اى بهره او مى‏كند كه عالمانه علل و اسباب و نقش واقعى آنها را در عالم هستى بشناسد و پى‏ببرد به اين‏كه: آفريدگار دانا و توانا، جهان را با نظامى خاص آفريده و در اين نظام، پاره‏اى از آفريده‏ها را عهده دار نقش معينى در پيدايش پاره‏اى ديگر كرده است; امّا آنها در ايفاى اين نقش، كارگزارانِ فرمانبردار اويند.



اگر آب، زمين را پس از مرگ‏اش، باز زنده مى‏كند، يا نيروى عظيم جاذبه خورشيد در ميدان اثرِ بَس گسترده‏اش، پديده‏اى اثرگذار و نقش آفرين است، يا نيروى پر توان جاذبه زمين، كه نيرويى بسيار پر اثر است و... كارگزاران آفريدگار و فرمانبرداران اويند و آنى سر از فرمان او بر نمى‏تابند.



انسان باورمند، برابر اين باور و نگرش، در شناسايى علل و اسباب و ميزان اثرگذارى آنها، فقط بر علم; يعنى آگاهى روشن، بى‏ابهام و بيّنه; يعنى دليل روشن‏گر و ابهام‏زدا تكيه مى‏كند، نه بر پندارهاى واهى و بى‏اساس.



اعتقاد واهى به اسباب و عوامل، به واپس ماندگى از كاروان علم و صنعت و محروميت از بهره‏گيرى از طبيعت مى‏انجامد، بمانند آن چه مردمان دورانهاى پيشين، در پديده‏هاى گوناگون زندگى گرفتار آن بودند. درد و درمان، تولد و مرگ، سعادت و شقاوت، بهروزى و نگون‏بختى، كم‏يابى ارزاق و فراوانى آنها و... را بسته به اسباب و عللى مى‏پنداشتند كه هيچ تناسب، سازوارى و ارتباطى بين آنها نبود و اين پندار، آنان را از شناخت اسباب و علل طبيعى و واقعىِ بروز و ظهور پديده‏ها و رويدادها بازمى‏داشت و كژراهه‏روى را بهره آنان مى‏ساخت.



اينان، به جاى ريشه‏يابى و شناخت اسباب و علل طبيعى و حقيقى ظهور و بروزِ پديده‏ها و رويدادهاى تلخ و شيرين، برافرازنده و فروكوبنده، اعتلاءبخش و خواركننده، آبادانيها و ويرانيها، به اسباب و علل واهى، مانند طلوع و غروب اختران، گربه سياه، خواندن مرغ، آهنگ ناموزون جغد، پرواز كلاغ، زوزه گرگ، شيهه مكرر اسب، رعد بى‏باران، باد مشرق به مغرب و... نسبت مى‏دادند. تار و پود زندگى خود را اين سان مى‏تنيدند، بس ناپايدار، آن هم بر لبه آب كَندى سست.



و بس زيان‏بارتر از اين، اعتقاد واهى به اثرگذارى عوامل موهوم و خيالى در زمينه متافيزيك و ما بعدالطبيعة است كه انسان گرفتار در اين تار و پندار را، با شتاب فزون‏ترى به گرداب شرك فرو مى‏برد و از ساحل امن و آرامش‏بخش توحيد، دور. از اين روى، در آياتى از كلام الله مجيد، به روشنى تاكيد شده است كه در اين باره بايستى از اتكاى به هر گونه ظن و گمان پرهيز شود:



»اَفَرَءيتُمُ اللاّ تُ والعُزّى ومناةَ الثَالثَة الأُخرى اَلَكُمُ الذَّكرُ وَلَهُ الأُنثى تلك اذاً قِسمة ضِيزى ان هِىَ الاّ اسماء سَمَّيتُموها اَنْتُم وءاباؤكُمْ مّا اَنْزلَ اللهُ بِها مِنْ سُلْطانً ان يَتَّبِعونَ إلاّ الظَّنّ وما تَهْوىَ الاَنْفُسُ ولَقَدْ جاءَهم مِنْ رَبِّهمُ الهُدى.«2



آيا لات و عزّى را ديده‏ايد؟ و مناة، آن سومين را؟ آيا نر شما راست و ماده او را؟ آن‏گاه اين بهر كردنى است ناروا.



نيست جز نامهايى كه شما و پدران‏تان نهاده‏ايد. خداوند حجتى بر آن فرو نفرستاده است. پيروى نمى‏كنند مگر از گمان و آن چه دلها خواهد، و از پروردگارشان رهنمود رسيدشان.



»اين سه الهه، كه مادينه نيز قلمداد شده بودند، در نظر سخيف پرستندگان آنها، دختران خدا و مظاهر سه‏گانه تجلّى حق بودند، و اكثر كارها و نظم و انتظامات اين جهان، با اين سه بود. آنها را سه عنصر سفيد متعالى، يا »الغرانيق العلى« مى‏خواندند. در هنگام طواف كعبه نيز نام اين سه بت، با اين كلمات مسجع و متصفّى به صورت سرود نيايش بر سر زبانها بود:



واللات والعزّى ومناة الثالثة الاخرى.



فانهن الغرانيق العلى



وان شفاعتهن لترجى.«3



باتلاق شرك، ويژه زمانى دونِ زمانى نيست. و از آن دست رويدادها به شمار نمى‏آيد كه در برهه‏اى، در نقطه‏اى از جهان، در بين قومى و مردمانى، با ويژگيهايى كه داشتند، روى داده باشد و سپس به تاريخ پيوسته باشد و به خاطرها; بلكه در هر برهه و زمانى ممكن است زمينه بيابد و شرايط را مساعد، دامن بگستراند، با عنوانها و نامهاى ديگر، حتى چشم پر كن و جاذبه آفرين، به ظاهر عالمانه و روشن فكرانه; و زندگيها را با همه برخورداريها و جلوه‏هاى تمدنى، درخود فرو برد و به دل تاريك خود بكشاند و انسان را زمين‏گير و از حركت در جاده روشن و روشن‏گر علم، بازدارد و خورشيد را بيندودد و شب خود خواسته را بر او آوار سازد.



شرك، زمان و مكان نمى‏شناسد و در تاريكى و بيغوله‏ها رشد مى‏كند و دامن مى‏گستراند. زمان و عصر تاريك و به دور از تابش و پرتو افشانى خرد و ميان‏دارى خردورزى و خردورزان، عرصه را براى تاخت و تاز و جولان شرك و آلايندگى و دودناكى ذهن و انديشه مهيّا مى‏سازد، و مكانِ لجن آلود، نكبت‏بار، بويناك، خردسوز، نادان پرور و زيست‏گاه انديشه‏هاى تباه‏گر، زِهدانى مى‏شود براى نمو شرك و آغوشى براى گرمابخشى و دامنى براى دامن گسترى آن.



شرك، خيلى آهسته و نرم، به كانون مغز و دل راه مى‏يابد و به درون زندگى مى‏خزد و كرسى فرمانروايى خود را برمى‏افرازد و فرمان مى‏راند، بدون اين كه انسان دريابد تحت فرمان شرك است و با فرمان آن است كه پايه‏هاى زندگى‏اش را برمى‏افرازد، آن را مديريت مى‏كند و به پيش مى‏برد.



امام حسن عسكرى)ع( مى‏فرمايد:



»الاشراكُ في النّاسِ أَخفى من دبيب النَّملِ على المِسحِ الأَسودِ في اللَّيلَة المُظلِمَة.«4



نفوذ شرك در ضمير مردم، پنهان‏تر از آن است كه مور سياهى، در شب تيره و تاريكى، روى گليم سياهى راه برود.



وقتى اين‏سان، ذهن و ضمير انسان، از هر سوى، در تيررسِ تيرهاى زهرآگين شرك قرار دارد، راهى به رهايى از اين آماج‏گاه نمى‏توان جُست، مگر اين كه در پناه خدا قرار گرفت و گام در راهى گذارد كه آن داناى مطلق، فرا روى مى‏گشايد.



راهى كه خداوند، براى رهايى از تيرهاى زهرآگين شرك، فراروى بشر گشوده و مشعل آن را افروخته و بسيار بر حركت در اين مسير تأكيد ورزيده »علم« است، آگاهى قطعى و روشن، كه از »برهان«، »سلطان« و »بيّنه« به دست مى‏آيد:



»أَمِ اتّخذوا من دونه إلهةً قل هاتوا برهانكم...«5



آيا از فرودست او خدايانى گزيده‏اند. بگو دليل‏تان را آريد.



»... أءِله مع اللّه قل هاتوا برهانَكُم ان كنتم صادقين.«6



آيا با خدا، خداى است. بگو: دليل‏تان را آريد.



»قالوا اتّخذ اللّه ولداً سبحانه هو الغنّى له ما في السماوات و ما في الأرض. إن عندكم من سلطان بهذا أتقولون على الله ما لا تعلمون.«7



گفتند: خدا فرزندى گزيده است. پاكااو. او، خود آن بى‏نياز است. آن چه در آسمانهاست و آن چه در زمين است، از آنِ اوست. شما را بر اين سخن، دليل چيره و توانايى نيست. آيا بر خدا چيزى مى‏گوييد كه خود مى‏ندانيد.



»قل انّى على بيّنة من رَّبّى وكذَّبتم به...«8



بگو من بر دليل روشن‏گر از پروردگار خويش‏ام و شما دروغ‏اش پنداشته‏ايد.



خداوند، به پيامبر خود دستور مى‏دهد در رويارويى با شرك‏وَرزان، از آنان بخواهد كه اقامه برهان كنند و دليل خود را بر مدعايى كه دارند، ارائه دهند; زيرا كه برهان‏خواهى و تأكيد و اصرار بر آن، طلسم جهل را مى‏شكند، ابزارى كه شرك‏گستران از آن براى از خودشدگى و بى‏ارادگى كسان بهره مى‏گيرند، تا آنان را فرمانبردار خودشان سازند.



هنگامى كه طلسم شكست و مردمان از چنبر بى‏ارادگى و از خودشدگى و فرمانبردارى بى‏چون و چرا و كوركورانه از طلسم‏بندان رهايى يافتند، راه علم و آگاهى روشن و قاطع، به سوى‏شان گشوده خواهد شد و بر اعتقاد چندخدايى، از روى علم و هشيارى، خط بطلان خواهند كشيد.



حركت در اين راهِ روشن، تعالى‏بخش، حيات‏آفرين و در شعاعِ باور به يكتايى ذاتِ بارى در خلق و امر، آفرينش و تدبير، انسان را به سرچشمه ناب نيايش و پرستش آن يكتاى بى‏همتا، بار مى‏دهد و اجازه كه پيشانى بر آستان ربوبى بسايد و مرحله بس مهم و سرنوشت‏ساز از زندگى‏اش را رقم بزند و اركان آن را با يكتاپرستى و پرستش ذات بى‏چون، استوار سازد، بُنلادى كه هيچ گزند و آسيبى در آن كارگر نيفتد و نه از درون و نه از بيرون، دچار فرسايش، فرسودگى و فروپاشى نگردد و هميشه و بَردَوام، افراشته، رخشان و چشم نواز بماند.



باور به يكتايى خداوند در خلق و امر، آفرينش و تدبير و ايمان از بُن جان به اين كه در كار اين جهان، نه در آفرينش و نه در تدبير، هيچ آفريده و پديده‏اى، هيچ دست و اراده‏اى، جز خداوند، نقش‏آفرين نيست; يعنى از جانب خود كم‏ترين نقشى ندارد و هر كس و هرچيز، تنها نقشى را ايفا مى‏كند كه از جانب آن نقش‏آفرين به او سپرده شده است، دگرگونى و انقلابِ ژرفى در جان انسان پديد مى‏آورد، آن سان كه جز به جانان نمى‏انديشد و انديشه‏اش جز از او، پرتو نمى‏گيرد و زندگى‏اش جز نقش او را نمى‏پذيرد.



پرسش و نيايش آن بى‏انباز بى‏همتا، آن گاه در جانِ آدمى ريشه مى‏دواند و آن را به زيبايى مى‏شكوفاند، رشد مى‏دهد و برگ و بار، كه به جان نيوشيده باشد، همه منابع اثر گذار در پهنه هستى; خورشيد و ماه و ستارگان، ابر و باد و باران، رعد و برق، آب و خاك، ديوان و فرشتگان و... كارگزار و فرمانبردار اويند و از خود استقلال، اراده و اختيارى ندارند.



»يا ايّها النّاسُ اعبُدُوا ربَّكم الذي خَلقكم والذين من قبلكم لعلّكم تتَّقون.«9



اى مردم، پرستش پروردگارتان كنيد كه شما و مردم پيشين را آفريده است، باشد كه پروا كنيد.



»الذي جعل لكم الأرض فِراشاً والسّماء بناءً وانزل من السَّماءِ ماءً فأخرجَ به من الثَّمراتِ رزقاً لكم فلا تجعلوا للّهِ انداداً وانتم تعلمون.«10



آن كه زمين را بوم‏تام و آسمان را بام‏تان نهاد و از آسمان آب فرستاد و با آن براى روزى‏تان ميوه‏ها پديد كرد. پس، براى خدا همتايانى منهيد و خود مى‏دانيد.



»وجعلوا للّهِ شركأَ الجنَّ وخَلَقَهم وخَرَقوا له بنين وبنات بغير علم سبحانه وتعالى عمّا يصفون.«11



براى خدا، انبازانى نهاده‏اند: پريان را، با آن كه خود آفريدشان. براى او پسرانى و دخترانى بر ساخته‏اند، بى‏هيچ دانشى. پاكا او، او، والاتر است از آن‏چه در چونى او مى‏گويند.



»بديع السّموات والأرض أنّى يكون له ولد ولم تكن لَّه صاحبة وخلق كلّ شي‏ء وهو بكلّ شى‏ءً عليم.«12



پديدآرنده آسمانها و زمين است. كجا فرزندى‏اش هست و يارى‏اش نبوده است. هر چيزى را آفريده است و خود دانا بر هر چيزى است.



»ذلكُم اللّه رَبُّكم لا اله الاّ هو خالق كلِّ شى‏ءً فاعبدوهُ وهو على كلِّ شى‏ءً وكيل.«13



اين است خداى، پروردگارتان. نيست خدايى جز او. آفريننده هر چيزى است. پس او را پرستيد، كه او نگاهبان بر هر چيز است.



نوشيدن هر صبوح، از تابِ اين صراحى، جان را جلا و صفا مى‏دهد و به زندگى معنى مى‏بخشد. با معنى‏دار شدن زندگى يكايك مردمان، جامعه سرشار از بردبارى، دوستى، خيرخواهى، ايثارگرى، دهش، نيكويى به ديگران، نيك‏انديشى براى ديگران، نيك‏رفتارى با ديگران، باور به كرامت انسانى و جايگاه والاى او در نظام آفرينش، و پرهيز از هرگونه خوارشمارى او، جان مى‏گيرد، شكوفان مى‏شود و روز به روز ژرفاى بيش‏ترى مى‏يابد و دامنه‏اى افزون‏تر و گسترده‏تر. به اميد آن روز.



مجتبى احمدى



پى نوشتها:



1. سوره بقره، آيه‏هاى: 164 - 163.



2. سوره النجم، آيه‏هاى: 23 - 19.



3. اسلام و عقايد و آراء بشرى، يا جاهليت و اسلام، يحيى نورى/263، چاپ نهم، بنياد علمى و اسلامى مدرسة الشهداء.



4. تحف‏العقول، ابن‏شعبه حرّانى / 488، انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، قم.



5. سوره انبياء، آيه 24.



6. سوره نمل، آيه 64.



7. سوره يونس، آيه 68.



8. سوره انعام، آيه 57.



9. سوره بقره، آيه 21.



10. سوره بقره، آيه 22.



11. سوره انعام، آيه 100.



12. سوره انعام، آيه 101.



13. سوره انعام، آيه 102.