شهریور 1382 دوشنبه
آخرین شماره ها
نشریات دیگر
امکانات مقاله
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
حوزه علميه تهران در نهضت مشروطيت

صادقی فدکی سید عباس

حوزه هاى علوم دينى, در پرتو انديشه هاى روشنايى آفرين عالمان دين, پرچمدار جنبش مشروطه بودند. بيش از دو دهه, دوران مبارزه و دوران استوارسازى پايه هاى مشروطيت, صفحه هاى روشنى از تلاشهاى اجتماعى و مبارزاتى را به عرصه ظهور رسانيدند.
سخن ما در اين مقال, بازنمود اين ادعاست و پاسخ به پرسشهايى در اين باب و درباره كاركرد و صحنه هايى كه عالمان دين و روحانيان بيدار, در اين ماجرا آفريده اند.
كار اين نوشته شناسايى حوزه هاى نقش آفرين در اين جنبش تاريخى است.
روشن است, وقتى كه از نقش حوزه ها سخن مى گوييم, بدين معنى نيست كه همه آنها نقش يكسانى داشته اند, بلكه عاملها و انگيزه هاى گوناگونى در ميان بوده و كارگر كه پاره اى از آنها بيش ترين و ژرف ترين اثر را داشته و پاره اى كم اثر, يا بى اثر بوده اند.
در اين جا و در اين مقال, وقتى از حوزه ها سخن مى گوييم و نقش آفرينى آنها, مراد حوزه هاى اصلى و اثرگذار است; حوزه هايى كه فقيهان, فيلسوفان, عارفان و متكلمان بنام در آنها تدريس مى كرده و اثرگذار در جامعه و بر شاگردان بوده اند.
حوزه تهران در مشروطه
تهران در دوره مشروطيت يكى از گسترده ترين كانونهاى علمى شيعه را در خود جاى داده بود.
مدرسه هاى فراوان, گونه گونى رشته هاى تحصيلى و نخبگى استادان آن, چنان بود كه از ديگر شهرها و ناحيه ها و حتى شهرهايى كه از مدرسه هاى علمى برخوردار بودند, چون قم و مازندران, طلاب فاضل براى استفاده به تهران مى آمدند.
شيخ محمدتقى فلسفى, واعظ بنام ايران, در شرح زندگى والد خود, محمدرضا تنكابنى, كه در آستانه مشروطيت از نجف به تهران آمده است, مى گويد:
(…اولين مدرسه اى كه مرحوم پدرم در آن جا تدريس كردند, مدرسه محمديه بود…. در آن موقع… با آن كه قم علماى محترم و متعدد داشت, ولى به نام حوزه علميه شناخته نشده بود. به همين جهت طلاب فاضل قم به تهران مى آمدند و در نزد علماى اين شهر ادامه تحصيل مى دادند….)1
در آن دوره, در تهران بيش از 35 مدرسه داير بود. در آمارى در دوره ناصرى, در تهران, 47 مسجد و 35 مدرسه و 1463 طلبه به ثبت رسيده است.2 البته شمار طلاب دوره مشروطه مى بايد بيش از اين باشد; چه هجرت به تهران براى فراگيرى دانش دين در دوره مظفرى افزايش يافته است. تنها انجمن طلاب مشروطه خواه بيش از هزار نفر عضو داشته كه نشان گر گستردگى حوزه علميه در آن دوره مى تواند باشد.
پاره اى از مدرسه هاى دينى تهران, عبارتند از: مدرسه سپهسالار قديم و جديد, مروى, صدر, محموديه, محمديه, خازن الملك, سنگلج, ميرزا موسى, معمارباشى, شيخ عبدالحسين.

مدرسه هاى دينى تهران, بيش تر از سامانى استوار و برنامه هاى تربيتى و آموزشى خوبى برخوردار بودند. عالمانى پارسا و دانش دوست, دلسوز و علاقه مند آنها را اداره مى كردند. در وقفنامه بسيارى از مدرسه هاى دينى, به گزينش طلاب درستكار, درس خوان و بر بايستگى زير نظر داشتن درس, اخلاق و رفتار طالب علمان از سوى سرپرستان و اداره كنندگان تأكيد شده است. از باب نمونه, در وقفنامه مدرسه محموديه بر پيوند استوار و انس پايدار طالب علمان با قرآن پاى فشرده شده و روى اين نكته تأكيد گرديده: پس از به پايان رساندن دوره هاى فراگيرى و درس آموزى بايد از آموزاندن و نگارش سرباز نزنند.3
در برنامه مدرسه سپهسالار بر آموزش دانشهاى بنيادى و رشد فكرى, شوق انگيزى طلاب به پيشرفت و كسب دانش پاى فشرده شده است.4
از همه گروه ها و دسته هاى علمى حوزه تهران در مشروطه حضور نقش آفرين داشتند:
1. گروه استادان و مجتهدان: افزون بر شركت بيش تر استادان بنام, بيست مجتهد صاحب فتوا و رساله در اين حركت اجتماعى از حوزه تهران شركت داشتند.
2. خطيبان و سخنوران: اين گروه, در نهضت مشروطه, پيشاهنگ بودند و بيش ترين و اثرگذارترين نقش را داشتند. آرمانها, آرزوها و هدفها و برنامه هاى نهضت و نهضت آفرينان, با زبان بسيار ساده و درخور فهم همگان, با برابرسازى با سيره پيامبر, ائمه اطهار, آيات و روايات, براى مردم بازگو مى كردند و پرده از زشتيها و زشت كاريهاى استبداديان برمى داشتند كه صحنه هاى بس انگيزاننده بود و موج آفرين.
3. طالب علمان, فاضلان و شاگردان مدرسه هاى دينى, بى محابا و بى باكانه, شب شكن بودند و حماسه ساز و دگرگون آفرين و زمينه ساز حركتها و تلاشهاى بنيادين عالمان بزرگ. سربازانى بودند خردمند, هشيار, نترس و به طور كامل در اختيار عالمان بيدار و رهبران دينى.
انگيزه ها, سببها و عاملهاى اثرگذار در مشروطه خواهى حوزه تهرانى
جنبش مشروطه, بى مقدمه آغاز نشد. انديشه ها و طلايه دارانى زمينه دگرگونى انديشه ها را فراهم آوردند. اين انديشه ها و كسانى, با تلاش و پراكندن انديشه هاى انديشه وران بيدار و دقيق انديش, راه پر از سنگلاخ نهضت را از پيش هموار ساختند و پرچم دار انقلاب شدند.
افزون بر آشنايى حوزه تهران با رويدادهاى سياسى و اجتماعى, عوامل فكرى چند در دگرگونى حوزه تهران اثرگذار بوده است, از جمله:

1. آموزه هاى عقلانى: درس حكمت, قوه انديشه ورى را در آدمى شكوفا مى سازد. فلسفه, افزون بر آشنا كردن طالب علمان و جويندگان و علاقه مندان آن, با انسان و جهان, فراگيرنده را آزادانديش و گشاده سينه بار مى آورد, افقهاى ناپيداى دانش و بينش را بر او مى گشايد. حكمت اگر با قرآن پيوند خورد راهنماى وزين در راهيابى درست زندگى است.
حوزه تهران, در روزگار مشروطه, كانون اصلى حكمت و فلسفه جهان اسلام بود. در حوزه تهران, در دوره مشروطه, هم حكمت بوعلى و فلسفه مشّاء آموزانده مى شد و هم انديشه هاى حكمت متعاليه و ملاصدرا. حكمايى چون سيد ابوالحسن جلوه, ميرزا حسن كرمانشاهى, شيخ عبدالنبى نورى مجتهد, ميرزا طاهر تنكابنى, ميرزا ابوالحسن شعرانى, ميرزا محمود قمى, ملامحمد هيدجى, ميرزا على اكبر حكمى و… به تدريس حكمت مشغول بودند.5
درسهاى رياضيات و هيئت و طب قديم و حتى هندسه و جبر و مقابله نيز زيرمجموعه فلسفه بود و در حوزه درس داده مى شد.
آقابزرگ تهرانى كه در آن دوره طلبه حوزه تهران بوده است, از رواج اين دانشها, استادان بنام اين رشته ها و جايگاه حكمت و زيرمجموعه هاى آن ياد كرده است.6
معلم حبيب آبادى در بيان جايگاه علمى ميرزا طاهر تنكابنى نوشته است:
(او علاوه بر فلسفه و حكمت, در فقه و اصول و علوم رياضيه و طب تبحّر و تخصص تمام داشت و كتاب قانون [طب قديم] را چندين دوره درس گفت و بر آن حواشى مفيده اى نوشته كه در كتابخانه مجلس موجود است. و در دوره مشروطه از طرف طلاب در دوره اول و سيّم مجلس به نمايندگى رفت….)7
بيش تر استادان حكمتِ دوره مشروطه, از شاگردانِ ميرزا جعفر حكيم لواسانى (حكيم الهى), ميرزا حسن خويى, آقا حكيم (مدرس زنوزى), محمدرضا قمشه اى, سيد ابوالحسن جلوه بودند.
اساتيد نامبرده, همگى, داراى انديشه هاى بلند و پويا و در رفتار عملى, آزادمرد و مردمى و ستم ستيز و ضد استعمار بودند.
* آقا على مدرس زنوزى, كه جمع بزرگى از رهبران مشروطه تهران بر او شاگردى كرده اند, در فقه و اصول و حكمت و كلام و تفسير قرآن و ديگر دانشهاى اسلامى, صاحب نظر بود. وى, پس از پايان تحصيلات دينى به تهران آمد و در مدرسه سپهسالار به تدريس حكمت پرداخت.
وى, افزون بر تربيت شاگردان بسيار, كتابهاى ژرفى در عقايد, كلام و فلسفه نگاشته است.

آقابزرگ, از جايگاه علمى وى, چنين گزارش مى دهد:
(…او در رشته حكمت, بر همگنان و هم روزگاران خود, برترى جست و در اين رشته نبوغ و نوآوريها و ابتكارهاى ويژه داشت و در صدر حكيمان و فيلسوفان روزگار قرار گرفت. او داراى روشى پژوهشى و تحقيقى ويژه به خود بود و از مؤسسين اين بود و در روزگار خود كرسى تدريس حكمت بر محور او در چرخش بود… او فردى فروتن و خوش خلق و پارسا و باتقوا بود و بويژه در استفاده از نكته ها و ظرايف قرآنى ذوقى ويژه داشت.)8
* ميرزا جعفر, معروف به حكيم الهى, از استادان كرسى حكمت حوزه تهران بود. عالمى مردمدار و اجتماعى و آگاه به سياست روز بود و در اجراى احكام و دستورها و آيينهاى اجتماعى اسلام, تلاش مى كرد:
(از بزرگان علم و ادب بود. وى از مراجع بزرگى بود كه احكام و حدود الهى را بر پاى داشت و در تدريس حكمت و دانشهاى عقلى دستى داشت و در دانش عرفان و علوم ادبى نيز بهره اى شايان.)9
حكيم الهى به رشد و پويايى جامعه توجه ويژه داشت و نشر جرائد و آگاهى از شرايط سياسى و اجتماعى ايران را مقدمه دانش و بينش و برون رفت جامعه از دشواريها و گرفتاريها مى شمرد و آموزه هاى اين حكيمِ روشن بين, در دگرگونى فكرى مردم و وارد شدنِ شاگردانش در عرصه هاى گوناگون اجتماع اثرگذار بود.
فريدون آدميت درباره انديشه هاى نو و راه گشاى وى مى نويسد:
(پس شگفت نيست كه حكيم خردمند [ميرزا جعفر حكيم الهى] تأسيس روزنامه جديد را كه نتيجه بكرِ عقل است… مقدمه فكر و دانش و بينش, تلقى نمايد و يقين داند كه در برهان اشكال اربعه سياست مُدُن و تدبير منزل و تهذيب اخلاق و تعيين اوضاع و حدود جميع طبقات و حالات كافه مردم گردد… و بسط عدالت و بساط عمارت از آن به وجود آيد.)10
* ملاحسن خويى از استادان بزرگ حكمت و از همطرازان آقا على حكيم بود و سالها در مدرسه دارالشفا, و مدرسه صدر تهران, تدريس مى كرد:
(آخوند ملا محمدكاظم خراسانى در سفر نجف جهت تحصيل, مدت هشت ماه به درس آخوند ملاحسن خويى حاضر شده است.)11
* حكيم محمدرضا قمشه اى, از ديگر بزرگان حكمت و استادان عرفان در سده هاى اخير بود. او مردى وارسته و عارف مشرب و رها از كمند نان و نام بود و در پرورش روحيه آزادمردى و ستم ستيزى در شاگردان خود بسيار اثرگذار بود.

شهيد مطهرى درباره زهد وى مى نويسد:
(او… در جوانى ثروتمند بود, در خشكسالى سال 1288هـ.ق تمام مايملك منقول و غير منقول خود را صرف نيازمندان كرد و تا پايان عمر درويشانه زيست.)12
حكيم قمشه اى در ده سال پايان عمر, در مدرسه صدر تهران شاگردان حكيم و فرزانه بسيارى را تربيت كرد.
* ميرزا ابوالحسن جلوه: وى آزادمرد و ستم ستيز بود. خود را از اسارت نان و نام رهانيده و از اين روى, از انتقاد تند و گزنده بر زمامداران دنيامدار قاجار رويگردان نبود. جلوه, پس از ديدار با سيد جمال الدين اسدآبادى, بيش تر به سياست رو آورد; چه سيد در ديدار جلوه, از هدفهاى پليد استعمار در كشورهاى اسلامى و نقش استبداد در واپس ماندگى كشورهاى مسلمان, سخن گفت و جلوه چنان شيفته سيد گشت كه گفت:
(مى روم تا كفنى براى خود تهيه كرده جهاد نمايم)13
جلوه پس از ديدار با سيد, به شاه بى توجه شد و از رفتار ناپسند او با سيد خشمگين بود. نيوشندگان زلال كوثر حكمت و فلسفه, در بيدارى مردم بسيار نقش آفريدند و در نهضت مشروطه پيشاهنگ و بسيار اثرگذار بودند. مانند: شيخ على نورى حكمى, ميرزا طاهر تنكابنى, سيد نصرالله تقوى (از وكلاء دوره اول مجلس تهران) سيد اسدالله خرقانى, محمد اسماعيل محلاتى, نويسنده اللئالي… و مجله الغرى در نجف, شيخ الرئيس قاجار, سيد محمد طباطبايى, شيخ عبدالنبى نورى, ملا محمد هيدجى, ملا محمد آملى, شيخ فضل الله نورى و….
* ملا محمد هيدجى: وى در مدرسه دارالشفاء و مدرسه منيريه تهران, استاد كرسى فلسفه بود. عالمى روشن ضمير و داراى انديشه هاى بلند اجتماعى بود.

او, افزون بر آشنايى ژرف بر دانش و دقيقه هاى حكمت, در فقه و اصول نيز صاحب نظر بود و از تهذيب نفس و صفاى باطن بهره كافى داشت. به پارسى و تركى نيكو شعر مى سرود. سروده هاى او درباره كار و كوشش, برانگيزاندنِ مردم به آزادگى و سر باز زدن از زبونى, از سروده هاى زندگى ساز اوست.14 ملا محمد هيدجى زمامداران مستبد قاجار را برنمى تافت و با آنان ميانه اى نداشت. در ديوان شعرش به زبان آذرى, رفتار ناپسند زمامداران مستبد قاجار را به نقد كشيده و در نيايش آرزوى نابودى آنان را كرده است.15
2. انديشه هاى سيد جمال الدين اسدآبادى: سيد جمال در نوجوانى در مدرسه سنگلج تهران, به سرپرستى خاندان طباطبايى به فراگيرى دانشهاى دينى پرداخت. و از آن روزگار, با حوزه تهران, بويژه با عالمان خاندان طباطبائى, در پيوند بود. او در دوران مبارزه جهانى خود با استعمار و استبداد, دوبار به تهران آمد. بار دوم, يك سال در تهران ماندگار شد و در اين مجال, سخت به تكاپو برخاست تا مردم را بياگاهاند و نسيم انديشه هاى نو را به حوزه ها, بوزاند و عالمان دين و فرزانگان را از آن چه در جهان و ايران مى گذشت باخبر سازد و وادارد در نگرش خود و برداشتهاى دينى خود تجديدنظر كنند و نگاه جامع و همه سويه داشته باشند. بذر انقلاب و جنبش و مبارزه با استعمار و استبداد را در ذهن و فكر آنان مى افشاند و با سخنانِ آگاهى بخش, زمينه را براى مبارزه با حكومت استبدادى و ويران گر, آماده مى كرد.
او در سخنان گيرا, گرم و شورآفرين خود بر يكدلى و وحدت مسلمانان عليه دشمنان صليبى و حكومت قانون, و بايستگى بنيان گذاردن مجلس شورى و حكومت جمعى مسلمانان تأكيد مى كرد و با برشمردن سياه كاريهاى زمامداران كشورهاى اسلامى, فقر, فلاكت و واپس ماندگى جامعه هاى اسلامى, علاج آن را در به حكومت رسيدن خردمندان و شريك گردانيدن آنان در اداره جامعه مى شمرد.
سيد جمال, كه آتشفشانى هميشه شعله ور بود و صفا و صميميت, اخلاص و سوز دل او در گاه سخنرانى, دلها را مى سوزاند و اشكها را جارى مى ساخت و انقلاب روحى پديد مى آورد. براى اصلاح نابسامانيها, بيش از هرچيز به حوزه و طالب علمان اميدوار بود. اين حاملان علم و دانش و رها شده از اسارت جاه و زر و زور و سربازان بى نام و نشان امام زمان را, كه با قناعت در حجره هاى مدرسه ها, درس و تهذيب نفس و آماده كردن خود براى انجام رسالتهاى پيامبرانه, در كانون تلاش و توجه خويش قرار داده بودند, بهترين كسان براى برافراشتن پرچم مبارزه با استبداد مى دانست و به آنان ايمان داشت.

سيد جمال, در برابر خرده گيريهاى بدبينان به حوزه و يا غرض ورزيهاى مخالفان, با همه وجود از حوزه دفاع مى كرد.
او كه خود از عالمان دين بود, هدفها و برنامه هاى زندگى ساز هم مسلكان خود را براى ديگران برمى شمرد.
در نامه سيد جمال در پاسخ به نامه سيد حاج مستان داغستانى, از ايرانيان مهاجر به مصر و از دوستان سيد, كه عقيده سيد را درباره نقش علما, در مبارزه پرسيده بود, آمده است:
(آن چه درباره علماء ايران تصور كرده ايد, دور از دايره عدل و انصاف است; زيرا پوشيده نباشد, هر وقت كه قدرت, بدون قيد و بدون بازپرس باشد, رجال دين نمى توانند از اجراى اراده آن قدرت مسلط جلوگيرى كنند; خصوصاً در عصر حاضر, كه هيچ قوه اى نمى تواند از اجراى احكام دولت در ترقى ملت ممانعت نمايد. كى دولتِ ايران خواست در مملكت راه آهن سازد و علماء دين, مقاومت كردند و او را از نيل به اين مقصود, كه هم براى دولت و هم ملت مفيد است, بازداشتند؟
كى دولت خواست مكاتب و مدارس را انشاء نمايد و براى تهذيب نسل و انتشار تعليم, كاخ علم را بنا كند و علماء ايران, اين نورى كه قلوب را منور مى سازد و تاريكى جهل را فرارى مى دهد, خاموش ساختند و گفتند: علمِ صحيح با شرع مقدس مغايرت دارد؟
كى دولت ايران خواست عدالت را در ميان مردم استوار كند, محاكم عدليه را تأسيس نمايد, مجلس شورا را ايجاد كند, تا تمام احكام با عدالت و موافق احتياجات عصر حاضر جريان پيدا نمايد و علما در مقابل اراده دولت قيام نموده, با عدالت و قانون, آغاز ستيز كردند.
كى دولت خواست مريض خانه هاى جديد تأسيس كند و آن را براى پرستارى بيماران مهيا سازد و هرچه در تخفيف آلام مردم لازم است, موافق اقتضاى فنى حاضر كند و دارالعجزه ها و دارالايتام ها تأسيس كند, و علما از اين كارهاى جديد, خشنود نشدند و يا گفتند: اين كار تازه بدعت است و هر بدعتى باعث هلاكت؟)
سيد جمال, با پذيرش پاره اى از انتقادها و خرده گيريها به عالمان دين و وجود چند بسته ذهن, متحجر و يا دنيامدار در ميان آنان, اين استثناءها و عنصرهاى ناهمراه با جريان اصلى را چندان اهميت نمى دهد و مى گويد: اين گونه كسان در همه جا هستند, ولى وجود چند نفر ناهمراه نمى تواند به بنيه و ساختار حوزه كه بر بنيان حق و فضيلت و قناعت استوار شده است, آسيبى وارد سازد:
(چنين عملى در تمام علماء ايران كه از ميان آنان بسيارى اشخاص براى خدمت به حق و فضيلت قيام نموده و از حطام دنيا به اندكى قناعت كرده اند عموميت ندارد.)16

سيد در ديدار با عالمان, استادان و طالب علمان مدرسه هاى دينى و حوزه ها, از رسالتهاى دشوار حوزه در آن برهه زمان مى گفت و از آنان مى خواست كه براى بر دوش گرفتن بار سنگين عدالت طلبى, خود را آماده كنند و از مرگ, زندان, دربه درى و… نهراسند و افزون بر آن, در آموزه ها و كتابهاى درسى و تبليغى خود تجديدنظر كنند, دامنه كار و افق ديد خود را گسترش دهند, به ديگر كشورهاى اسلامى و مراكز علمى پيرامون خود, رخت بكشند, با علماى ديگر سرزمينهاى اسلامى آشنا شوند و با هم فكرى يكديگر و استفاده از تجربه هاى مبارزاتى و اصلاحى ديگر مسلمانان, گامهاى اثرگذارترى در مبارزه با استعمار و اصلاح نابسامانيها بردارند.
محمد محيط طباطبايى مى نويسد:
(مرحوم حاجى سيد اسدالله خرقانى نقل كرده است: وقتى براى ملاقات سيد, به دستور استادم جلوه به زاويه حضرت عبدالعظيم رفته بودم, سيد در مجلس عمومى خود سخن مناسب استعدادهاى مختلف حضار بيان مى كرد و وقتى مجلس خلوت شد و ماده مستعد ديد, از معايب كار تدريس و افاده استادان عصر سخن مى گفت.)17
سيد جمال, پس از اين كه به ستم از ايران رانده شد, از عالمان دين نبريد, بلكه بستگى و پيوند خود را با عالمان و طالب علمان حوزه ادامه داد و آنان را هماره به پديدآورى جنبش و دگرگونيهاى فكرى و اجتماعى برمى انگيخت.
از نمايندگان و حلقه هاى پيوند سيد با حوزه تهران, ميرزا ابوطالب زنجانى مجتهد بود. وى به دعوت سيد, براى شركت در كار اتحاد اسلام, و هم انديشى علماى اسلامى پاسخ مثبت گفته بود.18 شيخ فضل الله نورى از دوستان سيد بود و با او در پيوند بود.19 شيخ الرئيس قاجار و سيد محمد طباطبايى از پرچم داران مشروطه نيز, پيوسته با سيد جمال همكارى فرهنگى داشتند. سيد جلال الدين كاشانى, نويسنده, گرداننده و مسؤول روزنامه حبل المتين, كه نقش بسيار اثرگذار و بنيادينى در بيدارى مردم و برانگيختن آنان براى عدالت خواهى و به وجود آوردن مجلس شورا داشت, با سيد جمال در پيوند بود و به تشويق سيد جمال, روزنامه حبل المتين را در هند بنيان گذارد.20

3. انديشه هاى پويا و رستاخيزآفرين مكتب سامرا: انگيزه و سبب بسيار مهم و اساسى گرايش حوزه تهران به مشروطه, آموزه هاى مكتب سامرا, به رهبرى فكرى عالم بزرگ, بيدار و هشيار, ميرزاى شيرازى بود.
حوزه تهران هنوز گرمى و لذت پيروزى بر استعمار بريتانيا را در جنبش تنباكو, در كام خود احساس مى كرد. مشروطه ادامه آن فرياد بلند و غيرت دينى بود. بسيارى از بنيان گذاران, پيشاهنگان نهضت بزرگ مشروطه, از شاگردان بى واسطه مجدد شيرازى بودند كه پيش از مشروطه, به اشارت استاد براى تبليغ دين و مبارزه با استبداد به تهران هجرت كرده بودند.
سيد حسن جزائرى از كوشندگان مشروطه از هواداران ميرزاى بزرگ بود.21
سيد احمد و سيد محمد طباطبائى از رهبران مشروطه, از شاگردان ميرزا و به دستور او به تهران آمده بودند.
سيد مهدى طباطبائى از پيشاهنگان مشروطيت, دانش, فكر و انديشه خود را از مكتب سامرا داشت.22
حاج محمدرضا قمى از مجتهدان پارسا و پر آوازه تهران و اثرگذار در پيروزى مشروطه, از دست پروردگان ميرزا و به امر او, به تهران رخت كشيده بود.23

شيخ فضل الله نورى و شيخ عبدالنبى نورى از مروجان مشروطه مشروعه و پاسداران شريعت, در حوزه درس ميرزا باليده و رشد كرده بودند.24
دست پروردگان خوان با بركت و چشمه جوشان علم و روشنايى مكتب سامرا, در جنبش تنباكو, روح غيرت دينى و حق جويى و عدالت خواهى را در مردم ايران و تهران دميدند و آموزه هاى دينى, اجتماعى آن نهضت زمينه ساز جنبش مشروطه گرديد. علماى شيعه بار ديگر تجربه موفق تنباكو را در مشروطه تكرار كردند:
(اين نهضت عمومى كه صرفاً جنبه مذهبى داشت در تحولاتى كه سپس در ايران روى داد و به انقلاب مشروطيت منتهى شد تأثير بسزايى داشت.)25

4. انديشه ها و كاركرد شيخ هادى نجم آبادى (م1320) نيز, در بسترسازى مشروطه, نقش آفرين و اثرگذار بود.
نجم آبادى, از علماى معروف تهران و به زهد و پارسايى شهره بود. وى در محله سنگلج تهران به تدريس حوزوى مشغول بود.
معلم حبيب آبادى درباره جايگاه علمى و زهد وى مى نويسد:
(امروز از مجتهدين مسلم دارالخلافه و مرجع حكومات شرعيه و در جرگه مجتهدين عصر, به درويش نهادى و بى تكلفى امتيازى مخصوص دارد و در فقه و اصول و حديث و تفسير و رجال و مقالات و غيرها من العلوم و المعارف والاطلاعات, از متفردين متبحرين معدود مى گردد.)26
وى در ميان علما به خدمت به فرودستان پيشتاز بود و بيمارستانى براى مداواى بيماران بنا نهاد.
وى از علماى ضد استبداد بود و با درباريان ستم پيشه ميانه اى نداشت و هماره طالب علمان و مردم را به مبارزه با ستم فرا مى خواند, با سيد جمال الدين در پيوند بود و انديشه هاى او را ارج مى نهاد.

شيخ رضاى كرمانى هماره به ديدنش مى رفت و بسيار اثرپذير از گفته ها و رفتار اجتماعى او بود. ميرزارضا, پس از كشتن ناصرالدين شاه در بازجويى, درباره نجم آبادى گفته است:
(مشربِ آقاى حاج شيخ هادى معلوم است كه چه قسم صحبت مى كند. او, روز كه كنار خيابان, روى خاكها نشسته است متصل مشغول آدم سازى است و تا به حال, اقلا بيست هزار آدم درست كرده است و پرده از پيش چشمشان برداشته است و همه بيدار شده مطلب را فهميده اند….)
شيخ هادى نجم آبادى, پس از مرگ ميرزا رضا كرمانى, به همراه شيخ محمدعلى دزفولى و ميرزا حسن كرمانى, مراسم يادبود ساده اى برگزار كرد و ياد و كار او را گرامى داشت و نيز براى آن قهرمان بزرگ دينى و ملى, سالگرد گرفت.27
درباره نجم آبادى گفته شده است: فسادناپذير بود و با آن كه يكى از مهم ترين محاكم قضاوت را اداره مى كرد و زندگى بسيار ساده اى داشت, هرگز دينارى از كس نستاند و هميشه به فرزندانش سفارش مى كرد: از بيت المال استفاده نكنند, بلكه از دسترنج خود بخورند و چرخهاى زندگى را بگردانند.

شيخ هادى, با بيكارگان, تن پروران, ميانه اى نداشت و آنان را از خود مى راند.28
انديشه ها و زندگى سرشار از قناعت, عزت, دورى از كانونهاى قدرت و ثروت, و مبارزه بى امان و بى باكانه با استبداديان, در پرورش طالب علمان آزادانديشِ مشروطه خواه, سخت اثرگذار بود و نقش آفرين.
عالمان بزرگِ شناخته شده, پرآوازه, و گاه گمنامى در پيروزى و استوارسازى و دامن گسترى مشروطيت, در حوزه تهران نقش آفريدند و نسيم بيدارى وَزاندند و عطر خودآگاهى افشاندند كه مجال نيست, يك به يك نام بريم و از قهرمانيها و انديشه هاى ناب آنان سخن بگوييم, بلكه به شمار اندكى از آنان بسنده مى كنيم و گوشه اى از كار و بار آنان و انديشه هاى روشنِ روشنايى آفرين اين انديشه ورا ران باز مى گوييم, شايد مفيد افتد و در اين روزگار كارگشا باشد و بيدارگر. از جمله آن بيدارگران و صحنه گردانان و نقش آفرينانند, اين آقايان:
سيد محمد طباطبايى, سيد عبدالله بهبهانى, شيخ فضل الله نورى, ميرزا محسن صدر العلماء, سيد جعفر صدر العلما, شيخ مرتضى آشتيانى, ميرزا مصطفى آشتيانى, سيد جمال الدين افجه اى, سيد محمدرضا افجه اى, سيد ريحان الله بروجردى, سيد ابوالقاسم طباطبايى, شيخ محمدعلى تهرانى چاله ميدانى, مجدالاسلام كرمانى, سيد محمدرضا مساوات, سيد محمدتقى گرگانى, شيخ عبدالنبى نورى, صدرالعلماى خراسانى, قاضى ارداقى, شيخ محمدصادق كاشانى, شيخ محمد واعظ, ناظم الاسلام كرمانى, سيد مهدى طباطبائى, سيد جمال واعظ, اديب الممالك فراهانى, سيد محمد امامزاده, شيخ محمدرضا قمى مجتهد, محمدصادق كاشانى, محمدصادق فخرالاسلام, شمس العلماى قزوينى, سيد احمد طباطبايى, شيخ محمدمهدى شريف, فيروزآبادى, ملا محمد رستم آبادى, سيد ابراهيم وحدتى و….
در بخش نخست, به انديشه ها و كاركرد چند تن از بزرگان علما اشاره گرديده و به تلاشها و كاركرد شمارى ديگر در لابه لاى مقاله اشاره شده است:
* سيد محمد طباطبائى فرزند حجةالاسلام سيد صادق تهرانى, از رهبران اصلى و پيشاهنگان و حركت آفرينان مشروطه بود. فقه و اصول را نزد پدر آموخت و حكمت و فلسفه را از حوزه ميرزاى جلوه استفاده كرد و در اخلاق, در صفِ شاگردان ميرزا هادى نجم آبادى درآمد.
سيد محمد طباطبائى, در سال 1300 به حوزه درس ميرزاى شيرازى در سامرا راه يافت و مدت ده سال از آن منبع فياض و جوشان دانش و بينش و تعهد و شجاعت, درسها آموخت و در دانش و درايت به جايگاهى بلند رسيد, چنان كه از مشاوران نزديك ميرزا شد:
(در فضل و فقاهت و ورع و تقوى, به غايت قصوى نائل و از آن حضرت قدسى مجاز و از جمله اصحاب آن حوزه ممتاز گشته. زياده از ده سال برحسب ميل خاطر, در آن روضه قدس و محفل انس مقيم بود و به خدمت شريعت مطهره و قضا, حوائج مسلمين و معاضدت با آن پيشواى بزرگ دين قيام داشت, بلكه محل شور و مشاورت امور سياسى آن حضرت بودند.)29
او افزون بر استفاده از درس ميرزا و انديشه هاى بلند اخلاقى و اجتماعى وى, با ديگر شخصيتهاى برجسته و بنام جهان اسلام نيز, در پيوند بود.
طباطبائى, سخت كنجكاو بود و در به دست آوردنِ آگاهى و خبرهاى سياسى و اجتماعى جهان اسلام ناآرام. علاقه به سير و سفر داشت. مى خواست در اين سفرها, با گفت وگو با بزرگان و عالمان جهان اسلام, از انديشه هاى آنان سود جويد و با هم انديشى با فرزانگان جهان اسلام, بتوانند بر موج بيدارى بيفزايند و دنياى نو, رهاى از ستم و استعمار بنياد نهند و بتوانند گامهاى مشترك در راه رهايى مسلمانان از سلطه بيگانگان بردارند:

پيش از آمدن به سامرا:
(به عزم سفر كعبه و زيارت مدينه مشرفه و سياحت بلاد و آسياى صغرى و اسلامبول و ملاقات رجال بزرگ و دانايان سترگ از راه درياى خزر روانه شد)
از جمله شخصيتهايى كه سيد محمد طباطبائى, با آنان مراوده داشت, سيد جمال الدين اسدآبادى بود. اين آشنايى, دوستى و علاقه مندى به گذشته برمى گشت. سيد صادق والد سيد محمد طباطبائى در دوره نوجوانى و آغاز طلبگى سيد, ميزبان او بود و سيد جمال به دست او, لباس مقدس عالمان دينى را پوشيد و در سلك رواج دهندگان دين درآمد. از آن دوره ميان خانواده طباطبائى و سيد جمال, پيوند و بستگى برقرار بود. سيد جمال, در نزد طباطبائى جايگاهى والا داشت. طباطبايى هماره و در هر مجلس و محفل از انديشه هاى او سخن مى گفت. سيد جمال نيز, احترامى ويژه براى طباطبايى قائل بود و او را شايسته رهبرى قيام و حركت اصلاحى و استبدادى مى دانست.
سيد جمال, توسط طباطبايى انديشه هاى خود را در سامرا, به حوزويان مى رسانيد. در يكى از نامه هاى سيد جمال به طباطبايى, در جريان رويداد تنباكو, چنين آمده است:
(دانشمند آگاه و فاضل روشن بين و پژوهش گر نيك و آزموده جناب آقاكوچك, خداوند ترا نگهدارد. همانا امت اسلامى, چشمهايش را به روحهاى بزرگى دوخته كه براى يارى او به پا خيزند و امت را از گردابهاى هولناك نجات بخشند و هيچ كس امروز از تو سزاوارتر به اين كار مهم نيست. و تو فردى دورانديش, زيرك, بلند همت و نژاده اى. ترا خبر دهم كه پايدارى علماى ايران, پرچم اسلام را بلند و جايگاه دين را بالا برد. و همه فرنگيان از اين نيرويى كه, به گمان آنان, مى توانست فرنگيان را از ريشه بركند, به هراس افتادند و باورشان شد كه براى دين اميدها و پشتوانه هايى است كه با بودن آنها براى راه دين ترسى از توان و نيروى ستم پيشگان نيست. خداوند بدانان از سوى اسلام جزاى خير دهاد, همانا نامه اى كه از بصره براى ميرزا فرستادم در لندن چاپ شد و نسخه هايى از آن را برايت فرستادم.)30
سيد محمد طباطبايى, پس از نهضتِ تنباكو, به امر ميرزاى شيرازى, براى تبليغ دين و هدايت مردم به تهران آمد. او, برخلاف انتظار درباريان, نه به سوى دربار رفت و نه به رقابت با ميرزا حسن آشتيانى برخاست. درباريان بر آن بودند و بسيار تلاش مى ورزيدند كه او را به سوى خود و رقابت با ميرزا حسن آشتيانى بكشانند; اما سيد محمد طباطبايى, با زيركى, هشيارى و از روى ايمان و تقوا, در بزرگداشت مجتهد آشتيانى كوشيد و از هرگونه پيوند و نشست و برخاست با درباريان و شاه دورى جست.
او, پس از آن كه به تهران آمد, در كانون تلاشهاى علمى, فرهنگى و اجتماعى قرار گرفت:

در مدرسه حاج رجبعلى سنگلج, به تدريس فقه و اصول پرداخت:
(آن مرحوم همه روزه درس فقه و اصول داشت و عصرهاى پنج شنبه هم درس از حكمت مى گفت.)31
و افزون بر درس و بحث, به كارهاى بنيادينى روى آورد كه هم زمينه ساز حركتهاى بعدى شد و هم نمايان گر انديشه هاى ناب اسلامى و هم دفاع منطقى از كيان دين:
1. تشكيل انجمن مقدس اسلامى: دوران قاجار, دوران دامن گسترى شبهه هاى دينى بود اين شبهه ها, كه بسيار ويران گر, ايمان بر باد ده و حيرت افزا بود, از راه هاى گوناگون به قلب جامعه اسلامى و ذهن مسلمانان راه مى يافت و فضا را مى آلود: كشيشانى كه به هدف تبليغ دين خود و هموار ساختن راه براى ورود استعمار به ايران وارد مى شدند, تلاش گسترده اى در پراكندن شبهه داشتند. فرقه هاى ساخته و پرداخته استعمار و دولتهاى خارجى, چون: بابيت و بهائيت, شيخى گرى و… كه دَمادَم ايادى استعمار در گسترش آنها تلاش مى كردند, در رواج و پديد آوردن شبهه هاى دينى, بيش ترين نقش را داشتند.
انديشه هاى جديد غرب و شرق, چه انديشه هايى كه از سوى مكتبهاى ليبرالى غرب وارد عالم اسلام مى شدند و چه انديشه هاى سوسياليستى كه از سوى روسيه به ايران سرازير مى شدند, درافكندن شبهه ها و علامت پرسش گذاردن در برابر مفاهيم و آموزه هاى اسلامى, نقش گسترده اى داشتند و كار را بر اهل ايمان و شريعت بانان سخت دشوار مى ساختند و موج چنان شديد بود كه هركسى را ياراى ايستادگى در برابر آنها نبود. سيد محمد طباطبايى با هم انديشى فرزندش سيد صادق در سال 1319, براى شبهه زدايى از ساحت انديشه هاى دينى و ترسيم درست اسلام, انجمن مقدس اسلام را بنيان نهاد.
شمارى از علما و روشن انديشان حوزه, هموند و عضو اين انجمن بودند. مطالعه كتابهاى مفيد, راه گشا و جديد, براى روشنگرى و بيان دقيق و درست آموزه هاى دينى, در دستور كار اين انجمن بود. و بايد اعضاى انجمن كتباها شناسايى شده را مى خواندند و به رساله هايى كه مخالفان, عليه اسلام نوشته بودند, براساس كتاب و سنت, به پاسخ گويى مى پرداختند. اعضا, با پژوهش در متون اسلامى, به دقت, درنگ و همه سونگرى, به شبهه هايى كه از سوى يهوديان و ترسايان و ديگر اربابان مذاهب, درباره اسلام, پراكنده مى شد, پاسخ مى گفتند.
از نقش آفرين ترين سخنگويان انجمن, محمدصادق فخرالاسلام بود. او كشيش خبره و باسابقه اى بود كه پس از پژوهش و تحقيق درباره اسلام و تشيع, مسلمان شد و به تشيع گرويد.
فخر الاسلام, اديان و مذاهب را خوب مى شناخت و به زير و بم آنها آگاهى داشت. زبان سريانى و عبرى را به خوبى مى دانست .
وى, با نظارت انجمن, كتاب ارزنده (بيان الحق و الصدق المطلق) را در ده جلد نگاشت و در آن به تلاش گسترده و پژوهش ژرف دست زد تا حق بودن قرآن و پيامبر را ثابت كند و كتاب الهداية و منار الحق و ابحاث المجتهدين را كه مبلغ مسيحى آن را نگاشته بود,32 رد كند.
درباره اين انجمن نوشته اند:
(اين مجلس, مجلسى بود كه مرحوم سيد جمال الدين اصفهانى بارها مى گفت: مقصود و منظور ما از اين مجلس, بروز و ظهور خواهد نمود. كراراً علماء نصارى و يهود در اين مجلس حاضر شده و مبهوت مى شدند. چندى هم عازم شدند كه از اين مجلس دعاة به اطراف گسيل دارند كه صدراعظم عين الدوله, جدا مانع گرديد و به بهانه اين كه اعلى حضرت شاه, بايد اذن بدهد, اجازه نداد. بارى كتابهاى متعدد در اين مجلس تأليف و طبع شد.)33
2. بنيان نهادن مدرسه هاى جديد و گسترش دانشهاى نوپديد: گرچه در حوزه هاى دينى, دانشهايى چون ادبيات فارسى, رياضيات, هندسه, طب و… به طالب علمان علاقه مند آموزانده مى شد, ولى دستاوردهاى جديد بشرى, در اين زمينه ها ايجاب مى كرد كه, مسلمانان با آنها آشنا شودن و از كاروان دانشها و فنهاى جديد بشرى كه به شتاب دامن مى گستراندند, واپس نمانند.
طباطبايى, براى آماده سازى جامعه و زمينه سازى در لايه هاى فرهنگ دينى براى پذيرش فنها و دانشهاى جديد كه بيش تر از غرب, سيل آسا به سوى مشرق جارى بودند, سخنرانيهاى آموزنده و بيدارگرى ايراد كرد.34
طباطبايى در سال 1317, مدرسه اسلام را كه در آن دانشهاى گوناگون و مورد نياز جامعه و نسل جديد, آموزانده مى شد, بنيان گذارده شد. ميرزا محمدصادق طباطبايى از استادان مدرسه بود و فخرالاسلام از علماى زبان دان نيز با آن همكارى داشت:
(ميرزا صادق… علم حساب و هندسه و جغرافيا را به خوبى در مدرسه اسلام تجديدنظر فرمود…. در اول تأسيس مدرسه اسلام, يك دوره جغرافيا تأليف كرد كه معلّم مدرسه تا دو سال همان را تدريس مى نمود… زبان سريانى و قدرى عبرى هم نزد فخرالاسلام آموخت.)35
3. تلاش در راه دگرگونى نظام آموزشى و تبليغى حوزه: طباطبايى حوزه را پرچمدار راه انبياء مى شمرد. روشنگرى, بيان زواياى آموزه هاى دين, و شناساندن آنها به ديگران و پياده كردن دستورها و آيينهاى اسلام در جامعه, از هدفها و برنامه هاى راهبُردى و استراتژى وى بود. براى انجام اين رسالت, شناساندن ارزشهاى اسلام به ديگران و مبارزه با ستمگران و سازمان دادن به انديشه هاى علوى, لازم مى شمرد كه طالب علمان, افزون بر دانشهاى دينى معمول و موجود, ديگر دانشها و تجربه هاى نوين بشرى را نيز بياموزند:
جغرافيا, تاريخ ملتها و امتها, تاريخ اسلام, حقوق بين المللى و… همچنين براى آشنا شدن با ديگر مكتبها و رساندن پيام دين به گوش جهانيان, بايسته مى دانست طالب علمان, زبانهاى زنده دنيا را بياموزند و با هجرت به ديگر كشورها, پيام رهايى بخش اسلام و تشيع را به گوش آنان برسانند:
(يك وقتى مردم علوم قديم را تحصيل مى كردند و درصدد علوم جديد نبودند. حالا مى گويم كه علوم جديد هم دانستنش لازم است. هر وقت اقتضايى دارد. شما بايد علم حقوق بين الملل را هم بدانيد. بلكه علوم رياضى بلكه زبان خارجه را تا يك اندازه بايد بدانيد. چه سبب دارد كه از تمام ملل داعى و نماينده به طرف ژاپن رفت و از ايران نرفت. چرا بايد در يك ايران يكنفر از علما زبان خارجه را نداند.)36
طباطبايى كه از دگرگونيهاى جهان و دنياى بيرون خبر داشت, از اين روى, در اين سخنرانى, بر نكته اى مهم انگشت گذاشت. زيرا حكومت ژاپن, در سال 1899م. مشروطه شد و در سايه آزادى مطبوعات و اجتماعات به پيشرفتهاى بسيار دست يافت. ژاپن, دروازه هاى خود را به روى ديگر ملتها و كيشها باز كرد.37 از سخن طباطبايى برمى آيد كه از همه كشورهاى مسيحى و غير مسيحى, مردم براى تبليغ كيش خود به ژاپن رهسپار شدند تا مردمان آن ديار را به سوى دين و آيين خود بكشانند, ولى از عالمان ايران, به خاطر آشنا نبودن هيچ يك از آنان به زبان ژاپنى, كسى به آن ديار نرفت و مردم آن ديار از آشنايى با اسلام و تشيع محروم ماندند.
4. تلاش در راه برپادارى عدالت اجتماعى: طباطبايى درباره عدالت اجتماعى انديشه هاى ناب و پخته داشت و انگيزه او از حضور در ميدان مبارزات مشروطه, مبارزه با ستم و بى عدالتى بود.
طباطبايى, با تكيه به قرآن, برپادارى و اقامه عدالت را از رسالتهاى اصلى پيامبران مى شمرد و بر همگان, بويژه عالمان دين, لازم مى شمرد در راه گسترش آن بكوشند. او, در ميان مردم بود, همراه و همدم آنان و آگاه از رنج و درد مردمان بى پناه. از فقر و بى چيزى و تهى دستى مردمان باخبر بود. سفره هاى خالى مردمان را مى ديد. در برابر اين فقر خانمان سوز, ثروت اندوزى, چپاول و پرخورى زمامداران از نظرش دور نبود. مى ديد كه چسان براى انباشتن شكم و رنگين كردن سفره هاى خود, از فرودستان مالياتهاى گزاف مى گرفتند. تا آن جا بى شرمانه رفتار مى كردند كه حتى از گرفتن فرزندان مردمان تهى دست كه توان پرداخت ماليات را نداشتند, و فروختن آنان به تركمنها, رويگردان نبودند! فرياد مردمان پسر و دختر از دست داده و خاك نشين بى نوا, به آسمان بلند بود. كسى را ياراى يارى آنان نبود. گرفتارى, درد و رنج مردم, فريادها, آه ها, ناله ها و مويه ها, كه روز به روز دلخراش تر و سهمگين تر مى شد, روح بى آلايش او را مى آزرد و او را به چاره جويى وامى داشت.
طباطبايى ريشه همه اين فسادها, ناهنجاريها و دردها و زخمهاى چركين اجتماعى را در حكومت فردى و استبدادى مى دانست, از اين روى بر آن شد دست به كار شود و به درمان اين درد مزمن برخيزد. او, سرانجام به اين نتيجه رسيد كه قانون گرايى, قانون مدارى و كاستن از قلمرو حكومت فردى, با تشكيل مجلس و عدالت خانه, مى توان بخشى از اين آلام را كاست. اميد داشت, با تشكيل مجلس شورا و رايزنى نمايندگان مردم در سامان بخشيدن به جامعه, فقر و بى چيزى و بى عدالتى رخت بندد و مساوات و رفاه جايگزين آن شود.
او به طالب علمان نيز سفارش مى كرد: به بخشهاى اجتماعى فقه و حقوق سياسى نيز توجه كنند و با بهره گيرى از انديشه هاى ناب اسلام, بويژه سيرت اميرمؤمنان(ع) و تجربه هاى بشرى در گسترش عدالت بكوشند.
(يا داود انّا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق ولا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله يعنى: اى داود, به درستى كه گردانيديم تو را جانشين در روى زمين; يعنى تدبير امور عباد را در كف با كفايت تو نهاديم, پس حكم كن ميان مردمان به راستى و درستى; يعنى بر وفق امر ما. اشياء را در موضع خود وضع نما و پيروى مكن هواى نفس و آرزوهاى آنان را, كه اگر تابع نفس شوى و به خلاف حق حكم كنى, پس گمراه سازد تو را هواى نفس و بگرداند تو را از راه خدا و طريق حق, كه آن جاده شريعت و قانون خدايى است.
خداوند حكم مى فرمايد بر آن كه: مردم به طريق عدل رفتار نمايند. انبياء و اولياء, مردم را واداشتند به عدل, با اين كه عدل و مساوات تكليف اوليه انسانيت است و بقاء نوع, منوط به عدل است. و در قرآن و اخبار معصوم تأكيد شده است به عدل.
(ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها واذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل انّ الله نعما يعظكم به ان الله كان سميعاً بصيرا)
(يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين لله شهداء بالقسط ولايجرمنّكم شنئان قوم على ان لاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى واتقوا الله ان الله خبير بما تعملون)
امروز, كفار و ملل اجانب طريق عدل را مسلوك داشته اند, ما مسلمانان از طريق عدل منحرف شده ايم, يا ظالم و ستمكاريم و يا معاون ظلمه مى باشيم. هشت ماه, بلكه زيادتر مى باشد كه به جز اين يك كلمه عدل ديگر چيزى نگفته ايم….
اگر گفتيم معدلت مى خواهيم, غرض اين بود كه مجلسى تشكيل شود و مجلس و انجمنى داشته باشيم كه در آن مجلس, به داد مردم برسند و بدانند كه اين رعيت بيچاره, چه قدر از دست ظلم حكام ستم مى كشند و به چه اندازه نفوس و عرض رعيت از ظلم ديوانيان در سال تلف مى شود.… يك سال است اهل فارس متظلم اند… حالا فارس هم از دست ما رفت. نه تنها فارس خواهد رفت; بلكه تمام بنادر و سرحدات ايران رفته است… شماها نمى دانيد كه در ولايتها اين حكام چه ظلمها مى كنند, رعيت بيچاره ايران خودش و اهل و عيالش بايد نان ذرت و جو بخورند كه ماليات ديوان را بپردازند. نه رعيتى باقى مانده و نه در خزانه پادشاه چيزى موجود است. پادشاه, به واسطه خزانه, پادشاه خواهد شد و خزانه معمور نمى شود, مگر به واسطه آبادى مملكت و مملكت آباد نمى شود, مگر به واسطه عدل.
حكايت قوچان را مگر نشنيده ايد كه پارسال زراعت به عمل نيامد, و مى بايست هر يك نفر مسلمان قوچانى, سه رى گندم ماليات بدهد, چون نداشتند و كسى هم به داد آنها نرسيد, حاكم آن جا سيصد نفر دختر مسلمان را در عوض گندم ماليات گرفته, هر دخترى به ازاى دوازده من گندم محسوب و به تركمان فروخت….
اى مردم! بدانيد و بفهميد, همه شماها مكلفيد به رفع ظلم.
در زمان حضرت اميرالمؤمنين(ع) اهل مصر خدمت حضرت اميرالمؤمنين شكايت از عمال عثمان كردند.
حضرت فرمود: عده مظلومين زيادتر است, يا عده ظالمين؟
عرض كردند عده مظلومين بيش تر است.
فرمودند: پس سبب ظلم, خودتان مى باشيد.
عارضين مقصود را درك كرده جمع شدند و… عمال عثمان را از كار انداختند و ريشه ظلم را كشيدند….
ييك نفر نمى تواند همه اسباب و ادوات و لوازم را مهيا نمايد, پس بايد جماعتى تشكيل شود, براى انتظام امر يك نفر و اين جماعت, به واسطه دو قوه شهويه و غضبيه كه دارند, با هم مزاحمت خواهند كرد; زيرا كه شهوت جذب ملايم است و غضب دفع منافر. هر شخصى به واسطه قوه شهويه طالب است ملايم را و هركس مخالف او شود, در مقام دفع او خواهد برآمد و كذلك رفيقش. پس معلوم شد كه انسان محتاج است به تمدن و اجتماع با نوع خود و اين است معنى الانسان مدنى بالطبع.
عقلا و دانشمندان, يك نفر را مشخص و معين و انتخاب نمودند براى حفظ نوع خود… اين شخص را پادشاه گويند. پس پادشاه; يعنى كسى كه از جانب ملت منصوب شود و ماليات و سرباز بگيرد براى حفظ رعيت از ظلم كردن به يكديگر. اين پادشاه, مادامى كه حفظ كند رعيت را و ناظر به حال رعيت باشد, رعيت بايد مال و جان بدهد; اما اگر پادشاه بى حال و شهوت پرست و خود غرض باشد, رعيت بايد مال و جان به او ندهد و مال و جان را به كسى ديگر بدهد كه حافظ رعيت باشد….
… فرض مى كنيد مرا كشتند, اولادم به جاى خواهند ماند. سايرين را كشتند اولادهايشان باقى خواهند ماند. آنها مقاصد ما را اجرا خواهند داشت. به اجدادم قسم است تا زنده ام دست بردار نيستم… من كه بايد بميرم, حال كشته شوم بهتر است. جدم را كشتند, اسم مباركش شرق و غرب عالم را گرفت… خون من عدالت را استوار خواهد كرد و ظلم ظالمين را دافع و مانع خواهد گرديد.)
طباطبايى با يادكرد از عدالت اميركبير و ضرورت دغدغه وزرا و كارگزاران دولت براى عدالت و دفع ستم از رعيت و بيان شمه اى از آثار عدالت و جامعه توحيدى, پس از ذكر مصيبت امام حسين(ع) سخن خود را چنين به پايان برد:
(امروز پادشاه حقيقى اسلام و بزرگ ما امام زمان, عجل الله فرجه, مى باشد و ما نوكر آن حضرت مى باشيم و از احدى ترس و واهمه نداريم و در راه عدالت كشته شويم و از آن حضرت كمك مى خواهيم و مدد مى طلبيم و در سر اين مقصود باقى هستيم, اگرچه يك سال و يا ده سال طول بكشد. ما عدل و عدالت خانه مى خواهيم. ما اجراى قانون اسلام را مى خواهيم. ما مجلسى مى خواهيم كه در آن مجلس شاه و گدا در حدود قانونى مساوى باشند. ما نمى گوييم مشروطه و جمهورى, ما مى خواهيم, مجلس مشروعه, عدالت خانه و…)38
طباطبايى در همه مرحله هاى مبارزه, پيشاپيش مردم بود و پس از پيروزى براى كمك به مشروطه و مجلس, به مجلس رفت و در بيان و روشنگرى قانونهاى اسلامى و نظارت بر سير قانونگذارى و جلوگيرى از كژراهه رويها و انحرافهاى قوه مقننه, سخت تلاش كرد.
در جريان اشغال مجلس, آزار و اذيت بسيار ديد و سپس به مشهد تبعيد شد.
5. توجه به بيرون از مرزها و سرنوشت مسلمانان: سيد محمد طباطبايى افزون بر آگاهى از حال و روز ايران و رويدادهاى سياسى و اجتماعى آن, از آن چه در كشورهاى ديگر مى گذشت, باخبر بود و دگرگونيهاى سياسى و اجتماعى آنها را پى گيرى مى كرد. از عالمان, طالب علمان و فرهيختگان مى خواست, تجربه هاى موفق آنها, بويژه ژاپن را در زمينه پيشرفتهاى اقتصادى و… در كانون توجه خود قرار دهند و بهره گيرند. در آن روزگار, دولت ژاپن در زمان ميكادو, از صورت حكومت فردى به حكومت جمعى مشروطه دگر شده بود. ميكادو در سال 1889 اعلان مشروطيت داد و ژاپن در سايه شورا و مجلس, با همّت و تلاش مردم دگرگون شده و رهيده از استبداد, در عرصه فرهنگ و صنعت و فنون, پيشرفت كرد و توانست با قدرت نظامى و اتحاد ملى, دولت ديكتاتور و مستبد تزار روس را در نبردى كه بين دو كشور درگرفته بود, شكست دهد.39 و اين رويداد, براى ستمديدگان و محرومان جهان, اميدهايى پديد آورد. بويژه ايرانى كه از همسايگى با رژيم تزار آسيبها ديده بود و بخشهاى مهمى از سرزمين آن را به زور در چنگ خود گرفته بود.
سيد محمد طباطبايى, چون دغدغه مردم مسلمان ژاپن را داشت, تلگرافى به پادشاه ژاپن زد و به وى سفارش كرد, با مسلمانان ژاپن به خوبى و نيكى مدارا كند:
(حضور ميمنت ظهور, اعلى حضرت امپراطور معظم بهيه ژاپون, اگرچه با اخلاق مرضيه آن اعلى حضرت و تمدن فوق العاده دولت بهيه ژاپون, به اين اظهار احتياج نبود, ولى در مقام اخوت با برادران مسلمين ساكنين آن مملكت, مقتضى اين توصيه شده, استدعا مى نمايم كه توجه ملوكانه نسبت به آن برادران دينى طورى باشد كه آسوده و محترم بتوانند از عهده تكاليف دينى و دنيوى برآيند.)40
* شيخ فضل الله نورى: شيخ شهيد, برجسته ترين شخصيت علمى تهران و از پيشاهنگان جنبش مشروطه بود. او, پس از فراگيرى مقدمات در ايران, به عتبات رفت و مدت بيست سال در نزد عالمان پارسا و پرهيزگار حوزه نجف و سامرا, به فراگيرى دانشهاى اسلامى پرداخت و به اجازه اجتهاد و اجازه حديث, دست يافت. از جمله استادان او شيخ راضى نجف, شيخ مهدى آل كاشف الغطا و ميرزاى شيرازى بودند.41
او, بيش ترين استفاده را از مكتب ميرزاى شيرازى برد كه در دانش و بينش و دورانديشى, سرآمد فقيهان روزگار خود بود. درايت و زعامت حكيمانه او بود كه ايران را از ورطه هولناك اسارت كمپانى رژى رهانيد. شيخ فضل الله نورى از نزديك ترين و باهوش ترين شاگردان ميرزا بود و نخستين كسى بود كه با او به سامرا هجرت كرد.
شيخ فضل الله در نجف و سامرا به جايگاه بلند علمى و فقاهتى دست پيدا كرد كه اجازه هاى استادان بزرگ, عالمان جامع و كامل, بر روايت حديث و فتوا, شاهدى روشن بر جايگاه علمى اوست و نيز رساله هايى ژرف فقهى كه به قلم او نگارش يافته, مانند رساله فى قاعدة ضمان اليد, صحيفه قائميه, بر گستردگى دانش و بلندى انديشه وى دلالت دارند.42
شيخ فضل الله نورى, در سال 1300هـ.ق به تهران آمد و به آموزش و تربيت طالب علمان پرداخت و به حوزه تهران جلوه علمى خاص بخشيد.
اعتمادالسلطنه مى نويسد:
(شيخ فضل الله نورى, افضل و اكمل تلامذه سركار حجةالاسلام حاج ميرزا محمدحسن شيرازى مد ظله العالى, است. و در فقه و اصول و حديث و رجال و انواع فضائل ديگر, امتيازى بيّن دارد. اهالى دارالخلافه را به اين بزرگوار اعتقادى است راسخ. مجلس درس و افادت و افاضتش نيز امروز, بسى عامر و به وجود كافه مستعدين مدارس طهران دائر مى باشد.)43
سيد محمدعلى شوشترى از علماى تهران درباره جايگاه علمى وى مى نويسد:
(حاجى شيخ فضل الله مجتهد نورى, كه در حوزه درس مرحوم ميرزاى بزرگ… بر همه فضلا مقدم مى نشست و از نظر دانش و فضل در رشته اصول, استاد درجه اول و در فقه محقق تام كه نظرياتش مورد استناد فقهاى ديگر قرار مى گرفت و يا در رشته حكمت و كلام, كسى را ياراى مجادله و يا بحث با ايشان نبود و در ساير رشته هاى ادبى و ضرورى, جامع جميع كمالات بوده است.)44
ملك زاده,كه روزگارى در حوزه بوده و درس مى خوانده و لباس اهل علم بر تن داشته است, از درس پر رونق و شركت هزارها طالب علم در مجلس درس او گزارش مى دهد و يادآور مى شود: در بين مردم, جايگاه والايى داشت.45
شيخ از دانشهاى گوناگونى كه در آن روزگار در حوزه آموزانده و آموزيده مى شد, بهره ها داشت. فقه, اصول, رجال و درايه, درس مى گفت. با تلاش بسيار, شاگردان بنامى را به پايه هاى بالاى علمى و عملى رساند كه هر يك وزنه علمى و خدمتگزارى راستين براى جامعه شدند, از جمله: شيخ عبدالكريم حائرى, حاج آقا حسين طباطبايى, ميرزا ابوتراب شهيدى, ميرزا ابوالقاسم قمى, سيد محمود مرعشى, آقا نورالدين عراقى, شيخ محمود مفيد, آقا محمد كبير قمى,صالحى كنى, شيخ باقر معزى, ميرزا مهدى و احمد آشتيانى, علامه هفت تنى و…46
علامه قزوينى, دو سال در محضر شيخ حاضر شده و از دانش سرشار وى بهره برده و چهار سال استاد فرزندان وى بوده است. او از اين آشنايى چنين ياد مى كند:
(من خودم, دو سال در خدمت شيخ فضل الله تلمذ كرده و چهار سال به دو پسرانش: ضياءالدين و حاجى ميرزا هادى عربى درس داده ام. من همه آنها را خوب مى شناسم; آنها اشخاص خوش قلب و نجيبى بودند.)47
شيخ فضل الله نورى, در تهران, كارهاى مهمى به انجام رسانيد, گره هاى بسيارى از كار مردم گشود و مردم در نزاعها و درگيريها و كارهاى قضايى به وى رجوع مى كردند و وى با تشكيل محكمه شرعى, بين آنان داورى مى كرد و گره از كار بسته آنان مى گشود. وى وكيل تام الاختيار و بازوى توانا و پر قدرت ميرزاى شيرازى در تهران بود:
(وكلاى ميرزا در شهر, از امين ترين و عاقل ترين مردم, و از ميان نيكمردان بودند و هيچ گاه از اوامر ميرزا در وظيفه اى كه بر دوششان مى گذاشت, تخلف نمى ورزيدند.)48
برگى از انديشه ها و ديدگاه هاى روشنگر شيخ فضل الله نورى
شيخ, انديشه هاى بلند, نو و كارگشا داشت. چون از سرچشمه وحى سرچشمه مى گرفتند, بسيار در روح و روان انسانها اثرگذار بودند. آثار پر بركت انديشه او, در جنبش تنباكو و نهضت مشروطه, جلوه گر شدند. پس از مشروطه و پس از آن كه شربت شهادت نوشيد, انديشه هايش, بيش از پيش دامن گستراندند و در پاسدارى از اصول و ارزشهاى اسلامى و انگيزش غيرت دينى در سده اخير بسيار كارگشا و نقش آفرين بودند.
1. بايستگى جامه عمل پوشاندن و پياده كردن اسلام در جامعه: دين و ديندارى و نمود اسلام در زندگى فردى و اجتماعى مردم, مهم ترين دغدغه شيخ بود. او بر اين باور بود كه اسلام دينى است كه براى نيازهاى دنيوى و اخروى انسان امروز و فردا برنامه دارد و شريعت اسلام, از حركت باز نمى ايستد و كهنه نمى گردد و به بهترين وجه, براى همه نيازهاى بشرى راهكارهاى شايسته و درخور, پيش بينى كرده است. اين فقيهان و صاحب نظرانند كه بايد برنامه هاى دين را از كتاب و سنت بيرون بكشند و به گونه اى پيش بروند كه نيازمند به انديشه و برنامه ديگران نباشيم. او, بر اين باور بود اگر به درستى انديشه هاى راستين اسلام از كتاب و سنت به در آورده شود, نيازمند به كارگيرى قوانين ديگران, كه ساخته و پرداخته فكر و انديشه پر از كاستى بشرى است, نخواهيم بود.49
وانگهى, ارزشها و دستورهاى دينى, ويژه روزگار حضور امام معصوم نيست و در دوران غيبت نيز مى بايست مو به مو اجرا شوند و جامعه, از بركتهاى تعاليم قرآن و سنت بهره مند گردد. او خود در كنار پژوهش و تدريس, محكمه شرعى داشت, به حلّ دشواريها و گرفتاريهاى حقوقى مردم مى پرداخت و در حد توان, احكام شرع را اجرا مى كرد. از عالمان دين مى خواست بر اجراى دستورهاى دينى نظارت كنند و نگذارند اربابان زر و زور قانونهاى اجتماعى را به سود خود تعريف كنند.
شيخ, در سال 1326, در پاسخ نامه يكى از عالمان قزوين, مى نويسد:
(اين زحمت و گرفتاريها تماماً توليد از تهاون در اجراء حدود الهيه و تسامح در تنفيذ احكام شرعيه مى شود. بعد از آنكه متخاصمان معاً در محكمه مجتهد جامع الشرايط ترافع حضورى كردند و حكم قاطع به صدور رسيد, ديگر چه جاى آن است كه اولوالشوكة [افراد ذى نفوذ] تعلل بكنند و به ملاحظه وسائط و شفعا يا جهت ديگر در احقاق حقوق و اغاثه مستغيث [دادخواه] و رفع يد عاديه [متجاوز] و قطع دابر ظالمين [كوتاه كردن پشتوانه ستمكاران] كوتاهى بفرمايند. دشمنان دين و دولت به همين دستاويز است كه مردم را جرى و جسور مى سازند و دهنها را باز و زبانها را دراز مى كنند…)50
2. بايستگى حضور گسترده و نقش آفرين عالمان در اجتماع: در بينش شيخ, مسؤوليت گريزى, بى طرفى, بى نقشى, اميد اين كه ديگران گره ها را بگشايند و… در اسلام جايى ندارد. علما وظيفه دارند افزون بر نظارت بر اجراء حدود خداوند, در حل مسائل اقتصادى و حاكميت جامعه نيز به قدر توان, به مردم يارى برسانند و در گرفتاريها و تنگناهاى اجتماعى در كنار مردم باشند و گره گشاى امور.
او در نامه اى به استادش ميرزاى شيرازى, درباره آن چه نياز همگانى است و روى آوردن مردم به توليدات وارداتى, استفتاء كرد. ميرزا, ذوى الشوكه را, كه علماى دين, مصداق بارز آن به شمار مى روند, موظف كرد در سامان بخشيدن به اين نياز مهم, به جامعه يارى برسانند و در كنار مردم باشند.
(مورد مذكور, باب سياسات و مصالح عامه است و تكليف در اين باب, بر عهده ذوى الشوكة از مسلمين است كه با عزم محكم مبرم, درصدد رفع احتياج خلق باشد, به مهيا كردن مايحتاج آنها.)
شيخ شهيد, در راه خودكفايى اقتصادى و برطرف كردن نياز كشور به واردات خارجى, به تلاش برخاست و از مردم مسلمان خواست با مصرف نكردن كالاهاى خارجى, خود به فكر تهيه آنها در داخل باشند. اين حركت شيخ و تلاش در راستاى بى نيازى جامعه از دولتهاى بيگانه, ميرزاى شيرازى را خوشحال كرد و در پاسخ يكى از استفتاهاى شيخ از او تشكر كرد و كار او را ستود:
(در جواب سؤال از قند و غيره, آن چه نوشته بوديد, از ترتب مفاسد بر حمل اجناس از بلاد كفره به محروسه ايران, صانها الله تعالى عن حوادث الزمان, صواب, و هميشه ملتفت به آنها و اصناف آن, كه مايه خرابى دين و دنياى مسلمين است, بوده ام و از اقدام شما در تهيه دفع آنها, كه بايد از محض غيرت دين و خيرخواهى مسلمين باشد, زياده مسرور شدم و البته به هر وسيله كه ممكن باشد, رفع اين مفاسد بايد بشود.)51
در واقعه تنباكو مبارزه با استعمار بريتانيا نيز, همه علماى بزرگ تهران شركت كردند, اما شيخ فضل الله نورى, پيشوا و جلودار علما در مخالفت با امتياز رژى بود.

احتشام السلطنه در خاطرات خود نوشته است:
(در سال 1308… مرجع بزرگ عالم تشيع, مرحوم ميرزاى شيرازى, فرمان تحريم استعمال تنباكو صادر و استعمال آن را در حكم محاربه با ولى عصر, عجل الله تعالى, اعلام [كرد]… جميع علماء اعلام و جامعه روحانيت تهران, از طلاب علوم دينى تا بزرگ ترين مجتهد معاصر در آن نهضت بزرگ دينى و ملى, يار و ياور و حامى مردم و مجرى فتواى تحريم بودند…. در آن نهضت عظيم, كه قدرت غالب و تسلط بيگانه, على رغم همه نفوذ و ريشه اى كه در جميع اركان دربار و دولت ايران داشت… نفوذ و سلطه روحانيت و ريشه پر دوام مذهب در دل و جان بيست كرور نفوس ايران, طعم تلخ شكست را به ايشان چشاند و نشان داد كه قدرتى مافوق قدرت امپراطوران انگليس هم وجود دارد.
در آن وقايع, شيخ فضل الله نورى در تهران, كباده رياست مى كشيد و در صف پيشوايان روحانى, مشوّق و محرّك مردم در مخالفت با امتيازنامه رژى بود.)52
3. علما و رسالت عدالت گسترى: شيخ فضل الله نورى, ترويج عدالت و دفاع از ستمديدگان را از رسالتهاى بنيادين علماى دين شمرد و بر اين باور بود: توسعه عدالت از توحيد جداناپذير است و تربيت و تهذيب اخلاقى و اصلاح روح و روان و سامان بخشيدن به زندگى, بستگى به عدالت دارد و در جامعه اى كه پايه هاى طبقاتى و برخورداريهاى اقتصادى, مردم را از يكديگر جدا كرده و بين آنان دره اى ژرف پديد آورده و در كنار كوخها و خيل گرسنگان, زراندوزان و مرفهان بى درد, بى دغدغه و شاد مى زيند, نمى توان دم از توحيد زد. خداوند از علماى دين پيمان گرفته كه به سيرى ستمكاران و گرسنگى فرودستان لب فرونبندند و براى برپايى عدالت بستيزند.
شيخ شهيد در دفاع از خود در برابر ژاژخواهى ژاژخواهان مى گفت:
(علماء اسلام, مأمورند براى اجراى عدالت و جلوگيرى از ظلم, چگونه من مخالف با عدالت و مروج ظلم مى شوم)53
شيخ, همان گونه كه جامعه ناعادلانه و نظام ستمكارانه را جامعه و نظامى اسلامى نمى شمرد, اجراى عدالت را بدون پاى بندى به باورها و اجراى درست دستورها و آيينها اسلام, بى معنى مى شمرد و بر اين باور بود كه: عدالت و آزادى و حريت و دفاع از ستمديدگان, بدون پيوستگى به دين و اعتقاد به قيامت, ضامن اجرا ندارد و افراد دين گريز, خود را متعهد به پاسداشت حقوق ديگران نمى شمرند و گردنكشان, بدون تازيانه حدود و قصاص مهار نمى شوند.53 و افزون بر آن پرچم داران عدالت, اگر خود پاى بند به مرزهاى دين نباشند, سرانجام خود ستمكار مى شوند و به نام عدالت و آزادى, دوچندان بر مردم ستم مى كنند. شيخ براى برپايى عدالت خانه از آغاز مبارزه, با علما بود و با عين الدوله, رويارو شد و در برابر تهديد وى, چنين به او پيغام داد:
(كسى كه حيات و مماتش زير قلم ماست, چگونه جرأت مى كند چنين جملاتى را به زبان بياورد. به او بگو: ما از تو واهمه اى نداريم و عن قريب تكليفت را روشن مى كنيم.)54
او همراه علما براى ادامه مبارزه و ايجاد مجلس و عدالت خانه به قم مهاجرت كرد و همه مخارج اردوى قم را بدون منّت پرداخت و در مجلس به علما گفت:
(البته مى دانيد از روز حركت از طهران تا امروز مبالغى گزاف مخارج تمام اين حضرات كردم و دينارى از هيچ كس نمى خواهم و تمنى ندارم…)55
و نيز در سال 1325 او بود كه براى مهار لجام گسيختگى رحيم خان شرور و عزل او از ايل بيگى, به همراه سيد محمد طباطبايى و سيد عبدالله بهبهانى, به نزد شاه رفت و غائله را خاموش گردانيد.
اگر سرانجام, به ناسازگارى با مجلس برخاست, نه براى مخالفت با عدالت خانه و مجلس شورا كه مبارزه او به گفته خود و همراهان, براى جلوگيرى از كژى و فساد در نهاد قانونگذارى و چيره شدن كژباوران و كژانديشان, بر هرم رهبرى مشروطه بود وگرنه او نه مستبد بود و نه با دربار ميانه اى داشت و اگر در اواخر, به برچيدن مجلس رضايت داده بود, به خاطر دفع افسد به فاسد بود; چه به شهادت شاهدان موثق و عالمان پارسا ر پى آن بود كه به جمع متحصنان بپيوندد.56 و پس از كشته شدن آقا مصطفى آشتيانى در تحصن عبدالعظيم, كشندگان او را به منزل خود راه نداد و پس از آن, كسى او را خوشحال نديد.
سيد محمدعلى شوشترى از علماى تهران در اين باره نوشته است:
(چنانچه بى غرضان رسيدگى مى كردند, مى فهميدند, مرحوم شيخ اساساً با تمام اعمال محمدعلى شاه مخالف بوده و حتى در مكاتبى كه راجع به وساطت از كريم دواتگر, ضارب خود به شاه نوشته, معلوم مى شد كه مرحوم شيخ, هرگونه نسبت استبداد به ايشان, افترايى بيش نبوده است.
مرحوم شيخ, در تمام مدتى كه محمدعلى شاه در باغ شاه سكونت داشت, برخلاف ميل و رضايتش, يك مرتبه او را به باغ شاه بردند و در آن مجلس هم, از مذاكرات شيخ, شاه فهميد كه شيخ با اقدامات او و درباريانش مخالف است.
در تمام مدت استبداد صغير, مفاخرالملك جانى, حاكم تهران و يا قاتل واقعى مرحوم آقا ميرزا مصطفى آشتيانى, هر وقت خواست كه به منزل شيخ براى ملاقات حاضر شود, مرحوم شيخ اجازه نداد. و حتى پس از قتل فجيع مرحوم آقا ميرزا مصطفى در حضرت عبدالعظيم, چند ماهى كه مرحوم شيخ حيات داشت, ديگر كسى ايشان را متبسم نديد و پس از آن واقعه, رابطه مرحوم شيخ, كه ظاهراً گاه گاهى با باغ شاه وسيله مكتوبى در بين بود, قطع گرديد و هيچ گونه ربطى با شاه و درباريان نداشت. روزى را به خاطر دارم, مرحوم مشيرالسلطنه, كه در آن تاريخ صدراعظم بود, براى رفع اختلاف و جبران از گذشته به منزل شيخ آمد و پس از مذاكرات زيادى كه با شيخ كرد, مأيوس از منزل شيخ خارج گرديد و حتى در مراجعت, به حاجى آقا على اكبر بروجردى اظهار كرد كه: اين رفتار حضرت آقا با شاه و ما بدتر از رفتار سيدين سندين است.)57
شهيد سيد حسن مدرس نيز, در تحليلى دراز دامن, از برنامه ريزى گروه هاى الحادى, بويژه بولشويكهاى روسى, براى به كژراهه كشاندن مشروطه و دور كردن علماى دين از رهبرى جامعه, با اختلاف و دوگانگى افكندن بين آنان, شايعه مستبد بودن شيخ فضل الله و پيوند او با دربار و ملاقات و پول گرفتن, از محمدعلى شاه را, اتهامى ناروا از سوى مخالفان براى بد جلوه دادن آن مرد بزرگ و به كژراهه كشاندن مسير تاريخ مى داند:
( در همان روزها, كه صحنه مسخره انگيز و توهين آميز ملاقات اميربهادر, فرستاده محمدعلى شاه را با شيخ فضل الله نورى, مجتهد مسلم, منتشر كردند و دروغ و جعل بود, اگر علماى ما و تاريخ نويسان ما, شوخى و مسخره نگرفته و به جاى باور نمودن, ريشه ياب دعاى جانشينى پيامبران كند. تحقيقات فقهى شيخ, نه از سر تفنن و يا اعلان اجتهاد كه از سر ضرورت و رفع نيازهاى فقهى جامعه اسلامى بود. از جمله رساله پرسش و پاسخ شيخ فضل اللّه نورى و ميرزاى شيرازى, دربردارنده شصت پرسش فقهى در مهم ترين گزاره هاى فقهى نو پيداست, مانند روابط با دولتهاى بيگانه, مصرف كالاها و غذاهاى خارجى و… كه شيخ فتاوى استاد را گرد آورده و آن را تأييد و نشر داده است. مجموع اين نوشته ها, به همراه حاشيه ها و روشنگرى هاى شيخ درباره احكام اولى و ثانوى و احكام حكومتى, راه هاى فقهى روشنى را فراراه جامعه اسلامى گشود.59
شيخ فضل اللّه, در سال 1319 از راه استانبول, به مكه سفر كرد. در بازگشت از راه جبل, شامات و عراق, كه بيابانى قفر, خشك و سوزان بود, بازگشت.
مدينه منوره در آن سالها, در قلمرو حكومت آل رشيد بود. آل رشيد, به ره توشه حاجيان دستبرد مى زدند و آنان را آزار و شكنجه مى دادند و از هيچ گونه كار ناشايستى خوددارى نمى كردند. كاروان حاجيان ايرانى و عراقى, در آن سفر آزار و اذيت و شكنجه بسيار ديدند. شيخ كه خود از نزديك شاهد ماجرا بود, در بازگشت به نجف, عالمان را برانگيخت: تا زمانى كه امنيت راه جبل برقرار نشود, از اين راه به مكه معظمه نروند و رفتن از اين راه, چون از ميان رفتن دارايى و ره توشه و گاه زيان خسارت جانى را درپى دارد, حرام است. علماى نجف, رفتن از راه جبل را حرام كردند. شيخ نيز در اين باره رساله (حرمت استطراق از طريق جبل به مكه معظمه) را نوشت. در اين رساله آمده است:
(مخفى نماناد كه رفتن از اين صحراهاى موحشه و اين بيابانهاى بى پايان, با اين اعراب خونخوار و دشمنان بى شمار, عقلا و شرعا, غيرجايز و حرام و از اظهر افراد: القاء نفس در تهلكه است…
بارى, تأملى نيست كه اليوم, اقدام به استطراق از راه جبل, ذهابا و ايابا, مظنون الضرر, مالا و عرضا و نفسا, بلكه مقطوع الضرر است و در اين صورت استطراق حرام است…
و من حسن الاتفاق آن كه: داعى, وقتى كه به نجف اشرف و عتبات عاليات مشرف شده و زيارت علماء اعلام و حجج اسلام آن بقاع شريفه مرزوق شد, ديدم كه تمام آقايان از كثرت تظلمات حاج و تراكم شهادات آنها بر واردات, متفق الكلمه, حكم به حرمت و منع استطراق از طريق جبل, ذهابا و ايابا, فرموده اند…
و پر واضح است كه مخالفت احكام اين جمع از علماء اعلام حرام است.
بناء عليه, اميد است اولياى دولت علّيه, در مقام اجراء احكام شرعيه و حفظ رعايا از تلف و ضرر, غدغن اكيد و منع بليغ فرمايند كه ديگر مأمورين جرأت اقدام نداشته باشند.)60
ناظم الاسلام, در ديدارى كه با شيخ در منزل سيدمحمد مجتهد داشته است, از شيخ سخنى نقل مى كند كه بيان گر توجه دقيق شيخ به زمان شناسى است:
(نگارنده روزى كه مشاراليه [شيخ فضل اللّه] در خانه آقاى طباطبايى آمده بود, در مجلس, ضمن مذاكره گفت: ملاى سيصد سال قبل به كار امروز مردم نمى خورد.
شيخ در جواب گفت: خيلى دور رفتى, بلكه ملاى سى سال قبل به درد امروز نمى خورد. ملاى امروز بايد عالم به مقتضيات وقت باشد, بايد مناسبات دول را نيز عالم باشد.)61
شيخ بر عالمان دين لازم مى دانست: دانش تاريخ و جغرافيا را فراگيرند و از دانشهايى مانند: علم نجوم و هيئت كه در دانش فقه و نيز تفسير قرآن و خداشناسى و كيهان شناسى, به كار آنان مى آيد, غفلت نورزند. او خود افزون بر فقه و اصول, از اين دانشها آگاهى داشت و از آنان سود مى جست. ضياءالدين درّى, از استادان حكمت تهران در اين باره نوشته است:
(نگارنده, در چند جلسه فهميدم, قطع نظر از جنبه فقاهت, از بقيه علوم, همه, اطلاع كافى دارند; از جمله, علم تاريخ و جغرافيا, كه اغلب فقها از اين دو علم بى بهره مى باشند. حتى در اين اواخر, نزد مرحوم ميرزا جهان بخش منجم, مشغول خواندن علم نجوم و اسطرلاب بود. من عرض كردم: جناب آقا! در اين آخر عمر, براى چه علم نجوم تحصيل مى كنيد؟
فرمود: من از اين علم چون بهره نداشتم و اين مسأله براى من, يعنى اهل علم كليتاً, بد است كه از اين علم معروف بى بهره باشند. بميرم و اين علم را بدانم بهتر است كه بميرم و ندانم.)62
5. ولايت فقيه: باور شيخ به ولايت فقيه و اين كه جامعه بايد زير نظر فقيه پرهيزگار, دارنده همه ويژگيهاى لازم: دانش, زمان شناسى, شجاعت و… اداره شود,همه سويه و ژرف بود و مشعل راه او و روشنايى آف يانيه اى فقيهانه و روشنگر پخش شد كه آشنايان به ادبيات و شيوه قلم و مبانى فقهى علماى آن دوره, بر اين نظر بودند كه بيانيه به قلم شيخ شهيد است. بخشى از آن بيانيه, به اين شرح است:
(از آن جايى كه امام عصر, حجةبن الحسن, عجل الله فرجه, را توجهى تامّ است به شيعيان و بقاء سلطنت سلطان ايران… از بابت لطف جارى فرمود به قلم شريف جناب مستطاب, قبلة الانام حجةالاسلام آقاى ميرزا محمدحسن شيرازى, دام ظله العالى, كه از خواص بندگان خدا و شيعيان امام همام(ع) است. و قريب نود سال در خدمتگزارى شرع مبين و ترويج دين مبين خاتم النبيين(ص) زحمات بلانهاية كشيده و متوسل به ناحيه مقدسه امام زمان گرديده كه: (اليوم استعمال تنباكو و توتون باى نحو كان در حكم محاربه با امام زمان است) و الحق اين كلمه جامعه شريفه, كه مشتمل بر معانى كثيره است, داخل در امثال توقيعات و الفاظ صادره از لسان صاحب الزمان است و چنان ابهت و وقعى در قلوب وضيع و شريف و عالم و جاهل افكند كه با هزار توپ و تفنگ, ممكن نبود ممانعت اين خلق را از شرب دخانيه كرد. گويا منادى امام عصر(عج) ندا در داد كه اى مطيعين امام(عج) حفظ اسلام موقوف به عدم استيلاء كفار است ولن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا….
وحفظ بيضه اسلام, داخل در اصول و فرائض عينيه است. بر تمام آحاد مسلمانان با عدم مَن به الكفايه, واجب عينى است و اصل مسأله ما, داخل در احكام و موضوعات مستنبطه نيست تا اين كه اطاعت حكم آن تنها بر مقلدين واجب باشد, بلكه از قبيل حكم در موضوعات صرفه است كه اطاعت حكم حاكم شرعى مطاع بر مجتهد ديگر و مقلدين لازم و محتم است. به مقتضاى فرمايش حضرت صادق(ع): (اذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فانما بحكم الله استخف وعلينا رد والراد عليه راد علينا وهو على حد الشرك بالله تعالى) مثل حكم جناب حجةالاسلام ميرزا, دام الله ظله العالى, حكم حجت امام عصر است بر خلق و نقض حكم ايشان, نقض حكم امام است.)63اين بيانيه فقهى, از سوى يكى از مهم ترين و نامورترين فقيهان تهران, وسوسه ها را از ميان برد و همگى در پيروى دستور ميرزا همداستان شدند.
پس از لغو امتياز تنباكو, ميرزاى شيرازى با درخواست شيخ فضل اللّه نورى, حكم ولايى تحريم تنباكو را لغو كرد. شيخ در نامه اى به ولى امر مسلمانان, او را از قطع دست بيگانگان از شؤون ايران آگاه ساخت و خواستار حكم جواز مصرف و تجارت تنباكو گرديد:
(…چون فعلاً, رفع مانع به كلى شده و بالمرة امتياز را برداشته, امر به حد خود كما فى السابق رسيده, مستدعى است از حضرت عالى آن كه به عبارت صريح… اجازه بفرماييد كه خلق, مشغول استعمال دخانيات كما فى السابق باشند و از مكاسب خود باز نمانند….)64
شيخ فضل اللّه نورى, در رساله معروف: تحريم مشروطه, هم قانونگذارى در امور شرعيه را در حوزه كار فقيهان مى شمارد و هم ولايت و تصرفات شرعى در شؤون مردم را. و اين نكته را به گوناگون عبارت, بيان كرده و گاه به دليلهاى آن اشاره كرده است. ابتدا در مقدمه اى تحليلى يادآور مى شود: پيامبر اسلام و امامان هم مقام نبوت دارند و هم مقام حكومت و سلطنت. اين عوارضِ ناخواسته خارجى بود كه مقام سلطنت و حكومت جامعه را از امامان گرفت و پس از غيبت, اين وظيفه بر عهده فقيهان است, يعنى بيان قانون و ولايت در امور شرعى جامعه:
(نبوت و سلطنت در انبياى سلف, مختلف بود. گاهى مجتمع و گاهى مختلف و در وجود مبارك نبى اكرم و پيغمبر خاتم(ص) و هم چنين در خلفاى آن بزرگوار حقا… نيز چنين بود تا چندين ماه. بعد از عروض عوارض و حدوث سوانح, مركز اين دو امر; يعنى تحمل احكام دينيه و اعمال قدرت و شوكت و دعاى امنيت در دو محل واقع شد و فى الحقيقه, اين دو, هريك مكمل و متمم ديگرى هستند. يعنى بناى اسلامى بر اين دو امر است: نيابت در امور نبوتى و سلطنت و بدون اين دو, احكام اسلاميه معطل خواهد بود. فى الحقيقه, سلطنت قوه اجرائيه احكام اسلام است… بعد از زمان غيبت امام زمان(ع) كه امر راجع به نواب خاص و عام آن بزرگوار شد, كم كم به واسطه سوانح ضعف در عقايد شد و از اين رو, بى اعتدالى زياد شد على حسب اختلاف الاوقات من اهتمام العلما والسلطنة وعدمه. پس به حكم اين مقدمه ظاهر و هويدا شد كه اگر بخواهند بسط عدالت شود, بايد تقويت به اين دو فرقه شود: يعنى حمله ٌاحكام و اولى الشوكة من اهل الاسلام.)
وى, در پاسخ شبهه شمارى از روشنفكرنمايان كه مى گفتند: نمايندگان وكيل مردم اند و اختيار كامل در تصويب قانونها و لايحه ها را دارند و وكالت بدانان براى قانونگذارى مشروعيت مى دهد, نوشت:
(وكالت چه معنى دارد, موكل كيست؟ و موكل فيه چيست؟ اگر مطالب امور عرفيه است, اين ترتيبات دينيه لازم نيست و اگر مقصد امور شرعيه عامه است, اين امر راجع به ولايت است نه وكالت و ولايت در زمان غيبت امام زمان(ع) با فقهاء و مجتهدين است, نه فلان بقال و بزاز.)65
سپس ايشان, با اشاره به توقيع (واما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواة حديثنا) و نيز روايت تحف العقول: (مجارى الامور والاحكام على ايدى العلماء) استفاده مى كند كه حق حكم و ولايت بر اجراى آن در روزگار غيبت, به دست فقيهان است:
(در زمان غيبت امام(ع) مرجع در حوادث فقها, از شيعه هستند و مجارى امور نيز به يد ايشان است…. و در وقايع حادثه, بايد به باب الاحكام, كه نواب امام(ع)اند, رجوع كنند و او استنباط از كتاب و سنت نمايند, نه تقنين و جعل.)66
* سيد عبدالله (بهبهانى م: 1329), يكى از كسانى كه در نهضت مشروطيت درخشش ويژه اى داشت و بر اثر تلاشها و پايمرديها, نامش با مشروطه عجين گرديد, سيد عبدالله بهبهانى بود. او, پس از آموختن مقدمات علوم دينى در نجف به مجلس درس بزرگانى چون شيخ راضى نجفى, ميرزاى شيرازى, سيد حسين كوهكمرى67 و… راه يافت و به درجه والاى اجتهاد رسيد. براى انجام رسالت و تبليغ دين و هدايت مردم, به تهران بازگشت و جانشين پدرش سيد اسماعيل, كه از مراجع بزرگ تهران بود, گرديد. هم روزگاران و همگنان, او را به علم و تدبير ستوده اند.
شيخ محمد حرزالدين درباره وى نوشته است:
(كان عالما فاضلاً اديبا محنكا ومن اهل المعرفة والتدبير)68
او عالمى فرزانه و اديبى آگاه و صاحب نظر در امور و آزموده و صاحب بصيرت و تدبير بود.
بهبهانى, در دانشهاى شرعى, بويژه فقه, مجتهد و صاحب نظر بود. از جمله كتاب هاى او در اين زمينه, عبارت است از:
مجموعه الرسائل الفقهيه, دربردارنده 25رساله فقهى كه در هر رساله, به يكى از مسائل دشوار فقهى پرداخته است. اين رساله, به نظر آقا بزرگ تهرانى, گوياى ژرفاى دانش و انديشه فقهى اوست.69
سيد عبدالله بهبهانى, مردمدار و ساده زيست بود. روح بلند او, او را از آزمندى, مى پرهيزاند و اخلاص و خداجويى, او را به خدمت به اسلام و مسلمانان وامى داشت. در اين راه هيچ منتى را جز از خدا نمى پذيرفت. اين گفت وگو درباره سيد عبدالله, كه بين چند تن از نزديكان, آشنايان و مبارزان, در غياب او روى داده, شاهد بر مدعاست:
(…آقا سيد محمدتقى گفت: عيب كار اين است كه جناب آقا [سيد عبدالله] پول ندارد كه خرج طلاب كند… حتى آن كه چند شب قبل پول براى چاى و غليان مجلس طلاب نداشتند. آقا سيد احمد گفت: غصه پول را نخوريد. عما قريب, جناب آقا صاحب پول خواهد شد, آن كه بايد برساند خواهد رسانيد.
مجد الاسلام, مدير روزنامه ادب گفت: طلابى كه اطراف جناب آقا مى باشند, چون قصدشان ترويج اسلام است و نجات دادن ايران, محتاج به پول و مخارج گزاف نمى باشد به اندازه مخارج جزئيه هم ملت حاضر است و مى رساند.
آقا سيد محمدتقى گفت: چند نفر از هواخواهان اسلاميت, حاضر شده اند كه: پول بدهند تا ده هزار تومان متقبل شده و آوردند, لكن جناب آقا [سيد عبدالله] قبول نكرد و مى فرمايند من جز رفاهيت و آسودگى مردم مقصودى ندارم. گرفتن پول منافى است با اين غرض مشروع و مقدس.
ناظم الشريعه گفت: من شنيده ام: هواخواهان امين السلطان محرك آقا شده اند.
آقا سيد محمدتقى گفت: نه احدى محرك آقا نيست. اطراف جناب آقا, احدى از هواخواهان امين السلطان نيست. محرك آقا ظلم و ستمى است كه از بعض رجال دولت و درباريان ديده است.)70

اهل نظم و برنامه
اداره بيت و دفتر كار سيد بهبهانى, بسيار سامان مند بود و او از بى برنامگى و درهم بودن كارها و نامرتب بودن نامه ها و… برمى آشفت و ناراحت مى شد. بر اين باور بود: نامرتب بودن نامه ها و استفتاهاى ارباب رجوع… افزون بر تلف شدن وقت خود و ارباب رجوع و سوختن فرصتها, سبب سرگردانى مردم مى شود و اين, به حيثيت و كرامت مؤمنان آسيب وارد مى سازد و مردم را از بيوت مراجع رويگردان مى كند. از اين روى:
(كابينه و اداره تحرير در خانه خود برقرار نمود و نوشتجات و مكاتيب وارده را نمره مى گذاردند كه باعث تعطيل جواب و اغتشاش نوشتجات نشود.)71

اجتماعى و ستم ستيز
سيد عبدالله عالمى اجتماعى و مردم خواه, دلير, نترس و ستم ستيز بود. همين ويژگيها, خصلتها و روحيه ها بود كه او را وارد ميدان مبارزات مشروطه خواهى كرد. و در اين راه, رنجها و سختيهاى بسيار كشيد و سرانجام, در راه هدفهاى مقدسش, به درجه والاى شهادت دست يافت و با مرگ سرخ خود, افقهاى تيره را روشن كرد. در انديشه ها و رفتار اجتماعى و سياسى بهبهانى در مشروطه, بر سه نكته اساسى تأكيد شده است:
مبارزه با بى دستوريهاى كارگزاران قاجار از امرها گزاره هايى است كه او هماره بر آن تأكيد داشت. به نظر او, هرج و مرج اقتصادى, خودسريهاى كارگزاران در هزينه كردن بيت المال و خزانه مملكتى, ناتوانايى دولت و فقر و تهى دستى ملت را رقم زده است. حكومت فردى و بى قانونى كشور, دردى جانكاه و خانمان برانداز است كه اگر به درمان آن, همت گماشته نشود, همه چيز را نابود و همه كس را به خاكستر مى نشاند. جلوگيرى از فساد و رشوه و حيف و ميل بيت المال را بسته به حكومت قانون و حكومت جمعى و شورا مى دانست. در نامه اى, كه به امر ايشان به مشيرالدوله نوشته مى شود, درباره خلاف كاريهاى كارگزاران چنين آمده است:
(چرا بايد تقريباً سى هزار تومان, يا زياده, به عنوان همراه نمودن اهل علم عتبات, به حركات خود, گرفته شود. آن وقت كه نتوانستند اغفالى نمايند. محض حيف و ميل مبلغ, مزخرفات مجعوله را تلگراف و به تمام نقاط مخابره نمايند و عموم خلق, از دولت و ملت منعطف گردند. لامحاله سى هزار خانه از رعيت بيچاره خراب مى شود, تا اين سى هزار تومان تحصيل مى شود; در صورتى كه صلاح اين است اين خرابى به رعيت وارد آيد, اقلاً اين وجه, صرف يكى از مصارف دولتى گردد. ديگر همراهان چه گرفته اند و چه برده اند حضرت اجل بهتر مى دانند. نمى دانم چه عرض كنم. خداوند متعال خودش اصلاح فرمايد.)72

از ديگر حركتهاى ايشان عليه ستم و بيداد قاجاريان, همراهى با عالمان در تحصن عبدالعظيم بود. عالمان دين و مردم براى پايان دادن به ستمها و ناعدالتيها, جورها و جفاها, حق كشيها و بهره كشيهاى حاكمان قاجار تحصن كرده بودند. سخنان عالمان بزرگان بست نشين و گفت وگوها, بر محور عدالت دور مى زد:
(مشاراليه هم, با ميرزا باقر و بعضى واعظهاى ديگر, در صبح و عصر و شب در صحن مقدس, منبر مى روند و بى نظمى هاى دولت و تعديات حكام و مامورين دولت را در خارجه نسبت به رعايا و ستوه آوردن مردم را ذكر و جهت تحصن علما و استدعاى آنها را يادآور مى شوند. كه به جهت آسايش ملت علماى اعلام, يك عدالت خانه مى خواهند.)

آقاى بهبهانى مى گفت:
(من بر حسب طغيان ظلم و تعدى و مظلومى اين ملت, هجرت از خانه خود كرده به امام زاده واجب التعظيم پناه آورده, تا نايل مقاصد حقه اين مردم نشوم, عود به خانه خود نمى كنم. هرگاه يك نفر هم نزد من توقف نكند, به تنهايى خواهم ماند, تا كار مرتب شود.)73
بهبهانى پناهگاه مردم بود. او, وظيفه مجلس را تنها قانونگذارى نمى دانست به نظر او, مجلسيان مى بايست بر قوه مجريه نظارت كنند و در عدالت عمومى و رفاه اجتماعى بكوشند و زبان مردم در ميان گرفتاريها و دشواريها در نزد كارگزاران باشند و در يك كلمه, در غم و شادى مردم شريك باشند. در سال نخست مجلس, شكايتهاى بسيارى از شهرهاى گوناگون درباره رفتار ناشايست كارگزاران, ناامنى و گرانى به مجلس مى رسيد. شمارى از نمايندگان, نسبت به اين روش ايراد گرفتند كه اين كارها در مسئوليت مجلس نيست و دولت بايد جواب گو باشد, ولى آقاى بهبهانى, به واقع بينى گفت:
(پاره اى كارهاست كه بالذات شغل مجلس نيست, ولى بالعرض امروز تكليف مجلس رسيدگى در آن امر است. چون امر نان و گوشت خيلى مغشوش [است] و انتظام بلدى هم كه نداريم. مردم تمام چشمشان به اين است كه نان و گوشت, لااقل, مرتب باشد, ديگر نمى دانند كه اين ربطى به مجلس ندارد.) 74

استقلال ميهن اسلامى
هدف ديگر بهبهانى از وارد شدن به نهضت مشروطه, استقلال ميهن اسلامى و مبارزه با چيرگى غير مسلمانان و اروپاييان به گلوگاه هاى امنيتى, اقتصادى و سياسى كشور بود. روسها امنيت تهران را در دست داشتند و نيز گمرك و پست, در دست بلژيكيها بود. نوژبلژيكى كه از سوى مظفرالدين شاه براى سامان دادن به امور گمرك استخدام شده بود, بسيار زياده خواه و افزون طلب بود. او برخلاف وعده هاى خود, در سامان بخشى به امور گمرك, از مسافران رشوه مى گرفت و حتى برابر قانونى كه خود گذارده بود, رفتار نمى كرد. افزون بر آن كه مسلمانان را از اداره گمرك بيرون و به جاى آنان غير مسلمانان را به كار مى گمارد و به زائران, بويژه زنان مسلمان, توهين مى كرد. اين چيرگى بيگانگان و كافران بر مسلمانان كه قرآن, سخت آن را ناروا دانسته و بر مسلمانان واجب كرد كه هيچ گونه برترى را برنتابند, چيزى نبود كه از چشم بهبهانى پنهان بماند و در برابر پايمال شدن كرامت و عزت مردم, از خود واكنشى نشان ندهد. رفتارهاى ناپسند نوژ بلژيكى, به جايى رسيد كه در ماه محرم, در جشن رقص باله سفارت, با لباس روحانيت, عكس گرفت و اين كار توهينى آشكار به عالمان دين, انگاشته شد و بهبهانى, مردم را عليه كارهاى مسيو نوژ بلژيكى به واكنش واداشت:
(… اى مردم! در چندى قبل, تجار اطراف متظلم و شاكى بودند كه پادشاه ما, اعلى حضرت مظفرالدين شاه, گمرك را واگذار فرموده به مسيو نوژ, مستخدم بلژيكى. او هم تعرفه بر گمرك بست و كتابچه طبع كرد و نشر داد كه گمرك اجناس را از صادر و وارد, بر طبق آن كتابچه بگيرند, ليكن در اين مدت, بر طبق آن كتابچه, احدى از عمال او عمل ننموده اند هركس هرچه توانسته است از مردم و مال التجاره گرفته اند. حتى آن كه از يك نفر, كه بر حسب تعرفه گمرك يك قران مى بايست بگيرند, دو تومان و پنجهزار گرفته اند.
و در سرحدات خيلى مسلمانان را اذيت مى كنند, از آن جمله زوار حضرت سيدالشهداء(ع) را در سرحدات, خصوص سرحد كرمانشاه گرفتار و سرگردان داشته اند. حتى آن كه زير چادرها و شلوارهاى زنان را تفحص كرده اند.
حتى آن كه امرى تازه اتفاق افتاده است كه كمر اسلام و مسلمانان را شكسته است و مسلمين را خوار و ضعيف نموده است و آن اين است كه: عكسى از نوژ منتشر شده است و در حالتى عكس برداشته است كه لباس مذهبى يا رسمى ما را پوشيده است; يعنى عمامه به سر گذارده و عبا به دوش افكنده است.
كارهاى ديگر هم نموده است, مثل آن كه در گمرك و پستخانه و اداره صندوق مسلمانانى را كه در اين ادارات مشغول خدمت و زحمت بودند و سالها از اين طريق معاش خود را تحصيل مى نمودند, خارج نموده و به جاى آنها رعيت خارجه و يهود را منصوب داشته… بايد از اعلى حضرت پادشاه استدعا نماييم كه نوژ را به واسطه اين اهانتهايى كه وارد آورده است و اين خيانتهايى كه كرده و مى كند, از كار خلع, بلكه او را اخراج نمايند.)75
كار مهم و بنيادين بهبهانى, پاسدارى از اسلاميت قانونى و قانون گزاران بود. او, با آن كه در روزهاى نخست تصويب مشروطيت و آغاز مجلس, به شدت بيمار بود, ولى دغدغه نفوذ بدخواهان او را آرام نمى گذاشت و در جلسه هاى مربوط به قانون و شيوه انتخابات مجلس شركت مى كرد. استبداديان, و روشنفكران وابسته, در صدد بودند هم در مرحله نوشتن نظامنامه و قانون انتخابات و هم در مرحله تدوين قانون اساسى اعمال نفوذ كنند و برنامه ها و خواسته هاى نامشروع خود را در آن بگنجانند. ولى بهبهانى و ديگر عالمان دين: شيخ فضل اللّه نورى, طباطبايى و… در پى آن بودند كه افراد ناباب و بى اعتناى به دين و غرب زده به مجلس راه نيابند و نيز از ورود افراد مستبد و شريك ستم به مجلس جلوگيرى شود و شايستگان, دينداران و كاردانان به مجلس راه يابند. در نگاه بهبهانى, اقليتهاى مذهبى, مانند يهود و ترسايان و زرتشتيان, در اسلام به رسميت شناخته شده بودند و حق داشتند براى دفاع از منافع خود در مجلس نماينده داشته باشند و بهبهانى و طباطبايى خود عهده دار منافع آنها در مجلس اول بودند. و اين, چيزى بود كه نه درباريان مستبد به آن روى خوش نشان مى دادند و نه روشنفكران. از اين روى هر دو گروه عالمان را برنمى تابيدند, بويژه عالمان بيدارى مانند بهبهانى و… را.

يحيى دولت آبادى مى نويسد:
(اما نقطه نظر رجال مستبد در مخالفت با نظامنامه حاضر شده دو چيز است: يكى آن كه قواى مملكت, فقط در تحت اراده پادشاه بوده باشد و تجزيه نگردد. ديگر آن كه روحانيون, نفوذى در مجلس حاصل ننمايند, يا كم تر حاصل كنند و در اين قسمت توافق نظر مابين آنها و آزادى خواهان حاصل است.)76
در مرحله تدوين قانون نيز, نظر بهبهانى بر اين بود كه دستورها و آيينهاى شريعت, سرلوحه قانون گذارى باشد, از خودرايى در تدوين قانون پرهيز شود و قانون گذاران, مرعوب قانونهاى پر زرق و برق ديگران نشوند. در بينش بهبهانى, اسلام دين كاملى است كه همه قانونها و آيينهاى اقتصادى و جزايى و… مورد نياز زندگى بشرى در آن وجود دارد و علما مى بايست با استنباط از قرآن و سنت آن را تدوين كنند. همان دغدغه اى كه شيخ فضل الله نورى در تدوين قانون داشت, بهبهانى نيز داشت. با اين تفاوت كه نورى مى گفت ما با وجود قرآن و سنت نيازى به قانونهاى ديگر نداريم; ولى بهبهانى, بر اين باور بود كه در قانونها و آيينهاى اسلامى همه مصالح انسانها برآورده شده است و چه بسا در قانونهاى ديگر كشورها, دستورهاى حكيمانه و برابر با قانونهاى اسلامى وجود داشته باشد, كه استفاده از آنها مشكلى پديد نياورد. بسيارى از قانونهاى حكيمانه از شريعت اسلام گرفته شده است. درگاه استفاده, نبايد چنين القا شود كه اين قانون از ديگران و فلان كشور است, بايد تحليل و ريشه يابى شود و سرچشمه دينى و اسلامى آن روشن گردد:
(… يك خواهش دارم… و آن اين است كه: هيچ وقت عنوان نكنيد كه در فلان دولت همچو كرده اند, و ما هم بكنيم; زيرا كه عوام ملتفت نيستند و به ما برمى خورد و حال آن كه ما قوانين داريم و قرآن داريم. نمى خواهم بگويم كه اسم نبريد, اسم ببريد و بگوييد, ليكن بشكافيد و معلوم شود كه اين كارى كه آنها كرده اند, از روى حكمت بوده و از قوانين شرع ما اخذ كرده اند.)77
بهبهانى و ديگر عالمان دين, نسبت به درازدستى بيگانگان به قلمرو شريعت حساس بودند و تضمينى كه با پيشنهاد شيخ فضل اللّه نورى و تأييد بى دريغ حوزه نجف, به زحمت به دست آمد, نظارت فقيهان بر قانونهاى موضوعه بود. در آغاز تشكيل مجلس, بهبهانى, طباطبايى و نورى در مجلس حاضر شدند و در عمل, بر قانونها نظارت مى كردند. ولى شيخ شهيد لايحه اى را مطرح كرد كه پنج تن از عالمان برجسته, بيرون از مجلس, همه قانونهايى كه در مجلس گذرانده مى شود, به دقت بررسى كنند و ماده هاى ناسازگار با شريعت را ردّ كنند. سرانجام اين ماده, با بيش ترين آراء تصويب شد و بهبهانى در تصويب آن و هماهنگى حوزه نجف با مجلس, نقش اساسى داشت. در مرحله تصويب قانون عدليه در متمم قانون اساسى نيز, اختلاف آراى علماء و رقبا در مجلس به مشاجره كشيد و بهبهانى, كه هوادار اجراى قوانين و احكام شرع و اجراى حدود الهى بود, در برابر ديگران كه آن را برنمى تابيدند, ايستاد, چنان كه كار متمم قانون اساسى مدتى معطل ماند.

بهبهانى بر اين باور بود:
(تمام ترتيب عدليه, راجع به اجراى حكم شرع مى شود و عدليه, كارى ندارد, مگر اجراى قوانين و احكام شرعيه, چنانچه مرحوم ناصرالدين شاه, يك وقت مى فرمودند كه: عدليه فراش باشى شرع است. پس عدليه, كارى ديگر ندارد, مگر چيزى كه امروز قدرى برمى خورد اين است كه مى گويند: مجلس مى خواهد محكمه را محدود سازد, و اين منافى است; چرا كه در شرع محدود نيست….)78
پايدارى بهبهانى در اسلام خواهى و رويارويى با كژرويها, سبب شد كه بدخواهان براى از صحنه بيرون كردن وى, با همه وجود به ميدان آيند. نخست شخصيت و جايگاه اجتماعى او را هدف قرار دادند, آشكار و پنهان او را مستبد و متحجر خواندند. دستهاى پنهان, كه خود شهامت رويارويى با او را نداشتند, با به خدمت گرفتن مزدور, زبان و قلم بمزد, جنگ روانى عليه او آغاز كردند. چنان كه شمارى, به روشنى بدان اعتراف كرده اند.
ناظم الاسلام در باره فتنه گريهاى اقبال الدوله ستمكار و دزد بيت المال در رواج شايعه عليه سيد عبدالله نوشته است:
(امروز, آقا سيد حسين مصدق آمد و صحبت از زمان مشروطيت شد. از آن جمله گفت: من و آقا سيد رفيع و حاج ميرزا جواد, صد و پنجاه تومان نقد و صدو پنجاه تومان قبض از اقبال الدوله گرفتيم كه بد از آقا سيد عبدالله بگوييم)79
انتقاد بهبهانى از افزون خواهيها و اختلاسهاى بى حد و حساب اقبال الدوله از بيت المال عمومى, او را به رويارويى رزيلانه با سيد عبدالله بهبهانى واداشت.
و پس از آن كه از اين ترفند, طرفى برنبستند, بهبهانى را توسط مزدوران و كميته مجازات و وابسته به سفارت خانه هاى بيگانه شهيد كردند. كشندگان او سه نفر بودند: رجب, حسين لله و على اصغر كه با شعار آزادى و دموكراسى, دست به خون او آلودند.

محمود محمود, كه اطلاعات گسترده اى در اين باره دارد, نوشته است:
(من از وثوق الدوله, راجع به آنچه از پدرم شنيده بودم درباره دخالت كمال الوزاره, كه در آن ايام يكى از صاحب منصبان عالى رتبه وزارت ماليه بود و هم چنين عماد الكتّاب و اين كه آيا در تشكيل كميته مجازات, انگليسيها, نقش داشتند يا نه, پرسش نمودم.
وثوق الدوله لبخند زد و گفت: اين چند تن آدمكش روى احساسات و عقايد شخصى خود دست به آدمكشى زدند و كمال الوزاره و عماد الكتاب كه هر دو از عمال سفارت انگليس بودند, رياست آن گروه را به عهده داشتند.)80
سخن را در انديشه ها و كاركرد سيد عبدالله بهبهانى به گزارش دقيق و استوار آقابزرگ تهرانى پايان مى دهيم:
(او در انقلاب مشروطيت ايران و تقسيم علما و مردم به دو گروه مشروطه و غير مشروطه, با مشروطه طلبان و از جلوداران آنان بود. و در اين راه, گرفتاريهاى بسيارى را تحمل كرد و روزگار و وضع نابسامان او را ناچار به مهاجرت به نجف اشرف كرد. پس از آرامش كشور, در ميان استقبال عمومى به ايران بازگشت و اين بار در معركه اى بزرگ تر فرو رفت; چه او و گروهى از برادران دينى اش, به جهاد براى تطبيق قوانين مجلس با احكام اسلام برخاستند و در اين مرحله رويدادها و بدعتهايى رخ داد و بهبهانى در اين هنگامه [به دست مخالفان] كشته شد.)81
* سيد ريحان الله بروجردى: وى از مراجع صاحب رساله تهران و از همراهان مشروطه خواهان و در زمره پيشاهنگان نهضت مشروطه به شمار مى آمد. همكارى او با جنبش, بويژه در دوران استبداد صغير و رفتن به عبدالعظيم براى تحصن عليه شاه و دربار, با طلاب حوزه خود, نقش بسزايى در شكستن طلسم ترس و وحشت كودتا داشت.
آقابزرگ, شمه اى از شرح حال او را چنين بيان مى كند:
(سيد ريحان الله بروجردى, پس از فراگيرى مقدمات و سطح… به نجف هجرت كرد و در نزد بزرگان مدرسان نجف, به مرتبه والايى از دانش رسيد. پس در دوره ميرزا عبدالله همدانى, در بروجرد و همدان به وظايف شرعى مشغول شد. سپس به تهران آمد و در تدريس و فتوا و امامت نماز و… مرجع و پناهگاه مردم شد او فقيهى زبردست و اصولى اى دانا و رجال و تاريخدانى خبير و حديث شناسى برتر و مفسرى فرزانه بود. در همه اين فنونى كه گفته شد, داراى اطلاع و احاطه كامل بود. بويژه در دانش فقه و رجال و رشته هاى علوم حديث. او سخنورى بى نظير بود و در اين عرصه, دستى توانا داشت, چنان كه براى استفاده از منبرش توده هاى مردم و بسيارى از نخبگان و فاضلان جمع مى شدند. او, ديندارى پارسا و اهل نيايش و عبادت بود و در يك جمله, همه فضائل و ارزشهاى نيك در او جمع شده بود. و مردم از او تقليد مى كردند و رساله عمليه اش چاپ شد. و در اواخر عمر, از بزرگ ترين مراجع عصر خويش بود. او آثار نفيسى را در اخلاق و فقه و دعا نوشته است.)82
* آقا جمال الدين افجه اى: در صحنه ها و عرصه هاى گوناگون مشروطه, نقش آفرين بود. دوران استبداد صغير, براى بازگشايى مجلس و از ميان برداشتن و ريشه كن كردن استبداد, كمكهاى اثرگذارى انجام داد. در جريان محاصره مجلس او و گروهى از مردمان مؤمن به كمك مجلس آمدند.
آقا جمال داراى پايگاه علمى بالايى بود: از شاگردان شيخ انصارى و شيخ راضى نجفى. جايگاه علمى و پايگاه مردمى او, ممتاز و مشروطه خواهى او, مردم را به پشتيبانى از مجلس وامى داشت.

آقابزرگ درباره پايگاه علمى وى نوشته است:
(او, عالمى پر مايه و مرجعى پسنديده و مطاع بود. در زمان شيخ انصارى, به نجف كوچيد و پس از او, در درس شيخ راضى نجفى و ميرزا حسين خليلى حاضر شد و… سپس به تهران بازگشت و به كار امامت و تدريس و… پرداخت. او عالمى بود پارسا, باتقوا و صالح, او از مرجعيت و فتوا به واسطه پارسايى دورى گزيد, ولى مردم به او رو آوردند و او را ناگزير به پذيرش رياست دينى كردند و مرجع تقليد مردم شد.)83
* خاندان آشتيانى: اين خاندان, از خاندان بزرگ ايران و پيشرو در حركتهاى اصلاحى بوده است. در جنبشهاى آزادى خواهانه سده اخير ايران, بسيارى از بزرگان آن, نقش آفريده اند. بزرگ اين خاندان, حاج ميرزا حسن آشتيانى (م:1319) مجتهد اصولى دوره ناصرى و شاگرد شيخ انصارى, از مراجع و مدرسان بنام فقه و اصول در حوزه تهران بود. در نهضت تنباكو و قيام عليه كمپانى رژى, در دفاع از كرامت و عزت مسلمانان, به تكاپو برخاست و در جبهه مقدم ضد استبداد قرار داشت. با تلاشها, تكاپوهاى شبان و روزان او بود كه حكم مجدد شيرازى در تهران به كرسى نشست و ناصرالدين شاه, ناگزير تن به لغو امتياز تنباكو در سال 1309 داد. از اين روى, در صفرى به عتبات با استقبال پر شور ميرزاى شيرازى و عالمان بزرگ و طالب علمان حوزه سامراء رو به رو گرديد و ميرزا با اين حركت نمادين از تلاشها و تكاپوهاى او قدردانى كرد.84
در دامن و مكتب انسان ساز و دگرگون آفرين اين انسان والا, عدالت خواه و استعمارستيز, عالمان آگاه و دلير و مبارز و فقهايى تيزبين تربيت شدند كه در عرصه هاى گوناگون, از جمله در جنبش مشروطه, به يارى مردم و رهبرى جريانهاى فكرى حق مدار برخاستند. اينان, با رفتار, دانش و بينش استوار, طالب علمان و مردم را برانگيختند و عليه بيداد به بسيج طالب علمان از جان گذشته پرداختند و صحنه هايى از ايثارگرى آفريدند. از جمله:
* شيخ مرتضى آشتيانى (م:1365): وى در دامن و مكتب شورانگيز پدر تربيت شد. مقدمات و سطح را در نزد پدر و ديگر اساتيد تهران فراگرفت و آن گاه به حوزه نجف رخت كشيد و از محضر آخوند خراسانى و ديگران بهره برد و پس از رسيدن به مقام والاى اجتهاد, براى تبليغ دين و خدمت به مردم, به تهران بازگشت و در مسجد خازن الملك به امامت نماز و تبليغ دين مبين و ارشاد مؤمنان پرداخت. سرپرستى مدرسه مروى نيز بر عهده او بود.85

دانش بالا, فقاهت, مردمدارى و پارسايى, به او جايگاه ويژه بخشيد. رويكرد پرشور و بالاى مردم به وى, سبب شد كه بتواند در حركت و نهضت مشروطه, اثرگذار باشد. او با آغاز جنبش با ديگر عالمان بيدار همراهى كرد. از جمله در ماجراى ايجاد بانك روس و رويدادهايى كه به لغو امتياز آن انجاميد, در عرصه حضور داشت. و در تحصن حرم عبدالعظيم و ديگر رويدادها, همراه و هم گام با عالمان بود. وى براى مطالبه مشروطيت نامه اى دقيق و استوار, به مظفرالدين شاه نوشت و دليلها و بايستگيهاى آن را برشمرد حركت علماى روشن و اين نامه, در شتاب بخشيدن به امضاى مشروطيت از سوى شاه, بسيار اثرگذار بود. در بخشى از نامه آمده است:
(هرچند, تقريباً, در دو سال قبل از اين, كه از دعاگويى در اعتاب مقدسه مراجعت كرده بودم, به توسط بعضى از باريافتگان حضور مبارك همايونى, لسانا عرض نموده و برحسب خوابى كه در بلده طيبه كاظمين(ع) ديده بودم و مأموريتى كه از ناحيه مباركه امام همام موسى بن جعفر, ارواحنا فداه, داشتم, استدعاى مجدانه در اصلاح امور كرده بودم كه حضور مبارك عرض شود و ظاهراً, بل جزماً, در پيشگاه همايونى از باب اعتياد به مسامحات در ايصال عرايض و عدم فرق در عرايض راجعه, به امور مهمه و غير مهمه, كه به اعتقاد قاصر دعاگو, بزرگ خيانتى است, عرض ننموده اند.
اينك, چون گسستن رشته انتظام امر مملكت و تبديل ترقب صلاح و حسن عاقبت, به فساد و وخامت امر, بل خوف اعدام نفوس و شخوص قاطبه اصناف و طبقات رعايا از رجال ملت و دولت و هتك ناموس و اعراض آنان, از اقامه برهان گذشته و به مرتبه شهود و وجدان رسيده و تجافى در چنين مقام و كف از عرايض صادقانه راجعه به دولتخواهى در اين اوان, گذشته از اين كه به ضرورت عقل, بيرون از طريقه ارادت قلبيه و دعاگويى است, بلكه على الانصاف اقوى مرتبه خيانت و معاونت معنوى منافى با فطرت اسلاميه و تحصيل رضاى خاطر مبارك حضرت نبويّه و اوصيائه المرضيّه است. لازم دانست كه به توسط عريضه در پيشگاه همايونى, استدعاى توجه كامله ملوكانه در اصلاح مفاسد مشهوده نمايم كه قبل از آن كه مرتبه اصلاح پاى در اوج امتناع نهد و از طريق بشريت خارج شود, بذل توجهى شود و به يك جلوه مرحمت, مملكت به اين انقلاب مأمن قدس آيد و مورد رشك و غبطه معاندين از داخله و خارجه و مخربين مجمع انس.

حس اوليه بشريت حاكم است كه دعاگو, اگر ملاحظه خصوصيات شخصيه خود را نمايم و تابع هوا شوم, از باب اين كه استبداد از براى قاطبه رؤساى ملك و ملت به ملاحظه نيل به مقاصدشان, بدون هيچ مانعى عموما مفيد است و عنوان مقابلش مضر و به واسطه اصلاحات ماليه و عرضيه و اتهاميه كه بر دعاگو وارد آوردند, در مبحث هرج و مرج سابق, خصوصاً به هيچ وجه نبايد پيرامون مشروطه گردم و مذكّر آن شوم, فضلا از اين كه استدعاى عاجزانه از پيشگاه همايونى در اقامه آن نمايم; لكن از آن جايى كه امروز, اصلاح امور و انتظام رشته منقصمه [گسيخته] جهات مملكت را منحصر به اعاده معدوم و اقامت قيامت كبراى مشروطه مى دانم و گذشته از آن اگر امور, كما هو المحزوم [انتظار مى رود] به همين منوال قلائل ايام [روزگارى ديگر] ديگرى بگذرد, تمامت شخوص مملكت در معرض فنا و زوال واقع خواهند شد, بلكه به اصطلاح اهل علم نفس مملكت مصداق قضيه سابقة الموضوع و مصدوقه شعر معروف: (كه نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان) خواهد شد لذا استدعاى عاجزانه از حضور مبارك همايوني… مى نمايم كه به حزم صائب [احتياط لازم] ملوكانه توجهى فرموده و مرض عمومى مهلك مملكت را كه به علاج آن مشهود دعاگو شده كه منحصر است به اعمال ترياق [داروى] مشروطيت و اجراى قانون اساسى. قبل از آن كه اين ترياق روان بخش, اقتضاى تأثيرش بگذرد و موردى از براى اعمالش نماند, اراده سنيه به اصدار دستخط آفتاب نمط بر اقامه مجلس شوراى ملى صادر شود بلكه بعون الله و تأييده به ميامن توجهات كامله ملوكانه آب رفته به جوى آيد و جمع شتات [پراكندگى] شود و اين يك مشت رعيت مسلمان بدبخت در عهد امن و امان به دعاگويى دوام دولت و سلامت ذات اقدس همايونى عمرى به فراغت مصروف نمايد.)86
خبر اين نامه و ديگر سخنرانيهاى آقا مرتضى آشتيانى درباره فايده هاى مجلس شورا و نقش آن در جلوگيرى از استبداد, به نجف رسيد و آخوند خراسانى در نامه اى, موضع وى را ستود و از سير پيشرفت كارها ابراز اميدوارى كرد.
* شهيد مصطفى آشتيانى (م:1325هـ.ق): پرورش يافته ديگر بيت و مكتب ميرزا حسن آشتيانى, ميرزا مصطفى آشتيانى بود, مشهور به افتخار الحكماء. او, دروس دينى را تا مرحله اجتهاد, پيموده بود. افزون بر تبحر در دانشهاى فقه و اصول, در ادبيات عرب و پارسى, قديحه اى توانا داشت. نيكو شعر مى سرود و با تاريخ ادبيات و تاريخ اسلام و ايران آشنا بود. او بر وزن شاهنامه فردوسى, كتاب افتخارنامه حيدرى را درباره رويدادهاى دوران حكومت امام على(ع) سرود.

حرزالدين درباره جايگاه علمى وى مى نويسد:
(شيخ مير مصطفى, معروف به افتخار العلما… آشتيانى تهرانى, معاصر, عالمى بود اديب و عارفى بلند مرتبه… يكى از تهرانيهاى معاصر درباره اش گفته است: اگر بگويم در ايران مانند او پيدا نمى شود راست گفته ام.)87
آشتيانى سرپرستى مدرسه خازن الملك را بر عهده داشت. در جنبش مشروطه, به همراه طلاب مدرسه, پيشاپيش نهضت در حركت بود. در رويداد و ماجراى لغو امتياز بانك روس, در اعتراض به سرپرستى نوژ بلژيكى در امور مرزهاى ورودى و گمرك و پست و ديگر رويدادها و حركتها, شركت داشت. توان علمى و مديريت و آينده نگرى اش سبب شد كه بتواند حركت و مبارزات عالمان دين را سازماندهى كند و به نشستهاى پراكنده علما, شكل انجمن بدهد.
جايگاه او در حوزه و در بين عالمان دين, چنان بود كه آخوند خراسانى به او نامه مى نوشت پاره اى از خطرهاى راه و ترفندهاى دشمنان را, توسط وى, به مجلس يادآور مى شد. در نامه اى از آخوند به وى آمده است:
(خدمت جناب مستطاب ملاذ الاسلام آقاى آقا ميرزا مصطفى آشتيانى, دام عزه, به مجلس شوراى ملى شيد الله اركانه, معروض مى دارد: بحمدالله تعالى از بركت توجهات مقدسه حضرت ولى عصر, ارواح العالمين فداه, ظهور عنايات كامله ملوكانه, ادام الله تعالى سلطانه, در انتظام امور مجلس محترم كه اسباب نشر عدالت و ترقى دين و دولت و مملكت است, موجب تشكر و اميدوارى عموم و مخصوصاً در اين موقع تشرف جناب مستطاب شريعتمدار صفوة المجتهدين الاعلام ركن الاسلام, آقاى حاجى شيخ مرتضى آشتيانى, دامت بركاته, بيانات مفصله شائبه ايشان, در حسن ترتيبات و فوائد مجلس محترم براى دين و دولت و عزيمت راسخه شاهانه در استحكام اساس اين امر و اجراى نظامنامه اساسى, بر مراتب دعاگوييها و اميدواريها افزود و چون در جمله بلاد, خصوصاً آذربايجان و غير اين, توهم و موجب شورش و پريشانى عموم شده, مظنه نشر فساد و ترتيب مفاسد و انقلاب مى رود و محتمل است, لذا بذل مزيد عنايت مجدانه خسروانه در استحكام امر مجلس محترم تلگرافا استدعا شده)88
ميرزا مصطفى, پس از آن كه استبداديان مجلس را به سال 1326, به زور در چنگ گرفتند, با گروهى از عالمان, روحانيان و مردم براى مبارزه با استبداد و اعتراض به اين حركت ناخردمندانه و زورمدارانه, در حضرت عبدالعظيم, بست نشست و از آن جا مبارزه گسترده اى را عليه شاه و دربار آغاز كرد, تا سرانجام ايادى شاه, شباهنگام, در حالى كه نماز مى گزارد ناجوانمردانه به او يورش بردند و به شهادتش رساندند.

* سيد ابوالقاسم طباطبايى: عالمى بزرگ و مرد انديشه و عمل و تلاش گر خستگى ناپذير در عرصه مشروطه.
سيد ابوالقاسم طباطبايى, فرزند سيد محمد طباطبايى, اديبى بود توانا و فقيهى ژرف نگر و سياست مدارى كارآمد. در حوزه تهران, كرسى درس داشت.89 افزون بر درس و بحث در عرصه هاى فقهى مورد نياز نيز, پژوهش داشت. از جمله در روزگارى كه حجاب بانوان از سوى غرب زدگان آماج حمله قرار گرفت, او احساس تكليف كرد و رساله وجوب حجاب را با تكيه و استناد بر قرآن نوشت.
آقابزرگ تهرانى از زندگى علمى وى چنين گزارش مى دهد:
(او در نزد بزرگان علم و دانش, تا رسيدن به مدارج عالى و تبحر در نظم و نثر, حضور به هم رسانده است. وى حاشيه اى بر كتاب رياض دارد, از نكاح تا لقطه, و نيز رساله اى در وجوب حجاب, برابر نص كتاب نگاشته است. ديوان شعرى درباره اهل بيت به فارسى و عربى دارد. و ارجوزه اى كه دربر دارد همه بابهاى فقه را. با سى هزار بيت با عنوان: (الدره البيضاء) اين نكته را سيد هبةالدين شهرستانى به من خبر داد.)90
خداوندگار نفس خود بود و ستم ستيز و جانبدار ستمديدگان و گرسنگان. در اين راه به كمند زر و زور گرفتار نشد و پيشنهادهاى دنيوى كلان دنيامداران و ستم پيشگاه زرمدار براى بى طرف نگهداشتن او در جنگ حق و باطل و ستمديدگان و ستمكاران, در او تأثير نبخشيد.91
او پيش از مشروطه هم قدافرازيهايى عليه بيداد داشت و با عالمان و پدرش سيد محمد طباطبايى, عليه بيدادگريهاى امين السلطان, پيمان بستند.
(در تهران, آقا سيد على اكبر مجتهد تفرشى و آقاى طباطبايى و امام جمعه و آقا ميرزا ابوالقاسم طباطبايى و چند نفر ديگر از علما… مجلسى تشكيل دادند و همگى اتفاق كردند و هم رأى شدند و بر اين يگانگى, يكدلى و هم رأى خود لايحه اى نوشتند و قسم ياد كردند كه هر كدام در بركنارى امين السلطان, به قدر توان, كار كند و به تلاش برخيزد.)92
طباطبايى از آغاز تا پايان مشروطه با آن همراه بود. از بسيارى از برهه ها, گره هاى كور مبارزه, به انديشه تواناى او گشوده مى شد. او عالمان را, به شيوه درست مبارزه متوجه مى ساخت و پرده از ترفندهاى درباريان برمى داشت.
روش طباطبايى, هم در نوع نگاه به مشروطه ممتاز بود و هم در شيوه مبارزه. او برخلاف كسانى كه مى گفتند: نيازى به مجلس و مشروطه نيست و اسلام همه قانونها و حلال و حرامها را بيان كرده و در كتابهاى فقهى موجود است, مى گفت: درست است كه حلال و حرامها در اسلام بيان شده, ولى در احكام دين چيزهايى است كه بيان نشده و طرح و بيان آنها به عالمان و خردورزان واگذاشته شده است. اسلام, كلياتى را بيان كرده, ولى شيوه اجراى آنها را كه ممكن است نسبت به زمان و مكان فرق كند, به عقلا و علماى عصر واگذارده است. از باب مثال بر اصل عدالت در اسلام تاكيد شده و يا اداره جامعه برابر آموزه ها و آيينهاى دينى; ولى شكل اجرا و چگونگى پياده كردن آن, به گونه تقسيم كار, جدا كردن قوا و… باشد و يا به گونه ديگر از متون دينى نيازى به بيان آنها نبوده و نيامده است و به عالمان و خردمندان و آشنايان به سياست واگذارده شده است.

و از ديگرسو, او در برابر تندروانى كه مى گفتند: مجلس در گذراندن همه قانونها, دستورها و آيينها, صاحب اختيار است و عالمان دين نبايد در آن دخالت كنند و ملاك رأى مردم و اكثريت است, بر اين نظر بود كه مجلس, نمى تواند در حوزه شريعت قانون بگذراند. كار مجلس, قانونگذارى در حوزه اجرايى و كارهاى دولت است. گزارش زير, كه از جلسه مذاكره عالمان و دولتيان و درباريان در باب مشروطيت است, شايان توجه است:
(اين مجلس, در عصرِ روز پنج شنبه منعقد گرديد. صدراعظم و سعدالدوله و مشيرالدوله و جمعى آخوند, از قبيل: سيد احمد بهبهانى [از علماء مبرز تهران] و مؤيد الشريعه و امثال آنها بودند. از سفراء احدى نيامده بود. دو نفر در اين مجلس, بر منافع ملت مذاكره كرده بودند: يكى آقا ميرزا ابوالقاسم و ديگرى حاج محمد اسماعيل آقا…. حاضرين كه تكفير كرده بودند. مشروطه خواهان را, جناب آقا ميرزا ابوالقاسم, در جواب دستخط شاه كه تقريبا به همان مضمونِ دعوت نامه خطاب به صدراعظم صادر و قراءت شده بود, گفته بود: اگر مقصود از اين مجلس, اصلاح و رفع اختلاف است كه آن راهى ديگر دارد و اگر مقصود تنظيم ادارات دولتى است كه آن به ما ربطى ندارد, با وزراء است. و ديگر آن كه: مشروطيت, ربطى به وضع قانون ندارد. در ممالك خارجه, چون قانونى نداشتند, عقلاى هر مملكتى, قوانينى وضع كردند, لكن ما قانون اسلام را داريم, بايد به همان قانون رفتار كنيم. بلى بعض قوانين كه راجع به دولت است, اگر دولت اذن بدهد, بر ملت است كه آن قوانين را مدون نمايد.
حاضرين گفتند: قانون اسلام, همه را بيان كرده است: حلال محمد حلال الى يوم القيامه و حرام محمد(ص) حرام الى يوم القيامه.
جناب آقا ميرزا ابوالقاسم گفت: قانون اسلام به طور كلى بيان كرده است, ولى بعض چيزها كه در اول اسلام نبوده است, مانند اداره نظميه و وزارت خارجه, اين جزئيات را بايد ملت از روى قانون اسلام مدون نمايد.)93
سيد ابوالقاسم, در مبارزه و تلاش براى رسيدن به مشروطه و گسترش قانون مدارى, راهكارهاى خردورزانه و منطقى را پيشنهاد مى كرد و پى مى گرفت.به مبارزه مدبرانه و سياست گام به گام, اعتقاد داشت.از روشهاى قهرآميز پرهيز داشت. بر اين باور بود كه با نرمى و ملايمت و مذاكره و مبارزه منفى, اگر بتوان به هدف رسيد نيازى به روشهاى قهرآميز نيست. او, هماره ياران را به پايدارى و استقامت در راه عدالت و برپايى قسط دعوت مى كرد. به باور او, برداشتن امين السلطان, نخستين گام پيروزى بود و برداشتن يكى از سرسخت ترين بازدارنده ها. سامان مندى, به شكل واحد درآمدن, يكپارچگى و همبستگى را شرط مهم ادامه مبارزه مى شمرد. در گزارشى از سخنرانى وى در جلسه گروهى آمده است:
( از فوائد اتفاق و عزم راسخ, مأيوس مباشيد, عما قريب اين مجلسى را كه تشكيل داديم, تار و پود امين السلطان را از هم گسيخته و صدر اعظمى عالم و امين و درستكار, به جايش خواهيم ديد. از كمى انصار و دوستان خائف مباشيد.

براى آنها مثال ذكر كرد و فرمود:
آيا ملتفت شده ايد:در آب جارى كه گاهى يك شاخه درختى جلو آب مى ايستد, به اين طور كه چوبى به ديوار و يا اطراف نهر بند مى شود, آن وقت يك شاخه علفى به چوب مى رسند و به آن چوب ضم مى شوند, پس از مدتى يك سدّ بزرگى در جلو آب حادث مى شود و مانع مى گردد از جريان آب.حالا امروز پدر من با اتابك طرف است, عده اى موافق و معدودى منافق با او اظهار همراهى مى كنند. اميدوارم روزى آيد كه:به مقصود خود نائل آمده باشيم…. )94
وى در مهاجرت به عبدالعظيم با علما همراه بود. پس از آن كه به هدف نرسيدند, در رايزنى و شور, شمارى خواهان بازگشت دوباره براى تحصن بودند و او, تجربه اين شيوه را به مصلحت ندانست و خواستار حركتى بزرگ تر شد. نتيجه رايزنى اين شد كه علما به قم هجرت كردند. او با آن كه تنگدست بود به مبارزان و مجاهدان كمك مالى مى كرد.95 سيد ابوالقاسم طباطبائى, هوشيار بود و پركار و همه سويه نگر و دقيق انديش. با همه شهرها و عالمان بزرگ بلاد, بويژه عالمان و حوزه هاى علميه تبريز و اصفهان, در پيوند بود و اخبار مبارزه را به اطلاع علماى حوزه تهران مى رسانيد. پيوسته با حوزه نجف و عالمان بزرگ آن حوزه, در پيوند بود. پيامهاى مراجع نجف را بين مردم پخش مى كرد. (نقباء, ج1, ص321, 342) سيد طباطبائى زيرك بود, ترفندهاى دشمن را مى شناخت و اخبار درست را از نادرست, به درستى بازمى شناخت.
طباطبائى, براى مطالبه مشروطه مدام با درباريان در تماس بود. به آنان پند مى داد و پرهيزشان مى داد از خشم مردم. ايشان را از پيامد رفتار ناپسند خود و شورش مردم مى ترساند و برمى انگيخت شان كه با ملت همراهى كنند.

او روزى به نايب السلطنه گفت:
(كار از كار گذشته و مردم در هيچ امر با شما همراه نمى باشند و جداً مطالبه مشروطيت را مى نمايند. خوب است حضرت والا, دامن همت به كمر زده و اين فتنه را بخوابانيد, به استدعاى مجلس پارلمانى از اعليحضرت.
نايب السلطنه جواب داده بود كه: شاه حاضر است و امتناعى ندارد ولى پس از بيرون آمدن حضرات متحصنين از سفارتخانه [عثمانى ـ در استبداد صغير] من قول مى دهم كه مردم دكانها را باز كنند و متحصنين از حضرت عبدالعظيم و سفارتخانه بيرون آيند و ساكت شوند تا دستخط مجلس را صادر كنم.)96
همين پيوند و گفت وگوى مشفقانه و مهرورزانه با دست اندركاران و كارگزاران و پرهيز از تندروى كه پاره اى از روزنامه ها, به آن دامن مى زدند, سبب شد كه او در دوران سخت استبداد صغير, بتواند با درباريان و مبارزان در پيوند باشد و به گفت وگو بپردازد و كوتاه ترين راه را براى رسيدن به هدف, فراراه روى مردم و مبارزان بگذارد و از برخوردهاى خشن جلوگيرى كند و از همه مهم تر, با پدرش سيدمحمد طباطبائى كه در مشهد تبعيد بود, در تماس باشد و پيامهاى مبارزاتى او را در بايستگى ادامه مبارزه و ايستادگى در برابر استبداد, به گوش مردم برساند.97
طباطبائى, هشيارانه به پيرامون خود و نهضت مى نگريست. شمارى از كسانى را كه ادعاى مشروطه مى كردند, منافق مى شمرد و همراهان را از آنان پرهيز مى داد و بر اين نظر بود: شيوه اى كه شمارى از مشروطه طلبان و روزنامه ها در پيش گرفته اند, ما را به هدف نمى رساند و ما براى راستى و عدالت و سامان بخشى به وضع كشور قيام كرديم, نه هرج و مرج. اين نكته را, هماره گوشزد مى كرد:
(ما قسم خورده ايم كه حامى مشروطيت باشيم و بايد بر حسب تكليف و قسم خود رفتار كنيم. منتهى, آن وضع هرج و مرج سابق را بايد بد بدانيم و هركس كه در مقام فساد است, بايد مخالف او باشيم, ولى مشروطيتى كه خير دولت و ملت در آن باشد, ما حامى آنيم, نه دولت را بدآيد از آن نه ملت را و بايد رفقا و دوستان, خود هم دعوت كنيم.)97
ناظم الاسلام پس از گزارش پاره اى از سخنان سيد ابوالقاسم طباطبائى, نوشته است:
(اين آقاميرزا ابوالقاسم… اعتقادش اين است كه: اهل ايران قابل مشروطيت نمى باشند. و ديگر آن كه اين هرج و مرج است, نه مشروطه…. در واقع, تا يك اندازه اى در اعتقاد خود محق است, چه مردم خيلى بى انصافى كردند, هرج و مرج و فساد تمام ايران را گرفته است.)

* سيدجعفر صدرالعلما: عالمى مردمدار, پارسا, نيك انديش و مشروطه خواه بود و از آغاز تا پايان, با عالمان و مردم در اين مهم, همراهى كرد. در بين مردم جايگاه والايى داشت:
(سيدجعفر صدرالعلما, در اواخر عمر, پس از قتل سيدعبدالله بهبهاني… به واسطه مشروطه خواهى و همراهى كردن با مشروطه طلبان, تقريباً رياست علميه تهران را داشت و در نزد عامه, مقام رفيقى پيدا كرده بود. سوادش مانند علماى طراز اول تهران نبود, لكن مردى خوش قلب, نيك نفس, مهربان و همراه بود. در سال 1335هـ.ق. در تهران درگذشت و جنازه اش را با شكوه و جلال تمام, تشييع نمودند و در مشهد, در حرم امام رضا(ع) به خاك سپرده شد.)98
طالب علمان, به خاطر عدالت جوئى, مهربانى, مردمدارى, شجاعت و انديشه روشن و نافذش, به گردش حلقه زده بودند و با او در عرصه هاى گوناگون همراهى مى كردند.
او مردى كاردان, تيزهوش و خبير بود. براى اداره (بَيْت) خود از طلاب كاردان, خردمند, مردمدار, امين و درستكار بهره مى گرفت. اين كانون حوزوى و مرجع و پناهگاه مردم را به فاضلان و طالب علمانى سپرده بود كه در امانت و درستكارى و مردمدارى, شهره بودند. بَيت را از افراد آزمند, ترش روى, تلخ گفتار و ساده انديشِ رخنه پذير, دور نگه مى داشت.

ناظم الاسلام درباره ويژگيهاى وى مى نويسد:
(آقاى صدرالعلما, هم جلب قلوب طلاب را به مهربانى و مساوات و مواسات دانسته. اين طريق عقلايى را مسلوك داشته و به حدّى رسيده كه مى توانست, مجمع طلاب و ملاز فضلا را خانه صدر دانست, بخصوص حسن سلوك جناب آقاى ميرزامحسن, برادر ايشان و بودن آقاشيخ محمدربيع شريف العلماء همدانى در اداره ايشان, كه اين شريف العلما از اشخاص عالم عاقل و بصير به نكات است. صدرالعلما را قسمى به راه ترقى انداخته است كه اگر طبيعت مانع تراشى نكند و اراده خداوندى باشد, يك زمان خيلى نزديكى خواهد آمد كه صدرالعلما, شخص اول ايران و اسلام خواهد شد.)99
صدرالعلما, در همه رويدادهاى مشروطيت, نقش آفرينى مى كرد و از هيچ عرصه اى غايب نبود. با علما همراه بود, او در نخستين اعتراض علما به رفتار نوژ بلژيكى, همراه با بهبهانى سخنرانى كرد و مردم را از رويدادهاى كشور آگاهاند. در تحصن عبدالعظيم, سخن گوى عالمان بود و بين علماى حوزه, مردم و دولت, كانون بست و گشاد كارها بود. همراه با عالمان و طالب علمان, به قم هجرت كرد.در دوران استبداد صغير, تنور مبارزه را گرم نگه مى داشت. نخستين كسى بود كه براى شهيدان شيراز,آنان كه ناجوانمردانه, به دست استبداديان به شهادت رسيدند, مجلس گرفت و در مسجد سيد عزيزالله, كه امامت آن را نيز به عهده داشت, فرياد مظلوميت حوزه را به گوش مردم رسانيد. او, از گوناگون راه هاى ممكن, عليه دربار قاجار و شخص محمدعلى شاه به مبارزه برخاست. از جمله افزون بر تحصن با عالمان و طالب علمان در شاه عبدالعظيم, در اعتراض به تعطيلى مجلس, از عشاير نيز دعوت كرد به تهران بيايند و با اين حركت, دستگاه استبداد را, محكوم كنند.100صدرالعلماء, شجاع و دليرمرد بود. از مرگ هراسى به خود راه نمى داد و در هنگامه هاى آتش و خون, خطر مى كرد و خود را به سيلاب حوادث مى سپرد و شناكنان از آن مى گذشت. اين خود جايگاه معنوى او را در دلها بالا برده بود و مردم, از جان و دل, به او علاقه نشان مى دادند و زبان به ستايش وى مى گشودند.
در نخستين رويارويى حوزه با عين الدوله, كه سيد عبدالحميد به شهادت رسيد, پيش از همه, عبا را به يك سو افكند و دليرانه به ميان معركه رفت و خود را به بالين شهيد رسانيد و دستور داد طلاب و سادات نعش شهيد را به مسجد جامع ببرند.101در روز محاصره مجلس, كه از در و ديوار گلوله مى باريد و مرگ بالهاى خود را بر زمين و آسمان گسترده بود, او با گروهى از طلاب به دفاع از مجلس رفتند.
( در مدرسه صدر و مسجد شاه صدرالعلما و عده زيادى از سادات و طلاب, كفن به گردن انداخته, قرآن در دست, بدون اسلحه, عازم بر رفتن به مجلس و امداد از ملت بودند.)102

عرصه هاى تلاش حوزه تهران در مشروطيت
در نهضت مشروطه, حوزه تهران, شاهد رويكردى مبارك به سوى خانه تكانى, دگرگونى و حركتهاى فرهنگى پويا و نقش آفرين بود. بايستگى سازمان يافتن درسها و بحثها, زمان مند شدن زمان تحصيل, حضور عالمان دين و فاضلان در ميان مردم, شدت گرفتن دغدغه هاى فكرى اجتماعى و سياسى, اداره كارها به دست مسلمانان و مبارزه با استبداد و استعمار و… در جلسه ها, محفلها و نشستهاى طلبگى و مدرسه ها مطرح مى شد و هريك از عالمان و طالب علمان, به فراخور خرد, انديشه و تجربه خود, طرحى درمى افكند. در سخنان منتقدان حوزوى, واگرايى و مسؤوليت ناپذيرى مورد انتقاد جدى قرار مى گرفت.
خانه تكانى در حوزه هاى دينى
استادان و طالب علمان برانگيخته مى شدند, آموزه ها را با نيازهاى مردم همسو كنند و بخشى از پژوهشهاى حوزه را به مسائل اجتماعى دين و شيوه اداره مملكت ويژه كنند:
(آخر مگر فايده پيغمبر از براى مردم همين بيان طهارت و نجاست بود, يا در مقام ترويج احكام سياسيه و مملكت دارى و تهذيب اخلاق هم بود. آقايان نجف و اين جا پس از يك عمر [تلاش]… آخر مگر فايده ايشان منحصر است به اين كه در حاشيه رساله يك مرتبه بر عدّه غَسلات… بيفزايند يا كم كنند.)103
اجراى اسلام, گسترش و برپادارى عدالت عمومى, انگيزه اصلى همكارى حوزه با مشروطه بود. از دوره ناصرى به اين سو, دولت به برنامه اى جز اسلام عمل مى كرد. كارگزاران نيز متعهد به دين نبودند.
سيد محمد مجتهد, رئيس حوزه سنگلج, در جمع طلاب خواستار اجراى قانون اسلام در ايران شد و ديگرى از حوزويان, خواهان (مجلس معدلت كه حاوى بر اجراى قوانين محمدى)104 باشد, شد. سروش بازگشت اسلام به صحنه زندگى و آزادى و كرامت انسانى در همه سو به گوش مى رسيد. دين پژوهان درباره زواياى اجتماعى اسلام سخن مى گفتند و توجه به مقوله ها و زواياى اجتماعى اسلام, سيره عملى پيامبر در برخورد با مردم و چگونگى كشوردارى و بخشهاى حكومتى نهج البلاغه در محفلها و مجلسهاى حوزوى رونق گرفت. از باب نمونه از يكى از جلسه ها و انجمنهاى حوزوى گزارشى در دست است كه سخنران گفته است:
(بايد كارى كرد كه قانون اسلام, در بين ما جارى گردد و از براى دولت هم, قانونى كه عقلا و دانشمندان بنويسند لازم است… در تاريخ, نظرى اندازيد, ببينيد چه بوديد و چه شديد. ماها در جزء موحدين محسوب مى شويم, لكن در عين شرك واقعيم. نظر كنيد در كتاب نهج البلاغه كه حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) در مقام مكالمه با فرزند خود امام حسن مجتبى(ع) مى فرمايد:
[يا بنى لاتكن عبداً لغيرك وقد جعلك الله حرّا.]105
يعنى: اى پسر من مباش بنده غير خود, چه خداوند تو را آزاد قرار داده است.

و نيز فرموده اند:
ان الله بعث محمداً(ص) ليخرج عباده من عبادة عباده.106
ييعنى: خداى برانگيخت محمد(ص)را براى اين كه بيرون آورد بندگانش را از بندگى بندگان.
ييعنى: مردم را از قيد عبوديت خارج و به عالم حريت و آزادى داخل نمايد. تا كى ما بيچارگان در بندگى پادشاه و حكام و وزرا مقيد باشيم.
آيه مباركه:
أارباب متفرقون خيرٌ ام الله الواحد القهار.107
مشعر است كه ما واقعيم در محل شرك كه بايد بنده شاه و وزير و حاكم و ديوانيان باشيم. اگر تأمل كنيم در اخبار, به خوبى مى فهميم كه پيغمبر ما, چگونه حريت به ما داده است و ما ملتفت نيستيم.
در كتاب اثنى عشريه روايت مى كند كه: روزى حضرت رسول(ص) از خانه خود بيرون آمد, اصحاب كه در خارج خانه دور هم نشسته بودند, براى تواضع و احترام آن حضرت برخاستند و ايستادند. حضرت از مشاهده اين سلوك, متغير شده فرمود:
لاتقوموا كما تقوم الاعاجم
يعنى نايستيد چنانچه عجمها مى ايستند.

و نيز در اخبار وارد شده است كه: چند نفر, بدون حساب داخل آتش مى شوند, فلان و فلان و آن كه سوار شود و در جلو خود مردم را پياده ببرد… مفاد اين اخبار اين است كه عبوديت و بندگى مخلوق, منافى با دين اسلام است. حريت و آزادى با آن مستلزم.)

بيدارى در انقلاب
عالمان و طالب علمان در نشستهاى خود, براى سامان بخشى جامعه, به روشنى از دگرگونى و انقلاب, سخن مى راندند و سامان بخشيدن به جامعه را در دگرگونى بنيادينِ شرايط اجتماعى و سياسى جامعه مى جستند:
(تا انقلاب در مملكت نبينيد, اصلاح نتوانيد كرد. طالب باشيد انقلاب را كه بيدارى در انقلاب است. جوينده باشيد انقلاب را كه به اصلاح خواهيد رسيد. سعى كنيد در انقلاب, تا عدالت طلبان بيدار شوند. گويا حديث و قول معصوم باشد كه مى فرمايد: نحب الانقلاب ولو علينا… پس از آن كه مردم آزاد شدند ديگر ظالم و مستبد را در كار نخواهند گذارد, منتهى چند صباحى اشتباه كارى مى كنند ولى ملت بيدار, همان مشتبه كننده را مجازات مى دهند.)108

عاشورا اكسير انقلاب
توجه به عاشورا و درسهاى مبارزاتى كربلا رونق گرفت. خطبا از آزادگى امام حسين(ع) و شهادت سخن مى گفتند و نويسندگان و شاعران, به اين فراز از حماسه كربلا توجه كردند و افزون بر تسلى بخشى, از حماسه كربلا و ستم ستيزى امام ياد مى كردند.
خوشدل تهرانى, از طلاب مدرسه مروى تهران, دگرگونيهاى روز كشورهاى اسلامى و گزاره هاى اجتماعى اسلام را در سروده هاى خود گنجانيد و به درسهاى حماسى و انسان ساز كربلا, بويژه آزادگى و مبارزه با ستم و بيداد توجه ويژه كرد و بعد حماسه را به بعد تسلى بخشى و همدردى با ياران كربلا, پيوند داد. در مقدمه ديوان خود مى نويسد:
(تا به حال, دستجات مذهبى اشعارى را به عنوان نوحه مى خواندند كه از لفظ نوحه معلوم است كه جز گريه و نوحه غرضى از خواندن آن اشعار نداشتند, ولى صاحب اين ديوان, نوحه را مبدل به سرود مذهبى نموده است.)
از اين روى, سروده هاى عاشورايى و حماسى خوشدل تهرانى, از دوره مشروطه تاكنون بر سر زبانهاست و در محفلهاى عزا براى اباعبدالله(ع) خوانده مى شود:
بزرگ فلسفه نهضت حسين اين است
كه مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است
نه ظلم كن به كسى, نى به زير [بار] ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است.109

فضاى معنوى و عطرآگين عدالت خواهى, باب نگارشهاى عدالت محور و ترسيم گر احكام اجتماعى و سياسى اسلام را گشود. و به نوشته هايى كه سمت و سوى دين و حكومت و بحثهاى عدالت اجتماعى, آزادى, دفاع خردمندانه و دقيق از دين داشتند و در پاسخ به شبهه هاى روز, سامان يافته بودند, رونق داد و به نويسندگان عدالت خواه, ستم ستيز, آرمان گرا و پر دغدغه و حساس, جايگاه ويژه بخشيد.
* فخر الاسلام, در چنين فضايى باليد و بر سر زبانها افتاد و در بين مردم جا باز كرد. كشيش مسيحى تازه مسلمان شده و به درجه اجتهاد رسيده و هشيار و پر دغدغه. اين بود كه در بين خاص و عام جايگاه والايى داشت و نوشته هايى اثرگذار.

روزنامه حبل المتين در شرح حال او مى نويسد:
(جناب مستطاب آقاى فخرالاسلام, كه در سوابق ايام, در ميان طايفه نصارا از قسّيسين عظام و كشيشان والا مقام بود, به هدايت ملك علاّم, قريب به 25عام است در شرف اسلام درآمده اند. شرح حال خود را در صدر كتاب انيس الاعلام فى نصرة الاسلام, مسطور داشته اند. بعد از هدايت, مدتى در عجم, به تحصيل علوم اسلام اشتغال ورزيده و بعد از آن, به عتبات عاليات عازم, در آن جا زحمات كشيده و تحصيل نمود, تا به رتبه اجتهاد رسيد. از علماى آن حدود, اجازه اجتهاد و به طرف عجم, قرار معاودت نهاد…)110
وى, در بيان حق بودن اسلام و ردّ مسيحيت, به تلاشهاى گسترده اى دست زد. آثارى نگاشت, پژوهشهايى به انجام رسانيد و روشنگريهايى كرد كه همه در استوارسازى باورِ باورمندان به اسلام اثرگذار بودند و در سدّ كردن راه گروه هاى تبليغى مسيحى كارساز.
به زبانهاى سريانى و عبرى نيز آشنا بود. در سال 1319 در جلسه اى هفتگى كه در آن سيد محمد طباطبايى و گروه ديگر از عالمان شركت مى جستند, شركت مى كرد و درباره پاسخ به شبهه هاى دينى و چگونگى پاسخ, به بحث و گفت وگو مى پرداختند.111
فخرالاسلام, براى روشنگرى مسائل اجتماعى و سياسى اسلام, كتاب السياسة الاسلاميه را نوشت.112
در جنبش مشروطه, دليرانه وارد عرصه كارزار شد و براى مردم سخنرانى مى كرد, از جمله در جمع متحصنان در سفارت.113
فخرالاسلام, با آن كه آشنا به زبان فرانسه بود و پاره اى از مطالب كتابهاى قانونى فرانسه را براى مردم ترجمه مى كرد, از آنها اثر نپذيرفت و خود را نباخت و مرعوب نشد. خوبيها را مى گرفت و آن چه ناسازگار با باورهاى دينى و آيينى اش بود, پس مى زد. در برابر بى حجابى, آزادى لجام گسيخته و بى اعتنايى به مذهب و… واكنش نشان مى داد و اين دستاورد غرب را دور مى افكند و به شدت در برابر ساختار و سنت شكنيها مى ايستاد. با زبان و قلم, در راه روشنگرى و هدايت مردمان و افراد بى مايه و فريب خورده خدمتهاى شايانى كرد. پس از پيروزى مشروطه خواهان كه انديشه هاى غربى در جرائد و كتابها, روز به روز, بيش از پيش, دامن مى گستراندند, شمارى از مسلمانان, از جمله روحانيان كم مايه به متجددين مى پيوستند, به نام آزادى و پيشرفت, به آموزه هاى دينى و دستورها و سنتهاى اسلامى حمله مى كردند و يا آنها را به سخره مى گرفتند و به پندار خود سد آزادى و پيشرفت مى انگاشتند, فخرالاسلام, به تلاش گسترده اى دست زد. شگفت اين كه در چنين وانفسايى, از روحانيان كم مايه و بى تقوا, عليه حجاب استفاده مى كردند و از زبان آنان شبهه مى افكندند. حزبهاى دين ستيز, اين روحانى نمايان را پيشاپيش گروه خويش به حركت درمى آوردند.

و با نشر سخنان آنان, به عنوان شخصيت دينى, برنامه هاى خود را كه همان اسلام ستيزى بود, پيش مى بردند. فخرالاسلام از پرسشى كه از خود وى شده درباره سخنان روحانى كه عليه حجاب در مجلسى سخن گفته, چنين گزارش مى دهد:
(چند روز قبل, از خيابان ناصريه عبور مى كردم, چند نفر تُرك ظاهرالصلاح رسيدند و گفتند كه: در مجلس بوديم, شخص معممى گفت: احتجاب وعصمت مخصوص زنان گبر است. در اسلام و شرايع قبل نبوده و نيست. زنها بايد مكشفات الوجوه و آزاد باشند, مثل زنان مسيحيه, موافق شرايع قبل كه اعتقاد به آن دارند و تعليم تورات و انجيل. و ما آيه حجاب را بر او خوانديم, منكر شده و تأويل نموده, حال شما كه عالم به جميع شرايع مى باشيد در اين خصوص چه مى فرماييد؟)114
فخرالاسلام در پاسخ, بر اين نكته پاى مى فشارد كه حجاب, در همه اديان از جمله دين يهود و ترسا بوده است و آن چه امروز در اروپا وجود دارد و بى حجابى و رقص و آواز زنان در كليسا راه يافته بر اثر مبانى و دستورهاى دينى آنان نيست; بلكه الحاد و دين گريزى است.
او با اشاره به دليلهاى استوار حجاب در اسلام و قرآن, تأكيد مى كند: بى حجابى, از پيامدها و لوازم مشروطه و آزادى نيست. اين سخنها و قانون شكنيها از سوى مستبدان و شهوترانانى صورت مى گيرد كه مشروطه, منافع آنان را به خطر افكنده و براى از بين بردن جايگاه اجتماعى مردمى آن در ايران و در ميان ديگر مسلمانان جهان, به اين كارهاى نامشروع دست مى زنند:
(اى اسير نفس و بنده شهوت! تو را به وجدان خود قسم مى دهم كه هيچ ندارى, راست بگو, خداى را كه راضى نباشد كه زنان, آوازِ زينت و خلخال خود را به گوش مردهاى اجنبى برسانند, آيا راضى خواهد شد كه خود خلخال و ساير زينتهاى خود را به نامحرم نشان بدهند. حاشا ثم حاشا. تا چه رسد به خود مواضع زينت, مثل چشم و ابرو و كشف نقاب و رفع حجاب و مخالطه با اجانب و معاشرت با فساق….
بعضيها كه عادت كفره و فجره را ترجيح مى دهند بر قوانين شريعت اسلام و عادت مسلمانان… مى خواهند اين عادت قبيح را در ميان مسلمانان مجرى دارند و زنان را امر به كشف نقاب نمايند, تا شهوت و شيطان از ايشان راضى باشد و بگويند: اين از نتايج مشروطه و سلطنت ملى است و عامه را بدين وسيله از اين اساس مقدس, متنفر ساخته و مانع ترقيات ايشان شوند و نگذارند تمدن جديد داخل مملكت اسلام شود.)115

* سلطان الواعظين. سخنور نامور مشروطه, اساس السياسة فى تأسيس الرياسة را نگاشت و نيز رساله اى در شرح نامه مالك اشتر.116
* سيد نصرالله تقوى استاد مدرسه سپهسالار, رساله اى درباره حدود و شرايط مشروطه و مجلس شورا نگاشت. او بر بايستگى نقش آفرينى عالمان دين در سياست و قانون گذارى تأكيد كرد. او ثابت كرد: دستورهاى اجتماعى اسلام نبايد مهجور ماند و پيشرفت جامعه بستگى به اجراى اين دستورها دارد.
(يقين است هركس قوانين شرع خاتم انبياء را كافل آسايش بشر داند, به تعطيل او تن نمى دهد و تا مى تواند كوشش مى كند كه به قدر قوّه, به اين نيت پاك علما مدد دهد و نگذارد رشته امور در كف منحرفين يا غير معتقدين بيفتد… امروز, روزى است كه آنهايى كه نان و نمك اسلام را خورده اند و از راه خدمت به شريعت مطهره صاحب شأن و شرف گشته اند, به تمام همت, متوجه اقامه اين مجلس شوند و اركان رفيع البنيان او را از قواعد عدل اسلامى رفع فرمايند, تا به حول الهى بساط شرع انور, از مبدأ مشرق تا به آخر نقطه غرب گسترده شود….)117
* شيخ الرئيس, از شاگردان آقا على مدرس و ميرزا حسن كرمانشاهى و محمدرضا قمشه اى در حكمت و شاگرد ميرزاى شيرازى در فقه.118 از سخنگويان و روشنگران زواياى نهضت مشروطه به شمار مى رفت. در دگرگونى نظام سياسى جامعه, طرحها و پژوهشهاى ارزنده اى ارائه داد. او كه سرتاسر زندگى اش, آكنده از تلاش براى استقرار عدالت اسلامى در ايران بود و عمرش در راه وحدت مسلمانان سپرى شد. در سال 1303 در بازگشت از سفر حج, در انجمن اتحاد اسلام كه در تركيه برگزار شد شركت كرد و در آن جا هفت پيشنهاد به انجمن ارائه داد. در آن پيشنهادها, محور, احترام دولت عثمانى به شيعيان, مراقد ائمه اطهار و علماى شيعه و جلوگيرى از نشر اهانت به شيعه در مطبوعات براى رسيدن به وحدت بود.
وى در سال 1310 در انجمنى كه با تلاش سيد جمال الدين اسدآبادى براى وحدت جهان اسلام برپا شده بود, شركت كرد و با انجمن, همكارى تنگاتنگ داشت.

شيخ الرئيس, در آستانه مشروطيت در تهران مجلس درس و وعظ تشكيل داد و از ضرورت استقرار حكومت قانون سخن مى گفت. از او آثار بسيارى درباره همدلى و يگانگى و اتحاد مسلمانان و حكومت قانون و شورا به جاى مانده است. قانونى كه او به دفاع از آن برخاسته, نه مشروطه غربى, بلكه قانون برخاسته از مبانى دينى است:
(اگر هوشمندان و نظم پرستان, كه از ذوق تدين طرفى نبرده اند و از شوق تمدن حرفى مى زنند, اتفاق آراء كنند و اجتماع شورا بر وضع قانونى نافع و دستورى جامع كه حافظ حقوق عباد باشد و حامى حدود بلاد, آن جا فهم شان صائب شود و سهم شان صائب كه با اصولى از اصول شرع اطهر, موافق افتد و مطابق آيد.)119
از مسائلى كه شيخ الرئيس را با غرب زدگان روياروى مى ساخت, مسأله حجاب زنان و آزادى بود. غرب زدگان, در جامعه اسلامى تبليغ مى كردند: حجاب, زنان را از پيشرفت بازمى دارد و آزادى مطلق در جامعه و دست برداشتن از قيد و بندهاى اخلاقى سنّت و مذهب, ما را به كاروان تمدن مى رساند.
شيخ الرئيس, اين پندار و سخن واهى را با دليل و برهان غير منطقى خواند و روشن كرد: زنان, در علم و دانش و ديگر ارزشهاى انسانى, با مردان برابرند و مى توانند به عالى ترين مقامهاى علمى و ارزشى, دست يابند, ولى اين نكته, سبب نمى شود كه آنان از حجاب و عفاف دست بردارند و بسان غربيان پرده درى كنند:
(از جمله اعترافات محجوبين است مسأله حجاب… بعضى از تربيت شدگان و تمدن طلبان, كه … فرنگى مشرب و دو رنگى مشرب بين الكفر والايمان مرتبه ثالثه دارند… در اين سخن با كفار همدست و همداستان, كه به واسطه حكم حجاب, زنانِ اهل اسلام از علم و هنر بى بهره مانده اند…. به اين معترض, با كمال ملايمت مى گوييم: ما در اصل تشخيص مرض و تلخيص مفرض, آن چه تنها تحقيق كرده ايد, تصديق داريم, تنها مردان اهالى اسلام هم مانند زنان شان بى هنر… ولى در علاج با شما همراهى نداريم… شما همچون گمان مى فرماييد كه اگر اجازت رسميه داده شود كه زنان اسلام هم, گشاده رو, فتاده مو, هر هفت, بلكه هفتاد كرده, از پس پرده با فراغت بال, به رقص و بال آيند و نقص و بال گيرند, فورا دايره اسلام هم مثل ساير ملل خارجه, مجمع بدايع خواهد شد و منبع صنايع و شهرها فردا پر از شكر شود و حال آن كه از اين پرده دريها, به جز اين كه عفاف ملى و كفاف جبلى از ميان برخيزد و فحشاء و منكر به هم آميزد, فايده ديگر ندارد. چاره اين نقصان و تدارك اين حرمان اين است كه: به نحوى مشروع و طورى مطبوع كه خيرخواهان ملت و ترقى خواهان هيأت بينديشند, اسباب توسعه دواير عموميه را تمهيد كنند و در آموختن علوم و صنايع به دختران نورس, با ملاحظه مدرسين و مدرس بكوشند.)

علماى اسلام آزادانديش بودند و براى ژرفا بخشيدن انديشه هاى خود و آشنايى با دگرگونيها و رويدادهاى جهان اسلام و غير اسلام, خبرها را پى گيرى مى كردند, آثار نو پديد را به دقت از نظر مى گذراندند, روزنامه ها و كتابهاى آگاهى بخش را, حتى آنهايى كه در بيرون از مرزهاى ايران چاپ و نشر مى شد, مطالعه مى كردند. از جمله كتاب طبايع الاستبداد عبدالرحمن كواكبى, آزادى و استبداد در اسلام, در آن روزها مورد توجه بود و فرهيختگان حوزه, به دقت آن را در بوته پژوهش قرار مى دادند.
حتى آثار و نوشته هاى ملكم و طالبوف نيز در حوزه ها مطالعه مى شد.
* سيد ابراهيم وحدتى, والد سيد محمد محيط طباطبايى, از جمله عالمان روشن انديش و اهل مطالعه و آگاه به امورى بود كه در جهان و جهان اسلام مى گذشت. او, اهل زواره بود و از عالمان آن ديار كه در دوران مشروطيت در تهران به سر مى برد. در مبارزات مشروطيت شركت همه جانبه داشت و با همه توان از مشروطه دفاع مى كرد و پشتيبان مشروطه خواهان بود و در كنار عالمان بزرگ:
(شادروان سيد ابراهيم, در جوانى از زواره به اصفهان رفت و در آن شهر تحصيل نمود و از شاگردان برگزيده ميرزا جهانگيرخان قشقايى و ملا محمد كاشى و ميرزا عبدالجواد شهشهانى (استاد معروف رياضى و نجوم زمان خود) به شمار مى رفت.
فقه را نزد حاج ميرزا هاشم چهارسويى, فقيه معروف شهر و حاج آقا منير و درس اصول را در خدمت شيخ محمدعلى ثقةالاسلامى نجفى و برادرش شيخ محمدتقى, معروف به آقانجفى, فراگرفت.
در حلقه درس ميرزا جهانگيرخان حكيم, شرح مطالع و شرح منظومه حاج ملاهادى سبزوارى و شرح اشارات خواجه نصيرالدين طوسى را خواند.
در انقلاب مشروطه از اصفهان به تهران رفت و از افراد مؤمن و علاقه مند به نهضت آزادى بود و تا پيروزى مجاهدين و فتح تهران همكارى خود را ادامه داد; ولى پس از فتح تهران, از حركات بعضى از مجاهدين تندرو, متأثر شد و به زواره برگشت.)
محيط طباطبايى از پدرش چنين ياد مى كند:
(پدرم در سال 1325هـ.ق كه از تهران به زوّاره بازگشت نسخه اى از ترجمه فارسى كتاب طبايع الاستبداد را كه عبدالحسين ميرزايى قاجار از عربى به فارسى نقل كرده و به چاپ سنگى رسيده بود, با خود آورد و سخنانى كه درباره فوائد مشروطه و مضار استبداد مى گفت, با مراجعه بدان كتاب حل مى كرد.)120

گامهاى عملى حوزه در مبارزه با دولت قاجار
زمامداران قاجار, خود را مالك الرقاب مردم مى پنداشتند. قانونى جز خواست شاه و كارگزاران وجود نداشت. مجازاتهاى دولتى, حد و مرزى نمى شناخت. در عرصه اقتصادى ديوارى بلند مردمان فرو دست و دولتمند را از هم جدا كرده بود. مالياتهاى گوناگون از مردم به ستم گرفته مى شد و درباريان, در خوان يغمايى كه از دسترنج مردم براى شان فراهم آمده بود, به شادخوارى روزگار مى گذراندند. سفرهاى خارجى شاه كه با وام بيگانگان برآورده مى شد, فشار اقتصادى بر ملت را چند چندان مى كرد, چنان كه در آستانه مشروطه, به جاى ماليات از مردم تنگدست قوچان, دختران آنان را گرفتند و به تركمنها فروختند.121 مهاجرت مردم فرودست و فقير به قفقاز افزونى گرفته بود. مرزها از دست اندازيهاى بيگانگان در امان نبودند. هرچند گاه قطعه اى از خاك ايران, به دست دشمنان مى افتاد. بيگانگان, بويژه روسها, انگليسيها و ديگر اروپاييها بر شاهراه هاى اقتصادى و امنيتى كشور, چيره شده بودند و كس را قدرت برخورد و رويارويى با آنان نبود. ناصرالدين شاه كه اعتراضها را با گلوله پاسخ مى داد و مظفرالدين شاه نيز كه نرمخوتر از پدر بود, در حصارى از چاپلوسان قرار داشت و هماره در غفلت و فراموشى روزگار مى گذراند و به اسراف و بى قانونيهاى كارگزاران خود و زورگوييها و نامردميهاى آنان, كم تر توجه مى كرد. در اين پريشان حالى كه مردم ايران داشتند و نابسامانى كه ايران را دربر گرفته بود و به لبه پرتگاه نزديك كرده بود, و موجهاى بزرگ و سيلابهاى فرهنگى و نظامى كه در پيرامون ايران جريان داشت, به گواه همه اهل نظر و آشنايان به امور سياسى, دير و يا زود آن را در خود غرق مى كرد, مردم به دنبال پناهگاه بودند و مهم ترين كانونى كه مى توانست ايران را نگهدارد و مردم فرودست و ستمديده را از ستم رهايى بخشد عالمان دين و دست پروردگان آنان در حوزه هاى دينى بود. طالب علمان آگاه و باتقوا و زمان شناس, سخن گوى مردم بودند و بيوت مراجع, پناهگاه ستمديدگان.

رويدادهاى زمينه ساز حركت
در اين گيرودار, چند رويداد مهم, زمينه را براى دادخواهى حوزه و مردم فراهم آورد.
1. رفتار توهين آميز نوژ بلژيكى, مسؤول گمرك. وى, با پوشيدن لباس اهل علم, در ماه محرم و شركت در مجلس رقص باله و عكس گرفتن با اين حال و پخش كردن آن, به اسلام و عالمان دين توهين كرد.
2. رويداد ناگوار كرمان: در رجب 1323, كارگزاران كرمان, حاج محمدرضا مجتهد كرمانى را به دليل امر به معروف و نهى از منكر, شلاق زدند و او را از شهر تبعيد كردند. اين حركت زشت و ستمكارانه, سخت مردم و عالمان را به خشم آورد و آنان را عليه دستگاه استبداد و دون صفتيهاى قاجاريان برانگيخت.

3. چوب زدن عين الدوله, به تجار بى گناه قند, براى زهرچشم گرفتن از عالمان دين و بازاريان, تا جرأت حركت و اعتراض از آنان گرفته شود.
4. امتياز ساخت بانك روس بر روى قبرستان عمومى و توهين به مردگان مسلمان.122
در برابر اين كارهاى ناروا, كه جرقه هاى نخستين عليه بيداد قاجار بود, حوزه ها, طالب علمان و علماى بزرگ, مبارزه اى گسترده را آغاز كردند و براى رسيدن به پيروزى و دست يابى به هدفهاى راستين, راه هايى را تجربه و مراحلى را پشت سر گذاشتند, كه به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم:

1. اندرز و خيرخواهى
علماى بزرگ, براى اصلاح نابسامانيها, ناشايستگيها, خيرخواهانه مظفرالدين شاه را اندرز دادند و با مدارا و خيرخواهى او را از سرانجام ستم و بيداد پيرامونيان خود, بيم دادند و به او اندرز دادند كه از حصار پيرامونيان و دايره بى خبرى به درآيد و از گوشه و كنار كشور, خبر بگيرد و فرياد دادخواهى مردم را بشنود و روش حاكمان دادگر را پيشه سازد و به اين وسيله نام خود را بر تارك تاريخ بنشاند. عالمان دين, با نامه و پيام, از شاه درخواست اجراى عدالت و گسترش رفاه عمومى مى كردند و به او هشدار مى دادند كه راهى جز اين در پيش روى ندارد.
از شاه خواستند كه زمينه را براى سامان دادن به عدالت خانه و سپس مجلس شورا فراهم آورد, كارگزاران ناشايست را بركنار كند و…
(اول مشكل اظهارات علماى تهران و اصرار ايشان بر عزل… حاكم خراسان است, به سبب تنگدستى از وفور خرج و قصور دخل و ناحسابى ديوان, كه بدحسابى حاكم نتيجه آن است… و ديگر عزل ميرزا احمدخان علاءالدوله, حاكم عربستان را مى خواستند كه در شوشتر به شقاوت معامله كرده.)123
از جمله نامه هاى مهم هشداردهنده عالمان به شاه در آغاز مشروطه, نامه شيخ مرتضى آشتيانى مجتهد بود. او كه حوزه درسى مهمى را در مركز تهران اداره مى كرد, شاه را پدرانه اندرز داد و او را از سرانجام نابسامانيها و خودسريهاى درباريان و خرابى شرايط اقتصادى و ناامنى كشور بيم داد و بهبود كشور را در برطرف ساختن دشواريها و گرفتاريها و در حكومت قانون و مشروطه دانست:
(امروز اصلاح امور و انتظام رشته منقصه جهات مملكت را منحصر به اعاده معدوم و اقامه قيامت كبراى مشروطه مى دانم و گذشته از آن, اگر امور, كما هو المحتوم, به همين منوال قلائل ايام ديگرى بگذرد, تمامت شخوص مملكت, در معرض فنا و زوال واقع خواهد شد… كه نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان)124
ييا سيد ابوطالب زنجانى, از عالمان پر نفوذ و هوادار مشروطه مشروعه, شاه و درباريان را بسيار اندرز مى داد و فساد و انحراف حاكمان را گوشزد مى كرد.

در مجله يادگار درباره وى آمده است:
(او… از ابتدا كه به تهران وارد شد, با دربار سلاطين روابط مؤكد پيدا كرد و داراى نفوذ كلمه شد. در عين حال, از تنقيد عمليات مستبدانه و پاره كارهاى نارواى آنان, به هيچ موقعى خوددارى نمى نمود. تصريحاً و تلويحاً, عيوب و مضرّات استبداد مطلقه را گوشزد زمامداران وقت نموده و از اظهار و اعلام مقاصد مشروعه و مطالب حقه پروايى نداشت.)125
او از نفوذ كلمه اى كه در قاجاريان داشت, به سود فرودستان و احقاق حقوق آنان استفاده مى كرد.

2. تشكل حوزوى
پس از آن كه روشهاى معمول و اندرزها و خيرخواهى هاى عالمان بزرگ, در اصلاح دولت كارساز نيفتاد, عالمان و طالب علمان درصدد برآمدند روشهاى ديگرى پيش بگيرند و حركتهاى اثرگذارترى از خود بروز دهند. و در اين راه, در مرحله نخست, ضرورت داشت براى هم انديشى برنامه ريزى, سامان دهى و حركت, تشكل پيدا كنند. براى اين هدف, چند انجمن پايه ريزى شد.
الف. انجمن علماء: در آغاز مبارزه, رهبران فكرى و عالمان حوزه, مانند سيد عبدالله بهبهانى, سيد محمد طباطبايى, شيخ مرتضى آشتيانى در مدرسه يا منزل به رايزنى مى پرداختند. اين نشستهاى درون حوزوى, سپس به صورت مهمانى دوره اى در خانه ها برگزار مى شد. شيخ مصطفى آشتيانى (شهيد) جلسه ها را هماهنگ مى كرد.
(آميرزا مصطفى آشتيانى اين مجامع مخفى آقايان علما را به شكل مهمانى دوره درآورده.)126
سپسها شيخ فضل الله نورى نيز, در اين جلسه ها شركت مى كرده با افزايش جلسه ها, نشستها و انجمنها, پس از مجلس اول, پيشنهاد شد: اين جلسه ها, به گونه انجمن رسمى درآيد. عالمان, با در نظر گرفتن پاره اى موضع گيريها و گفته ها, كه شايد حزبى وانمود شدن علماى حوزه يكى از آنها بود, اين پيشنهاد را نپذيرفتند. در بيانيه اى كه در مورخه 9 جمادى الاول 1325, كه از سوى مجتهد نورى و طباطبايى نشر يافت, آمده است:
(خدمت اخوان مؤمنين از اهل علم و غيرهم, عرض مى شود: بحمدالله تعالى, خلافى كه به انظار و خواطر اخطار شده بود, از مخالفت بين علماء اعلام و حجج اسلام, مرتفع شد و داعى فعلا در منزل حضرت مستطاب… آقاى سيد محمد, دام ظله, هستم در باب انجمن علما كه براى صلاح مثل ساير انجمنها معمول شده بود, چون موقع توقعاتى شد فعلا موقوف و متروك است. چنانچه بعد صلاح شد به اطلاع همه, كه خالى از همه شوائب باشد, مقرر خواهد شد.)127
ب. انجمن مخفى يا انجمن اصلاح خواهان: اين جمعيت سرى, توسط شمارى از طالب علمان و واعظان شكل گرفت. بيش تر اعضاى آن از طلاب كرمانى تهران بودند. ناظم الاسلام كرمانى, بنيانگذار آن بود. جز طلاب, كسان ديگر نيز, توانستند در آن عضو شوند و اين گروه الگوى خود را در تشكل سرّى, امام حسين(ع) معرفى مى كردند كه در سرزمين منى, جلسه سرى براى مبارزه با معاويه تشكيل داد:
(فامّا دور هم نشستن و تأسيس انجمن مخفى و دعوت خلق و بيدارى آنها كه دستورى است از شرع اسلام به ما داده شده است; چه اول كسى كه انجمن را تأسيس نمود در اسلام و مردم را امر به دعوت و احقاق حق نمود, مقنن قوانين عدالت و مؤسس آزادى و حريت, دومين فرزند پيامبر و سومين امام ما حسين بن على(ع) بود. آن حضرت اول كسى است كه براى پيشبرد مقصود در انجام تكاليف الهى انجمن مخفى را تأسيس نمود.)128

كار انجمن, دادن آگاهى سياسى به مردم و آگاهاندن آنان از رويدادهاى اجتماعى بود. انجمن در خانه هاى اعضاء و گاه در حجره هاى طلاب عضو, از جمله حجره شيخ محمد شيرازى و برهان الدين خلخالى, در مدرسه سپهسالار, تشكيل مى گرديد. شمارى از اعضاى اين انجمن, در ادامه مبارزات مشروطه به تندروى روى آوردند و حركتهاى افراطى از خود بروز دادند.129
ج. انجمن مقدس اتحاديه طلاب: اين تشكل, گسترده ترين سازمان حوزوى بود و بيش از هزار عضو داشت. به گزارش روزنامه انجمن تبريز:
(… در تهران, زياده از ده, پانزده انجمن موجود است كه مشهورترين آنها, انجمن اتحاديه (طلاب) است كه تمامى آنها طلاب مشروطه خواه اند كه زياده از هزار نفر مى شوند)130
دفتر انجمن در مدرسه دارالشفاء بود و مديريت آن را حاج شيخ محمدحسين خراسانى برعهده داشت.131 اين نهاد, در بسيج طلاب براى مبارزه با استبداد, نقش اثرگذارى داشت و پس از مشروطه نيز, هم چنان در صحنه بود. مراسم سالگرد شهداى حوزه در مشروطه, در مدرسه سپهسالار, به دعوت اين انجمن برپا شد و در آن مراسم شيخ محمد سلطان المتكلمين سخنرانى كرد.132
د. انجمن اتحاديه حسينى. اين تشكل ويژه ذاكران و واعظان و سخنرانان تهران بود.133
3. سخنرانيهاى بيدارگرانه
واعظان و خطيبان در بسيج مردم در جنبش مشروطه, نقش بنيادين و اثرگذارى داشتند. اينان به مناسبتهاى مذهبى, مانند ماه رمضان و ماه محرم بهترين زمينه گردهمايى براى نشر مسائل دينى و اجتماعى به شمار بود, به سخنرانى مى پرداختند. در آن دوره, مجتهدان و مدرسان فقه و اصول نيز احساس تكليف كرده و منبر مى رفتند و افزون بر شرح باورها و ارزشهاى اخلاقى دين, گزاره هاى جديد اجتماعى و سياسى را براى مردم شرح مى دادند. در ماجراى توهين نوژ به اسلام و عالمان دين, نخستين واكنش از سوى سيد عبدالله بهبهانى و طلاب حوزه ايشان, بروز كرد. ايشان در منبر, بر بى عدالتى اقتصادى, بويژه چيره شدن نوژ به مال و جان و ناموس مردم, سخن گفت و از تعرفه هاى دلبخواهى و آزار زائران امام حسين در مرزها و… انتقاد كرد.134 اين سخنرانى كوبنده از سوى مرجعى بزرگ, چون سيد عبدالله بهبهانى, بازتاب گسترده اى در جامعه داشت و اعتراض همگانى را برانگيخت. سخنرانى ايشان, چنان با احساس و از روى درد و دغدغه بود كه حاضران مجلس گريستند و در عزاى اسلام و مسلمانان گريبان چاك كردند. در واكنش به توهين حاكم كرمان به مجتهد شهر و كشتار شمارى بى گناه نيز, علماى حوزه مجلسها به پا كردند و سخنرانان مردم را در جريان رويدادها قرار دادند. سيد عبدالله بهبهانى, در مدرسه و مسجد خود [سپهسالار قديم] مجلس به پا كرد و سخنرانان از ستم كارگزاران براى مردم ماجراها گفتند و آنان را به اعتراض واداشتند و صدرالعلما, در مسجد سيد عزيزالله شرحى از ماجرا را بر مردم باز گفت.135

سيد محمد طباطبايى نيز در مدرسه ها و مسجدها, منبر مى رفت و در بايستگى و نياز به عدالت اجتماعى, تعديل مالياتها, اجراى قانون, تنبيه نابكاران و بزهكاران و غارت گران بيت المال را به طور جدى خواستار مى شد. از بين بردن فقر و بى عدالتى را اصلى مى دانست كه بايد هميشه در دستور كار دولت قرار گيرد. طلاب را بر بايستگى آگاهى از مسائل روز توجه مى داد و روش حكومت عادلانه على(ع) را براى ايشان بازگو مى كرد. با ياد حوادث عاشورا و شهادت در راه هدف, مردم را در رسيدن به آزادى و كرامت انسانى دلير مى ساخت.136
شيخ محمد واعظ از سخنرانان نامور و دانشمند بود. او در سال 1271 متولد شده و مقدمات فقه و ادبيات و حكمت را در تهران گذراند و مدت شش سال, در نجف, به فراگيرى دانشهاى عالى حوزوى پرداخت. و پس از آن براى تبليغ دين و ارشاد مردمان و نشر دانش دين, به تهران برگشت.
وى, سخنران پر جاذبه و پر اطلاعى بود. سخنرانيهاى او در گسترش فرهنگ اسلامى و توجه دادن مردم به استقلال و خودكفايى بسيار اثرگذار بود:
(در اين مدت شانزده سال توطن تهران, جوهر نفس قدسى خود را در بذل در ابلاغ از احكام دين حضرت سيد المرسلين و تنبيه غافلين و تحريص مسلمين, به پوشيدن لباس و منشوحات ايرانيين در معابد و مساجد معظمه و محافل مكرمه, در كمال آزادى و حريت از امر به معروف و نهى از منكر تغافل نورزيده و طورى محبوبيت بين خواص و عوام پيدا نموده كه انذار و ارشاد و پند و اندرز و امر و نهى و آن چه از آن ناحيه صادر مى شد, معمول و مطاع در موقع اجرا مى گذاردند)137

شيخ محمد واعظ در جريان ساختن بانك استقراض روس بر روى قبرستان مسلمانان و هتك حرمت مردگان, در اجتماع علما و طلاب و مردم منبر رفت و در باره ننگ و نكبت چيرگى كافران بر مسلمانان و آثار ميشوم آن, سخن گفت و بانك روسى را, رواج دهنده ربا ميان مسلمانان دانست.
عالمان ديگر, چون شيخ مرتضى آشتيانى, شهيد مصطفى آشتيانى و طلاب مدرسه خازن الملك از او جانبدارى كردند. اثرگذارى اين سخنرانى, چنان بود كه مردم در مدت دو ساعت, اثرى از بانك به جا نگذاشتند و تمام آجرها و وسائل بنايى را به بيرون از قبرستان بردند.
پيش از اين سخنرانى, شيخ مرتضى آشتيانى نيز, در مسجد خازن الملك از حرام بودن ساختن بانك استقراض بر روى قبرستان مسلمانان, سخن گفته بود.138 علماى نجف, آخوند و ملاعبدالله مازندرانى, در پيامهايى به شيخ محمد واعظ از او تقدير و تشكر كردند و او را بر ادامه مبارزه با ستم و افشاى بى عدالتيها, تشويق كردند.
آخوند در يكى از نامه هاى خود به وى نوشت:
(در تمام اوقات, خصوص ايام و ليالى متبركه شعبان و رمضان, به عموم ملت بفهمانيد كه غرضِ ما از اين همه زحمت, ترفيه حال رعيت و رفع ظلم از آنان و اعانه مظلوم و اغاثه ملهوف [فريادرس بيچاره] و اجراء احكام الهيه, عز اسمه, و حفظ وقايه بلاد اسلام از تطاول كفار و امر به معروف و نهى از منكر و غيرها از قوانين اسلاميه نافعه للقوم بوده است.)139
سيد جمال واعظ نيز, در اين هنگام, از اصفهان به تهران آمد. در خوش بيانى شهره بود و در بيان گزاره هاى سياسى و اجتماعى به زبان ساده سرامد. وى, پس از فراگيرى دانشهاى اوليه در زادگاه خود, به نجف رخت كشيد و پايه هاى عالى تحصيل را در محضر علماى نجف, پيمود. از عمويش سيد اسماعيل صدر, اجازه اجتهاد گرفت و از ميرزا حسين نورى محدث, اجازه حديث.140
سخنرانيهاى او, در بيدارى مردم, به زانو درآوردن گروه استبداد, علاقه مند كردن مردم به نهضت, بسيار بسيار اثرگذار بود. چون به زبان ساده سخن مى گفت و زواياى مشروطه به روشنى مى نماياند و رويدادها را به درستى و دقت براى مردم بازگو مى كرد و ستم درباريان و كارهاى ناپسند آنان را مو به مو, مى نماياند از آيات و روايات براى مستند كردن سخن خود بهره مى برد, در بين مردم جا باز كرده بود و مردم به سخنرانيهاى وى علاقه نشان مى دادند.
(سيد جمال الدين بدون ادنى شبهه اى اولين كس بود كه در ايران مستقيما با مردم كوچه و بازار, روبه رو شد و با زبانى كه مردم مى فهميدند و به طرزى كه دلپسند كوچك و بزرگ و زن و مرد بود, با آنان صحبت داشت و به قول اصفهانيها, اختلاط كرد و هرگز به هيچ وجه, درصدد فضل فروشى و خودنمايى برنيامد. در ساده حرف زدن استاد بود و مطالب را طورى آميخته با صداقت و دلسوزى بيان مى كرد كه حداكثر تأثير را در شنونده به عمل مى آورد, موقعى كه صحبت از تأسيس بانك ملى در اوائل مشروطيت به ميان آمد, در مسجد بزازها نطق مى كرد, به طورى مردم را تشويق به شركت در اين امر نمود كه زنها فى المجلس گوشواره ها و دستبندهاى نقره و طلاى خود را از گوش و دست كنده در روى پله هاى منبر ريختند.)141

سيد جمال واعظ, در آغاز خطيب رسمى مسجد شاه بود و با سيد محمد طباطبائى پيوند نزديكى داشت. و جلسه هاى خصوصى, بويژه در انجمن مقدس اسلامى, براى پاسخ گفتن به شبهه هاى دينى, با هماهنگى آنان و ديگر عالمان تشكيل مى شد. از انديشه هاى سيد محمد طباطبائى جانبدارى مى كرد.
در سخنرانيها بى باكانه از فساد درباريان و فاصله طبقاتى, فقر مردمان و ثروتهاى بى حساب و كتاب درباريان و ثروتهاى بادآورده سخن مى گفت و مردم را برمى انگيخت كه در پى حكومتى بسان حكومت حضرت امير(ع) باشند. از جمله, در يكى از سخنرانيها كه در صحن امامزاده يحيى, پس از نماز جماعت شيخ محمد سرخه, ايراد كرد, گفت:
( ديوارى مابين اغنيا و فقرا كشيده اند, آن ديوار ظلم است. اغنيا, بايد به لهو و لعب و پلو و گوشت بره و كنياك مشغول باشند و فقرا به نماز خواندن و نان جو و سبوس خوردن. از زيادى غصّه تا صبح خواب نكردن, صبح نماز خواندن; و ليكن مرد كه شب تا ساعت هشت مشغول شراب و قمار است, كجا نماز مى خواند. تا نزديك ظهر خوابيده…پاركهاى زيبا, گلهاى رنگارنگ, آبهاى جارى, حمامهاى صحيح مال اغنياست…
پناه من حضرت صاحب الزمان است. اگر مردم به صدا بيايند. پدر ظالم را بيرون مى آورند.
…مردم!مشروطيت آزادى است. حالا آنهايى كه غرض دارند, مى گويند:معناى آزادى يعنى دست زنهاى خود را گرفته در خيابانها راه برويم, شراب علانيه بخوريم, قمار در سر گذرها بكنيم!نه, معناى مشروطيت و آزادى اين نيست;چرا نمى فهميد. مساوات است, شاه و گدا در حكم خداوند يكسان است, هيچ تفاوتى ندارد…
حضرت اميرالمؤمنين چهار سال و شش ماه, به صورت ظاهر سلطنت داشتند, اقلاً نصف روى زمين در اطاعت حضرت بود, نه اين قسم سلطنتها. يكى از وكلاى حضرت عريضه به خدمت حضرت كرده بود كه:درعدن ضابط معاويه به ظلم گوشواره از گوش زن يهوديه بيرون آورده.
اميرالمؤمنين بناى گريه را گذاشتند.

اصحاب عرض كردند:يهوديه بوده است. فرمودند:در پناه اسلام است, چه تفاوت مى كند. حالا هم همان قسم شده. اين اغنياء شماها را غلام و زنهاى شما را كنيز زر خريد خود مى دانند و شما را مى فروشند, چنانكه فروختند امّا گوشواره ديگر در گوش شماها نگذاشتند كه بيرون بياورند و هر چه هست مال خودشان مى دانستند. خداوند ظالم را برطرف كند.)142
4. روى آوردن به رسانه نوشتارى
از ابزارهاى مهم پيام رسانى در دوره مشروطه, روزنامه بود. عالمان و طالب علمان, براى رساندن پيام خود به مردم, به اين رسانه روى آوردند. و از اين وسيله كارامد و رايج در مبارزه با استبداد و روشنگرى انديشه ها غافل نماندند. از روزنامه براى پاسخ به شبهه هاى دينى, به گونه اثرگذار استفاده كردند. پاره اى از جرائد حوزوى, به دليل زيربناى منطقى و استوارى شكل و محتوا, از سوى مراجع آن روز تشويق شدند. از جمله روزنامه هاى آن روز, جريدة دعوة الحق بود كه به همت و تلاش شيخ محمدعلى بهجت دزفولى در سال 1321هـ.ق نشر يافت.
شيخ محمدعلى بهجت, با دانش و آگاهى كه داشت, در مشروطه اثرگذار بود و نقش بسيار روشنگرى در بين مردم و فرهيختگان داشت:
(شيخ محمدعلى بهجت… مدتى در نجف اشرف به تحصيل پرداخته و از مرحوم آخوند اجازه اجتهاد گرفته بوده است. در دوره دوم مشروطيت, به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد. در سال 1321هـ.ق موفق به تأسيس انجمن علمى در تهران گرديد. در همين سال نيز, رياست كميسيون تصحيح كتب و ترجمه عربى اداره انطباعات وزارت معارف را عهده دار شد. از خدمات ديگر او… تأسيس كتابخانه معارف و مجموعه معارف مى باشد.)143
هدف او از نشر دعوةالحق, هدايت مردم و رشد انديشه هاى دينى و دگرگونى در فرهنگ عمومى و برقرارى پيوند بين مسلمانان بود.
دعوةالحق در دوره مشروطيت در صحنه فكرى و سياسى جامعه, حضور جدّى داشت. در پى آن بود كه با استدلال و منطق, حق بودن اسلام را به جهانيان بشناساند:
(همانا صحيفه دعوةالحق… بحث مى نمايد از حقايق دين اسلام و منافع راجعه به حوزه مسلمين و حقايق دينيه اسلاميه… معارف, اخلاق, عبادات و سياسات, احكام و غيره و غيره و نيز منافع راجعه به حوزه مسلمين)
نشريه دعوةالحق, مورد توجه بزرگان حوزه قرار گرفت. داعى الاسلام, صاحب جريده الاسلام, شيخ محمدعلى بهجت را تشويق به ادامه كار كرد. سيد ريحان الله بروجردى مجتهد, با نشريه دعوةالحق, همكارى و مكاتبه داشت. آقا سيد محمد طباطبايى در نامه اى از كار بهجت دزفولى تقدير و تشكر كرد.144
* * *

روزنامه زشت و زيبا
روزنامه زشت و زيبا, كه جنبه فكاهى داشت زير نظر انجمن اتحاديه طلاب به سرپرستى نظام الاسلام بهبهانى منتشر مى شد.
باستانى پاريزى مى نويسد:
(بيش تر ستونهاى فكاهى همين جريده است كه محمدعلى شاه را وادار كرد در محرم 1326, قانونِ مطبوعات را در 52 ماده تصويب كند, قانونى كه تا سالها تأثير آن مشهود بود.)145

مجله تدين
فخرالاسلام نيز در سال 1325 مجله تدين را بنيان نهاد. حوزه كارى مجله, همه گزاره هاى اعتقادى و اجتماعى و سياسى را در بر مى گرفت. بيش تر بر محور گزاره هاى كلامى و نقد و بررسى اديان و مذاهب در چرخش بود. در عنوان آن نوشته شده بود:
(جريده ملى, مذهبى, اجتماعى, سياسى, تاريخى, اخلاقى, علمى, اقتصادى و سؤالات مذهبى از هركس درج و جواب مى دهد و هفته دو روز, زبان تورات و انجيل درس و قانون مناظره نيز درس مى دهد.)146

روزنامه ادب
شيخ مجدالاسلام كرمانى, فرزند آقا يوسف, از بزرگان و دانشمندان كرمان, تحصيلات خود را بيش تر در نزد شيخ ابوجعفر كرمانى و ملاعبدالله راينى و ناظم الاسلام كرمانى به پايان برد147 و سپس به تهران آمد و در تهران, از آغاز جنبش آزادى خواهى روزنامه هاى: كشكول, نداى وطن, محاكمات, و روزنامه ادب را سرپرستى كرد. او در اين روزنامه ها, نابسامانيهاى اجتماعى, رشوه خوارى ادارات, سرگردانى ارباب رجوع و حيف و ميل بيت المال را گوشزد مردم مى كرد.
مجدالاسلام, آزادى و پيشرفت و پويايى جامعه را در گروِ پاى بندى به ديانت مى شمرد و بر اين باور بود: اگر به اسلام خالص برگرديم و ارزشهاى دينى را در عرصه كرامت انسان, آزادگى, عدالت را فرا روى خود قرار دهيم, از مفاسد تمدن غرب, به دور مانده و به پيشرفت ترقى و كمال دست خواهيم يافت.
ناظم الاسلام كرمانى درباره نقش بيدارگرانه مجدالاسلام در روزنامه ادب مى نويسد:
(مجدالاسلام از اشخاص عالم و طالب تجدد, در روزنامه ادب خدمات بزرگى كرد. روى مردم را به دولت باز نمود. فضاحت اعمال درباريان را به گوش مردم رسانيد. اول مقاله اى كه در روزنامه ادب بر ضد دولت استبداديه نوشت, مقاله اى است كه در شماره 108 در صفحه اول, به عنوان مجلس مبعوثان, مقاله اى درج نمود و نيز در همان روزنامه, در صفحه سه كه واقعه ارامنه و مسلمانان قفقاز را مى نويسد, بعض كنايات و تعريضات را درج نموده و نيز در شماره 164, در صفحه پنجم در عنوان بقيه تدين, مايه تمدن, احتياج مردم را به مجلس مبعوثان و قانون عدالت و مساوات, با صراحت و لزوم سلطنت مشروطه را گوشزد مردم مى نمايد و نيز در كاريكاتورهايش خرابى ادارات دولتى و بى حسى مردم را به خوبى اظهار و نشان مى دهد.)148
مجدالاسلام, كه از مخالفان عين الدوله بود و گزارش اخبار حركت آزادى خواهى مردم را در روزنامه هاى خود مى نوشت, سرانجام توسط عين الدوله به كلات تبعيد شد.

روزنامه الجمال
سيد جمال واعظ, مجموعه سخنرانيهاى خود را به نام روزنامه الجمال منتشر مى كرد.149

يخ يحيى كاشانى و روزنامه حبل المتين ايران
از ديگر طالب علمان و فرهيختگان خانواده مطبوعات حوزه در مشروطه, شيخ يحيى كاشانى بود. او در سال 1293 در كاشان متولد شد و پس از آموختن دانشهاى مقدماتى در نزد ملامحمد حسين نطنزى, جدّ خود, و… در سال 1312 براى كامل كردنِ آموخته هاى حوزوى خود, به اصفهان رفت و چندى در نزدِ ميرزا محمدهاشم چهارسوقى و آقا سيد محمدباقر درچه اى, فقه و اصول آموخت و آن گاه به نجف رفت و از درس آخوند خراسانى و ديگر علماى بنام حوزه نجف, بهره برد.
به تهران آمد و از آن جا كه فردى آزادى خواه بود و استعداد نويسندگى داشت, دست به قلم برد و به كار نگارش روى آورد. درباره نابسامانيها و ناكارامديهاى آموزش مدرسه هاى جديد و… مقاله اى نگاشت و براى چاپ به حبل المتين داد. همين, سرآغازى شد براى روزنامه نگارى او.
او, پيش از مشروطه, در پى تلاشها و تكاپوها و حركتهاى ضد استبدادى, به اردبيل تبعيد شد. در تبعيدگاه, با علماى اردبيل در تماس بود و توسط آنان در آغاز مشروطه, به طلابى كه به آن جا تبعيد شده بودند, كمك مالى مى رساند و وى با فراغتى كه در اردبيل پيدا كرد, رساله اصولى در حجيت قطع نوشت و آن را به ميرزا على اكبر مجتهد اردبيلى ارائه داد.
او در سال 1321, با آغاز جنبشهاى مردمى عليه استبداد قاجار, همكارى خود را با حبل المتين از سر گرفت و مقاله هاى ارزنده اى در زمينه اصلاحات جديد, ضرورت دگرگونى اقتصادى در ايران, راه آهن و… نوشت و براى چاپ در اختيار روزنامه حبل المتين قرار داد.
پس از مشروطه, افزون بر سردبيرى روزنامه حبل المتين تهران, با روزنامه مجلس و روزنامه ايران نو نيز همكارى مى كرد.150 روزنامه ايران, هوادار انديشه ها و ديدگاه هاى دموكراتهاى تهران بود.
سيد حسن كاشانى برادر جلال الدين كاشانى از شاگردان آخوند خراسانى, روزنامه حبل المتين تهران را منتشر كرد.
صدرالعلماء خراسانى, روزنامه روح القدس را راه انداخت. مقاله هاى تند عليه استبداد قاجار مى نگاشت. سرانجام, به همراه شيخ ابراهيم, پسرعمويش, در جريان بمباران مجلس, كشته شد.151

*روزنامه مساوات
سيد محمدرضا مساوات از شاگردان حكيم ميرزا ابوالحسن جلوه و از مخالفان سرسخت استبداد, در دوران مبارزات مشروط, روزنامه مساوات را نشر داد. مقاله ها و گزارشهاى تند اين روزنامه عليه دربار, خشم محمدعلى شاه را برانگيخت. او بعدها چندين دوره نماينده مجلس شد و از همراهان و همفكران مدرس بود. وى در سال 1306هـ.ش چشم از دنيا فرو بست.152

*هفته نامه دعوت الاسلام
سيد محمدعلى تهرانى چاله ميدانى از فضلاى پر جنب و جوش حوزه تهران و از سخنرانان دلير عرصه هاى گوناگون مشروطيت, هفته نامه دعوت الاسلام را بنيان نهاد. در اين هفته نامه, به گزاره هاى دينى توجه مى شد. از مقوله هاى اعتقادى و ارزشى اسلام, سخن به ميان آمد.153

كوكب درّى
ناظم الاسلام كرمانى روزنامه كوكب درّى را بنيان نهاد و اخبار و گزارشهاى مشروطه طلبان و پاره اى از گزاره هاى سياسى و اجتماعى را در آن منتشر مى كرد.

روزنامه حيات
شيخ محمدحسين حيات روزنامه حيات را نشر مى داد.154 اين روزنامه اركان حزب دموكرات بود.

حبل المتين هند
طالب علمان حوزه تهران, با روزنامه حبل المتين هند همكارى داشتند و آثار علمى, اجتماعى و سياسى خود را براى چاپ به اين روزنامه مى فرستادند. حبل المتين را سيد جلال الدين, ملقب به مؤيدالاسلام, از سالها پيش از مشروطه, نشر مى داد.
سيد جلال الدين, فرزند سيد محمدرضا مجتهد كاشانى بود. وى مقدمات علوم دينى را در اصفهان آموخت و سپس به سامرا رفت و در حوزه درس ميرزاى شيرازى شركت كرد و از محضر آن فرزانه بهره هاى بسيار برد. در همين برهه سفرى به بندرعباس داشت كه در اين سفر دومين دگرگونى بزرگ زندگى وى روى داد. يعنى افزون بر آشنايى با درياى دانش و معرفت و استفاده از محضر ميرزا, در اين سفر, با سيد جمال الدين اسدآبادى آشنا شد و به دنياى جديد گام گذاشت.
او در اين سفر به سيد جمال الدين اسدآبادى پيوست و از بوشهر تا تهران با او همراه شد.155 در همين سفر بود كه به سفارشِ سيد جمال الدين اسدآبادى براى نشر افكار آزادى خواهانه و بيدارى ايرانيان دست به كار شد تا روزنامه اى را بنياد نهد.

محيط طباطبايى مى نويسد:
(سيد جلال الدين كاشانى, مؤيدالاسلام, كه در يكى از بنادر خليج فارس, هنگام سفر اخير سيد از بصره به اروپا, با او ملاقات كرده بود, به تشويق وى, روزنامه حبل المتين را تأسيس كرد و در ابتداى امر, به روش و اسلوب عروةالوثقى نظر داشت.)156
اين روزنامه درباره گزاره هاى گوناگون اعتقادى, سياسى, اجتماعى به بحث مى پرداخت و از اقتصاد ايران و جهان و مقوله هاى مهم و مورد نياز مردم, گزارش و تحليل منتشر مى كرد. آن چه در سرلوحه اين روزنامه قرار داشت, مسأله اتحاد اسلام و مسلمانان بود كه در اين باب, مقاله هاى سودمندى در آن چاپ مى شد. نابسامانيهاى ايران, ستمها و زورگوييها را افشا مى كرد و مستنداتى از ستمگريها را به آگاهى مردم مى رساند. از رويدادها, اختراعها و خبرهاى علمى جهان گزارشهاى خوبى داشت. دانشها و اختراعهاى نوين بشرى و پيشرفتهاى اقتصادى كشورهايى چون ژاپن را زمينه بحث قرار مى داد و بهانه مى ساخت و از واپس ماندگيهاى ايران و عاملها و سببهاى پيشرفت و ترقى آنها, به شرح سخن مى گفت و جستارها و نكته هاى درخورى فراروى خوانندگان روزنامه و فرهيختگان قرار مى داد.157
طالب علمان و فرهيختگان بسيارى از حوزه تهران, چون ميرزا ابوطالب زنجانى, شيخ يحيى كاشانى و… با اين روزنامه در پيوند بودند و همكارى داشتند.158
و جز اينها, طالب علمان ديگرى نيز در حوزه تهران بودند كه از اين رسانه نوشتارى, در راه روشنگرى, جهل و تاريكى زدايى مبارزه با استبداد سود مى جستند.159

روزنامه مجلس
روزنامه مجلس نيز, به تلاش و همت فاضلان و طالب علمان حوزه تهران, از جمله: سيد محسن صدرالعلما, ميرزا محمدصادق طباطبايى, اديب الممالك فراهانى و شيخ يحيى كاشانى اداره مى شد و در آن, افزون بر گفت وگوهاى نمايندگان مجلس و گزارشهايى در باب مشروطه, مقاله هاى روشنگر و سودمندى, در باب گزاره هاى اقتصادى و سياسى اسلام و ايران نشر مى شد, مانند: سلسله مقاله هاى نامه مصر, به قلم يكى از فرهيختگان حوزه در شرحِ نامه امام على به مالك اشتر,160 مقاله هاى سودمند شيخ عبدالحسين كنى و مقاله هاى شيخ على عراقى و…
در دوره اول مجلس, بحث از حقوق نمايندگان به ميان آمد, شمارى از علماى پارسا, خدمت در مجلس را وظيفه شرعى خود شمردند و از گرفتن حقوق نمايندگى خوددارى كردند, مانند بحرالعلوم نماينده كرمان و… ولى شمارى از نمايندگان, تقاضاى حقوق گزاف كردند, چنانچه در پاره اى از گزارشهاى سال دوم مجلس آمده, در بيت المال خيانت مى كردند. در اين باره, شيخ عبدالحسين كنى فرزند آخوند ملاعلى كنى, مقاله اى سودمند در روزنامه مجلس نوشت و در آن, نمايندگان را به پارسايى و پرهيز از افزون طلبى و خدمت به مردم فراخواند و از كارهاى خلاف شأن پرهيز داد. در پايان, به دولت نيز درباره اداره زندگى نمايندگان تهى دست و مستمند تذكر داد:
(عرض مى شود در جريده فريده مجلس و جاهاى ديگر, جسته جسته, شرحى از بابت حقوق وكلاى محترم مجلس ملى, وفقهم الله, خواندم. رگ عصبيت و غيرت فطرى وادار به جسارتم نمود كه اخطار نموده به توسط جناب مستطاب عالى (ميرزا نصرالله تقوى) به حضور حضرت رياست و آقايان وكلاء فخام, به عرض مى رسانم.

اولاً, بحمدلله تعالى وكلاء ملت, همه اشخاص معتبر و با شرف و مكنت و داراى همه قسم نعمت و عقل سليم و كفايت اند. هيچ يك از آنها محتاج به لقمه نان غير نيستند, بلكه نان به جمعى ديگر رسانده و مى رسانند.
ثانياً, در اين مجمع شريف زحمت كشيده از دور و نزديك اجتماع كرده اند, براى رفع كلاه بردارى از دولت و دفع اجحافات از افراد موكلين از ملت… نه براى جلب منافع شخصى خود. در حقيقت, اين خدمات به وطن و ابناء وطن را متجر و مكسب خود قرار نداده اند….
ثالثاً, بحمدالله تعالى, غالب از آقايان وكلاء عظام, اهل علم و فضل مى باشند. عرض مى كنم: اگر غرض از تشكيل اين مجلس محترم, انتشار عدل و داد و رفع ظلم و فساد و بدعت و استبداد است, اجرت براى اين عمل صحيح نيست و اگر غرض حكومت شرعى و اثبات حقوق شرعى شخصى و نوعى است, يا امر به معروف و نهى از منكر و اشاعه فرامين الهيه است, ديگر بدتر حرام خواهد بود. به عقيده اين فقير و هركس از مسلمان و در دائره اسلام است, تمام اين مراتب از براى فرد فرد از آقايان حجج اسلام و وكلاء عظام, ادام الله بقائهم, در اين دوره, از واجبات عينيه است. بديهى است در اداء واجبات عينيه, اجرت گرفتن حرام است, مگر آن كه بگوييم: بعضى از آقايان وكلاء, كه معيشتى ندارند, يا از ولايات بعيده زحمت كشيده و آمده اند, از كسب و تجارت و زراعت و شغل تحصيل و معاش عيالات خود بازمانده اند… اينها را از باب لاضرر ولاضرار مى توانيم براى ايشان معين نماييم… وليكن اظهار تعيين حقوق در اين مجلس محترم از اين وكلاء معظم, كه هنوز كارى به جهت علت به طور صحيح صورت داده نشده و اگر صورت داده شده مجرى و آفتابى نشده… خيلى زود و ركيك و ناپسند است….)161
شيخ على عراقى, از نويسندگان روزنامه مجلس بود و روزنامه را اداره مى كرد.162 در روزنامه مجلس, مقاله هاى ارزنده و پر بارى با نثر روان و همه كس فهم و رسا, با تكيه بر مبانى دينى, درباره مشروطه و آزادى و حكومت شورا از وى به چاپ رسيده است. از جمله در يكى از مقاله ها مى نويسد:
(بدانيد, اساس مذهب اسلام بر مشروطه است. پيغمبر ما, مجلس شورى داشت. آيات قرآن مجيد شاهد است:
(وامرهم شورى بينهم)
ييعنى كارهاى امت از روى شور و مشورت بايد باشد.
و باز جاى ديگر مى فرمايد:
(وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله)

ييعنى اى محمد! تو كه رئيس مجلس شورايى, مشاوره كن. يا از اصحاب خود در كارها چون رأى گرفتى, پس توكل كن به خدا و عمل كن بر آن
… بايد گفت:
مجلس شوراى ملى اسلامى, براى رفع ظلم و عداوت و نفاق و فقر و نكبت است.
مجلس ملى, سبب رفاه و آسايش عبادالله المسلمين است و تأمين بلاد و حدود و ثغور مسلمين است.
مجلس ملى, براى سربلندى و افتخار ايرانيان است. مجلس ملى, براى ترويج قانون اسلام است و شريعت مطهره محمدى است.
مجلس ملى براى شكستن پشت دشمن اسلام است.
مجلس ملى براى تقويت دولت و استحكام اساس سلطنت و تنظيم افواج قاهره (ارتش) و انباشتن خزانه و بيت المال است و براى رفع هزاران عيب است و پيدا كردن هزاران خوبى ما.
اى هموطنان گرامى و برادران اسلامى! از دل و جان بكوشيد و شربت اتحاد بنوشيد. چون و چرا و من و تويى را كنار بگذاريد.)163

پاسخ به شبهه ها
فضاى آزادى خواهى و تجدد طلبى مشروطه, سبب مى شد پاره اى از جرائد از آزادى استفاده نادرست بكنند و درج هرگونه سخن و حتى شايعه و افترا عليه مخالفان و شبهه و ترديد افكندن در باورها و ارزشهاى دينى را در جريده خود مجاز بشمرند. پاره اى از روزنامه ها با پيدا كردن نقطه ضعف و يا سخنى نابجا از طلبه اى گمنام, نمادهاى دينى را زير سؤال مى بردند و سعى مى كردند; مثلا با مخالفت طالب علمانى با ساخت و بنياد مدرسه هاى جديد و… همه علما را در نظر نسل نوخاسته, افراد متحجر و كهنه گرا بنمايانند و پيوند ميان نسل نوخاسته را با رهبران دينى خود سست كنند.

شمارى از ارباب جرايد, كه متأسفانه طلبه هاى كم دانش و يا خودباخته و وابسته به انجمنها و حزبهاى تندرو, مانند حزب دموكرات و… در ميان شان بودند, پا را از اين فراتر نهادند و به بهانه اين كه, ديگران در پاسخ به شبهه آزادند و يا سردبير مسؤوليتى در برابر نويسنده مقاله ندارد و… در احكام ضرورى دين, مانند حجاب شبهه مى افكندند.164

يا مانند جريده ايران نو بر خلاف نص قرآن, حكم قصاص را خلاف سياست و حكمت مى شمرد.165
علماى هوشيار حوزه, كه پاسدار اسلام و كيان روحانيت بودند, در كنار تفسير و فقه و اصول, آگاهانه در متن جريانهاى فرهنگى جامعه بودند و از آن چه در حوزه فرهنگ مى گذشت به خوبى آگاهى داشتند. با مطالعه جرايد و پى بردن به شبهه ها و شناخت نقشه هاى پشت پرده شبهه افكنان, قلم به دست گرفته و با منطق, استدلال و برهانهاى خردمندانه, به آنها پاسخ مى گفتند.

على اكبر دهخدا و ناديده گرفتن نقش عالمان دين در عرصه دانش
على اكبر دهخدا, در روزنامه صور اسرافيل, پاره اى از نارساييهاى فكرى و عقيدتى و رشد مذهبِاى ساختگى, چون بابيت در ميان مردم و… را زايده, نتيجه و اثر نادانى و بى بهره بودن جامعه از عالمان, دانايان و آگاهان در گذشته و حال دانسته است. او در گامى فراتر, به نقد حكمت, فلسفه و كلام پرداخته و آنها را آميخته اى از اوهام و خرافه ها پنداشته و علماى بزرگ حكمت و فلسفه و فقيهان بنام اسلام را به رياست طلبى و زورگويى و دمسازى با پادشاهان ستم متهم ساخته است:
(در مدت هزار وسيصد سال, با آن همه آيات و بينات, با آن همه اوامر صريحه و با آيه وافى هداية: (والذين جاهدوا فينا.) چنان ما را به تعبد و قبول كوركورانه اصول و فروع مذهب خودمان مجبور كردند و چنان راه عذر و تأمل و توسعه افكار را به روى ما سد نمودند كه امروز, در تمام وسعت عالم اسلامى ايران, يك طلبه, يك عالم و يك فقيه نيست كه بتواند اقلا يكساعت بدون برداشتن چماق تكفير, كه آخرين وسيله غلبه بر خصم است, با يك كشيش عيسوى يا يك خاخام يهودى و يا يك حشيشى مدعى قطبيت, اقلا يك ساعت, منظم و موافق اصول منطق صحبت كند…
حكمت و كلام ما معجونى است مضحك از خيالات بنگى هاى هند, افكار بت پرستهاى يونان, اوهام كاهنهاى كلده و تخيلات رهابين يهود. پيشوايان پرستندگان گنگ, علماى عابدين لاما و رؤساى عناصر پرستان هند, هريك, اقلاً يك يا دو كتاب مختصر و مفصل در فلسفه باطل خود نوشته, در ميان ملت و امت خويش انتشار مى دهند.
اما در هزار و سيصد سال شهوت رياست, لذت اصوات نعال و حرص قرب سلطان, به علماى ما فرصت نداد كه فلسفه اسلامى را از اين مزخرفات جدا كرده و يك رساله مختصر مشتمل بر حكمت طريقه حقه خودشان به زبان عوام نوشته منتشر كنند…
يك نفر از علماى ما نيست كه نه براى ابطال مذاهب غيرحقه, بلكه اقلاً, براى دفاع از مذهب حنيف اسلام, يك رساله دوورقى چاپ كند.
بلى, اينانند اولياى امر, ايناند ورثه انبيا و اينانند ائمه دين و اينانند اشخاصى كه هنوز باز مى خواهند امين نفوس و دماء و اموال و ناموس ما باشند.)166
نشر اين مقاله در روزنامه صور اسرافيل, موجى از نگرانى را در جامعه دينى پديد آورد; چه به نام دفاع از اسلام, ميراث كهن اسلامى و باورهاى مذهب و تشيع, مورد حمله قرار مى گرفت و در باورهاى نسل جوان, نسبت به پاسداران مذهب و دين, رخنه پديد مى آورد و آنان را از گذشته روشن و پرمايه و غنى خود مى بريد. از اين روى شمارى از عالمان دين, خواستار جلوگيرى از نشر اين گونه مقاله ها در جامعه شدند. عالمان و آگاهان و مصلحان به نوشته هاى از اين دست, بدگمان بودند و آن را حركتى عليه جبهه مقاوم و توانا و فتح ناشدنى عالمان دين و حوزه ها در برابر استبداد و استكبار مى دانستند.

پاسخ سيد جمال واعظ به دهخدا
سيدجمال واعظ, در مقاله اى كه در همين روزنامه چاپ شد, به نقد مقاله دهخدا پرداخت و ثابت كرد: رشد و پويايى تمدن اسلامى, مرهون خدمتهاى فرهنگى و علمى حوزه ها بوده است. علماى حوزه, در گذشته در عرصه حكمت, فقه و كلام كتابهاى ارزنده نوشتند و كاروان علم و دانش را قرنها هدايت كردند و جامعه اسلامى را به سوى صلاح و رفاه و عدالت پيش بردند و امروز نيز توان مندانه راه را بر مذهبهاى ساختگى و فرقه هاى گمراه, بسته و با مناظره و نوشتن كتاب, به هدايت مردم مى پردازند.
آقاجمال واعظ, پس از يادكرد از نكته هاى مثبت روزنامه نوشت:
(اما آقاجانم, جناب عالى, ماشاءالله, خيلى قلمتان تند است. گمانم اين كه قلم صور اسرافيل شعله آتش است كه تروخشك را باهم مى سوزاند. چگونه مسلمان غيورى, آن هم مثل جناب عالي… راضى مى شويد بگوييد: هزار و سيصد سال… الى آخر.
و حال اين كه به اتفاق تمام ملل متمدنه, در باب اصول و عقايد و علم اخلاق, در هيچ ملتى به قدر ملت اسلام زحمت كشيده نشده است و كتاب تصنيف نكرده اند. حكماى اسلاميين, كه از صدر اسلام, تا اين دوره اخير بودند, اسباب شرف تاريخ ايران است. جناب عالى خودتان, البته از من بهتر مى دانيد كه اروپاييان در ابتدا, بعد از آن جنگهاى صليبى و شكستهاى فاحشى كه از شجاعان اسلام, مخصوصاً, ملك صالح ايوبى خوردند, گفتند: ما بايد ببينيم باعث قوت و قدرت مسلمانان چه چيز است كه ما مغربيان هر قدر جمعيت بيشتر جمع مى كنيم, زودتر شكست مى خوريم. بالا خره گفتند: علومى است كه در ميان مسلمين رواج دارد كه در ما نيست. از همان وقت, شروع كردند به ترجمه كتب عربى و علوم اسلامى و فلسفه هاى ايرانى. غرض اين كه, اسلام همه چيز خوب داشته و دارد. علماى اسلام, حكماى اسلام, علوم حكمت و فلسفه اسلام, هنوز حكماى اروپا, از وجود حكيم بزرگ اسلام, ابوعلى سينا شگفتيها دارند و تمجيدها مى كنند كه رموزى را در حكمت طبيعى و مطالب طبيه, بدون اسباب, كشف كرده است كه بعد از نهصد سال, با اين همه تكميل آلات و ادوات تشريح, تازه بر اروپاييها منكشف مى شود. اگر نبود در ميان علماى اسلام, مگر مثل وجود محترم حكيم بارع و مروج مذهب حقه اثنى عشريه, استادالبشر والعقل الحادى عشر, خواجه نصيرالدين طوسى, قدّس سرّه القدوس, كه تمام حكماى اروپا, نام اين مرد بزرگ را به احترام ياد مى كنند و كتابهايش را در علوم رياضى, مثل مِجَسطى و تحرير اقليدس و غيره ترجمه ها كرده اند.167امّا كتاب مستطاب شرح باب حادى عشر, اين كتاب, متنش كه باب يازدهم نهج الحق است, از تصنيفات عالمى است كه گمان نمى كنم مادر دهر ديگر بتواند چنين فرزندى بزايد…168 و آن كس مشهور آفاق و علامه على الاطلاق, حسن بن مطهر حلى, اعلى الله مقامه, است كه مشهور است به علامه حلّى كه به اتفاق مؤالف و مخالف, وجود اين مرد بزرگ صفحه تاريخ اسلام را مزيّن و باعث افتخار مسلمين است. در كدام ملت يافت مى شود مثل علاّمه عالمى كه به صريح عبارت مجمع البحرين, پانصد مجلد كتاب تصنيف فرموده است…169
اگر كسى بگويد: اين كتابهايى را كه در باب اصول عقايد تصنيف كرده اند, مثل احقاق الحق,170 مثل شرح تجريد, مثل كتابهاى مرحوم آخوند ملاصدرا, مثل كتابها و تأليفات مرحوم ملا محسن فيض كاشانى: علم اليقين, عين اليقين, حق اليقين, مثل شرح ابن ميثم بحرانى بر نهج البلاغه و غيره وغيره, اگر چه در كمال متانت و استحكام است, ولى از براى عوام چه مصرف دارد؟ اينها كه نمى فهمند, وقتى كه نفهميدند و دينشان تقليدى شد, آن وقت به محض اين كه يكى دعوت پيغمبرى يا امامت يا قطبيت كرد, فورا اين عوام قبول مى كنند!
عرض مى كنم: حرف جناب عالى صحيح است, ولى اين دقيقه هم از نظر مبارك علماى اسلام, محو نشده است و كتابها در اين باب تأليف و تصنيف كرده اند, مثل: گوهر مراد مرحوم ملا عبدالرزاق و سيف الامه مرحوم فاضل نراقى, اعلى الله مقامه, و مفتاح النبوه مرحوم حاجى ملا محمدرضاى همدانى و صراط المستقيم ملا على نورى, رحمةالله عليه, و حديقةالشيعه مرحوم مقدس اردبيلى
و اگر نبود در اين باب, مگر كتابهاى فارسى مرحوم علامه مجلسى, اعلى الله مقامه, مثل: حق اليقين و حيات القلوب و عين الحيات و غيره, هرآينه از براى اثبات مطلب كافى بود.
چگونه مى توان گفت: علماى اسلام درصدد حفظ بيضه اسلام و ترويج دين و حفظ عقايد عوام الناس نبوده اند و حال اين كه, در همين دوره اخيره, مرحوم حاجى ميرزا حسين نورى, اعلى الله مقامه, در اين باب چه كتابها نوشته به زبان فارسى كه يكى از آنها كتاب نجم الثاقب است. و در زمان نزديك, يعنى تا ديروز, حضرت حجةالاسلام والمسلمين آقاى آقاميرزا سيد محمد طباطبايى, مدظله, هر هفته صبحهاى جمعه در دولت شرف خود, انجمن ملى داشتند از براى بحث در عقايد و ردّ شبهات منكرين و اثبات حقانيتِ شرع شريف و دين قويم اسلام. و مخصوصاً جناب مستطاب علام, فهام آقاى فخرالاسلام, به زبان فارسى در اين باب كتابهاى بسيار نافع نوشته اند و آن هم در هندوستان.
جناب مستطاب شريعتمدار آقاى آقا سيد محمدعلى تهرانى, روزنامه هفتگى دعوةالاسلام, طبع و نشر مى فرمايد. خداوند همه را جزاى خير دهاد.
و اما مرحوم حجةالاسلام و آيت الله ميرزاى آشتيانى, اعلى الله مقامه, شهدالله كه وجود آن مرد بزرگ در اين اواخر, خدمات بزرگ به عالم انسانيت و اسلاميت كرد كه بر احدى مخفى نيست, مخصوصاً مساله رژى و امتياز دخانيات…)171
شيخ فضل الله نورى نيز براى روشن كردن افكار عمومى درباره مشروطه مشروعه و رد شبهه ها, به نشر روزنامه رو آورد.

شيخ فضل الله نورى در عرصه روزنامه نگارى
هياهوها, جنجالها, دروغ پراكنيهاى سكولارهاى وابسته و مخالفان, كه او را مستبد و طرفدار شاه و ضد آزادى مى شمردند, وى را ناگزير ساخت كه از اين اهرم استفاده كند و شانتاژها را بى اثر سازد و به مردم و تاريخ, پاسخ دهد: او مخالف قانون و مجلس نيست و آهنگ دارد كه تلاش كند و از جان و آبرو مايه بگذارد, تا مجلس, بر محور شريعت, بماند و بچرخد.
و ديگر, با نشر روزنامه و سند مكتوب, از تهاجم فرهنگى روزنامه هاى بدانديش كه در جامعه فساد و فحشا مى پراكندند و به بهانه ترويج, نشاط و شادى, از كنسرت دختران آوازه خوان تبليغ مى كردند172 و نيز احكام, دستورها و آيينهاى دين را كهنه جلوه مى دادند, جلو بگيرد.
شمارى از مجتهدان و استادانِ بنام حكمت و اصول و نويسندگانى چون: شمس العلماء قزوينى, شيخ محمدعلى رستم آبادى, شيخ على لاهيجى, سيد احمد طباطبايى و… با شيخ در نشر اين جريده همكارى مى كردند.173
آن چه كه صفحه تاريخ مطبوعات مشروطه را در آن برهه, سياه كرده است, شانتاژ, غوغاسالارى و تنگ كردن عرصه بر انديشه هايى بود كه با فضاى سنگين پديد آمده از سوى وابستگان به غرب, سر ناسازگارى داشتند. روزنامه ها, مجله ها, هفته نامه هاى وابسته به سكولارهاى غربى, به هيچ روى انديشه هاى ناسازگار را برنمى تابيدند.
در اين راه, چنان توسن مى راندند كه هيچ كس را جرأت و ياراى برخورد با آنها نبود, حتى روزنامه هاى بى طرف و غير وابسته به جريانهاى تندرو, جرأت آن را نداشتند كه در برابر شانتاژها و غوغاسالاريها بايستند.
چنان ارباب جرائد بى طرف را مرعوب كرده بودند كه آنان, حتى جرأت نوشتن دفاعيه هاى شيخ فضل الله نورى را نداشتند. يك بار كه روزنامه صبح صادق, لايحه پيشنهادى شيخ فضل الله نورى را در مورد نظارت مجتهدان بر قانون اساسى, منتشر كرد, مورد هجوم مدعيان آزادى قرار گرفت و اموال روزنامه به يغما رفت. به گونه اى كه مسؤول جريده, ناگزير شد در شماره بعدى از مخالفان شيخ پوزش بطلبد.174
اين بود كه شيخ شهيد, مطالب خود را ابتدا, دستنويس مى كرد و به دست مردم مى رساند و از اين راه, به دفاع از خود و انديشه هاى اسلامى برمى خاست. تا سرانجام, دستگاه چاپ خريد و آن هم از هجوم بدخواهان در امان نماند.

به نوشته صدر هاشمى:
(از طرفى چاپخانه هاى تهران, هيچ كدام, حاضر به طبع لوايح و مقالات آنان نبوده… لذا ابتدا, متحصنين مطالب خود را روى ورقه با خط خوش نوشته و از روى آن عكس برداشته, منتشر مى نمودند, ولى چون اين كار, گران تمام مى شد, بعداً, درصدد تهيه چاپخانه برآمدند.)175
5. بست نشينى و هجرت
بر دامنه ستمگريهاى عين الدوله, روز به روز افزوده مى شد. از پذيرش خواسته هاى مشروع مردم و علما تن مى زد.
او, علاءالدوله بى باك و سفاك را كه در گذشته در خوزستان آتشها افروخته و جانها ستانده بود, به حكومت تهران گمارد, به او سفارش كرد: زهرچشمى از مردم و روحانيت بگيرد.176 او در 14 شوال 1323 چند نفر از مردمان متدين را به بهانه اى واهى, به چوب بست. در اعتراض به ستمگرى علاءالدوله, بازار تهران بسته شد و علماء در مسجد جامع جمع شدند. سيد جمال واعظ, براى مردم سخن گفت و خواستار بركنارى حاكم تهران و برپاسازى عدالت خانه شد و سپس بزرگان حوزه, مجتهدان و استادان درسها را تعطيل و به نشانه اعتراض, براى تحصّن به عبدالعظيم رفتند. در اين حركت, عبدالله بهبهانى, طباطبايى, شيخ مرتضى آشتيانى, صدرالعلماء, سيد جمال افجه اى, شيخ محمدرضا قمى مجتهد177 و دو هزار از طالب علمان و استادان شركت جستند:
(اوّل مدرسه اى كه طلاب آن مهاجرت نموده و از يارى و معاونت آقايان علما امتناع ننموده و در اين هواى سرد و برف, زحمت و مشقت را بر خود هموار نموده, مدرسه صدر بود كه به قدر سى نفر از طلاب آن رفتند به زاويه مقدسه حضرت عبدالعظيم بعد از آن, طلاب مدرسه دارالشفاء كه در قرب مدرسه صدر و نزديك به خانه امام جمعه بود, مهاجرت نمودند…طلاب از معاونت آقايان مضايقه نكردند ساير مدارس و طلاب… براى تحصيل حريت و آزادى, از جان گذشته, آنها هم درسها را تعطيل كرده, از اهل منبر هم عده زيادى به آقايان ملحق شده…. مجملاً در اندك زمانى , متجاوز از دو هزار نفر جمعيت از علماء وسادات وطلاب و اهل منبر, در زاويه مقدسه جمع شدند.)178
طلاب مدرسه خازن الملك به همراهى مدير خود, شهيد مصطفى آشتيانى شركت كردند و به صورت گروهى, به تحصن كنندگان در عبد العظيم پيوستند.179

محمد رضا قمى مجتهد در جمع تحصن كنندگان
از كسانى كه به مبارزه قوت بخشيد, آقا شيخ محمد رضا مجتهد قمى بود. او از علماى طراز اول تهران بودو در نزد خواص و عوام, جايگاه والايى داشت. فلسفه را در نزد محمد رضا حكيم قمشه اى خوا نده بود و فقه و اصول را در حوزه سامرا.180 كتابهاى ارزش مندى در اصول و فقه نگاشته است, از جمله: دلائل الاصول, شرحى بر رسائل و شرحى بر مكاسب شيخ انصارى و ذرايع الاحكام, در شرح شرايع الاحكام:
(… او, در نزد مرحوم آيت الله (مجدد شيرازى) به حدى مورد وثوق و اعتماد گرديد كه آن مرحوم, بعض از اجوبه مسائل ناس را رجوع به ايشان مى داشتند و اكتفا به نظر و اجتهاد ايشان مى فرمود. در سال يك هزار و سيصد و يازده, به امر مرحوم آيت الله, به عزم اقامت به تهران از عتبات مراجعت كرد…. در مهاجرت اوليه و ثانويه با آقايان بود. در زمان بمباران مجلس, در مقام نصيحت و اندرز به پادشاه ايران… برآمد)181
شيخ محمدرضا قمى در پارسايى و قداست, زبانزد بود و از آز و دنيامدارى به دور. او, محضر شرعى داشت و به دعاوى مردم رسيدگى مى كرد و آن را از رخنه دنياطلبان دور مى داشت.
عين الدوله, چندين بار تلاش كرد با تهديد و تطميع, او و پيرامونيانش را از جمع علماى مبارز دور سازد كه توفيق نيافت. اين, از آن روى بود كه آن عالم آزاده, از اسارت نان و نام خود را رهانيده بود و نان و نام را به چيزى نگرفت. در برابر تلاشهاى عين الدوله, ايستادگى كرد و آن مرد سفاك را در رسيدن به هدف ناكام گذارد.182

سيد مهدى طباطبايى از عالمان تحصن كننده
سيد مهدى طباطبايى, فرزند سيد جعفر, برادرزاده سيد محمد طباطبايى نيز, از پيشروان مشروطه و همراهان علماء در عبدالعظيم بود و تا آخر در اين راه پايدار ماند. او تحصيلات عاليه خود را در سامرا در نزد ميرزا به پايان برده بود و از دانش آموختگانِ محضر سيد محمدتقى شيرازى و عمويش سيد محمد طباطبايى بود.
(در غرّه شهر رجب 1314 به تهران مراجعت نمود از كثرت احتياط و زهد, مشغول امرى نگرديد… جز آن كه بر حسب اصرار مردم, گاه گاهى مسجد چاله حصار را امامت مى كرد. در مهاجرت اوليه آقايان به زاويه مقدسه و در مهاجرت ثانويه به قم, با آقاى طباطبايى همراه و در تمام وقايع داخل و قبولِ همه گونه زحمات و صدمات را نمود. در زمان واقعه بامباردمان مجلس, در باغ شاه در عِداد آقايان گرفتار بود.)
درباره اش گفته اند:
(از جمله مؤسسين بزرگ مشروطه, كه خالصاً مخلصاً, بدون ريبه و ريا, بدون توقع اجرى, زحمت در اين راه مقدس كشيد و در واقع, در مقام فداكارى از مال و اولاد خود مضايقه نكرد.)183
پس از آزادى از اسارت, مبارزه را ادامه داد و همراه سيد محمد امام زاده, پنج ماه در سفارت عثمانى, متحصن شدند و در شدت سرماى زمستان به تحصن ادامه دادند و رنجها و زحمتهاى بسيارى را به جان خريدند, تا مشروطه دوباره پيروز شد.

سيد محسن صدرالعلماء در تحصن عبدالعظيم
سيد محسن صدرالعلماء, نيز از جمله علماى مهاجر به عبدالعظيم بود و آنى از همراهى عالمان در نهضت مشروطه كوتاهى نورزيد. از آغاز تا پايان, با مشروطه خواهان همراهى كرد و در همه حركتها از جمله پيشاهنگان به شمار مى آمد.
(از علماء ابرار و دانشمندان اخيار تهران و داراى علم و عمل و تقوا و ورع و حسن اخلاق و در قضاء حوائج مردم, بسيار ساعى و ضرب المثل بود.)184
گامهاى بلندى كه سيد عبدالله بهبهانى, در پيشبرد مبارزه توانست بردارد و تلاشهاى ثمربخش برادرش صدرالعلماء, به خاطر تلاشهاى خالصانه سيد محسن بود. وى افزون بر درايت و زبان آورى, داراى قلمى توانا بود. پس از پيروزى مشروطه, روزنامه مجلس را اداره مى كرد و خود براى انجام تكليف, نمايندگى علماى تهران را پذيرفت و سرانجام, به جرم اسلام خواهى و مبارزه با بى عدالتى, به دست اشرار و كژانديشان جنايت پيشه كميته مجازات, در سال 1335, به شهادت رسيد.185

شيخ عبدالكريم اصفهانى در جمع بست نشينان
از ديگر كسانى كه به جمع علما در عبدالعظيم قوت بخشيد, شيخ عبدالرحيم اصفهانى, نوه صاحب فصول بود. او كه از خاندانِ مشهور به علم و ادب برخاسته بود, از محضر شيخ زين العابدين مازندرانى در كربلا و ميرزا هاشم چهارسوقى در اصفهان, استفاده برد و به پايه هايى از كمال دست يافت و پس از ده سال تحصيل در نجف, براى نشر تبليغ دين به تهران آمد. در تهران, به امامت جماعت و وعظ و ارشاد مردم پرداخت و بنيان استوار همدلى, همبستگى و پيوند برادرى را در بين مردم, پى ريخت:
(و اقامته فى تهران و قيامه بالامامة والوعظ والارشاد وايجاد الاخاء بين العباد وغيره)186
در جنبش مشروطه, با عالمان پيشرو, همراه و همدل بود و دوشادوش بهبهانى و طباطبايى.
تحصن يك ماهه عالمان دين, با پاسخ به درخواستها و دادن دستخط براى اجراى قانون اسلامى, به پايان رسيد.

شهيدان حوزه در مشروطه
بست نشينان رى, با وعده سامان يافتن نابسامانيها به تهران برگشتند, ولى شاه و درباريان به وعده وفا نكردند. طالب علمان حوزه, با نشر شبنامه و نيز با سخنرانى در مسجدها, خواسته هاى حوزه را تكرار كردند. سيد محمد مجتهد در نامه اى به شاه, او را از بى توجهى به عدالت اجتماعى بيم داد.187
عالمان و بزرگان حوزه, راه برون رفت از تنگناها و حلقه هاى تودرتوى استبداد را در روشنگرى دانستند; از اين رو به اين مهم كمر همت بستند و هركدام در مسجدى, محفل و مجلسى به بيدارگرى پرداخت:
(آقايان حجج اسلام, قرار گذاشتند كه هر شب مسجد و جماعت را داشته باشند آقاى بهبهانى شبهاى جمعه را در مسجد سرپولك منبر رفت. موعظه شروع و بناى بيدارى مردم تجديد گرديد. مردم باز به خيال بلوا و شورش, به لباس جهاد افتادند كه مدافعه و احقاق حق قسمتى از جهاد است)188
عين الدوله, دستور داد: خطيبان و واعظان را دستگير و تبعيد كنند. سيد جمال واعظ تبعيد شد. در 18 جمادى الاول 1324, سربازان شيخ محمد واعظ را دستگير كردند و هنگامى كه به سوى زندان مى بردند, مقاومتهايى از سوى طلاب بروز كرد. طلاب مدرسه حاج ابوالحسن معمارباشى, درصدد جلوگيرى از بردن شيخ برآمدند. سيد عبدالله طباطبايى فرزندش, سيد احمد را با گروهى از طلاب براى آزاد كردن شيخ محمد واعظ فرستاد.
اديب الذاكرين كرمانى واعظ, كه مردم را به مقاومت فرامى خواند, به دست فرمانده سربازان مجروح شد.
(طلبه اى به نام سيد حسين, كه مى خواست واعظ را در بازداشتگاه ملاقات كند, به علت منع محافظين به شهادت رسيد….)189
طلاب و مردم, در برابر خشونت سربازان ايستادند. در اين گيرودار, حوزه دومين شهيد خود را تقديم كرد:
(مرحوم سيد عبدالحميد, كه از طلاب و اهل علم بود, با زبان روزه از درس آقا ميرزا محمدتقى گرگانى مراجعت كرد و كتابهاى درس خود را زير بغل داشت. به آن محل رسيد و آن هنگامه و شليك سرباز را ديد, خطاب به احمدخان كرد و گفت: مگر تو مسلمان نيستى, چرا امر به شليك كردى؟ مگر اين اديب نوكر سيدالشهداء نيست كه در خون خود مى غلطد… احمدخان از غيظ و تغيّر تفنگي… به طرف سيد غريب بى كس خالى نمود… سيد به همان رسيدن تير افتاد.)
جنازه شهيد را به مسجد جامع بردند. پانصد نفر از طلاب, استادان و عالمان از جمله: شيخ محمدرضا مجتهد, شيخ فضل الله نورى, سيد ريحان الله مجتهد و سيد على آقا يزدى, به مسجد آمدند و از سيد عبدالحميد تجليل كردند و خواستار تأسيس عدالت خانه و عزل عين الدوله شدند.190
طلاب و مردم در كنار جنازه شهيد, با نيايش شب را به صبح آوردند و سپس پيراهن و عمامه خون آلود سيد عبدالحميد را عَلَم كردند و در پيرامون آن به سوگوارى پرداختند. عزادارى به ديگر جاها نيز كشيده شد. نظاميان در هراس از گسترش ماجرا, دست به سلاح بردند كه به گزارشى, صد وپنجاه نفر به خاك افتادند. علما در واكنش به اين جنايت هولناك, در مسجد جامع بست نشستند و سرانجام, در پى نااميدى از رسيدن به خواسته هاى مشروع خود و بنيان نهادن عدالت خانه, در 23 جمادى الاولى 1323, به قم هجرت كردند.

هجرت علماى تهران به قم
همه عالمان و ناموران حوزه تهران, مجتهدين, استادان بزرگ, فضلا, كه شمارشان به هزار تن مى رسيد, در واكنش به زورگوييها, ستمها و ناعدالتيهاى دربار, به قم رفتند. شيخ فضل الله نورى, شيخ على اكبر بروجردى, همه خاندان طباطبايى از جمله: سيد اسدالله طباطبايى, سيد محمدصادق طباطبايى, شيخ محمدرضا استرابادى, شيخ محمدصادق كاشانى, سيد حسين قمى, سيد على يزدى, ميرزا حسن طباطبايى, معين العلما و… از هجرت كنندگان بودند.

ناظم الاسلام كرمانى مى نويسد:
(حركت حاج شيخ فضل الله امر آقايان را قوت داد, چه مراتب علميه او, از ديگران بهتر و سلوكش نسبت به طلاب و اهل علم, از ديگران خوش تر بود.)191
* سيد اسدالله طباطبايى, برادر سيد محمد طباطبايى بود. وى, افزون بر جايگاه علمى, داراى مقامات معنوى, و اهل اخلاص و نيايش بود. در نزد عوام و خواص, جايگاه بلندى داشت. داراى انديشه اى پويا و مردى جامعه گرا بود. بر بايستگى و بنا به دگرگونيهاى اجتماعى و آزادى و عدالت اجتماعى پاى مى فشرد. و در راه دستيابى جوانان به دستاوردهاى نوين بشرى تلاش مى كرد. پيش از مشروطه, براى تربيت و تعليم و آموزش نوجوانان, در تأسيس مدرسه اسلام به همكارى با برادر برخاست و با مقام علمى و معنوى والا, سرپرستى مدرسه را پذيرفت.
ناظم الاسلام كرمانى درباره ويژگيهاى وى چنين مى نويسد:
(او…در تمام شدائد و مصائب, با برادر بزرگوار خود همراه بود و به هيچ اسم و رسم هم, فايده از دولت و ملت نبرد و متوقع اجرى نگرديد و از خدمات بزرگش تقبل رياست و مديرى مدرسه اسلام بود; چه اگر اهتمامات اين مدير محترم نبود, لطمه بزرگى به مدارس تهران مى رسيد.)192
* سيد محمد صادق طباطبايى, فرزند سيد محمد طباطبايى, از فضلاى حوزه تهران به شمار مى رفت. از دانش آموختگان حوزه سامرا و تهران بود. در اين دو حوزه و نزد استادان بنام پايه هاى علمى خود را استوار كرد. افزون بر فراگيرى دانشهاى رايج, در دانشهاى گوناگون ديگر, چون: رياضيات, فيزيك, شيمى, هندسه و…نيز تبحر داشت. زبان فرانسه مى دانست. در بنيان گذارى مدرسه اسلام و انجمن اسلامى, براى پاسخ به شبهه هاى دينى, همراه و هم گام با پدر بود. در تحصن عبدالعظيم و در مهاجرت علما به قم, از پدر جدا نشد. پس از پيروزى مشروطه, مديريت روزنامه معتبر مجلس را بر عهده گرفت و پس از بستن مجلس, از تهران تبعيد شد.193
* شيخ محمدرضا استرابادى: از عالمان زاهد و عابد بود و بيان بس رسا و منبرى نيكو داشت. با مشروطه همراه شد و تا آخر در اين راه, تلاش ورزيد.

ناظم الاسلام درباره جايگاه و شخصيت وى مى نويسد:
(چند سال در عتبات عاليات مشغول تحصيل و عبادت بود و از زهّاد و عباد و در منبر نطقى گويا داشت. اين ايّام از عتبات مراجعت نموده در زاويه مقدسه وارد… جنابش از ورود به تهران منصرف شد و با آقايان حركت نمود.)194
*سيدحسين قمى, دليلها و نشانه هايى در دست است كه وى, سيدحسين رضوى قمى است. از بزرگان و عالمان تهران به شمار مى رفت. مقدمات فقه و اصول در نزد علامه ميرزا ابوالقاسم كلانتر نورى فراگرفت. در حكمت شاگرد علامه قمشه اى بود. سپس براى كامل كردن دانش فقه و اصول, به سامرا رخت كشيد, تا محضر ميرزاى شيرازى را درك كند. در دانش پژوهى و به دست آوردن دقيقه ها و رموز علمى بسيار كوشا بود.
قمى, هدايت خلق و توجه به جامعه و گرفتاريهاى مردم را از رسالتهاى عالمان دين مى شمرد. پس از پايان تحصيل براى انجام اين تكليف الهى, به زادگاه خود بازگشت و در انجام مسؤوليتهاى دينى و سياسى, بسيار موفق بود:
(سيد حسين قمى, دو سال پس از درگذشت ميرزا به تهران بازگشت. مردم, مشتاقانه به او رو آوردند. جايگاه علمى, او را براى رهبرى دينى مردم زيبنده نموده بود و مرجع شرعى و مشكلات اجتماعى و حتى ماجراهاى حكومتى و سياسى گرديد.)195
* شيخ محمدصادق كاشانى, فقيه برجسته و عالم پارسا بود. از شاگردان بنام حوزه درس ميرزا حبيب الله رشتى و ميرزاحسين حاج خليل, در فقه و اصول به شمار مى رفت. در سال 1317 به تهران بازگشت و مرجع امور دينى مردم گرديد196 و در هجرت و حركت عالمان دين عليه دربار و استبداد, شركت داشت.
* معين العلما از علماى بزرگ اصفهان نيز همراه علما به هجرت رفت. وى در سال 1320 به تهران آمد و در همه مراحل مبارزه, همراه علما بود, پس از پيروزى مشروطيت, براى هماهنگى ميان علماى اصفهان و اصلاح پاره اى از نابسامانيها, به نمايندگى از علما, به اصفهان رفت. مأموريت را به خوبى انجام دادو موفق بازگشت.197
* سيدعلى يزدى, از علماى صاحب كمال و دانش و مدرسان حوزه تبريز بود. به تهران هجرت كرد و در صف مخالفان استبداد قرار داشت. در منبر آشكارا از فسادها و ستمكاريهاى قاجاريان, سخن مى گفت. در جريان بمباران مجلس, خانه اش به دست اشرار وابسته و سربازان, غارت شد و به سارى تبعيد گرديد.198

عالمان تهران در قم, به آگاهى بخشى ادامه دادند و با همراهى و مهاجرت علماى ديگر شهرستانها با آنان, جبهه اى بزرگ از روحانيت شيعه عليه استبداد شكل گرفت. واعظان در اين اجتماع بزرگ, همه روزه در حرم حضرت معصومه, درباره آينده مبارزه براى مردم سخن مى گفتند. گروهى طلاب خود را براى روزهاى سخت, آماده مى كردند و به مشق و تعليم فنون نظامى مى پرداختند.199
تجار مشروطه خواه, گروهى از طلاب مدرسه صدر و دارالشفاء تهران را كه نتوانسته بودند به قم بروند, براى در امان ماندن از شرّ عين الدوله و دستگيرى, تشويق كردند با آنان به سفارتخانه بريتانيا پناهنده شوند. قرينه ها حكايت از آن دارد كه اين كار را انجمن مخفى, كه ناظم الاسلام نيز عضو آن بود, هماهنگى مى كرد; چه حسينعلى نواب, از كارمندان سفارت كه تجار را به آوردن طلاب به سفارت برمى انگيخت, از همفكران ناظم الاسلام به شمار مى رفت. ذوالرياستين كرمانى, سخن گوى بست نشينان, عضو انجمن مخفى بود.200 ناظم الاسلام, به شعارهاى دولت بريتانيا در دفاع از مشروطه و آزادى, دل خوش كرده بود و ساده لوحانه باور داشت; از اين روى, آشكارا مى گفت:
(اصلاح ايران جز به دست خارجه متعسر, بل متعذر است.)201

علما در قم برخواسته هاى خود, از جمله, تدوين قانون اساسى, نظام مند شدن برنامه ها, بنيان گذاردن مجلس شورا, مجازات ستمكاران, اصلاح و سازمان بخشى به مملكت, مساوات در مجازاتها بر طبق قانون اسلام و… تأكيد كردند.. نامه مهاجران به مظفرالدين شاه, نشان گر همت بلند و حركت پويا, بالنده و زندگى ساز عالمان دين است:
(امر و اجازه سنيه ملوكانه صادر شود, به تشكيل و تأسيس مجلس كه اعضاى آن مركب باشد: از جمعى از وزرا و امناء بزرگ دولت, كه در امور مملكت با ربط و ازاغراض نفسانى برى باشند. و جمعى از تجار محترم كه در صناعت و تجارت با اطلاع و از مصالح امور دولت و ملت مستحضر و براى مشاورت صالح باشند و چند نفر از منتخبين از علماء عاملين كه بى غرض و با بصيرت باشند و جمعى از عقلا و فضلا و اشراف و اهل بصيرت و اطلاع. و اين مجلس عدالت مظفريه, كه مركب از امناء پادشاه اسلام, كه پدر رئوف و خيرخواه است, حاكم و ناظر بر تمام ادارات دولتى و مراتب انتظام و اصلاح امور مملكتى: از تعيين حدود و وظايف و تشخيص دستور و تكاليف تمام دوائر مملكت و اصلاح نقائص امور داخله و خارجه وماليه و بلديه (شهردارى) و تعيين حدود و احكام اولياء امور ملكيه و مهام خلقيه و منع ارتكاب منهيات و منكرات الهيه و امر به معروف و واجبات شرعيه و ترتيب مقاولات [گفت وگوها] و مقابلات [رفتارهاى دو جانبه] و معاملات داخله با خارجه, به ميزان احكام شرعيه و تحرير فصول و ابواب و ترتيب كتابچه و اوراق آنها و به وسيله نظارت و اهتمام و مراقبت اين مجلس مظفريه به تمام حدود و حقوق و تكاليف عموم طبقات رعيت معين و محفوظ احقاق حقوق ملهوفين و مجازات ظالمين و اصلاح امور مسلمين بر طبق قانون مقدس و احكام متقن شرع مطاع, كه قانون رسمى و سلطنتى مملكت است, معلوم و مجرى شود….
ان شاءالله تعالى, به حسن نيت پادشاه اسلام پناه, اين مجلس كه مُظهر و مَظهر عدالت شاهانه است, به نظارت بر امور مملكت و اعمال مساوات بين طبقات رعيت در اجراء احكام مقدس اسلام, اصلاح نواقص حاليه, دفع اختلافات جاريه را نموده, باعث مزيد قوت و شوكت دولت و ملت و آبادى و اصلاح و حفظ حدود و ثغور مملكت و استحكام و دوام سلطنت اسلاميه گردد….)202
سرانجام, شاه ناگزير شد به خواست عالمان دين تن دردهد و دستور گشايش مجلس شورا را صادر كند. وى, در تاريخ 16 جمادى الثانى 1324, حكم به گشايش مجلس را امضا كرد.

نقش حوزه تهران در تدوين قانون اساسى
پس از آن كه مظفرالدين شاه مشروطه را پذيرفت و به تشكيل مجلس, تن داد, گروه هاى گوناگون مردم, بويژه اهل فكر و انديشه, سازمانها و گروه هاى سياسى, براى فرستادن نماينده به مجلس و نيز نوشتن نظامنامه انتخابات و نظامنامه اساسى (قانون اساسى) دست به كار شدند در بين عالمان, طالب علمان و فاضلان نيز رايزنيها شدت گرفت. در مدرسه هاى علميه, براى اين هدف جلسه هايى تشكيل شد و خواستار مشاركت در نوشتن نظامنامه شدند:
(جمعى از طلاب مدرسه خان مروى, انجمنى كرده اند و مى گويند: نظامنامه مجلس شوراى ملى را بايد به اطلاع ما بنويسند و خودشان شروع كرده اند در نوشتن نظامنامه.)203

مجتهدان و مدرسان حوزه, براى هم انديشى در نوشتن نظامنامه مجلس, نشستهايى در منزل شيخ فضل الله برگزار كرده اند. دغدغه مهم علما, بويژه شيخ فضل الله نورى, برابرى قانون با اسلام و شريعت بود.
عالمان دين, بيم آن داشتند كه قانونهاى غيراسلامى و الحادى, اساس كار قرار گيرد.
در نخستين جلسه علما و دولتمردان, درباره سرفصلهاى مهم قانون اساسى گفت وگو شد. از گزاره هاى مورد بحث در آن جلسه, قانونهاى ماليات بود كه گفته شد:
(بايد قوانين ماليات را بر طبق قانون اسلام, كتابچه و مدون كنند و قانون اسلام را اجرا دارند.)
در روزهاى اول و سوم رجب1324نيز, طالب علمان و فضلاى حوزه تهران, با حضور سيدمحمد طباطبائى, درباره نظامنامه مجلس, به بحث و كندوكاو پرداختند.204
سيدعبدالله بهبهانى با آن كه سخت بيمار و دردمند بود, در اين جلسه ها, شركت مى كرد.205
در كار قانون نويسى, درباريان و روشنفكران دست اندركار تدوين نظامنامه , در برابر نمايندگان عالمان و روحانيان, همداستان بودند. آنان به بهانه كم بودن وقت و التهاب جامعه و شورش مردم در صورتى كه نوشتن نظامنامه به واپس افتد, با استفاده از قانونهاى اروپايى و اسلامى و نيز قوانين عرفى دوره قاجار, به شتاب نظامنامه اى را نگاشتند و به مجلس ارائه كردند. مجلس, هيأت هفت نفره اى را كه از جمله آنان شيخ على نورى و سيد نصر الله تقوى بود, مأمور كرد, نظامنامه را به درستى و دقت مطالعه و بررسى كنند و در صورت بى اشكال بودن, آن را به مجلس ردّ كنند.206
نمايندگان علما, با خوش گمانى به دست اندر كاران و تدوين كنندگان, و نيز با توجه به فشارهاى بيرونى كه آن هم از سوى شمارى از نمايندگان مجلس, مانند تقى زاده رهبرى مى شد207, بدان رضايت دادند و قانون به امضاى مظفرالدين شاه رسيد. در برانگيختن شاه, به امضاى قانون, سيدحسن جزائرى بسيار اثرگذار بود.

سيدحسن, فرزند محمدعلى شوشترى, از علماى فاضل و مسؤوليت شناس در صحنه بود.208 او تحصيلات عاليه را در تهران نزد عالمان نامور: آقامحمد نجم آبادى, ميرصالح عرب و ميرزامحمدحسن آشتيانى به پايان رساند و سپس به تلاشهاى دينى, اجتماعى مشغول شد, جايگاه اجتماعى او, چنان بود كه دشواريها و گره هاى بزرگ, به دست او گشوده مى شد و در بحرانهاى اجتماعى,. قدم پيش مى گذاشت و آنها را مهار مى كرد. از جمله, در ماجراى فتنه سامرا در روزگار ميرزا, كه والى بغداد, ميان شيعيان و سنيان شهر, فتنه افكند و شمارى از ناصبيان به ميرزا اهانت كرده بودند, او, به نمايندگى از علماء تهران با ناصرالدين شاه ديدار و از شاه خواست به گونه اى با والى بغداد برخورد كند.
در ماجراى تحريم تنباكو, ميدان دار بود و تلاش گسترده اى را براى به صحنه آوردن مردم انجام داد. در همه رويدادهاى سهمگين و روزهاى سخت, در كنار بهبهانى و طباطبائى بود و سرانجام قانون اساسى را به امضاى مظفرالدين شاه رساند.209
تلاش عالمان براى اسلامى نگهداشتن مجلس
حوزه تهران, در گزينش نمايندگان مجلس, تلاش گسترده اى داشت. چندين نفر از مجتهدين و فضلاى حوزه, براى انجام تكليف شرعى, براى نمايندگى نامزد شدند, تا در آن جايگاه مقدس, به صيانت از نواميس اسلام بپردازند و زكات آموخته ها و تجربه هاى خود را به بندگان خدا ادا كنند.
ميرزا محمدتقى گرگانى و شيخ على نورى حكمى, از سوى عالمان, ميرزاطاهر تنكابنى و سيدنصرالله تقوى از سوى طالب علمان به وكالت برگزيده شدند.210

*ميرزا محمدتقى گرگانى, از بزرگان علما و مدرسان مدرسه محموديه تهران بود. او سالها در درس شيخ هادى تهرانى و ميرزا حسين خليلى در نجف شركت كرده بود. پس از بهره اى بسيار از محضر عالمان نجف, در سال 1305 به تهران بازگشت و مرجع عوام و خواص مردم گرديد و افزون بر امامت جماعت, كرسى درس تشكيل و خيل طالب علمان را از اندوخته هاى خود, بهره مند ساخت.211آقا بزرگ تهرانى, از شاگردان درس مكاسب و قوانين او بوده است.
گرگانى, پارسا بود و ساده زيست.در مصرف وجوه شرعى, بسيار احتياط مى كرد:
( مكرّر مى گفت: تمام آرزوى من آن است كه از وجوه نخورم, بلكه يك تدريسى پيدا شود كه از حقوق مدرسى, امرار معاش كنم. خداوند هم مسؤول(خواسته) او را مستجاب كرد….)212
ميرزا محمد تقى گرگانى, در عرصه مشروطه بسيار پر تلاش بود. تلاشهاى اجتماعى و سياسى را رسالت عالمان مى شمرد. نخستين شهيد مشروطه, سيد عبدالحميد, از دست پروردگان او بود.213
او مسؤوليت قانونگذارى را از باب تكليف شرعى پذيرفت.
(ولى اين مرد… چون تكليف را شاق دانست و ديد او از عهده برنمى آيد لذا از اين شغل خطير استعفا داد.)214
به جاى او, سيدمحسن صدرالعلما, از علماى فاضل و پارسا و مبارز تهران اين مسؤوليت را پذيرفت.
*شيخ على نورى حكمى (م:1335) حكيم, متكلم, عارف و از شاگردان بنامِ حكيم محمدرضا قمشه اى و آقاعلى مدرس زنوزى بود. دانشهاى عقلى را به طالب علمان مى آموزاند و در اين فن سرامد بود.
وى در مدرسه مروى كرسى درس داشت. طالب علمان و علاقه مندان به دانش حكمت, از هرسو در محضر او گردآمده بودند. بسيارى از ناموران, سردمداران و استادان حكمت, از درك كنندگان محضر او و بهره گيرندگان از دانش او بودند. وى در نزد بزرگان و توده هاى مردم, جايگاه والايى داشت و مورد احترام همگان بود.215 او, با جايگاه علمى كه داشت نياز حوزه و طالب علمان به او, مجلس و قانونگذارى را مهم تر از آموزاندن حكمت دانست و براى پيشبرد هدفهاى مقدسى كه علما به خاطر آن قيام كرده بودند, مسؤوليت نمايندگى مجلس را پذيرفت.
*سيدنصرالله تقوى (م:1316ش) فقيه, اديب و پژوهش گر, بسيار تيزهوش بود و سرشار از استعداد. در پانزده سالگى, صرف, منطق, هيئت, بلاغت را به پايان رساند و شروع به فراگيرى فقه, اصول و حكمت كرد.
(معقول را از استاد المتألهين, ميرزا ابوالحسن جلوه… و منقول را نيز از حاجى ميرزا حسن آشتيانى فراگرفت. با سرعتى عجيب, گوى سبقت از ديگران ربود. در اندك زمانى, در رشته هاى معقول و منقول و عرفان و علم و عمل, قدوه اهل عصر خود شد, سپس عازم عتبات عرش درجات گرديد.)216

وى در عتبات, در حوزه هاى درسى بزرگان علم و حديث شركت كرد و به ملكه اجتهاد دست يافت. از ميرزا حسين نورى اجازه حديث دريافت كرد. در اواخر عمر ميرزاى شيرازى به سامرا رفت و چند سال از محضر آن بزرگ و ميرزا سيد محمد اصفهانى بهره گرفت.217 پس از اين دوره, به تهران بازگشت و به تلاشها و تكاپوهاى اجتماعى و سياسى روى آورد. در امر پژوهش, دست بالا را داشت. كتابهاى ارزنده اى در رشته تفسير, ادبيات, تاريخ و سياست, پژوهش و نگارش كرده است. تقوى, كه آشناى با حقوق اسلام و حقوق بين المللى بود, از سوى طلاب به نمايندگى مجلس برگزيده شد.
در چندين دوره نمايندگى خود, منشأ آثار و بركتهاى بسيارى شد. او در مجلس هوادار جدّى اسلاميت قوانين بود و به شدت در برابر جريانهاى انحرافى و دين ستيز ايستاد. از جمله در جريان ماده دوم متمم قانون اساسى, نظارت فقيهان بر تصويب قوانين, در برابر گروه هاى مخالف اين ماده, استوار, منطقى و هشيارانه ايستاد و با استدلالهاى محكم و اصولى, بايستگى آن را آشكار ساخت. از جمله گفت:
(براى يك دو مخالفت لفظى, نمى دانم اين چه همهمه اى است كه در شهر منتشر شده… بلى, رفع ظلم و وضع عدل مطلوب است; لكن اهم از او حفظ و استقلال مقام شريعت است; چنانچه در اين تغيير وضع [تبديل مطلقيت به مشروطيت] به قدر شعره اى [مويى] خلل مذهبى دست دهد, هيچ كس براى پذيرفتن حاضر نيست. چيزى كه موجب نقض احكام و وضع قوانين مخالف اسلام باشد, كفر صريح است. اين حرفها مثل لوايح كفرى است كه منكرين از لسان مجلس طلبان در ميان مردم منتشر مى كنند.)218
نصرالله تقوى, سپسها نيز, در ديوان عدالت و سرانجام عمر, در عرصه هاى فرهنگى و تبليغى, كار مى كرد.219
* ميرزا طاهر تنكابنى, استادِ برجسته حكمت, رياضيات, ادبيات و طب قديم بود. افزون بر آشنايى با دانشها و فنون, در دارالفنون درس سياست مى داد. از اين روى, براى كار در مجلس عنصرى مفيد به شمار مى رفت.220
اهميت حضور عالمان دين در عرصه قانونگذارى و حفظ مشروطه چنان بود كه عالمان برجسته و مجتهدان جاى مند و والا مقامى چون: سيد محمد طباطبايى و سيد عبدالله بهبهانى, با همه گرفتاريها و كارهايى كه در جامعه دينى و در پيوند با مردم بر عهده داشتند, از پذيرش نمايندگى مجلس شورا سر باز نزدند و آن را براى انجام رسالتى مهم تر پذيرفتند.
اين دو از كوشاترين نمايندگان مجلس و حوزه بودند. ديدار با هيأتها و مهمانان مجلس با حضور آنان انجام مى گرفت. مردم شهرها براى رفع گرفتاريهاى خود, از آنان كمك مى خواستند. و نامه هايى كه از سوى مردم به مجلس فرستاده مى شد, بيش تر به نام آنان بود. بست و گشادكارها, ميانجى گرى در اختلافهاى داخلى انجمنهاى ملى و دعواها و اختلافهاى مردم, وقت زيادى از آن دو مى گرفت.221
طباطبايى, در نخستين جلسه مجلس, در جمع وكلاى دوره اول, سخنانى نغز و متين در شرح وظايف دشوار نمايندگى و جايگاه خطير وكالت مردم ايراد كرد, از جمله گفت:

( فرد فرد شما مكلفيد به تكاليفى كه خدا و رسول در قرآن مجيد معين فرموده است, عمل نماييد. هرگاه به تكاليف خود عمل كنيد, نزد خدا و رسول و پادشاه و چهل كرور نفوس محترم ايران, محبوب و بزرگ و باشرف خواهيد بود. والعياذ بالله, اگر به هواى نفس و اغراض فاسد شخصى رفتار گرديد, مسؤول و مردود خدا و رسول و شخص همايونى و ملت, خواهيد بود. بدانيد و آگاه باشيد, بارى بس گران به دوش گرفته ايد. خوب تعمق و تفكر نماييد و با وجدان خودتان محاكمه كنيد. اگر در بين راه وا خواهيد ماند و اين بار امانت ملى را درست به منزل نخواهيد رسانيد و به دست خود, اين گوهر گرانبها را به دزدانى كه فعلاً با كمال جلادت, در كمين مى باشند, خواهيد داد, بهتر اين است كه قبل از آن كه اين بار را دوش بگيريد, فكرى نماييد. مسؤوليت چهل كرور نفوس است. مسؤوليت شرف انسانى است. مسؤوليت نزد خدا و رسول است. )222
انجمن اتحاديه طلاب نيز در صحنه بود. طلاب فاضل و هوشمند در كنار درس و بحث, گفت و گوها و سخنان وكلا را دنبال مى كردند و براى سامان دادن به مجلس و بهتر شدن روند قانونگذارى, پيشنهادهاى رهگشا به نمايندگان ارائه مى دادند.223نفوذ انجمن طلاب در ميان علما و مجلس, سبب شد كه گاه مردم شهرستانها, عريضه هاى خود را به انجمن اتحاديه طلاب بنويسند و در گرفتاريها, از آنان يارى بخواهند.224
مجلس و قانونگذارى در بوته نقد
چالشهاى قانونگذارى: همه علماى بزرگ حوزه تهران, براى برپايى و استوارسازى پايه هاى مجلس, شبان و روزان تلاش ورزيدند. و پس از تشكيل و برپايى مجلس, تا تشكيل انجمنهاى ملى و جابه جا شدن قدرت در كنار آن ايستادند و به پشتيبانى از مجلس پرداختند و نمايندگان را در تصويب قانون يارى رساندند. پس از گذشت يك سال از عمر مجلس, بخشى از حوزه كه سابقه و پيشينه درخشانى در حوزه عرصه هاى مبارزه داشتند, به نقد و چالش با نمايندگان مجلس برخاستند. اينان, با آن كه در حفظ اسلام و بدعت ستيزى و مبارزه با استبداد و استعمار, با ديگر عالمان دين همداستان بودند, ولى در تفسير مشروطيت و جايگاه قدرت و مرز قانونگذارى با ديگر عالمان مشروطه خواه همداستان نبودند.
اينان نمايندگان را شايسته قانونگذارى نمى دانستند و تصويب قانون, بر مبناى رأى اكثريت, برابرى و مساوات مسلمانان و غير مسلمانان در برابر قانون, آزادى مطلقه مطبوعات, تندرويها در تقسيم اراضى و… را ناسازگار با اصول اسلامى مى شمردند. شيخ فضل الله نورى پرچمدار اين انديشه بود. با آن كه به پيشنهاد و پايمردى او, قانون نظارت فقيهان طراز اول بر تصويب قوانين مجلس, نهادينه شد;ولى او اين مقدار نظارت را, با وجود نمايندگان ناشايست و غير معتقد به اسلام و نبود نظارتِ لازم بر آن چه كه در مجلس پذيرفته مى شود و پاره اى از ماده هاى متمم قانون, براى مشروعيت مجلس كافى ندانست.

او هرج و مرج مطبوعاتى و ميدان دارى كژراهه روندگان و انجمنهاى فشار را از دستاوردهاى مجلس موجود مى شمرد و خواستار اصلاح جدى مجلس, قانون و قانونگذاران شد.
دفاع عالمان مشروطه از مجلس و قانونگذارى
ديگر علما مانند, صدرالعلماء, و سيد محمد و سيد عبدالله مجتهد و سيد حسين رضوى و… با پذيرش پاره اى از خرده گيريهاى شيخ فضل الله نورى, مجلس موجود را, قدر مقدور مى شمردند و بر اين نظر بودند كه مى توان با توان و نيروهاى موجود, از فسادها و فسادانگيزيها جلوگيرى كرد. آنان پاره اى از انتقادهاى گروه مخالف را, كه اساس مجلس را برنمى تافتند, وارد نمى دانستند.
صدرالعلما در نامه اى به علماى مجلس, از آنان پرسيد:
(اولاً, معناى مشروطيت چيست و حدود مداخله مجلس, تا كجاست و قوانين موضوعه مقرره در مجلس, مى تواند مخالف با قواعد شرعيه باشد يا خير؟
و ثانياً, مراد به حريت و آزادى چيست تا چه اندازه مردم آزادند و تا چه درجه حريت دارند. ما داعيان كه از ابتدا در تأسيس اين اساس جديّت داشته ايم و سفراً و حضراً در تشييد مبانى اين مجلس مقدس, بذل جهد كافى كرده ايم, خواهش داريم كه زودتر جواب اين دو سؤال را در كمال وضوح مرقوم داشته.)

سيد عبدالله بهبهانى و سيد محمد و سيد حسين رضوى, در پاسخ, رئوس برنامه هاى مجلس را بيان داشتند و تأكيد كردند: مجلس, قانونهايى را كه به خلاف شريعت باشد, تصويب نخواهد كرد:
(امر از قرارى است كه از طرف مجلس مقدس شوراى ملى, شيّد الله تعالى اركانه وكثّر اعوانه, عنوان شده است. از بدايت و آغاز اين مسأله, هيچ مقصودى جز رفع ظلم, كه صفحه ايران را مالامال كرده بود, نداشتيم و همه وقت, مقصود ما و ساير مسلمانان, حفظ كتاب مجيد الهى و اجراى حدود شرعيه و تعظيم شعائر اسلام بوده و هست. كدام مسلم و مسلمه, احتمال مى دهد كه كلمه متفقه, با اين همه جد و جهد, درصدد رفع ظلم و تعدى از افراد اهالى اين مملكت باشند و چنين ظلم بزرگى بر شريعت مقدسه اسلام و كلام محكم الهى, الذى لاياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد, روا دارند كه العياذ بالله, احكام آن در معرض جرح و تعديل و تغيير و تبديل واقع شود; بلكه تمام مسلمانان و مخصوص وكلاء محترمين مجلس مقدس شوراى ملى, احكم الله بنيانه, جز درصدد تبعيت احكام شرعيه نبوده و نخواهد بود و قوانينى كه در آن مجلس محترم, وضع مى شود, فقط در امور عرفيه است و در آن هم, رعايت عدم مخالفت با قواعد شرعيه شده و مى شود. فاما الاحكام الشرعيه, محفوظة عن التعرض فان دين الله لايصاب العقول. پس بر افراد مسلمين لازم است كه قدر اين نعمت عظمى, كه بدون سابقه اسباب طبيعيه به توجهات كامله حضرت ولى عصر, ارواح العالمين فداه, از حضرت رب العزه به بندگان انعام شده است, دانسته…)225
متأسفانه, نشستهاى مشترك نمايندگان دو گروه, مانند جلسه هاى آقا جمال افجه اى و سيد عبدالله بهبهانى, سيد محمد طباطبايى, صدرالعلماء و… با شيخ فضل الله, سيد احمد طباطبايي… درباره گزاره هاى مورد اختلاف, به جايى نرسيد و نيز تفسيرهاى نويسندگان و رهبران فكرى دو جريان, در مطبوعات آن روز, راه به جايى نبرد.226 همچنين پيامهاى آخوند و ميانجى گرى عالمان بى طرفى چون: شيخ على مدرس, سودى نبخشيد.227
شيخ فضل الله با مجلس سكولار درافتاد. پس كشمكشهاى بسيار, به دست همان كسان كه وجودشان را براى كشور زيانبار مى شمرد و نسبت به ترفندهاى آنان هشدار مى داد و از عالمان دين مى خواست در برابر اين جريان كه مجلس را در دست گرفته, بايستند مظلومانه بر سر دار رفت و عالمان هوادار او, رنجهاى بسيارى را به جان خريدند.

پايگاه علمى و نقش آفرينى عالمان مشروعه خواه در قيام
از مروجان تفكر مشروطه مشروعه, عبارتند از: شمس العلماى عبد رب آبادى, ابوطالب زنجانى, ملامحمد آملى, استاد فقه و حديث, شيخ عبدالنبى نورى, مجتهد, استاد حكمت و فقه در مدرسه محموديه و سپهسالار, محمدعلى رستم آباد, مجتهد پارسا و مردمى, شيخ على اكبر بروجردى, استاد قرآن و حديث, شيخ عبدالله سبوحى, استاد وعظ و خطابه مدرسه صدر تهران, سيد على طباطبايى, فرزند سيد كاظم يزدى, محمدجواد صافى گلپايگانى, سيد حسين رضوى قمى مجتهد, سيد احمد بهبهانى, آقا نورالله اراكى,228 از آزادى خواهان مخالف محمدعلى شاه.
در شرح حال, نقش آفرينيها, ميدان داريها, مبارزه ها و خدمتهاى يك يك آنان سخن گفتن و نوشتن, در اين مجال ممكن نيست; اما براى آشنايى با شمارى از اين چهره ها, ناگزير شمه اى از زندگى علمى و سياسى آنان را بازگو مى كنيم:
شمس العلماء عبدالرب آبادى, از هم فكران و همراهان شيخ فضل الله بود بخشى از لايحه هاى شيخ را او مى نوشت. شمس العلماء, از دانش آموختگان و مدرسان مدرسه معيرالممالك بود. در دانشهاى گوناگون: تاريخى و ادبى و… صاحب نظر و نويسنده اى چيره دست به شمار مى رفت.
وى, از نويسندگان اصلى نامه دانشوران است. و به گفته علامه قزوينى, الماثر والاثار, منسوب به اعتمادالسلطنه نيز, به قلم اوست.
شمس العلماء, عالمى دلسوز و مهربان بود. دغدغه رشد و شكوفايى جوانان را داشت. دوست مى داشت جامعه در پرتو نور دانش حركت كند و به پيش برود. و اين را بدون اين كه تك تك مردم, بويژه جوانان به دانش اندوزى و كسب آگاهى برخيزند; ناممكن مى دانست. از اين روى جوانان را به تلاش, فراگيرى دانش و گريز و پرهيز از تن پرورى فرامى خواند و از هر مجالى براى اين فراخوانى بهره مى برد. جوانان را برمى انگيخت نهج البلاغه و خطبه هاى انسان ساز و زندگى آفرين آن را بياموزند. در اين جا به يك نمونه از اين مهرورزى خردورزانه او اشاره مى كنيم:
او, وصيّ عبدالوهاب قزوينى بود و سرپرستى فرزندان او را به عهده گرفت و اين مهم را به درستى و دلسوزانه انجام داد.

علامه قزوينى درباره رفتار شمس العلماء با او و برادرش, پس از مرگ پدر مى نويسد:
(…در تمام اين مدت, مرحوم شمس العلماء, با وجود بُعد مسافت, غالباً به منزل ما مى آمد و از حال و وضع زندگانى مادى و كيفيت درس و بحث ما دو برادر, استفسار و تفقد مى كرد و به انواع وسائل, ما را در تحصيلات خود تشويق مى نمود. از جمله ياد دارم كه: وقتى به من گفت: تا خطبه قاصعه را (از خُطَبِ معروف مطوّل نهج البلاغه) را از حفظ نكنى, شهريه اين ماه شما را به شما نخواهم داد و دو سه هفته وقت براى اين كار معين كرد. مرا غيرت جوانى به حركت آمده, آن خطبه را در كم تر از آن مدت, كاملاً حفظ كرده و سپس آن را ترجمه به فارسى نموده, متن ترجمه را با بعضى توضيحات پاكنويس كردم و مانند يك رساله آن را مرتب و ته دوزى نموده, بردم منزل آن مرحوم. و ابتدا, آن خطبه را از اول تا به آخر, بدون تلجلج, از حفظ براى او خواندم و سپس رساله مذكور را از بغل در آورده تقديم آن مرحوم كردم.
او, نگاهى به دقت در آن نموده, هيچ نگفت و فوراً شهريه عقب افتاده را با شهريه همان ماه را به من داد.
از اين فقره, حدس زدم كه شرح من بر آن خطبه پسند او افتاده, ولى محض اين كه من مملو از عجب و غرور نشوم و تنبل و بيكاره بار نيايم, چيزى از عقيده خود در آن خصوص نخواسته روبه روى من اظهار نمايد. بارى, آن مرحوم براى تشويق ما به درس و بحث, از هيچ وسيله اى كوتاهى نمى نمود.)229
* سيد احمد طباطبائى, برادر سيد محمد طبا طبائى از هواداران شيخ فضل الله بود.
عالمى نكو رفتار, پرحشمت و مردمى بود. ساليان دراز, همراه برادرش در سامرا از محضر ميرزاى شيرازى استفاده برد. وى پس از مرگ پدر در سال 1300, به تهران باز گشت و مديريت مدرسه پدر را در سنگلج بر عهده گرفت و به تربيت طلاب و تبليغ دين مشغول شد. با آغاز جنبش مشروطه, دوشادوش برادر در نهضت نقش آفريد. در جريان نوژبلژيكى, حركت عليه بيدادگريهاى عين الدوله و … در منبر, در گوناگون مسجدها, عليه استبداد سخن مى گفت و مردم را مى آگاهاند و عليه بيداد برمى انگيخت.در آغاز جنبش, كه علماى تهران خواستار بركنارى عين الدوله و عدالت خانه بودند, روى منبر, خطاب به مردم گفت:
( ما مقصودى جز عزل اين وزير خائن, يعنى عين الدوله از صدارت و عزل نوژ نداريم; چه اين صدراعظم, حايل و مانع است بين شاه و رعيت و نمى گذارد عرايض ما به شاه برسد.)

پس از مهاجرت علماء به عبدالعظيم, او نيز همراه بود و از آن جا كه زبانى گرم و در جامعه از جايگاه ويژه برخوردار بود, علما او را به سخن گويى و نماينده خود براى مذاكره با دولت برگزيدند.230 پس از پيروزى مشروطه و افتادن زمام امور به دست نااهلان و گسترش كژيها و كژرفتاريها, فسادها و ناهنجاريهاى اجتماعى, زير نام و عَلَم مشروطه, او نيز با شيخ فضل الله همراه شد و در تحصن عبدالعظيم شركت كرد. در زمان بست نشينى, به طور معمول, هر روز, يا او منبر مى رفت و نكته هايى را درباره مبارزه و گزاره هاى سياسى اجتماعى بيان مى كرد و يا شيخ شهيد. گزارش گرى از بست نشينى, شمار بست نشينان و برنامه روزانه آنان و سخنانى كه در منبرها گفته مى شده, گزارشى ارائه داده كه در بخشى از آن آمده است;
( هيجده نفر از علما بودند, سى نفر همه مجتهد بودند. پنجاه نفر از طبقه وعاظ و ذاكر و روضه خوانِ جزو كل بودند. قريب سيصد نفر طلبه بود و دويست نفر از كسبه…
اين جماعت, همه روزه, صبح را در حرم محترم مشرف مى شدند. بعد از نماز و زيارت, يك نفر روضه مى خواند. از حرم بيرون مى آمدند و به منزل خود مى رفتند. بعد از صرف چاى, در وسط باغ منبر گذارده مى شد, مستمعين جمع شده, چند نفر روضه خوان واعظ حرف مى زدند. بعد از آنها يا خود شيخ نورى, يا آقا سيد احمد طباطبايى منبر رفته موعظه مى كردند. در اين مدت, در تهران, كراراً شنيده مى شد كه حضرات در عبدالعظيم, در منبر, تمام اهل تهران را كافر مى دانند. اما اين مطلب را كليه بى اصل ديدم; زيرا كه يكى از دو هفته مخصوصاً زاويه مقدسه رفتم و براى كسب خبر بدان جا, ابدا اين حرفها نبوده و ابداً ناسزايى از شيخ نورى و آقا سيد احمد و غيره نديدم. )231
* شيخ عبدالنبى نورى( م: 1344 ق)از همراهان شيخ شهيد, در حكمت از درس حكيم جلوه و آقا على مدرس و حكيم محمدرضا قمشه اى بهره هابرد. در فقه و اصول از شاگردان برجسته ميرزاى شيرازى بود. به مرور و با تلاش گسترده و بهره ورى از محضر حكيمان و فقيهان, از صاحب نظران برجسته فقه, اصول و حكمت گرديد. به تهران آمد و با تأييد ميرزاى شيرازى به كار آموزش و تبليغ پرداخت. در مدرسه سپهسالار و محموديه, كرسى معقول و منقول تشكيل داد و شاگردان بسيارى را تربيت كرد. از او در دانش معقول و منقول به اعلم من فى البلد ياد شده است.232نورى, عالمى بود اجتماعى و خواستار اجراى دستورها و آيينهاى اسلام در جامعه. همانند استادش ميرزاى بزرگ بر اين نظر بود كه عالمان دين بايد پناهگاه مردم باشند, هيچ كارى نبايد بر زمين بماند. عالمان دين همه بايد در مسائل حقوقى, دعاوى مسائل شرعى, موقوفه ها و امور حسبيه ميدان دار و گره گشا باشند. او فقيهان را در كارهاى عمومى و حسبيه داراى ولايت مى دانست. به عالمان, فاضلان و دينداران كاردان, اجازه امور حسبيه مى داد. از جمله به سال1366ق. به شاگرد فاضل خود, شيخ محمود نواب, آزاده, ستم ستيز و پيشگام در خدمت به ستمديدگان و فرودستان, اجازه تصدى امور حسبيه داد:

( چون جناب مستطاب قدسى خطاب… آقا شيخ محمود نورى, ساكن قريه كُب, حفظه الله, كه ظاهرالصلاح و متقى و محتاط و متورع است, از اين خادم شرع انور, براى تصدى در بعض حوائج شرعيه راجعه به امور عامه, متعلق به اهالى ولايت خود استجازه و استيذان نمود, به ملاحظه اهليت و لياقتى كه واجد است, اين جانب مشاراليه را مأذون و مجاز نمودم كه در امر حسبيه راجعه به آن حدود, غير از سهم امام(ع) كه به مباشرت خود اين جانب بايد باشد, تصدى و تولى نموده, در ترويج شرع و امربه معروف و نهى ازمنكر, ساعى و چنانچه مرجو [اميد] از ايشان است, نهايت مداقه و احتياط را در جميع جهات مرعى دارند.)233
شيخ محمود, مردمدار بود. برآن بود كه درس خواندن, مقدمه آشنا شدن به دستورها و آيينهاى دينى و تبليغ و خدمت رسانى به مردم است. عالم امين بايد در خدمت امت شيعيان باشد و چونان سرباز, هر زمان مى بايست در گره گشايى از كار بندگان خدا بكوشد و از خود و راحتى هاى زندگى بگذرد.
(پيوسته انسانهاى گرفتار و دردمند به او مراجعه مى نمودند و شيخ با درايت تمام و علاقه مندى كامل, در انجام خواسته هاى مردم كوشا بود. و همين امر, موجب گرديد كه با علاقه خاص و احترام زياد مردم مواجه گردد.)
شيخ عبدالنبى نورى, استاد حاج شيخ محمدتقى آملى و ميرزا ابوالحسن شعرانى بوده است و استاد حسن زاده آملى شاگرد آن دو. استاد حسن زاده آملى مى گويد:
(يكى از اساتيد حضرت آيت الله استاد حاج شيخ محمدتقى آملى, عالم اوحدى, آيت الله جناب حاج شيخ عبدالنبى نورى بوده است. روزى اين كمترين, حسن حسن زاده آملى, به تنهايى در محضر مباركش در منزل آن جناب, در چهار راه حسن آباد تهران, براى جواب گرفتن از مسائل علمى, تشرف حاصل كرد. در آن روز, پس از چند سؤال و جواب, به مناسبتى فرمودند كه:
تهران زمان ما, بلد علم بود و علماى بزرگ و نامدارى در معقول و منقول بودند و مع ذلك, جناب حاج شيخ عبدالنبى نورى, در معقول و منقول, اعلم من فى البلد بود.)

همو مى افزايد:
(معلم عصر علامه ذوالفنون, حضرت استاد آيت الله حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى, جزاه الله عنا خير جزاء المعلمين, يكى از اساتيدش, حضرت آيت الله حاج شيخ عبدالنبى نورى بوده است.
روزى كه پس از جلسه درس عمومى, من شخصاً براى درس خصوصى هيئت و رياضيات, به حضور انورش مشرف بودم, به مناسبتى از مردم زمانه, با استادش, حاج شيخ عبدالنبى نورى سخن به ميان آورد و فرمود:
آقا, با اين كه در تهران زمان ما علماى بزرگ در علوم عقلى و نقلى بودند, جناب حاج شيخ عبدالنبى نورى, در معقول و منقول, اعلم من فى البلد بوده است.)
شيخ عبدالنبى با اين جايگاه, منزوى نبود و در عرصه سياست و اجتماع حضور داشت. به دفاع جانانه از مشروطه مشروعه برخاست و در اين راه زجرها كشيد و زخم زبانها را به جان خريد; اما از راهى كه در پيش گرفته, واپس ننشست.
استاد حسن زاده آملى مى گويد:
(استاد علامه شعرانى فرمود: آقا! اين حاج شيخ عبدالنبى نورى آن چنانى, مانند مرحوم حاج شيخ فضل الله نورى, سخت مخالف مشروطه و مشروطه خواهان بوده است. و تبليغات سوء, كار را به جايى كشيد كه مردم, علاوه بر اين كه دَرِ مسجد را ـ مسجد حاج شيخ عبدالنبى نورى در سرچشمه تهران ـ به روى او بسته اند, خانه او را ـ در سرچشمه, مقابل مسجدش ـ در حالى كه خود آن جناب و عائله او در خانه بوده اند, سنگسار كردند و پس از شهادت حاج شيخ فضل الله نورى و وقايع ناگوارى كه در تهران و ساير بلاد از قتل و هتك و حبس و نهب و تبعيد و غيرها, كه مردم فهميدند از ايادى اجانب چه زخمى خورده اند, كثرت جمعيت نمازگزار با حاج شيخ عبدالنبى در مسجد نامبرده, ديدنى بود.)234
شيخ عبدالنبى, از شهيد مدرس پشتيبانى مى كرده است. در اوج درگيرى مدرس با رضا خان, كه مردم به پشتيبانى از مدرس به مجلس حركت كرده بودند, او نيز در بين مردم ديده شده است:

(هنگامى كه در بلواى جمهورى رضاخانى, مردم خشمگين تهران در اوايل فروردين 1303هـ.ش از محلاّت گوناگون به سوى مجلس حركت كردند و با فريادهاى مُرده باد جمهورى, زنده باد مدرّس, ما دين مى خواهيم, جمهورى نمى خواهيم, وارد حياط مجلس شوراى ملى شدند, مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالنبى نورى, كه از هم فكران مدرس بود, در ميان صفوف مردم, با عده اى از روحانيون مشاهده مى شد.)235
* شيخ محمدعلى رستم آبادى از ياران و هم فكران شيخ شهيد بود و از سخن گويان مشروطه مشروعه. از شاگردان شيخ انصارى و درس آموختگان محضر آن عالم بزرگ به شمار مى رفت. به دنيا وابستگى نداشت. در پارسايى, زهد و بريدگى از دنيا, گوى سبقت را از همگنان ربوده بود. از دسترنج خود استفاده مى كرد و از بيت المال و حقوق شرعى استفاده نمى كرد.
آقابزرگ درباره ويژگيها و والاييهاى او نوشته است:
(از راه حقوق شرعى زندگى نمى كرد. مانند توده مردم و فرودستان روزگار مى گذراند. در نزد عوام و خواص, موثق و مورد اطمينان بود. پس از شهادت شيخ فضل الله, به زادگاه خود, رستم آباد تهران رفت.)236
سيد ابوطالب زنجانى, از هم فكران شيخ فضل الله بود و برخوردار از پيشينه فرهنگى و مبارزاتى و درفشانى.
از دانش آموختگان محضر شيخ انصارى و شيخ راضى نجفى و سيد حسين كوه كمرى بود. از كوه كمرى اجازه اجتهاد داشت و از ديگر علما, اجازه نقل حديث. پس از فراگيرى دانشهاى لازم و رسيدن به مقام اجتهاد به ايران آمد و به امر تحقيق و تبليغ پرداخت.237
ميرزاى شيرازى به او توجه ويژه داشت. از ياران سيد جمال الدين اسدآبادى بود. عالمى پارسا بود و در زندگى حساب و كتاب ويژه داشت. هيچ گاه از وجوهات استفاده نكرد. حرّ و آزادمنش بود و بدون ترس و واهمه, به زمامداران نصيحت مى كرد و از پيامد كارهاى زشت و دور از انسانيت و منش انسانى آگاه شان مى ساخت. زمان شناس بود و از دگرگونيهاى بين المللى آگاه و انديشه هاى روشن و راه گشايى داشت.
در روزگار ناصرالدين شاه, در راه قانون مند كردن امور قضائى و اداره عدليه, به خواست شاه پژوهش بسيار كرد و دستور نامه اى نگاشت و به شاه ارائه داد:
(در تمام دوره حياتش, هرگز تحت تأثير درهم و دينار واقع نشد و در زمان تصدى طولانى خود به امورات شرعيه, با صحت و عمل و امانت و درستكارى كامل, مشى نمود و ناسخ و منسوخى ننوشت. به همين جهت, اعتبار خط و مهرش, مادام الحياة و بعدالمماة واحترام سجلاتش محفوظ ماند.

محكمه شرعيه و مجلس تدريسش در تهران, تا يوم وفاتش دائر و اغلب فضلا و مبرزين طلاب آن عصر, در محفل منبرش حاضر شده, از محضر باهرش استفاده شايان مى كردند.
صاحب ترجمه, از ابتداى امر كه به تهران وارد شد, با دربار سلاطين روابط مؤكد پيدا كرد و داراى نفوذ كلمه شد. در عين حال, از تنقيد عمليات مستبدانه و پاره كارهاى نارواى آنان, هيچ موقعى خوددارى نمى نمود. تصريحاً و تلويحاً, عيوب و مضرات استبداد مطلقه را, كتبا و شفاهاً, گوشزد زمامداران وقت نموده و از اظهار و اعلام مقاصد مشروعه و مطالب حقه پروايى نداشت…. او به تمام شؤون سياسات عمومى دول و تحولات بين المللى آگاهى داشته و صاحب افكار روشن و تجددخواهانه بود….
در اواخر زمانِ ناصرالدين شاه, بر حسب تقاضاى آن پادشاه, دستور جامعى مشتمل بر صدها ماده براى اداره امور دادگسترى آن دوره, نوشته به شاه تقديم داشت كه چنانچه اجرا مى شد, لااقل, تخفيفى در مظالم و اجحافات زمامداران محسوب مى گشت; لكن بدبختانه, اولياء امور جاهل و نفع پرستِ دوره ناصرى, اجراى مواد آن دستور را برخلاف منافع شان تشخيص داده و شاه را نيز كه گاهى به فكر اصلاحات مى افتاد, از اين خيال منصرف كردند.)238
وى كتابها و رساله هاى ارزنده اى در باب گزاره هاى: فقهى, سياسى, ادبى و تاريخى نگاشت و مقوله هاى مورد نياز جامعه خود را به بوته بررسى گذارد; از جمله: در علم درايت, احكام تقليد, در طهارت و نجاست كتابى, در حكم ربا, در حكم خز و سنجاب, در ردّ اخبارى گرى, در قاعده لاضرر و طهارة الاعراق.
ابوطالب زنجانى, براى راهنمايى مظفرالدين شاه و وادار كردن او به ترك بيدادگرى و جان ستانى, بسان شاهان پيشين, خدمت به خلق و آشتى با مردم, كتاب طهارة الاعراق ابوعلى مسكويه را, در اخلاق و سياست, كه خواجه نصير طوسى, آن را به فارسى بليغ و منشيانه اى ترجمه كرده بود, به فارسى ساده و روان درآورد. و به وى هديه داد. اين از آن روى بود كه شاه را از لجن زار اخلاق جاهلى به در آورد و به شاهراه اخلاق اسلامى ـ انسانى ره نمايد. نصيحتها و اندرزهاى مهرورزانه اى به شاه و هشدارها و بيدارباشها دمادَم و اين كتاب گرانمايه, دست آخر اثر خود را گذارد و شاه را واداشت كه در برابر قيام مردم و مشروطه سر فرود آورد و از كنام غفلت به درآيد و از اريكه نخوت فرود آيد.

محيط طباطبايى مى نويسد:
(شصت سال پيش, اين ترجمه را در مكتب ملارضا زواره, در دست همشاگردى ديدم و از او به امانت گرفته و خواندم. حاجى, نام كيمياى سعادت را از كتاب معروف غزالى گرفته و بدان داده و به نام مظفرالدين شاه درآورده بود. در آن تاريخ, هنوز اخلاق ناصرى را نديده بودم. بعدها كه در تهران بدان دست يافتم, در ميان اسلوب تحرير دو ترجمه تفاوت زيادى ديدم, از حيث بلاغت اسلوب و انسجام كتاب. در همان زمان به چاپ سنگى رسيده به ياد ندارم نسخه اى از آن ديده باشم.
ترجمه طهارةالاعراق, گواه است بر آن كه مرحوم حاجى, به كارهاى اجتماعى و اخلاق, تعلق خاطر خاص داشته و در اين گونه مسائل, مورد استخاره و استشاره شاه قاجار بوده و ترجمه اين رساله بسيار سودمند او, وسيله اى براى جلب توجه مظفرالدين شاه به مسائل اخلاقى از نظر فلسفى قرار داده است.)239
ميرزا ابوطالب, با مشروطه همراه بود و در استوارسازى بنيادهاى آن, تلاش بسيار كرد. ولى وقتى ديد به كژراهه افتاده و ناشايستگان زمام امور را به دست گرفته و سكولارها و وابستگان به انگليس بر مجلس چيره شده اند و اختيار و زمام در كف اهل ايمان نيست, فضاى مجلس و كشور تيره و تار شد و فضاى فرهنگى كشور, روز به روز سياه تر مى شود و انجمنهاى تندرو بى محابا مى تازند, به صف شيخ فضل الله پيوست.
مخالفان او را به مانند شيخ فضل الله, متهم به هوادارى از استبداديان و ناسازگار با مشروطه كردند.
او در نوشتارى رسا و بلند, كه ابتدا در جريده حبل المتين به چاپ رساند, اين سخن را بهتان خواند و پرده از انديشه هاى خود برداشت. از جمله نوشت:
(جمله از ارباب غرض براى پيشرفت مقاصد باطله اشاعه مى كنند كه: من شخصاً با هيأت مخصوصه از ارباب علم و غيرهم, دربرانداختن بنيان مجلس كه تشكيل مى شود, ساعى هستم. محض اطلاع اين مختصر را مى نويسم: اول شخص كه افسوس استبداد و استعباد را داشت, من بودم….

وقتى كه اين مقالات را, كه امروز شما تا اندازه ملتفت شده ايد, مى گفتم, طعنها در غياب بر من مى كردند و منافى با مقام علمى مى شمردند و مضمونها مى سرودند و مى گفتند: عالم بايد مسائل دينيه بگويد. عالم را چه به قوانين دول و قواعد ملل! من هم اغماض مى كردم, تا آن كه للّه الحمد, فهميدند كه چه مى گفتم و چه مى خواستم. تا زمانى كه به مقام خواهش عدالت برآمدند, كسى كه مصدر كار بود و اظهار و طلب رأى كرد, گفتم: عدالت بى اشتراط سلطنت نمى شود….)240

گذشته از اينها, قرآن مجيد, ناطق است در وصف اصحاب كبار كه مى فرمايد: (وامرهم شورى بينهم.)
و در جاى ديگر, خطاب به حضرت رسول مى فرمايد: (وشاورهم فى الامر.)
پس چگونه مى شود كه من يا سايرين, در اصل مطلب مخل باشند. كدام ذى شعور, ظلم را بر عدل ترجيح مى دهد و كدام عاقل, هوى و هوس را بر عقول عقلا مقدم مى دارد…. من مى گويم كه: از اهلِ اين مملكت و اين ملت هستم, بايد اين مجلس كه روح مملكت و دولت و ملت است, شالوده اش كاملاً صحيح باشد, بر روى اساس قويم بنياد شود, اشخاص آن, رجال كفاة [با كفايت و با تدبير] پاك طينت, بى غرض, بى مرض از روى اصول صحيحه باشند. فردا خيلى سخت است. گرفتاريهاى آينده ما بسيار است. حوادث زمانه بى خبر ظهور مى كند. دشمنان ما حاضرند, مانند افعى, ظاهرشان نرم و خوب و باطنشان زهر كشنده است. منتظر فرصت هستند كه دين و آيين و عزت و شرف ما را به سهولت ببرند. پس ما محتاج به آدمهايى كاركن باخبر, بااطلاع, دورانديش, عاقبت بين, خيّر فهيم, حسّاس و راهنما خواهيم بود.
بياييد دست به دست با هم پيدا كنيم, درد خود را, قبل از استيلاى مرض, علاج نماييم.
اگر عرض كنم كه: مثلا فلان آدم, هرقدر خوب باشد, امراض را نمى شناسد, دوا را نمى داند, طريقه معالجه را بلد نيست, نبايد محل طعن جهال بشويم. عموم محترمين كه در مجلس هستند, خيلى از معارف را نخوانده اند و خيلى از منابع را نمى دانند. اين نقص نيست و اين حرف تنقيص نيست. ماها هيچ كدام در صنايع و علوم متفرقه بهره نداريم. علمِ سياست مُدن, بزرگ تر علمهاست, چه قسم مى شود كه همه بدانند. پس به همه ماها واجب است كه دست به دست بدهيم, اول مجلس ملى را منور كنيم, تا قابل پاشاندن نور باشد. مطمئن شويم كه در حوادث, نمايندگان ملت پناهگاه هستند و با هر انقلابى [شورشى] مى توانند معارضه كنند, بلكه قاهر شوند… و از خداوند اعانت بخواهيم و دست توسل بدامن شريعت طاهره و حجج خداوندى صلوات الله عليهم زده, ملتجى به امام عصر(عج) شويم, تا بتوانيم نتيجةً عزت و افتخار و اعتبار به دست بياوريم.)241

حوزه تهران و پاسدارى از استقلال سياسى و اقتصادى
از انگيزه هاى بنيادين حوزه تهران براى شركت در مشروطه, پاسدارى از استقلال ايران بود. از روزگاران دور, روسيه و انگليس, بر سر چيرگى و نفوذ در ايران, در رقابت بودند. در آستانه مشروطه, شاهرگهاى اقتصاد و امنيت ايران در دست انگليسيها و روسها بود. آنان با در دست داشتن بانك, قزاقخانه, گمرك و… دولت را به دلخواه مى چرخاندند.
حوزه تهران, براى رسيدن به عزت سياسى و خودكفايى ملت, در اين راه پا نهاد و هشيارانه به پيش رفت.
اين كه بركنار زدنِ مسيونوژ بلژيكى از گمرك, پاى مى فشرد, در همين راستا بود. انگيزه اصلى مبارزه با بانك استقراض روس, بيم از چيرگى روزافزون روس بر اقتصاد و سياست ايران بود. رواج ربا در جامعه و چيرگى كافران بر مسلمانان از دليلهاى روشن ناسازگارى حوزه با بانك بود.242
(روز شنبه آخر ماه مبارك رمضان: حاج شيخ محمد واعظ… كيفيت خلاف شرع بودنِ عمارت كردن گورستان… و تأسيس بانك استقراضى روس در اين محوطه و ترويج خارجه و تشييد كسب ربا و تضعيف داخله و اعانت به اثم و نصرت كفر را به اين اسم و رسم, بيان نمود.)243
پس از برپايى مجلس, چون كارها بر اثر بى پولى دولت فلج شده بود, دولت پيشنهاد كرد از روسها, قرض بگيرند. مجلس آن را نپذيرفت. حوزه به كمك مجلس و دولت شتافت. فضلا و طلاب در ميان مردم پراكنده شدند و مردم را برانگيختند براى خودكفايى داخلى, به دولت كمك كنند. اين زمينه تأسيس بانك ملى گرديد:
(روز دوشنبه 22 ذى قعده 1324: امروز انجمن طلاب جمعيت بسيارى را جمع كرده, متكلمين و خطبا, در تحريص و ترغيب مردم در دادن پول به بانك ملى سخن مى راندند.)244
علماء بزرگ, مجتهدان, امامان جماعت, همه و همه, براى اين مهم بسيج شدند.
شيخ محمد مازندرانى, معروف به ابن الشيخ, نزد شاه درباره راه هاى خودكفايى اقتصادى سخن گفت.
(شاه فرمود: براى اصلاحات, پول كم داريم.

حاج شيخ عرض كرد: اگر صرف كردن پول را در راه اصلاحات درست مراقبت كنيد كه دينارى تفريط و حيف و ميل نشود من و تمام علماى اسلام, قطعاً حكم مى دهيم كه طلا و نقره و جواهرات جميع مراقد ائمه را به فروش رسانيده صرف فراهم كردن قشون و اصلاحات فرماييد….)245
با فتواها و شوق انگيزيهاى عالمان بزرگ, شور و شعف فراوانى در ميان توده مردم براى كمك به دولت, پديد آمد. از سرتاسر ايران, بويژه تهران مردم براى كمك اعلان آمادگى كردند. طالب علمان و مجتهدان در كمك به دولت, پيشاپيش ديگران بودند.
ملك زاده از شور هيجان اسلامى مردم چنين گزارش كرده است:
(مردم, براى پيشرفت بانك احساساتى از خود نشان دادند كه در ايران سابقه نداشت. زنها زينت آلات خود را فروخته و سهام بانك خريدند. طلاب مدارس, كتابهاى خود را فروختند و به بانك كمك كردند. روزى در پاى منبر سيد جمال الدين واعظ, زنى برخاست و گفت: دولت ايران چرا مى خواهد از دولتهاى خارجى پول قرض كند, مگر ما مرده ايم. من يك زن رختشوى هستم و به سهم خود, يك تومان مى دهم. روحانيون هم… در اين كار مساعدت كردند و حاجى شيخ فضل الله دويست تومان سهام بانك را خريدارى كرد.)246
حوزه تهران, براى استقلال سياسى ايران نيز دغدغه بسيار داشت. فضاى حوزه, فضاى پر دغدغه اى بود.
حوزه در برابر هر پست شمارى ملت ايران از سوى بيگانگان و يا دست اندازى به حقوق مردمان, ناديده گرفتن كرامت و عزت مردم, واكنش نشان مى داد و هماره مجلسيان را به پاسدارى از عزت و هويت اسلامى و ملى توجه مى داد.
در رجب 1325/1907 بريتانيا و روسيه ايران را به سه منطقه شمالى و جنوبى و بى طرف تقسيم كردند. شمال و اصفهان در اختيار روسيه و جنوب و شرق در اختيار بريتانيا قرار گرفت. دولت سخت ترسيده بود و جرائد داخلى نيز از كنار آن ساكت رد شدند. پاره اى از روزنامه ها نوشتند: چون مباحث داخلى مهم است از كنار قرارداد مى گذريم. مجلس نيز در برابر قرارداد واكنش جدى نشان نداد. گفت وگوى نمايندگان مجلس درباره آن منفعلانه بود. بيش تر بر اين نظر بودند كه در برابر آن نمى شود كارى كرد.247
حوزه تهران, با همه وجود در برابر قرارداد واكنش نشان داد و سخنرانان در مجلسها و محفلهاى عمومى, مسجدها و حسينيه ها و… مردم را از پيامدهاى ناگوار آن آگاه ساختند.

سيد جمال واعظ, در يكى از مساجد روى منبر درباره قرارداد 1907 گفت:
(شما را به حق خدا, قدرى تصور بفرماييد و ببينيد كه از ما ايرانيان بدبخت تر و جاهل تر, خداوند ديگر بنده اى دارد كه الآن مدت يك سال است در تمام روزنامه هاى عالم مى نويسند كه: انگليس و روس مى خواهند در سر ايران و افغانستان و تبت معاهده اى قرار دهند…. در اين مدت يك نفر پيدا نشده كه فرياد كند: بابا چه خبر است, مگر ايرانيها مرده اند كه شما بر سر تقسيم مملكت شان با يكديگر عقد محبت و مودت مى بنديد؟ چرا يك نفر هست…
ما ملت ايران هم مرده ايم, مبعوثان و وكلاى ما هم مثل خودمان مى باشند. اگرچه در ميان وكلا و جلساى مجلس مقدس شوراى ملى, شيّد الله اركانه, هستند اشخاص كه الحق والانصاف سبب افتخار ملت ايران هستند….)
ملك المتكلمين نيز, در اين باره به سخنرانى پرداخت و سياستهاى دولت انگليس را در برابر ايران, تجاوزكارانه خواند و خواستار مخالفت عمومى ملت با قرارداد 1907 شد:
(اى مردم! من مكرر به شما گفته و باز هم تكرار مى كنم… ما بايد از عمل و صنايع اروپاييان استفاده كنيم و از اين راه ملت و مملكت خود را به اوج ترقى و تمدن, كه درخور مقام گذشته ماست, برسانيم. ولى در سياست نبايد به هيچ وقت, به آنها اعتماد داشته و از ظاهر آراسته آنها گول بخوريم…. دولت انگليس, كه با ظاهر فريبنده خود را غمخوار و دوست ايرانيان معرفى مى كند و حافظ استقلال ايران و حامى مشروطيت جلوه مى كرد, با عقد اين قرارداد دور از انصاف و عدالت, بر ما ثابت كرد كه او شريك دزد و رفيق قافله است و از اين آهوگردانى و ظاهرسازيها مقصودى جز بردن سهم بزرگى از اين گوشت قربانى نداشته… با كمال تعجب مى شنوم دوست آزادى خواه, فرانسه… واسطه عقد اين معاهده ننگين و اتحاد روس و انگليس بوده است.)248
از ميان جرايد تهران, روزنامه روح القدس249 به مديريت سلطان العلماى خراسانى و روزنامه ادب250 اديب الممالك, با قرارداد مخالفت كردند. نتيجه واكنش بهنگام علما, واعظان و نويسندگان حوزوى آن شد كه قرارداد ميدان عمل نيافت.

حوزه تهران و تلاش در راه گسترش دانش و تمدن
استفاده از دانشهاى نوين بشرى و ساختن مدرسه هاى جديد, پس از مشروطه گسترش تام يافت; اما پيش از مشروطه, عالمان در برانگيزاندن مردم براى بهره ورى از دانشها و فنهاى جديد و ساختن مدرسه به سبك نوين, پيش قدم بودند. چه در نگاه, نگرش و بينش دانش آموختگان حوزه, برآوردن نيازهاى دنيوى جامعه, واجب كفايى بود. در پاره اى از مدرسه هاى علمى حوزه تهران, دانشهاى طب, رياضيات, هيئت, در كنار فقه و اصول آموزانده مى شد.
پيش از مشروطه, فقيهان و حكيمان حوزه تهران, از جمله شيخ هادى نجم آبادى, ميرزا حسن آشتيانى, از فنون و صنايعى مانند راه آهن, چراغ برق, تلگراف, پست, ضرابخانه و… استقبال كردند و در رواج اين گونه صنعتها كوشيدند.251

ابوطالب زنجانى, بايسته مى دانست كه جامعه اسلامى خود را با دانشها و فنهاى جديد و نوپيدا مجهز كند و در شيوه زندگى خود دگرگونى پديد آورد.
(حاج ميرزا ابوطالب مرحوم, در حدود سال 1295 به مكه معظمه مشرف و پس از اداء فريضه حج, هنگام مراجعت به زنجان, يك دستگاه كالسكه با خود آورد كه راننده اش يك نفر از اتباع دولت تركيه و اهل استانبول بود و اين مركوب آن موقع در اين صفحات, شىء نوظهور و جالب توجهى بوده است.)252

سيد محمد طباطبايى از بنيان گذاران مدرسه هاى جديد:
از گفت وگويى كه ناظم الاسلام كرمانى, نويسنده تاريخ بيدارى با سيد محمد طباطبايى دارد, به خوبى نمايان گر روشن انديشى و دغدغه وى براى دگرگونى در همه زوايا, بويژه در عرصه دانش و فن است. از اين گفت وگو برمى آيد كه سيد طباطبايى در فضاسازى براى راه اندازى و بنيان گذارى مدرسه هاى جديد و آموزش نوجوانان به سبك جديد و پراكندن نور دانش براى دگرگونيهاى ژرف, پيش از مشروطه, پيشاهنگ و پيش قدم بوده است:
(شب سه شنبه دويم ماه ذى الحجة الحرام سال هزار و سيصد و بيست و دو هجرى, هفتم فوريه ماه فرانسه سال 1905 ميلادى, نگارنده اين تاريخ, ميرزا محمد ناظم الاسلام كرمانى وارد شد بر جناب آقا ميرزا سيد محمد طباطبايى, در حالتى كه تنها نشسته و كتابى در پيش گذارده, با نهايت حزن و اندوه, سر به جيب فكرت و گريبان حيرت فرو برده. پس از اداى سلام و استماع جواب, عرض كردم:
اين ايام, اهالى تهران, به افتتاح مكاتب و تأسيس مدارس, شوقى وافى و ذوقى كافى دارند. اگر به اين طور زمانى بگذرد, هرآينه به زودى, ابناء وطن را عالم و دانشمند خواهيم ديد.
جنابش, نخست اظهار مسرت فرمود, سپس گفت: افسوس كه هشت سال است در پيشرفت ترقى اين مملكت, خيالات مى نماييم. چنانچه نهايت جدّ و جهد و كوشش را در امور مدارس و مكاتب مليه, جهت تربيتِ نوباوگانِ وطن نموده و با معاندين طرف مباحثه و معارضه واقع شده و آنها را تا يك اندازه مجاب و ساكت كرده.
با اين كه رساله ها در ردّ مدارس و حرمت ايجاد و افتتاح مكاتب نوشتند, از تشويق مكاتب و مدارس و ترويج جرايد و رسائل مفيده و تقويت معارف و موجبات بيدارى ملت, غفلت و تسامح نكرده, عزل امين السلطان را از صدارت كه مانع پيشرفت معارف مى نمود, با هزاران صدمه و برانگيختن وسائل, از اعليحضرت پادشاه (مظفرالدين شاه) استدعا نمودم; لكن عين الدوله, كه شخص مستبدّ خودرأى خودسر بى علمى است, به جاى او منصوب گرديد و او هم مانند صدور سابق, بلكه از جهاتى بدتر و نادان تر است.
نگارنده عرض كرد: عزل اين صدراعظم را نيز از پادشاه درخواست كنيد.
فرمود: بالفرض اين وزير هم معزول شود, ديگر كدام شخص عالمِ عاقلِ كاملِ بصير را دارند كه شايسته مسند صدارت باشد و بتواند خرابيهاى چندين ساله اين مملكت را آباد و نواقص را اصلاح نمايد؟
عرض كردم: پس علاج از چه راه است؟
فرمود: بايد سعى كرد, افراد ملت, عالم شوند. چه پس از آن كه عموم ملت عالم شدند, آن وقت, حقوق ملى خود را مى دانند, حقوق دولت را بر خود و ملت و حقوق ملت را بر خود و دولت كه آگاه شدند, ديگر هرگز زير بار ظلم و جور و استبداد نخواهند رفت. آن وقت كارها راجع به صاحبان كفايت و درايت خواهد شد.
پس بر شما باد به اصلاح معارف و تكثير مكاتب و احداث مدارس ابتدائيه و علميه و صناعيه وغيره.
عرض كردم: اگر صلاح بدانيد مدرسه اى براى دخترها و دوشيزگان مفتوح نماييم و در تربيت بنات و دوشيزگان وطن بكوشيم و به آنها لباس علم و هنر بپوشيم; چه تا دخترها عالم نشوند, پسرها به خوبى تربيت نخواهند شد.
در اين گفت و مذاكره بوديم كه فرزند آن جناب, آقاميرزا سيد محمدصادق رئيس مدرسه اسلام وارد شد و در باب مدرسه دوشيزگان, اين طور فرمود:
چيزى كه مانع ايجاد و احداث مكاتب دخترهاست, نبودنِ اداره نظميه و نداشتن پليس مرتب و مصادف شدن دخترها با اشرار در هنگام ذهاب و اياب و ممانعت معاندين و تهيه نكردن زنان معلمه با اخلاق و ترتيبات صحيحه و كتب كلامى و عدم امنيت و عدم اجراى الواد.)253
زمينه و فضاسازى فقيهان بزرگ و نوانديش, زمينه و فضاى جامعه و حوزه ها را براى رويكرد طالب علمان و ديگر فرزانگان متدين, براى مبارزه با بى سوادى و فراگيرى دانشهاى جديد, آماده تر ساخت.
ضياءالدين درّى, بنيان گذار مدرسه براى نوجوانان
ضياءالدين درّى از مشروطه خواهان واقع بين و هوادار شيخ فضل الله بود. پس از مشروطه, مدرسه جديد درّى را در تهران بنيان نهاد. او كه در فقه و اصول, مجتهد و در دانش حكمت استاد مسلم بود, انگيزه خود را از بنيان گذارى و راه اندازى مدرسه درّى چنين نوشته است:
(پس از فراغت از تحصيل علوم عقليه, هيچ عبادتى را بالاتر و هيچ خدمتى را برتر از آن نديدم كه به قدر توانايى خود, در تهذيب اخلاق و تربيت ابناء نوع, كوشش نمايم و به راه راست و اخلاق نيكو بار آورم. به اين ملاحظه, در سال 1327 هجرى تأسيس مدرسه نمودم. با آن كه به انواع موانع و اقسام محظورات [نارواييها] مصادف شدم و هدف سهام ملامت واقع گرديدم, پا از دايره مقصود عقب نكشيدم و از عزم و اراده خود باز نگشتم.)
درّى, كتابهاى ارزنده اى, براى بالا بردن انديشه و روشن كردن ذهنها نگاشت و عرضه داشت. پاره اى از آثار ارزنده او عبارتند از: تاريخ انبياء, ترجمه تاريخ حكما شهروزى, رساله در علت العلل بدبختى, رساله در مبادى امور مهم تاريخى, تاريخ وهابيه و…254
شيخ حسن رشديه نيز براى همين هدف چندين مدرسه ابتدايى در تهران و قم, بنيان گذارد. از پشتيبانى علماى تهران برخوردار بود. پس از رفتن به قم, در درس شيخ عبدالكريم حائرى حاضر مى شد.255 در مدرسه هايى كه او ساخته بود و اداره مى كرد, قرآن, فقه, رياضيات, ادبيات عرب و زبانهاى روسى و فرانسوى آموزش داده مى شد.256

استقبال شيخ فضل الله نورى از مدرسه هاى جديد
شيخ فضل الله نورى نيز, پيش از مشروطه مردم ديندار و آگاه را برمى انگيخت كه در راه اندازى مدرسه هاى جديد كوشا باشند. وى, با استنادبه آياتى از قرآن, مؤمنان را برمى انگيخت كه در كار خير از ديگران پيشى بگيرند و به آموزشگاه هايى كه زير نظر مربيان اسلام خواه و متدين اداره مى شوند, كمك كنند. خود در اين راه پيشقدم شد. شيخ در پاسخ به نامه يكى از بانيان مدارس براى كمك نوشت:
( مخفى نماناد بر اخوان مؤمنين, ختم الله لهم بالخير والسعاده, كه انصافاً اين امرى كه اقدام فرموديد, خير جارى بزرگى است. خوب است همه در اين امر خير امداد نمايند. فى الحقيقه, تجارت منجى عذاب اليم است. فاستبقواالخيرات وسارعوا الى مغفرة من ربكم. لينفعكم يوم لاينفع مال ولابنون. و اين حقير ان شاءالله تعالى, محض اين كه بى بهره از خير معظم نباشم, مبلغ يك صد تومان, براى اين خير خدمت خواهم كرد. )257

موضع گيرى طلاب در برابر مدرسه هاى ناسالم
البته, پاره اى از مدرسه هاى جديد دوره ناصرى, كارنامه درخشانى نداشتند. اين از آن روى بود كه ناشايستگان آنها را سرپرستى مى كردند. كسانى كه به ارزشهاى دينى بى توجه بودند. در دوره مشروطه, جامعه اسلامى از زاويه بدبينانه به بسيارى از اين مدرسه ها مى نگريست. مدرسه دارالفنون با آن همه هزينه و سرمايه اى كه به پاى آن ريخته شد, با هدف پيشبرد فرهنگ و صنعت بود; امّا ثمر نداد و از همه رشته هاى فنون و علوم, در رشته موزيك و ژيمناستيك پيشرفتهايى داشت.258و مخالفت طلاب مشروطه خواه مدرسه سپهسالار, به رهبرى شيخ على زرندى, با مدرسه جديد سادات, 259از آن رو بود كه طلاب از سرپرستى ميرزا يحيى دولت آبادى بر مدرسه نگران بود. او از ديرباز, متهم به بابى گرى بود.260طلاب از آن مى ترسيدند كه دولت آبادى فرهنگ دينى و ايمان و پاكى نوباوگان را به يغما برد. ستيز يحيى دولت آبادى, با مدرس و همگامى با برنامه هاى ضد اسلامى رضاشاه, نشان داد مخالفان او بيراهه نرفته اند. مردم اصفهان در محرم1325ق از علما درباره يحيى دولت آبادى استفتاء كرده و نوشتند:
( جمع كثيرى از طلاب مسلمين, كه در خصوص حاجى ميرزا يحيى, فرزند حاجى ميرزا هادى دولت آبادى, كه در سابق احكام علماى اعلام بر بابى بودن آنها شرف صدور يافت و بدين واسطه از اصفهان خارج شدند, چون در دارالخلافه تهران, به اسم مدرسه و تعليم اطفال, اسباب اضلال اطفال مسلمانان شده است. استدعا از حضور مبارك آن كه: هر چه از حال اين شخص معلوم است, دو كلمه در حاشيه مرقوم فرماييد كه اسباب نجات مسلمانان شود. )
عالم بزرگوار آقا منيرالدين محقق قمى و محمدرحيم حسينى, با اشاره به شاهدهاى گوناگون از پيشينه ميرزا يحيى دولت آبادى و نگرش علماى اصفهان و كربلا نسبت به او, ميرزا يحيى را گمراه و فاسد خواندند و شايسته سرپرستى مدرسه, ندانستند.261

علماى حوزه تهران و گسترش فرهنگ و ادبيات فارسى
علماى تهران, در گسترش فرهنگ و ادبيات فارسى, نقش بنيادين داشتند. علماى حوزه در آن دوره, به تلاش برخاستند تا مهم ترين آثار تاريخى و ميراث ادبى ايران را احياء كنند. علما مدرسه ها و در جمع طالب علمان و حتى در مسجدها و در جمع اهل ذوق, جلسه هاى ادبى برگزار مى كردند و شاعران حوزوى و غير حوزوى سروده هاى خود را عرضه مى كردند و در جمع, به بوته نقد گذارده مى شد.
عبدالعظيم اورنگ, در خاطرات خود, حوادث سال1321نوشته است:
( آقا سيد احمد اديب پيشاورى و حاج نصرالله سادات اخوى و حاج ميرزا سيد على سادات اخوى و ميرزا كوچك ساوجى[استاد اصول در حوزه] و سيد محمد شمس المعالى متخلص به بقاء و جمعى ديگر از فحول ادباء عصر, همه روزه, در حجره استادم و… جمع [مى شدند] و در حقيقت, انجمن ادبى تهران, در مسجد ميرزا موسى ميان حجره ميرزا عبدالله [تهرانى] منعقد بود.)262
نصرالله تقوى از بنيان گذاران كتابخانه ملى, كه هسته اصلى كتابخانه ملى كنونى باشد, نيز در اين جلسه ها حضور داشته است.
او به همراه ملك المتكلمين و ميرزا محمد عليخانى, در خيابان ناصرى تهران, جايى را براى مطالعه همگان اجاره و كتابهاى شخص خود را وقف آن كردند. سپس, شمارى از فرهيختگان و اهل معرفت, به اين كتابخانه كتاب هديه كردند. كم كم, كتابخانه عمومى ملى, بنيان گذارده شد.263 محمدعلى بهجت دزفولى, كه در آغاز مشروطيت از نجف به ايران آمد, در گسترش معارف و ادب پارسى بسيار كوشش كرد. او افزون بر بنيان گذارى دو مدرسه جديد و مجله دعوت اسلامى و نيز مجله معارف, انجمنى هم به نام انجمن معارف بنيان گذارد كه بسيارى از اهل فكر و انديشه و فرهيختگان و اديبان در آن عضويت داشتند. از جمله كارهاى اين انجمن, گردآورى لغتها و واژگان محلّى از همه شهرستانهاى ايران بود كه براى جانشينى لغتها و واژگان بيگانه, از آنها استفاده شود….
بهجت, نخستين كسى است كه آموزش و پرورش را به جاى تعليم و تربيت به كار برد و كتابى به اين نام نگاشت و چاپ كرد.264

دفاع حوزه تهران از مجلس و مشروطه
پس از ناسازگارى محمدعلى شاه با مجلس و آهنگ بر برچيدن آن, با آن كه بيش تر علماى مشروطه خواه, تهران از كاركرد مجلس اول دلخوش نبودند, ولى چون اساس مشروطه را به مصلحت مى ديدند, با همه وجود در كنار آن ايستادند طباطبايى, بهبهانى و… به تلاش برخاستند كه كار به جاهاى خطرناك نكشد و دولت و مجلس آشتى كنند, تا كارها سامان يابد و مردم از رنج, درد و محنت رهايى يابند. با بيم و اميد به شاه اندرز مى دادند كه از قانون مجلس سر نپيچد و به مجلس هشدار مى دادند: حزبها و انجمنهاى تندرو را از تندروى بازدارند و به آنها مهار بزنند, بهانه به دست شاه ندهند.
سرانجام, به خاطر گوش نكردن به اندرز و پند عالمان, بحران فرا رسيد و شاه به بهانه پناهنده شدن شمارى كه آنان را مفسد مى خواند, مجلس را محاصره كرد. در اين گيرودار سهمگين كه از هر سوى, مرگ و نابودى بود كه مى تاخت, و از حزبها و انجمنهاى تندرو, كه ادعاى رزم و مبارزه داشتند, براى دفاع از مجلس, خبرى نبود. بسيارى از نمايندگان به مجلس نيامدند و بعدها بهانه تراشيدند و گروهى ديگر مانند حكيم الملك, تقى زاده, دهخدا, دولت آبادى و… كه از پيش راه سفارت خانه هاى خارجى را بلد بودند و به گفته دولت آبادى, از پيش تهيه اين كار را ديده بودند, خود را به سفارت انگليس در قلهك رسانيدند;265 ولى مردان بزرگ علم و دانش و ايثار, در اين غوغاى بزرگ و گيرودار دهشت بار مرگ و نيستى, راه خانه ملت را پيش گرفتند, تا در آن مكان, در كنار نمايندگان مردم باشند. اينان از مرگ, با آغوش باز استقبال كردند. با اين كار, نام خود را در تاريخ اسلام و ايران, جاودانه ساختند:
(اين دو [سيد محمد طباطبايى و سيد عبدالله بهبهانى] به خلافِ بسيارى از مشروطه خواهان و نمايندگان, بدون فوت وقت, به طرف مجلس روانه شدند… صف قشون دولتى را از هم شكافتند و وارد مجلس شدند و به سران احرار كه در آن جا بودند ملحق شدند.)266
آقا جمال افجه اى و آقا محمدرضا افجه اى حكيم نيز, براى تواناسازى جبهه احرار در مجلس و ناسازگارى با حركت اهريمنانه شاه از دَرِ جنوب غربى به سوى مجلس مى آمدند كه سربازان از ورود آنان جلوگيرى كردند.267
آقا سيد محمدرضا افجه اى, از شاگردان برجسته ميرزا حسن آشتيانى و نيز از شاگردان ممتاز حكيم جلوه و آقا على مدرس زنوزى بود. او در مدرسه مروى درس حكمت مى گفت و بسيارى از عالمان و حكيمان تهران از درس او استفاده برده اند.268
در بيرون مجلس, طلاب مدرسه سپهسالار با شهامت از ورود سربازان به مدرسه جلوگيرى مى كردند و به دفاع از مجلس برخاستند. گروهى از طالب علمان به فرماندهى سيد محمدرضا كاشانى واعظ, در دفاع از مجلس, با سربازان سيلاخورى درگير شدند.
سيد محمدرضا كاشانى, معروف به سيد انارى, از فضلا و شعراى تهران بود. در محضر عمويش فخرالواعظين درسهاى دينى را آموخت و سپس در جرگه اهل منبر داخل شد و به شهرت رسيد. او كه صداى دلنشينى داشت به زودى توجه مردم را به خود جلب كرد. در محفلها و مجلسها, از خوبيها و فايده هاى مشروطه و بديها و زيانهاى استبداد سخن مى گفت:
(چون روابط مجلسيان با محمدعلى شاه, روز به روز, رو به وخامت مى رفت, مشروطه طلبان تهران, به منظور تقويت نمايندگان خود, انجمنهايى فراهم آوردند و اعضاى آنها را به سلاحها مسلّح و مجهز ساختند و به مشق و تمرين نظامى آنان پرداختند…. سيد انارى نيز, با جمع كردن سادات انجمنى به نام (فاطميه) تشكيل داد و همگان را با تفنگ مجهز ساخت. اين مجاهدين در روز به توپ بستن مجلس, از طرف محمدعلى شاه, در پيرامون مجلس و مدرسه سپهسالار با سيلاخوريان دست به گريبان شدند.)269
شمارى ديگر از طالب علمان, به رهبرى صدرالعلما, كفن پوش و قرآن به دست براى بازداشتن سربازان از دست يازى به مجلس و به چنگ گرفتن آن و اذيت و آزار نمايندگان و چپاول اموال مردم, به سوى مجلس روانه شدند:
(در مدرسه صدر و مسجد شاه, صدرالعلما و عده زيادى از سادات و طلاب, كفن به گردن انداخته, قرآن در دست, بدون اسلحه عازم بر رفتن به مجلس و امداد از ملت بودند.)270
سرانجام, استبداديان, زمام را در دست گرفتند و نمايندگان در مجلس ايستادگى كردند و به سفارتهاى بيگانه پناه نبردند, به چنگ استبداديان افتادند.
شمارى از اسيران, در بازداشتگاه, به نماز ايستادند. از جمله ملك المتكلمين. در اين هنگام,
(يك نفر صاحب منصب روسى وارد اطاق… شد و با خشم و غضب, پاهاى خود را بر زمين كوبيد و دندانهاى خود را به هم فشار داد و گفت: ملك! دين اسلام را خوب رواج دادى و مشروطه را خوب درست كردى, حالا تا مى خواهى اين جا نماز بخوان, تا در آخرت به بهشت بروى.
ملك, به زندانيانى كه بى تابى مى كردند مى گفت:
ما در راه خدا و خدمت به ملت, دچار اين سختى شده ايم و در پيشگاه خداوند و تاريخ اجر عظيم خواهيم داشت.)
روح القدس, با ياد از شهيدان كربلا, در وقت بردن ملك براى بردار زدن, مى گفت:
(يا ليتنا كنّا معكم ونفوز فوزاً عظيما.)
ملك و صور اسرافيل و حاجى ميرزا ابراهيم آقا, وكيل تبريز را كشتند.
سيد محمد طباطبايى و آقا سيد عبدالله بهبهانى را آن قدر با سر نيزه و ته تفنگ زدند كه تمام بدن آنها مجروح و متورم شد. ريش بهبهانى را كندند و سر طباطبايى را شكستند.271
مستشارالدوله, كه خود شاهد آن ماجراى خونين بوده, چنين گزارش كرده است:
(مهاجمينِ بى رحم, بيش تر به آقايان علما و ارباب عمامِ پرداخته, از آن چه شقاوت بود, نسبت به آنان فروگذار نكردند. لباسهاى آنان را جز پيراهن و يك زيرشلوارى همه را كنده و بعد شروع به كندن موى ريش و سبيل [كردند] و با ته تفنگ, قداره, سرنيزه و چماق, بدون رحم و ملاحظه مى زدند. مرحوم بهبهانى كه آن روزها, ناخوش بود و به سرش كيسه يخ مى گذاشت در مقابل ضربات ته تفنگ و ته قداره مثل سرو, ايستاده و پس از هر ضربت, جز كلمه (لااله الا الله) چيزى نمى گفت.)272
طباطبايى و بهبهانى مجتهد را پيش شاه بردند. شاه با خشونت با اسرا رفتار كرد و بديشان ناسزا گفت:
(بهبهانى, با آن كه در چنگال آن مرد جانى و بيرحم اسير بود, با همان شهامت فطرى كه داشت گفت: ما را بكشيد, ولى با ما با بى احترامى حرف نزنيد.)
سيد محمد مجتهد را به مشهد تبعيد كردند. بهبهانى و سيد محسن, برادر صدرالعلما را در جايگاه نامناسبى در كرمانشاه تحت نظر گرفتند.
قاضى ارداقى, دادستان مشروطه را مسموم كردند و به طرز دردناكى وى را كشتند.273
قاضى ارداقى, فرزند شيخ محمدتقى قزوينى, از فضلاى آزادانديش و مشروطه خواه حوزه بود. از پيشينه فكرى او همين نكته در دست است كه به انديشه هاى سيد جمال الدين اسدآبادى عشق مى ورزيده و سيد را از رهبران و بنيان گذاران راه آزادى و استقلال ايران مى دانسته و از وى به بزرگى ياد مى كرده است هميشه از اثرگذارى سيد, در بيدارى ملت شرق و انديشه هاى ناب و انسان ساز وى, سخن مى گفت.274
دانش ژرف فقهى حقوقى وى سبب شد, در عدليه, به دادستانى تهران برگمارده شود. همين جايگاه شغلى او را با تندرويهاى شمارى از مدعيان مشروطه و بى توجهى سران جنبش به اصول جنبش: اسلام و عدالت, بيش تر آشنا كرد و با شجاعت, از قانون شكنيهاى آنان جلو مى گرفت و از انحرافها و كژرويها انتقاد مى كرد.
سروده هايى در نقد كاركرد مشروطه طلبان دارد. از جمله مى سرايد:
وعـده آزادى دولـت دروغ
صحبت بيدارى ملت دروغ

سلطان العلماء خراسانى را دستگير و در انبار دولتى خفه كردند.
امام جمعه خوئى و شيخ الرئيس قاجار و سيد يعقوب شيرازى و گروهى ديگر از وكلاى مجلس را به زندان بردند.
سيد جمال واعظ را, كه راه غرب كشور پيش گرفته بود, در بروجرد دستگير كردند و پس از مدتى زندانى, كُشتندش.276
سيد على آقا يزدى را دستگير و به سارى تبعيد كردند.277
اين بگير و ببندها و كشتارها,براى حوزه تهران, دردى جانكاه بود و مصيبتى بزرگ. همه عالمان, طالب علمان, چه هواداران مشروطه و چه مخالفان مجلس و مبلغان مشروعه, آن را محكوم كردند و كشته شدنِ شمارى از تلاش گران عرصه آزادى و تبعيد و زندانى شمار ديگر را, فاجعه اى بزرگ براى اسلام و ايران برشمردند.
شيخ فضل الله نورى, در محفل درس خود, از كشته شدن ملك المتكلمين, با اندوه ياد كرد و گفت:
(بايد از روى انصاف تصديق كرد كه ايران, مردى را از دست داد كه نظير نداشته است)278

حوزه در دوران استبداد صغير
از هم پاشيدن مجلس و جدا كردن رهبرى مبارزه از مردم, گرچه كمرشكن بود و شمارى آن را پايان راه انگاشتند, ولى حوزه پس از مدتى كوتاه, دوباره پرچم مبارزه را برافراشت و با هماهنگى حوزه نجف, براى ادامه راه, به سازماندهى پرداخت و راه هايى را در پيش گرفت:

1. آگاهاندن مردم و بازنمود نياز به قوه قانونگذارى: واعظان و اهل منبر, خاموش نماندند و از مشروطه و مجلس به دفاع برخاستند و خواستار بازگشت شاه به مرزهاى قانونى خود شدند.
شيخ محمد واعظ, پيوسته با عالمان صاحب فتوا و پيشاهنگ مبارزه, نجف در تماس بود و از سوى آنان براى ادامه دادن مبارزه و شكستن طلسم بيداد تشويق و تكليف مى شد. با همه خطرهايى كه در كمين او بود, در بايستگى و نياز شديد كشور به بازگشايى مجلس, براى مردم سخن مى گفت و اعلاميه هاى علماى نجف را در واجب بودن برقرارى مشروطه, از فراز منبر براى مردم قراءت مى كرد:
(شيخ محمد واعظ… آنى از خدمت به مشروطيت و زمانى از ارادت به شريعت, تكاهل نورزيده و در زمان استبداد صغير, در محافل معظمه و مساجد جامعه ثلاثه, از شيوه مرضيه خويش, كه بيان حقيقت مشروطه بوده دست برنداشته. چنانچه بعضى از وكلا مجلس مقدس, حاضر بوده و هستند و تعجب از تقريرات او مى نمودند….)279
سيد محمدرضا كاشانى, در آن روزهاى سخت و بحران, كه ترس و وحشت به همه جا حاكم بود و آزادى خواهان دستگير و تبعيد و كشته مى شدند, دليرانه روى منبر مى رفت و پيامهاى علماى نجف را براى مردم مى خواند:
شريف كاشانى گزارش مى دهد:
(در اين ايامِ انقلاب و اغتشاش, در كمال فتوت و جوانمردى از همراهى به مشروطه طلبان و آزادى طلبان مسامحه و كوتاهى نكرده, در انجمنها, در مجلسها, در مسجدها نطاق و مشرح و مبيّن امور بوده, با اين كه از زمان توپ بستن به مجلس, الى اكنون, احدى جرأت ندارد كه علنى اظهار مشروطه خواهى نمايد, معزى اليه غفلت نداشته از ترغيب و تحريص به مردم كه اتحاد كنيد و همت كنيد در استرداد حقوق مغصوبه خود.)
2. مبارزه منفى: عالمان و واعظان تهران فتاوى مراجع نجف را در تحريم همه جانبه رژيم قاجار و مبارزه منفى با آن رژيم, با نپرداختن ماليات به دولت, براى مردم مى خواندند و در مرحله بالاتر, سعى مى كردند بازار بسته شود:
(سيد محمدرضا كاشاني… در آن ايّام… دستخط هاى مطاع حجج اسلام را كه در حرمت دادن ماليات و همراهى با شاه را, مثل داخل بودن در اتباع يزيد بن معاويه مى باشد, در خيابانها و ميدان توپخانه و بازارها مى خوانده. به باغ شاه خبر برده, امر شده كه او را بگيرند… سيد بيچاره, ناچاراً پنهان شده. جناب معزى اليه, شرح واقعات و امورات را خدمت حجج اسلام عريضه كرده, به نجف اشرف ارسال مى دارد.)280
عالمان و واعظان ديگر نيز, پس از اندك زمانى به صحنه آمدند و بازار مبارزه گرم تر شد. مدرسه سپهسالار, دوباره كانون مبارزه و ايستادگى در برابر استبداديان شد. طالب علمان در آن جا به آگاهى بخشى مى پرداختند. اين مدرسه در آغاز جمادى الثانى 1327 تعطيل شد.
طالب علمان مدرسه شيخ عبدالحسين در مشروطه خواهى و مبارزه با ديو با استبداد, سخت در تكاپو بودند.281
شيخ محمد كبير قوچانى, از شاگردان آخوند كه در ايام استبداد صغير به تهران سفر كرده بود, با تعطيلى مجلس به مخالفت برخاست و از سوى دربار تهديد به مرگ شد.282

3. بست نشينى: حربه اى كه در آن برهه, براى آگاهاندن مردم و تنگنا افكندن استبداد, كارايى داشت, بست نشينى بود. صدرالعلماء و سيد محمد امام زاده و گروهى از فضلا, كه شمارشان به سيصد نفر مى رسيد, در سفارت عثمانى بست نشستند و تلاشهاى مبارزاتى را از آن جا رهبرى مى كردند. گروهى از علما, از جمله سيد على آقا يزدى, سيد ريحان الله بروجردى به حضرت عبدالعظيم رفتند و بست نشستند. علماى نجف, از بست نشينان, پشتيبانى مى كردند و كار و حركت آنان را مى ستودند و مهم و سرنوشت ساز مى شمردند.

سيد محمد امام زاده, نماينده مراجع و بست نشين سفارت عثمانى
همان كه يادآور شديم, از جمله بست نشينان در سفارت عثمانى, سيد محمد امام زاده بود. حركت او و ياران و همراهان, در آن برهه بسيار ثمربخش ارزيابى شده است. سيد محمد امام زاده, فرزند زين العابدين در سال 1293هـ.ق زاده شد. وى تحصيلات عاليه خود را در نجف, نزد آخوند خراسانى و سيد كاظم طباطبايى و ديگر علماى نجف به پايان برد و به درجه عاليه اجتهاد رسيد.283
او در حوزه نجف, در كنار فراگيرى فقه و اصول و دانشهاى ديگر اسلامى, در عرصه سياست و اجتماع نيز پر تكاپو بود. با استفاده از جايگاه ويژه علمى و اجتماعى در ايران و عراق, به يارى مشروطه برخاست. در سال 1326, در اوج ستيز و مبارزه ضد استبدادى مردم ايران و چيرگى استبداديان بر كارها و پيدايش وقفه در مبارزه, از سوى آخوند و ديگر مراجع نجف به ايران آمد و مجلس شوراى اسلامى و جنبش روحانيون به وجود او دلگرمى يافتند. عالمان حوزه و مجلس, از او به گرمى استقبال كردند و او در نخستين مجال, در مجلس شوراى ملى حاضر شد و در آن جا در حضور نمايندگان, سخنان ارزنده اى ايراد كرد و جنبش آزادى خواهى مردم ايران را به كمكهاى بى دريغ مراجع نجف, استوارى بخشيد:
(خدمت ذى شرافت وكلاى عظام و امناى ملت و اعضاى مجلس مقدس, ادام الله تأييداتهم, در كمال احترام جسارت مى كنم: داعى, بر حسب اوامر حجج اسلاميه, با كمال شوق و نهايت اشتياق, به تشرف مجلس مقدس شوراى ملى, شيّد الله اركانه, از عتبات عاليات عرش درجات, حركت نموده و الحمدلله, امروز به اين آرزوى خود نايل شده ام.

اولاً, عرض تشكر از اقدامات مجدانه وكلاى عظام در اين مدت مى نمايم كه نهايت جدّ خود را در ترويج احكام اسلام و اجراى قوانين مشروطيت به همراهى حضرات حجج اسلام, ادام الله ظلالهم, مبذول فرموده ايد.
و ثانياً, سوقاتى كه از اين مسافرت آورده ام, اين است كه حضرات حجج اسلام و آيات الله على الانامِ نجف اشرف, متع الله المسلمين بطول بقائهم, در حفظ اين اساس مقدس, به اندازه ساعى و مراقب هستند كه تمام كارهاى خود را منحصر به اين امر فرموده اند و محض استحضار خاطر مبارك آقايان عظام, عرض مى نمايم: چنانچه خداى نكرده آراء بعضى در موقعى بر اهمال بعض از مواد قوانين اساسى تعلق بگيرد, آن ذوات مقدسه ابداً حاضر از براى اين امر نيستند و چون ترويج اين امر را ترويج حقيقت اسلام مى دانند, لهذا در حفظ جزئيات هم از بذلِ همه چيز, مضايقه نخواهند فرمود, چنانچه حضرات حجج اسلام طهران, مد ظلهم, هم تا آخرين نقطه اقدامات حاضرند, آن ذوات مقدسه هم همين طور توجه دارند و مهاجرت از مساكن خود را, اول درجه اقدامات خود مى دانند.)284
سيد محمد امام, در تهران جايگاه ويژه اى داشت و به جاى برادرش, سيد ابوالقاسم, امامت جمعه تهران را بر عهده گرفت. پس از تعطيلى مجلس, مبارزه اى بى امان را عليه شاه آغاز كرد. او براى جلب توجه مسلمانان به مبارزات ضد استبدادى ايران و نيز در امان ماندن از استبداديان, در برنامه اى هماهنگ با صدرالعلما و ديگر عالمان, به سفارت عثمانى پناهنده شد و از آن جا به تلاش خود عليه استبداد ادامه دادند. ناظم الاسلام, در تحليل سياسى پناهندگى به سفارت عثمانى در آن برهه مى نويسد:
(بعضى از سياسيون واقف به پولتيك روس و انگليس و آلمان و عثمانى, مى گويند: خدمات جنابان صدرالعلما, و امام جمعه به اسلام و ايران, بيش از همه است; چه اين دو نفر و آنان كه به سفارت خانه عثمانى پناهنده شدند, اولاً يك اتحاد اسلامى را باعث شدند كه سالها عقلا منتظر آن بودند و ثانياً, جلب نمودند يك قوه بزرگ و يك رقيب سياسى به طرف ايران)285

سيد محمد امام, از سفارت عثمانى,با جاهاى گوناگون ايران در تماس بود و با عالمان به رايزنى مى پرداخت و براى چگونگى ادامه مبارزه برنامه ريزى مى كردند. از جمله پيشنهادهاى او تعطيلى مدرسه ها بود; چه اعتصاب مدرسه ها, سكوت مرگبار عمومى و خفقان را مى شكست و يكى از كارآمدترين شيوه هاى مبارزه منفى با ستم به شمار مى رفت. او در پاسخ نامه يكى از مسؤولان و دست اندركاران انجمنها, از چگونگى مبارزه مى نويسد:
(خوب است وجود مبارك در اين موقع, كه فرق مختلفه به قدر حصه خود, در صدد احقاق حقوق ملى خود مجدند, همتى فرمايند و شايد تعطيلى مدارس را به يك دستورى عاقلانه موفق گرديد. به اين طريق, كه رؤساى مدارس را متحد نموده و شاگردان هم از خارج تحريك شوند كه قهراً به مدارس نيايند. شايد اعضاى حوزه معارف, از مدير و ناظم مدارس و هم از محصلين و معلمين, اين گوى سعادت از ميدان ملت بربايند.)286
سيد محمد امام, عالمى تيزبين و هوشيار بود و كار را همه سويه مى نگريست و زواياى آن را مى سنجيد و تلاش مى كرد مبارزه در خط استوار اسلام حركت كند, كژرويها و هرج و مرج در آن راه نيابد و بدخواهان نتوانند از آن بهره نادرست برند. در آن برهه كه دشمن, در قلمرو عثمانى به اختلافها و درگيريهاى خونين بين مسلمانان و ارمنيان دامن زده بود, و ارمنيان براى در امان ماندن از دولت عثمانى كه آنان را متهم به قتل سلطان عبدالحميد مى كرد, به ايران كوچيده بودند, دولت عثمانى و استعمارگران, ايرانيان را برمى انگيختند كه عليه ارمنيان دست به كار شوند.

حكومت عثمانى از اين كار هدفهايى را دنبال مى كرد.
1. از فشار افكار عمومى و انزجار همگانى داخلى و خارجى عليه خود مى كاست.
2. جنبش مشروطه خواهى را, كه به زيان حكومت استبدادى عثمانى نيز بود و اثرگذار بر مردم آن ديار, به كژراهه مى كشاند. افزون بر اين دو هدف دولت عثمانى, دولت استعمارگر انگليس نيز, به خوبى مى توانست از بلوا و فتنه و آب گل آلود, ماهى مقصود را بگيرد. و با اين بهانه, پيش از پيش در ايران دخالت كند.

همه اين مسائل مورد توجه سيد محمد امامزاده بود. از اين روى, به دست اندركاران نهضت هشدار مى داد وحدت اسلامى و ملى را حفظ كنند و مبادا تعصّب مسلمانى, آنان را وارد اين ماجراى كور و ناشناخته گرداند.
او در يكى از نامه هاى حكيمانه خود به مبارزان بيرون از سفارت نوشته است:
(تمام ترس ما در آن است كه شايد خداى نكرده, نحوى در اين شهر انقلاب حاصل شود كه نقطه آخرين خيال خود غرضان باشد. ولى, امرى كه خيلى مهم است كه حضرت عالى, بايد اهتمام فرماييد اين است كه به ديروز مسموع شد كه بعضى از اشخاص خود غرضِ بى دين, درصدد اين شده كه جمعى از الواط را برانگيزانند كه با ملت ارامنه طرف شده, مسأله قفقاز را فراهم آورند كه در تمام نقاط ايران, نزاع بين ارمنى و مسلم فراهم شود. شايد به اين دسيسه, مقصود خود را انجام دهند و آن چه نبايد بكنند, بكنند. مستدعى از حضرت عالى چنانم كه مرحمت فرموده, جمعى از محترمين ارامنه را از اين فعل شنيع اطلاع بدهيد و از قِبَل هيأت سفارت و داعى, بخصوص به ايشان ابلاغ فرماييد كه بدانند كه دولتها, اين خيال را دارند و ملت نجيب ايران, برى از اين خيالات اند و هرگز نمى خواهند كه در مملكت, اختلافى بين اهل يك خاك پيدا شود, با آن كه طايفه نجيبه ارامنه را هميشه حامى خود دانسته و اقدامات مجدانه آنها را در آذربايجان و رشت در حفظ حقوق ملت خود, فراموش نخواهند نمود. البته مراتب را فرموده و جواب كافى از آنها گرفته ارسال فرماييد كه از اين جهت ما آسوده باشيم.)287
نام سيد محمد امام در سطح گسترده اى در سراسر ايران پخش شد. دولت عثمانى كه نقشه خود را نقش بر آب ديد به بهانه هاى گوناگون تلاش كرد, بست نشينان را از سفارت خود بيرون براند.
سيد محمد امام, پس از پيروزى و شكست شاه, همچنان در صحنه مبارزه باقى ماند. او در ادامه كار, در كنار سيد حسن مدرس, به تلاش برخاست. از جمله تلاشها و كارهاى ثمربخش او, مبارزه با افزون طلبيهاى صمصام الدوله بود. در جريان تجاوز انگليس به عراق, او به مخالفت برخاست و از مخالفان جدّى استعمار انگليس بود. پس از ماجراى كشف حجاب رضاخانى, او در برابر اين حركت ضد اسلامى ايستاد. و بر اثر اين غيرت دينى محبوبيت ويژه اى در تهران و ايران پيدا كرد.288

در 20 محرم 1327 بر شمار عالمان و طالب علمان بست نشين حضرت عبدالعظيم افزوده شد, به حكم مراجع نجف بازارها بسته شد.
در 27صفر 27, شمارى از مراجع بزرگ, مانند سيد ريحان الله و حاج ملاآقا بزرگ پيشنماز مسجد جامع با سيصد نفر به عبدالعظيم رفتند. شيخ فضل الله نيز, به سيد ريحان الله پيغام داد: قصد دارد به عبدالعظيم برود.289 ميرزا مصطفى آشتيانى, مدير مدرسه خازن الملك نيز به جمع بست نشينان پيوست. دولت به تهديد مسلحانه رو آورد. در دوم ربيع الاول 27 عوامل دولتى ميرزا مصطفى آشتيانى را با چهار نفر ديگر در حالتى كه نماز شب مى گزاردند, كشتند و در فرداى آن روز, دو نفر طلبه را در راه رفتن به عبدالعظيم, به شهادت رسانيدند.290
تا سرانجام, با حضور مردم در صحنه, با آمدن نيروهاى مردمى از اصفهان, گيلان و فارس, شاه شكست خورد و بساط استبداد برچيده شد.

حوزه تهران پس از سقوط محمدعلى شاه
پس از برگرداندن مشروطه و برچيده شدن نظام استبدادى, حزبها و گروه هاى تندرو بر گلوگاه هاى امنيتى و سياسى كشور چيره شدند و فضا را بر حوزويان, كه سهم اصلى پيروزى مشروطه بر دوش آنان بود, تنگ كردند, همه دينداران و ارزش مداران, به گونه اى در تنگنا افتادند. شيخ فضل الله نورى مجتهد كشته شد ملامحمد آملى, شيخ عبدالنبى نورى, على اكبر بروجردى و… تبعيد شدند291 و اين پيامى بود براى ديگر عالمان, طالب علمان و حوزويان كه صحنه را ترك كنند وگرنه بر همين سرنوشت گرفتار خواهند بود. در اين هنگامه و فتنه فراگير, گروهى از عالمان دين, مصلحت را در سكوت ديدند و شمارى وقتى نفس كشيدن در فضاى خفقان و تاريك را مشكل ديدند, صحنه را در انتظار به دست آمدن مجالى ديگر, رها كردند.
ملا محمدعلى رستم آبادى, از هواداران شيخ شهيد, به زادگاه خود رستم آباد رفت.292
و سيد ابراهيم وحدتى, متخلص به فناء, از سادات زواره, پدر استاد سيد محمد محيط طباطبايى, به زادگاه خود رخت كشيد:
(در انقلاب مشروطه, از اصفهان به تهران رفت و از افراد مؤمن و علاقه مند به نهضت آزادى بود و تا پيروزى مجاهدين و فتح تهران همكارى را ادامه داد; ولى پس از فتح تهران, از حركات بعضى از مجاهدين تندرو متأثر شد و به زواره برگشت و به كار كشاورزى همت گماشت و مادام العمر ديگر به سياست نپرداخت و اوقاتش را در امور زندگى و افاده و افاضه نسبت به طلاب جوان محل مى گذراند.)293
بارى, بسيارى از عالمان و طالب علمان تهران مصلحت در آن ديدند كه در صحنه بمانند و اركان مشروطيت را پاس بدارند و با خدمت در امور فرهنگى و يا قضايى, از ميدان دارى افراد تندرو و فرصت طلب, جلوگيرى كنند.
سيد نصرالله تقوى از شاگردان جلوه و ميرزاى شيرازى بر اين امر تأكيد داشت كه علماء پيوند خود را با مشروطه نبرند و عرصه را ترك نگويند و از اين سيل خروشان مردم در جهت سامان بخشيدن به كشور بهره برند كه كناره گيرى از آن, رها كردن صحنه به سود ديگران است و با از دست رفتن فرصتها, امكان خدمتگزارى براى عالمان, طالب علمان و حوزويان از دست خواهد رفت:
(امروز, حال اين مقصد همچون گويى است افتاده و از اطراف, همه قسم مردم مترصدند تا در اختلاس [ربودن] او بر يكديگر سبقت جويند و تقدير او را بر وجه دلخواه خود, فيصله دهند و اگر مسلمين قدمى واپس كنند و سرمويى سست بجنبند كار از كار مى گذرد و خوف است خداى نخواسته, به وجهى نامرضى منتهى شود.)294

مدرس نيز با همه اختلاف فكرى كه با تندروان داشت و شهادت شيخ فضل الله را خسارتى بزرگ براى روحانيت مى شمرد, بر اين نظر بود كه با همه دشواريها و سنگ اندازيهاى بدخواهان, بايستى پايدارى نشان داد و در صحنه ماند, قدم به قدم پيش رفت, خون جگر خورد و به هدف نزديك شد. مدرس مشروطه را دستاورد كوششهاى علما و تلاشهاى چندين ساله حوزه ها مى شمرد كه ديگران, درصددِ اختلاس و مصادره آن هستند و مى بايست بر رهزنان راه بست و از آن نگهدارى كرد.
او, در برابر كسانى كه چشم بسته, همه نشانه ها و دستاوردهاى مشروطه را سياه مى ديدند و يأس و نوميدى از اصلاح كارها, آنان را گوشه گير كرده بود. بر آن بود كه سپيديها و دستاوردهاى خوب و بنيادين و دگرگونى آفرين مشروطه, بيش از سياهى هاى آن است; چه اصول مشروطيت و جاى گزينى اراده جمعى و شورا, به جاى اراده فردى, مبارك و با ارزش است و اگر نتوانسته ايم از آن خوب استفاده كنيم, بر اثر نبود بازدارنده ها و نبود زمينه ها بوده است.
او مى گفت: مشروطه اگر مملكت را به فرض به پيش نبرد, زيانى نيز بدان وارد نساخت.
مدرس در تحليلى جدّى, بر اين نظر بود: قانون مند شدن اداره هاى دولتى و نظام دادرسى, كه شمارى از آن شكوه مى كنند نيز, به سود حوزه و عالمان دين بود; چه پيش از مشروطه, قضات حوزوى نظارتى بر اجراى حكم نداشتند و دولتيان در اجراى آن رشوه مى ستاندند و از اين راه, مردم را نسبت به عالمان دين بدبين مى كردند و در مشروطه راه اين كار بسته شد:
(بنده, در زمان استبداد هم آخوند بودم… به من مراجعه مى كردند. اگر خوب بودم, خوب مرافعه مى كردم, اگر بد بودم, بد مرافعه مى كردم. چيزى مى نوشتم مى بردم دارالحكومه, پولى از آنها مى گرفتند آن حكم را اجرا مى كردند. پول را مى گرفتند, مى گفتند: بلى حكمِ آقاى حجةالاسلام است, بايد اجرا شود. اگر پول نمى دادند مى گفتند برو فردا بيا. برو پس فردا بيا و به همين طريق او را سرمى دوانيدند. اين ترتيب جريان استبداد بود. آمد زمان مشروطه. بسيار خوب, مى آيند پيش من. مى گويم: بابا بايد برويد عدليه عارض شويد. از آن جا ارجاع مى كنند. آخر ترتيب اجتماعى شده است.)295

مدرس به طلابِ كاردان, مسؤوليت شناس و با پشتكار, سفارش مى كرد: در كارهاى دولتى وارد شوند و بويژه وزارت فرهنگ و عدليه را از دسترس نامحرمان, به دور نگهدارند و نگذارند افراد ناشايست در آن رخنه كنند.
شيخ محمدحسين برهان, از طالب علمان مدرسه سپهسالار گزارش كرده است:
(روزى خدمتشان بودم فرمودند: آقاى برهان چه قصدى داريد؟
عرض كردم: اجازه بفرماييد در معارف شركت كنم. من خود را درخور معلمى مى بينم.
فرمودند: اگر بتوانى به عدليه بروى, بهتر است. در عدليه مى توانى جلوى متجاوزين را بگيرى. آن گاه شرح مبسوطى از مكاسب شيخ انصارى بيان داشتند با اين تعبير:
دو چيز والى شدن از طرف ظالمان را جايز مى كند: قيام كردن بر مصالح بندگان خدا و در اين مسأله, ظاهراً خلافى نيست, چنانچه بعضى گفته اند: داخل شدن در كارهاى سلطان ظالم جايز است. اگر بتوانى حقى را به صاحبش برگرداند كه علما در اين مسأله اجماع دارند و شيخ در اين باره, روايتى از امام صادق(ع) نقل مى فرمايد و همچنين در رجال كشى, در احوال محمد بن اسماعيل, كه از بزرگان صحابه امام صادق(ع) است, شرحى نقل شده.
مورد دوم: اگر امر به معروف و نهى از منكر, توقف بر اين داشته باشد كه انسان در كارهاى سلاطين ولو جائر باشند, وارد شود كه در اين صورت, گاهى واجب مى شود.)296
مدرس كه چند ماه پس از شهادت شيخ به تهران آمد, از اين رويداد بسيار اندوهگين شد و علماى تهران و دينداران و مؤمنان را از مرعوب شدن در برابر تندروان و گروه يپرم, نكوهش كرد و درباره شهادت شيخ فضل الله, به شيخ محمد غروى كاشانى گفت:
(وقتى كه اهل علم از كارها كناره گيرند, ميدان به دست اراذل و اوباش مى افتد. اگر اهل علم تهران, كوتاهى نكرده بودند, كار به اين جا نمى كشيد.)

مدرس به سلطان العلماى زنجانى گفت:
(شما چگونه در تهران بوديد و گذاشتيد كه عوام الناس, مجتهدى كم نظير و واقع بين را از بين ببرند و به سخن حق او گوش ندهند؟
سلطان العلما گفت: كارى از من ساخته نبود. مدرس فرمود: چرا ساخته بود, بايد عده اى از علماى بزرگ تهران را جمع مى كرديد و به خانه شيخ مى رفتيد و از انجام اين كار ممانعت مى كرديد.)297
ضياءالدين فرزند شيخ فضل الله نورى و هم فكر او در مشروطه مشروعه, با همه رنجها و اندوه هايى كه در مرگ پدر به او رسيد, از مسائل اجتماعى و سياسى كناره نگرفت; بلكه در خدمت اسلام و مردم درآمد و از دانش خود در راه كم كردن از آلام مردم بهره برد. وى, پس از مشروطه, در وزارت عدليه به كار مشغول شد.298
شمس العلما قريب گركانى [اراكى], از شاگردان ميرزاى شيرازى و ميرزا حسين حاج خليل, پس از رسيدن به مرحله والاى اجتهاد, عتبات را ترك گفت و به هندوستان رخت كشيد و در آن جا, به تبليغ از دين و آيين محمدى(ص) پرداخت.
او كه در دانشهاى ادب فارسى و عربى و فقه اسلامى از برجستگى ويژه اى برخوردار بود, در تهران به دارالفنون راه يافت و به تدريس پرداخت و سپسها, به عدليه رفت:
(در تهران در مدارس علميه و نظام و سياسى و دارالفنون تدريس فقه و ادبيات عربى و فارسى را عهده دار بود. و از تأليفات معروف بسيار مفيد او كه براى مدرسه سياسى تصنيف نموده و در همان جا تدريس مى كرد, و به طبع نيز رسيده است, كتاب ابدع البدايع است, به فارسى, در صنايع بديع مرتب به ترتيب حروف معجم كه در نهايت سهولت هر صنعتى را مى توان در آن كتاب پيدا كرد… صاحب ترجمه در حدود 1332ق. از طرف وزارت عدليه به سمت مستشارى ديوان تميز, منصوب شد.)299
سيد رضا فيروزآبادى از شاگردان سيد ريحان الله بروجردى و سيد اسماعيل صدر. او پس از فراگيرى دانشهاى لازم و رسيدن به رتبه اجتهاد, به تهران بازگشت و به تبليغ دين و آيين محمدى(ص) پرداخت. او چون اساتيد خود, در خدمت مردم و مشروطه بود و بدون چشمداشت مادى چندين دوره نمايندگى مجلس را بر عهده گرفت و از باب تكليف شرعى و وظيفه دينى, انجام وظيفه كرد. فيروزآبادى در خط سياسى و همفكر شهيد مدرس بود.

آقا بزرگ درباره او نوشته است:
(فيروزآبادى را در كربلا, در مجلسِ درس سيد اسماعيل صدر مى ديدم. سپس به سال 1313 در تهران, بيش تر با او آشنا شدم و پس از بازگشت دوباره او به عراق, پيوند ما استوارتر شد. وى پس از بازگشت به ايران, نايب رئيس مجلس شد و چهار دوره به نمايندگى برگزيده شد. او حقوق [حق الزحمه] دريافتى خود را از مجلس, در مصالح شخصى به كار نمى گرفت; بلكه همه آن را مجلس برايش يك جا گرد آورد و او از آن, بيمارستانى در نزديكى حرم حضرت عبدالعظيم بنا كرد كه همه گروه ها از آن استفاده مى كنند. امروز به آن بيمارستان فيروزآبادى, يا هزار تخته خوابى گفته مى شود.)300
شيخ محمدحسين يزدى مجتهد, در نهضت مشروطه و سپسها در دفاع از كيان آن نقش بسزايى داشت. او در حوزه درسى ميرزاى شيرازى و سيد محمد اصفهانى, رشد كرد و به درجه والاى اجتهاد دست يافت301 و آن گاه براى ارشاد مردمان و رواج دين و آيين محمدى به تهران رخت كشيد.
در دوران مشروطه در كنار عالمانِ پيشاهنگ, به كارهاى اجتماعى رو آورد. مبارزه با ستم را در سرلوحه كار خود قرار داد. در دوران استبداد صغير, به خاطر عدالت خواهى و تلاش براى تشكيل عدالت خانه, دستگير شد.302
در دوران مشروطه, در دور اول, دوم و سوم, عهده دار رسالت نمايندگى شد. در مجلس, به دفاع از اسلام و محرومان جامعه همت گماشت. در دوران رضاخان, لغزيد و جذب شعارهاى اصلاح طلبانه او شد. سپسها به رياست سنى مجلس مؤسسان برگزيده شد و مجلس را به نام خدا و توجه اولياى دين افتتاح كرد.303
وى, در آخر عمر به قم رخت كشيد و در درس حاج شيخ عبدالكريم حاضر مى شد.304 نكته سنج و دقيق بود. نقش عالمان و مبلغان دين را مهم مى شمرد. وظيفه رسالت عالمان دين مى دانست كه در راه يكپارچگى و همدلى و هماهنگى جامعه دينى, تلاش كنند و نگذارند رخنه اى در بين صف به هم پيوسته ملت پديد آيد. محمدتقى فلسفى, از ديدارى كه با وى داشته براى اجازه منبر و حديث, چنين گزارش مى دهد:
(در خيابان سرچشمه, يك روحانى مجتهد از شاگردان ميرزاى شيرازى به نام آقا شيخ حسين يزدى, منزل داشت. او براى پدرم احترام زيادى قائل بود.

دستگاه دولتى هم به جهت موقعيت اجتماعى او, احترام وى را رعايت مى كرد.
پدرم به من گفت: نزد آقا شيخ حسين برو و از او نوشته اى بگير كه تو واعظ و محدث هستى, تا بتوانى با تصديق او اجازه عمامه داشته باشى.
تا آن موقع كسى براى چنين كارى پيش او نرفته بود. وقتى پيش ايشان رفتم, نوشته اى به من داد كه فى الواقع ردّ قانون دولتى بود. عين عبارت او يادم نيست, ولى تقريباً چنين بود:
وظيفه اهل منبر حثّ بر افعال واجبه و ترك محرمات معلومه و تهذيب اخلاق است. و اين محتاج به تشخيص حديث صحيح و سقيم در اصطلاح علما نيست. آنچه بر اهل منبر لازم است, شناختن زمان و مقتضيات آن است و نيز از گفتن مطالبى كه باعث اختلاف و پراكندگى مى شود خوددارى كند و چون شما را شايسته مى دانم, به شما اجازه مى دهم كه: به امر حديث و منبر ادامه بدهيد.)305
شيخ عبدالعلى لطفى, از ديگر فضلاى حوزه تهران بود كه پس از پيروزى مشروطه, ماندن در صحنه و خدمت به جامعه را وظيفه شرعى خود شمرد. او كه آشناى به حقوق اسلامى بود به عدليه رفت و در آن نهاد, دگرگونيهاى سودمندى را به وجود آورد.
در جريان واقعه گوهرشاد, به خاطر جانبدارى از شريعت و مبارزه با حجاب ستيزى رژيم, مدتى زندانى شد و در دوره دكتر مصدق از مشاوران رئيس دولت گرديد. و پس از سقوط مصدق, در دادستانى ارتش محاكمه و به زندان محكوم شد و مدتى در زندان به سر برد. پس از رهايى, در حالى كه بيمار بود, مورد هجوم عوامل ساواك قرار گرفت و بر اثر رنجورى و ضرب و جرح فراوان درگذشت:
(حكومت وقت, براى انتقام گيرى بيكار ننشست. يك روز عده اى از اجامر و اوباش, به در خانه او آمدند و تقاضاى ملاقات با او نمودند. وى چون بيمار بود, عذرخواست; ولى آن عده كه خود را ظاهراً قضات و وكلاى دادگسترى معرفى مى نمودند, با شكستن در, داخلِ منزل او شدند و پيكر ناتوان و ضعيف او را از تخت به زير كشيده, با چوب و چماق و مشت و لگد به جان او افتادند. شيونهاى همسرش و اهل خانه, كار را درمان نكرد. آن قدر آن پيرمرد را كتك زدند كه به حال اغما رفت…. لطفى از اين ضربات جان سالم به در نبرد پس از چندى فوت شد.)306
البته, در ميان روحانيان كه پس از مشروطه, در دستگاه هاى اجرائى و قضائى مشغول شدند, بودند كسانى كه به خاطر كاستيهاى اخلاقى و فكرى و بى تقوايى و دنيامدارى, به سازش با بدانديشان روى آوردند و به گذشته خود يكسره پشت كردند; ولى بيش ترين كسانى كه مسؤوليت پذيرفتند, براى انجام تكليف و خدمت به مردم و پاسدارى از ارزشهاى اسلامى بود. اينان, چون با هدف وارد كار شده و به ميدان آمده بودند, به دنيا آلوده نشدند. دغدغه دينى و هوشيار سياسى عالمانى چون مدرس, سبب شد, با وجود نقشه هاى براندازانه, فتنه ها و دسيسه هاى سهمگين و موجهاى فرهنگى و سياسى مهيب كه فضاى ايران را فرا گرفته بود, ايران يكسره به دام غرب و شرق گرفتار نيايد و دشمنان به همه هدفهاى خود نرسند و اگر اين گروه نيز, به گونه ديگر رفتار مى كردند و يا كنج انزوا برمى گزيدند, و به بهانه نبود زمينه و يا زهد و تقوا صحنه را ترك مى گفتند, امروز بر سر ايران همان مى آمد كه بر سر تركيه و يا قفقاز آمد و ايران يكسره در دام كمونيزم و يا نظام لائيك گرفتار بود. اگر امروز, شاهد ماندگارى اساس و بنياد دين هستيم, بى گمان, از جمله مديون رنجهاى اين گروه از عالمان هشيار و در صحنه و فداكار است. اگر تلاش عالمان مبارز و زمان شناس و آشناى به ترفندهاى دشمن, در داخل مجلس, دولت و در بيرون نبود, ايران همچون هند به اشغال كمپانى هند شرقى درمى آمد و تنها بيدارى و دغدغه استقلال و تماميت ارضى اين گروه از علماء بر بريتانيا راه مى گرفت. از جمله به سال 1327ـ 1328هـ.ق انگليس به بهانه امنيت, راه هاى ارتباطى خود در جنوب, دولت ايران را تهديد به تشكيل پليس جنوب كرد. همزمان با تشديد فشارها و زورگوييها براى گرفتنِ امتياز, سربازان انگليس به سيستان و بندر جاسك يورش آوردند.
در اين هنگام, از طرف عالمان مردم فراخوانده شده كه در ميدان توپخانه گردهم آيند:
(خدمت عموم اهالى دارالخلافه تهران و مخبرين جرايد اعلان مى شود به مناسبتِ طول اقامت قشونِ روس در شمال و مراسله رسمى اخير دولت انگليس راجع به جنوب, كه شرف مليت ما را تحقير و استقلال مملكت ما را تهديد مى نمايد, عصر روز پنجشنبه 14شهر ذيقعدةالحرام ميدان توپخانه متينگ عمومى داده مى شود, خواهشمنديم عموم ملت در وقت و موقع مذكور, حضور به هم رسانيده, حسيات ديانت و وطن پرستى خود را آشكار نمايند.)
در اين گردهمايى, سيد جعفر صدرالعلما, مردم را به ايستادگى در برابر زياده خواهى هاى دولت انگليس فراخواند و گفت:
(اگرچه اين كار و اين اجتماع, بيش تر و پيش تر بايد شده باشد, ولى نظر به مصالحى تأخير شد. اينك, اين هيأت, به نمايندگى از جانب عموم ملت ايران, از مقام مقدس آيات الله نجف اشرف گرفته, تا آخرين طبقات ملت تشكيل يافته و آن چه را كه آقايان محترم, بيان خواهند كرد, حسيّات تمام ملت است.)

در همين گردهمايى, آقا شيخ محمدعلى تهرانى, به سخنرانى پرداخت و گفت:
(قريب چهارصد سال است ملل اروپا, رو به ترقى گذاشته و ملل آسيا, در اين ايام متمادى, رو به تنزل نهاده. در تمام اين مدت, عامه اروپاييان, يك نوع نظر حقارتانه نسبت به ملل آسيا نمودند. هر قدر كه آنها رو به ترقى گذاشتند, نظر حقارتانه خود را نسبت به ملت آسيا بيش تر كردند. خاصه ملت ايران را پاك وحشى دانسته و در اين قرون اخيره, گمان كردند كه مذهب اسلام, مانع تمدن و ترقى ايرانيان است و به سبب حكومت استبدادى, معاشرت ايرانيان با ملل اروپا كم بود. نه ايرانيان از ترقى آنها مستحضر, نه از عقايدشان مطلع, تا در قرن حاضر ايرانيها, بناى معاشرتِ با اروپاييان نهادند. از اوضاع ترقى ايشان و عقايد آنان مطلع گشته و به عموم ملت و روحانيون, حقيقت مطلب [را] فهماندند.
ملت ايران, به پيشقدمى روحانيين, در مقام مطالبه حقوق مغصوبه خود برآمدند و خواستند كه داخل آن معيشت كردند و آن را از حكومت خود, به توسطِ سفارت انگليس, مطالبه نمودند. دولت ايران هم, اجابت درخواست ملت را نموده هنوز ملت ايران, رفع محذورات دوره استبدادى را نكرده, متأسفانه حكومت انگليس, با دولت روس متحد شدند, توقعاتى را كه ملت ايران از دولت روس و انگليس, در مساعدت آزادى ايرانيان در اين موقع داشتند, به عكس نتيجه بخشيد…. همه دول, كه در ايران تبعه دارند, مى دانند كه در تمام اين چهار سال, به يك نفر از اتباع خارجه, نه صدمه مالى وارد آمده, نه صدمه جانى. و ورود قشون روس در ايران, مخالف جميع قوانين دنيا و حقوق بين الملل است. در اين اواخر كه حكومت ايران, شهامت خود در واقعه اردبيل و زنجان, نشان داد و اخراج قشون روس را مطالبه كرد, دولت روس, جواب مى دهد كه بايد فلان امتياز و فلان امتياز را ايران بدهد, تا من قشون خود را خارج كنم.
در حقيقت, اين يك لطمه بزرگى است به استقلال سه هزار ساله دولت ايران, ليكن, با اين همه تجاوزات غير مشروع دولت روس, ملت ايران, از دولتِ قديم قويم انگليس متوقع بودند كه دولت متحد خود را مانع از اين اجحاف شده, بدبختانه, دولت انگليس, به وزارت امور خارجه ايران, اولتيماتوم مى نمايد كه اگر تا سه ماه ديگر, سر حدّ جنوب تأمين نيابد, ما مداخله رسمى خواهيم نمود. با آن كه اين گونه اغتشاشات, هميشه در زمان استبداد, مشاهده مى شد, دولت انگليس, اين گونه پروتستهايى نمى نمود.

پروتست در اين موقع تغيير حكومت ايران, قطعاً كاشف از عدمِ رضايت دولتِ انگليس است نسبت به حريت ايران و يقيناً مى فهماند ملت ايران را كه اقداماتِ تجاوزكارانه دولت روس, به امضا و تصويب دولت انگليس است.
ملت ايران, كه تقريباً پنجاه هزار جوان حريت پرور و چندين مليون مال خود را از براى رفع اسارت حكومت استبدادى خود ايران فدا كند, هرگز به اين زوديها, رضا نخواهد داد كه در زير قيد بندگى اروپاييان باشد, اگرچه به دادن خونِ تمامِ جوانانِ ايران باشد و به ايثار تمام اموال ايشان. ايران, مال ايرانيان است, فقط.)307
اين گردهمايى عليه انگليس, پس از سخنان شمار ديگر از آگاهان و سياسيون, با شعارِ يا مرگ يا استقلال, پايان يافت.
به سال 1329/1911, دولت روس كه ديد رقيب او, انگليس, در شرق و جنوب ايران, همه چيز را در اختيار دارد, بر فشار خود بر ايران افزود. روسها خواستار بيرون راندن مورگان, مسؤول اصلاح گمرك شدند و براى بيرون راندن مورگان, به دولت ايران 48ساعت وقت دادند! ناصرالملك (نايب التوليه) و بسيارى از نمايندگان مجلس, در برابر اولتيماتوم روس, خود را باخته بودند. شمارى گردن نهادن به خواست روسها را خواستار شدند و بر اين نظر بودند كه بايد تسليم شد. ملك زاده, از نشست نمايندگان مجلس, چنين گزارش كرده است:
(جلسه آن روز مجلس به درجه اى شورانگيز و تأثرآور بود كه قلم ناچيز نگارنده, قادر به شرح آن نيست و اگر بگوييم زبردست ترين نقاشها هم, قادر به رسم و طرح آن نيستند, راه گزاف پيش نگرفته ايم. وكلا چون افرادِ بى روح, رنگ پريده و مبهوت در جاى خود قرار گرفته بودند و صدها تماشاچى و سفراى خارجه و مخبرين جرايد و رهبران احزاب, لژهاى اطاق جلسه را اشغال كرده بودند.
وثوق الدوله, وزير خارجه, چون مريضى كه از بستر ناخوشى بيرون آمده باشد, با پاهاى لرزان و رنگ پريده, پشت تريبون مجلس رفت و با صدايى كه گويى از قعر قبر بيرون مى آيد, نطق مفصلى كه با اين شعر شروع شد ايراد نمود:
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حائل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها

… وزير امور خارجه در ضمن بيانات مفصل خود, كوشش مى كرد كه: به وكلا بفهماند كه چاره جز تسليم و تمكين در مقابل دولت استبدادى روس نيست و هر قدر قبول التيماتوم به تأخير بيفتد, مخاطرات بيش ترى, متوجه حيات مملكت مى شود.)
در برابر اين اولتيماتوم, حوزه تهران سخت ترين موضع را گرفت و با گرد آوردن مردم مؤمن, هشيار و تيزنگر, و به راه انداختن تظاهرات مردمى, پيش از تشكيل جلسه مجلس, بزرگ ترين پاسخ را به تاريخ داد و خطبا, كه زبان حوزه بودند, مردم را براى رويارويى با روسيه بسيج كردند و به نمايندگان مجلس قوت قلب دادند:
(بيش از پنجاه هزار نفر مردم تهران, با حالتى رقّت و تأثر در بهارستان, ميدان مجلس, مسجد سپهسالار و خيابانهاى اطراف جمع شدند. عده اى از ناطقين در روى منبرها و بلنديها, با حال تأثر نطقها كردند و از مظالم روسها, كه صفحات اين تاريخ شاهد و گواه آنهاست, خطابه ها ايراد كردند. مردم, چون روز عزا, بى اختيار گريه و زارى مى كردند و به روسها لعنت مى فرستادند.)308
مهدى ملك زاده كه در آن روزها, در سلك طالب علمان بوده و لباس اهل علم بر تن داشته, در مسجد براى مردم منبر رفته و بيانيه مشترك گروه هاى سياسى را, مبنى بر فراخوانى ملت به ايستادگى, براى مردم خوانده است نمايندگان روحانى مجلس, مهم ترين نقش را در زمينه سازى ردّ درخواست روسيه, به وسيله نمايندگان و افكار عمومى ايفا كردند.
ملك زاده مى نويسد:
(…روحانى آزادى خواه, حاج شيخ محمدحسين استرابادى, از جاى برخاست و چون مجسمه تقوا در پشت تريبون مجلس قرار گرفت و اين جمله تاريخى را ادا كرد:

شايد خداوند خواسته آزادى ما را به زور از ميان بردارد; ولى ما نبايد با دست خود آن را از ميان برداريم.
ناطق مذكور اين جمله را با صداى لرزان ادا كرد و بعد دستهاى خود را كه از شدت تأثر مى لرزيد, براى امداد به طرف تماشاچيان, كه همگى بى اختيار اشك مى ريختند, دراز كرد و سپس به جاى خود برگشت.)309
شوستر در كتاب اختناق در ايران, پس از شرح نااميدى و سكوت و بهت هفتاد و شش نماينده مجلس و دلهره تماشاچيان, از اولتيماتوم روس, از مجلس, چنين گزارش داده است:
(… يك عالم محترم اسلامى, ايستاده و در موقعى كه وقت به سرعت و بى خبر مى گذشت و هيچ رأيى نمى توانستند بدهند, آن بنده خدا نطقِ مختصر مناسبِ حال و به موقعى نموده و گفت: شايد مشيت خداوند بر اين امر قرار گرفته باشد كه آزادى و استقلال ما به زور از ما سلب شود, ولى سزاوار نيست كه ما خودمان, به امضا خود [آن را] از دست داده و ترك كنيم. و دستهاى مرتعش خود را براى دادخواهى و تظلم, به سمت مردم حركت داده و در جاى خود نشست.)310
از ديگر مخالفان اولتيماتوم روس, سيد حسن مدرس و شيخ محمد خيابانى بودند.311
و به سال 1914م/ 1332هـ.ق در جريان جنگ اول جهانى, دولت انگليس و روس كه در قرارداد 1907م. ايران را به دو منطقه نفوذ, بين خود تقسيم كرده بودند, خواستار امتياز بيش ترى شدند:
(به دولت مستوفى الممالك فشار آوردند كه دولت ايران, رسماً وارد جنگ شده, به متحدين اعلان جنگ بدهد.)
افزون بر آن, انگليس در آن سالها بخشى از بلوچستان را به چنگ گرفت و به مستعمرات خود در هندوستان افزود. قشون روسيه, آذربايجان و بخشى از خراسان را در چنگ داشت و دست به يك سلسله كارهاى خشن و دهشتناك زده بود. روسها افزون بر درخواست مشترك با انگليس از ايران, از دولت ايران درخواست غرامت كردند و بر اين نظر بودند كه: نيروهاى روسيه, براى در امان نگه داشتن ايران از تهديد ديگران, در ايران مانده اند; از اين روى, دولت ايران, بايد هزينه آن را بپردازد.
روسها, مانند سال 1911 به دولت مستوفى اولتيماتوم دادند كه در صورت نپرداختن اين هزينه, در مدت 48ساعت ايران را به تصرف خود درخواهند آورد.

دولت ايران, پيشنهاد روس و انگليس را نپذيرفت و بر آن بود كه در اين جنگ بى طرف بماند.
سرانجام, بر اثر فشار روسها, دولت مستوفى استعفا كرد و دولتِ جانشين او, صمصام, ترسيد و پيشنهاد كرد پايتخت از تهران به اصفهان برده شود. تهران بدون دفاع ماند و هرج و مرج شهر را فرا گرفت و هزاران نفر آن را ترك كردند. مجلس شورا تشكيل شد و صمصام از مجلس, سند تسليم بى چون و چرا در برابر خواسته روسيه را مى خواست كه:
(ناگاه مدرس از جاى برخاست, پشت تريبون رفت و با كلماتى آرام و فشرده گفت: اگر قرار بر اين باشد كه آزادى و امنيت از ما سلب شود; چرا ما به دست خودمان امضاء كنيم. آن گاه فرياد كشيد: نه, ما هرگز تسليم نمى شويم, مقاومت مى كنيم, جلوى متجاوز را مى گيريم. در اين هنگام, دست خود را به سوى مردم دراز كرد كه فريادهاى زنده باد مدرس, طنين انداز شد. در نتيجه, دولت صمصام ساقط گرديد و از انتقال پايتخت جلوگيرى شد.)312
امام امت در چندين سخنرانى, شهامت مدرس را موجب ردّ اولتيماتوم روسيه مى شمارد. كه به دليلها و نشانه هاى فراوان, امام اشاره به موضع گيرى شهيد مدرس در برابر تهديد روسيه, به سال 1332 است, نه رويداد 1329. امام در سخنرانى عليه كاپيتولاسيون در تاريخ 4/8/43, مى گويد:
(در مجلسى از مجالس سابق, كه مرحوم آقا سيد حسن وكيل بود, دولت روسيه اولتيماتومى به ايران داد كه اگر طرح ما را در قضيه اى, كه الآن به ياد ندارم, نپذيريد از راه قزوين حمله كرده تهران را مى گيريم. دولت وقت, به مجلس فشار آورد كه اين طرح را تصويب كند. يكى از مورخين امريكايى مى نويسد: يك روحانى دست به عصا (مرحوم مدرس) آمد پشت تريبون ايستاد و اظهار كرد, اكنون كه بناست از بين برويم, چرا سند نابودى خود را شخصاً امضاء كنيم. مجلس به واسطه مخالفت او جرأت پيدا كرد و طرح را رد كرد.)313
قواى روسيه به سوى قزوين و همدان و كرمانشاه رفتند. مدرس به ولايات نامه نوشت و براى رويارويى با روسيه كمك خواست. مدرس و ياران براى روياروى با روسيه به كرمانشاه رفتند. دولت در مهاجرت تشكيل و مدرس وزير عدليه شد. سرانجام تصميم گرفته شد, براى ادامه مبارزه, به عتبات هجرت كنند. در اين مهاجرت, كه جنبه قيام عمومى و همگانى به خود گرفت, چندين هزار نفر همراه بودند, از جمله شمارى از علماء بزرگ و مراجع تقليد, مانند: سيد محمد طباطبايى سيد نورالدين اراكى, حاج آقا نورالله, شيخ محمدحسين استرابادى, ناصر اسلام ندامانى, ميرزا احمد قزوينى, شيخ محمدحسين خوانسارى, شيخ اسماعيل رشتى و….314

پى نوشتها:
1. خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفى/31, مركز اسناد انقلاب اسلامى.

2. فرهنگ ايران زمين, به كوشش ايرج افشار, ج20 / 363, چاپخانه بهمن.
3.مجله حوزه, شماره111/111.
4. دو ماهنامه مسجد, مركز رسيدگى به امور مساجد, شماره 20/55, به نقل از تاريخ مدرسه سپهسالار.
5. در آسمان معرفت, علامه حسن حسن زاده آملى/280 انتشارات تشيع.
6. تاريخ و فرهنگ معاصر, شماره 13 و 14/307. مركز بررسيهاى اسلامى.
7. مكارم الآثار, ميرزا محمدعلى معلم حبيب آبادى, ج7/2301, انجمن كتابخانه هاى عمومى اصفهان.
8. نقباءالبشر, آقابزرگ تهرانى, ج4/1473.
9. كرام البرره, آقابزرگ تهرانى, ج1/247.
10.ايدئولوژى نهضت مشروطه, فريدون آدميت, ج1/226.
11. انوار جليه, ملاعبدالله زنوزى, مقدمه و تصحيح سيد جلال الدين آشتيانى/3. مقدمه, مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك گيل, شعبه تهران.
12. خدمات متقابل ايران و اسلام, شهيد مطهرى, ج2/607, صدرا.
13. زير آسمان معرفت/336.
14. ريحانةالادب, مدرس تبريزى, ج6/382.
15. كيهان فرهنگى, شماره 146/21.
16. سيدجمال الدين اسدآبادى و بيدارى مشرق زمين, محمدمحيط طباطبايى, به كوشش سيدهادى خسروشاهى/253, دفتر نشر فرهنگ اسلامى. نقباءالبشر, آقابزرگ تهرانى, ج1/312.
17. سيدجمال الدين اسدآبادى و بيدارى مشرق زمين/70.
18. همان/328.
19. ديباچه اى بر رهبرى, دكتر ناصرالدين صاحب الزمانى/149, مؤسسه مطبوعاتى عطايى, تهران.
20.سياست گزاران دوره قاجار, ملك ساسانى, ج1/110; سيدجمال الدين اسدآبادى و بيدارى مشرق زمين/128.
21. اختران فروزان رى و تهران, محمد شريف رازى/102, مكتبةالزهرا, قم.
22. تاريخ بيدارى ايرانيان, ناظم الاسلام كرمانى, ج1/62. 467, انتشارات نوين.
23. همان/493.
24. ميرزاى شيرازى, آقابزرگ تهرانى, ترجمه وزارت ارشاد/161ـ181.
25. پيكار پيروز تنباكو, محمد نهاونديان/142.
26. مكارم الآثار, ميرزا محمدعلى معلم حبيب آبادى, ج4/1377.
27. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/114, 124.
28. انقلاب مشروطيت ايران, براون, ترجمه مهدى قزوينى/341, كوير.
29. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/62.
30. همان/65.
31. همان, مقدمه/30.
32. الذريعه, آقابزرگ تهرانى, ج3/180; تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/161.
33. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/161.
34. رهبران مشروطه, ابراهيم صفايى/209, سازمان انتشارات جاويدان.
35. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/161.
36. همان/448.
37. لغت نامه دهخدا, ج9/13126, انتشارات دانشگاه تهران; شناخت ژاپن, گردآورنده: ليونيگستون… ترجمه احمد بيرشك, ج1/364 به بعد, خوارزمى.
38. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/450.
39. همان/350.
40. همان/465.
41. ريحانةالادب, ميرزامحمدعلى مدرس, ج6/263 خيام; معارف الرجال, شيخ محمد حرزالدين, ج1/310; ج2/158, 237; ج3/98.
42. حيات يحيى, يحيى دولت آبادى, ج1/135.
43. الماثر والاثار, اعتمادالسلطنه, به كوشش ايرج افشار, ج1/204, اساطير.
44. مجموعه اى از رسائل… شيخ شهيد شيخ فضل الله نورى, محمد تركمان, ج2/306ـ305, خدمات فرهنگى رسا.
45. تاريخ انقلاب مشروطيت, مهدى ملك زاده, ج2/246.
46. اختران فروزان رى و تهران/330, 381, چهارده رساله فارسى, ميرزا احمد آشتيانى, به كوشش رضا استادى/11.
47. انقلاب ايران, ادوارد براون, ترجمه احمد پژوه/443; انقلاب مشروطيت ايران, براون ترجمه مهدى قزوينى/376, كوير.
48. تحريم تنباكو, ابراهيم تيمورى/124; ميرزاى شيرازى/58 ـ 59.
49. مجموعه اى از رسائل … شيخ شهيد فضل الله نورى, ج1/358, رسائل مشروطيت/175.
50. برگى از تاريخ قزوين, حسين مدرسى طباطبايى/420, كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى.
51. مجموعه اى از رسائل … شيخ فضل الله نورى, ج1/282ـ283.
52. خاطرات احتشام السلطنه, به كوشش سيد محمدمهدى موسوى/573, زوّار.
53. مجموعه اى از رسائل … شيخ فضل الله نورى, ج2/325.
54. گيلان در جنبش مشروطيت, ابراهيم فخرايى/68, انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى.
55. مجموعه اى از رسائل … ج2 / 172 .
56. تاريخ انقلاب مشروطيت ايران, ج4/814; تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2 / 330 .
57. مجموعه اى از رسائل … ج2/362.
58. مجله ياد, فصلنامه بنياد تاريخ انقلاب اسلامى, شماره 21/93, به نقل از كتاب زرد, شهيد مدرس.
59. مجموعه اى از رسائل … ج1/382, 401.
60. همان/42; كتاب علماء معاصرين, ملاعلى واعظ خيابانى/77, اسلاميه.
61. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/321.
62. از پايدارى تا پاى دار/223, به نقل از تاريخ پيدايش مشروطيت, اديب هروى/143, خراسان.
63. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/48.
64. همان مدرك/41.
65. تاريخ انقلاب مشروطيت, ج4/874 ـ 871.
66. همان/878.
67. نقباءالبشر, ج3/1194.
68. معارف الرجال, شيخ محمد حرزالدين, ج2/17, كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى.
69. نقباءالبشر, ج3/1194.
70. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/279.
71. همان/363.
72. واقعات اتفاقيه روزگار, محمدمهدى شريف كاشانى, ج1/25.
73. همان/39.
74. ايدئولوژى نهضت مشروطيت, ج1/375.
75. تاريخ بيدارى ايرانيان ج1/268.
76. حيات يحيى, ج2/87.
77.ايدئولوژى نهضت مشروطيت, ج1/412.
78. روزنامه مجلس, سال دوم شماره111/2.
79. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2/328.
80. تاريخ معاصر ايران, مجموعه مقالات مؤسسه پژوهشى و مطالعات فرهنگى كتاب اول/151.
81.نقباءالبشر, ج3/1194.
82. همان, ج2/791.
83. همان, ج1/315.
84. ميرزاى شيرازى/268; نقباءالبشر, ج1/364.
85. اختران فروزان رى و تهران/174.
86. مجله يغما, سال 29/240.
87. معارف الرجال, ج3/13.
88. روزنامه مجلس, سال اول شماره58/4.
89. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2/248.
90.نقباءالبشر, ج1/74.
91. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج 1 / 380 .
92. همان/209ـ 210.
93. همان, ج2 / 339 .
94. همان/266.
95.همان , ج1 / 442 ـ 498 .
96.همان مدرك, ج2 / 306 .
97.همان / 273 .
98. تاريخ رجال ايران, مهدى بامداد, ج1/241, زوّار.
99. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/463.
100. همان, ج2/360.
101. همان, ج1 / 479 .
102. همان, ج2 / 157 .
103. همان, ج1/378.
104. همان ج1/453; ايدئولوژى نهضت مشروطيت, ج1/453.
105. نهج البلاغه, نامه 31.
106. همان, خطبه 147.
107. سوره يوسف, آيه39.
108. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/265, 283.
109. دايرةالمعارف تشيع, ج7/335.
110. تاريخ جرائد و مجلات ايران, محمد صدر هاشمى ج2/114.
111. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/160.
112. الذريعه, ج12/271.
113. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2/512.
114. رسائل حجابيه, رسول جعفريان, دفتر اول/65.
115. همان/78.
116. الذريعه, ج2/7.
117. رسائل مشروطيت, دكتر غلامحسين زرگرى نژاد/267, كوير.
118. تاريخ حكما و علما, متأخرين صدرالمتألهين, منوچهر صدوقى سها/68, 101, 157, انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران.
119. تاريخ معاصر ايران, مجموعه مقالات, مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگى, كتاب اول/63, 68ـ69.
120. سيدجمال الدين اسدآبادى و بيدارى مشرق زمين/78 ـ 79.
121. اتركنامه, رمضانعلى شاكرى/116, امير كبير.
122. تاريخ بيدارى ايرانيان,ج1/268.
123.خاطرات سياسى امين الدوله, به كوشش حافظ فرمانفرماييان/225, اميركبير.
124.مجله يغما, سال29/240.
125.مجله يادگار, عباس اقبال, سال3شماره8/43, خيام.
126. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/303.
127. مجموعه اى از رسائل … شيخ شهيد فضل الله نورى, ج1/147.
128. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1 / 284 .
129.همان/240,261,464.
(سيد برهان الدين خلخالى, بنيان گذار دو انجمن تندرو آٌذربايجان و دروازه قزوين بود. ميرزا ابراهيم خان منشى زاده و اسد الله خان ابوالفتح زاده, كه سپسها به اين گروه پيوستند, از افراد تندرو بودند كه كميته مجازات را تشكيل دادند و افراد را به دلخواه خود ترور مى كردند.)
ر. ك: رهبران مشروطه ابراهيم صفاتى/ 433. انتشارات جاويدان.
130. انجمن, ارگان انجمن ايالتى تبريز, منصوره رفيعى/ 28, نشر تاريخ ايران.
131. صور اسرافيل, زير نظر دهخدا, جهانگيران صور اسرافيل شماره 25/ 8, نشر تاريخ ايران.
132.روزنامه مجلس, صاحب امتياز, سيد محسن مجتهد صدرالعلماء, سال اول, شماره 124/ 3, كتابخانه موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى; صور اسرافيل, دهخدا و صور اسرافيل سال اول, شماره7 و8/13.
133. همان, سال اول, شماره119/ 4.
134. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/ 268.
135.همان/ 324 .
136. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج 1/443.
137. همان/ 187 .
138. همان/ 188
139.همان/196
140.معارف الرجال,ج1/273.
141. مجله يغما, سال7/549.
142.همان, سال13/159.
ماجرا درباره شهر انبار از توابع بغداد ورود فرات است, نه عدن. ر. ك:شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد,ج2/85.
143. تاريخ جرائد و مطبوعات ايران, محمد صدر هاشمى, ج2/290, انتشارات كمال, اصفهان.
144. دو ماهنامه مسجد, شماره24/87.
145. ناى هفت بند, باستانى پاريزى/169, عطايى.
146.تاريخ جرائد و مطبوعات ايران, ج2/113.
147.شرح حال رجال سياسى و نظامى معاصر ايران, دكتر باقر عاقلى, ج2/665, نشر علم.
148. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/429.
149. تاريخ جرائد, ج1/248.
150. تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/473.
151. تاريخ جرائد مطبوعات ايران, ج2/211,324.
152. شرح حال رجال سياسى و نظامى معاصر, ج3/1411.
153. روزنامه صور اسرافيل, دهخدا, شماره7 و8/12, نشر تاريخ ايران.
154. تاريخ جرائد و مطبوعات, ج2/232.
155 . شرح حال رجال ايران, مهدى بامداد, ج6/72, زوّار.
156 . سيد جمال الدين اسد آبادى و بيدارى مشرق زمين/68
157 . تاريخ مشروطه ايران, كسروى/44
158 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1 / 470 .
159 . تاريخ جرائد و مجلات ايران, ج4/148.
160 . روزنامه مجلس, سال اول شماره137/4.
161 . همان, شماره139/4.
162 . تاريخ جرائد و مطبوعات, ج2/36.
163 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2/135.
164 . تاريخ جرائد و مطبوعات, ج2/211.
165 .اسناد مشروطيت خاطرات و اسناد مستشارالدوله, به كوشش ايرج افشار, ج2/306.
166 . روزنامه صور اسرافيل, سال اول, شماره4/7.
167 . ر.ك: تجريد الاعتقاد, خواجه نصيرالدين طوسى, تحقيق محمدجواد حسينى جلالى/36 ـ 70.
(مؤلفات خواجه نصير, مكتب الاعلام الاسلامى, احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى, استاد محمدتقى مدرس رضوى/333, اساطير.
168 . نهج الحق وكشف الصدق, علامه حلى, تحقيق شيخ عين الله حسنى ارموى/ 14 ـ 33, مؤسسه دارالهجره.
169 . قصص العلما, ميرزامحمد تنكابنى/360, اسلاميه.
170 . احقاق الحق فى نقض ابطال الباطل, قاضى نورالله تسترى; الذريعه, ج1/290.
171 . روزنامه صور اسرافيل, شماره7 و 8/12.
172 . همان شماره4/7.
173 . رسائل شيخ فضل الله نورى, ج1/250, 294, 328.
174 .همان/ج2/324.
175 . تاريخ جرائد و مطبوعات, ج3/103.
176 . شرح حال رجال ايران, مهدى بامداد, ج1/91 ـ 92, زوّار.
177 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/323, 343.
178 . همان/344.
179 . تاريخ مشروطيت ايران, احمد كسروى/57, اميركبير.
180 . نقباءالبشر, ج2/734.
181 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/480, 493.
182 .همان/ 482 .
183 . همان/ 469 .
184 . اختران فروزان رى و تهران/428.
185 . تاريخ معاصر ايران, كتاب اول/148.
186 . نقباءالبشر, ج3/1104.
187 . واقعات اتفاقيه در روزگار, ج1/61.
188 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/411.
189 . گيلان در جنبش مشروطيت, ابراهيم فخرايى/57.
190 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/479 ـ 481.
191 . همان/481, 506.
192 . همان/ 504.
193 . همان/161.
194 . همان/501.
195 . نقباءالبشر, ج2 / 534.
196 . همان, ج2 / 865 .
197 . تاريخ جرائد و مجلات ايران, ج4/327.
198 . نقباءالبشر, ج4 / 156; تاريخ جرائد و مجلات ايران, ج4/281.
199 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/566.
200 . همان/511 ـ 512.
201 . همان ج2/34.
202 . همان ج1/547.
203 . همان/ 571 .
204 . همان/ 577 ـ 580.
205 . روزنامه انجمن تبريز سال اول, شماره 78/1.
206 .ايدئولوژى نهضت مشروطيت, ج1/386.
207 . روزنامه انجمن تبريز, سال اول, شماره 83/3.
208 . نقباءالبشر, ج1/419.
209 . اختران فروزان رى و تهران/103ـ104.
210 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/633.
211 . نقباءالبشر, ج1/241.
212 . تاريخ فرهنگ معاصر, شماره 13و14/306, شرح زندگى من, آقابزرگ تهرانى.
213 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/629.
214 . همان/ 479 .
215 . نقباءالبشر, ج 4 / 1319 .
216 . ريحانةالادب, ج1/342.
217 . ميرزاى شيرازى/240.
218 . ايدئولوژى نهضت مشروطيت, ج1/419ـ420.
219 . كتاب علماء معاصرين/399.
220 . داستان دوستان (تذكره شعرا و ادباء آذربايجان) محمدعلى صفوت, به كوشش غلامرضا طباطبايى مجد/117.
221 . روزنامه مجلس, سال اول, شماره111/3; شماره 159/18.
222 . رهبران مشروطه, على صفايى/214, جاويدان.
223 . روزنامه مجلس, سال اول, شماره 69/1.
224 . همان, شماره 140/1.
225 . همان, شماره 180/4.
226 . همان, شماره129/3; 180/4; 162; مجموعه اى از رسائل… شيخ شهيد فضل الله, ج1/250, 294, 328.
بايد توجه داشت روزنامه مجلس, سال اول, شماره162, نامه شيخ فضل الله را نقل به معنى كرده و از سوى شيخ سه شرط براى توافق با مجلس ذكر كرده است:
1. لفظ تساوى كفر است و برداشته شود.
2. وكلا, سخنى برخلاف شريعت نگويند.
3. تعطيلى جرائد داخلى.
شرط سوم, تحريف نامه شيخ است; چه او نمى گفت: همه جرائد داخلى بايد بسته شود; بلكه مى گفت:
از جرائد گمراه كننده, كه باورها و ارزشهاى اسلامى را بازيچه قرار داده اند, جلوگيرى شود.
227 . مرگى در نور, زندگى آخوند خراسانى, مجيد كفائى/209, زوار, تهران.
228 . مجموعه رسائل… شيخ شهيد, ج1/152ـ153.
229 . مجله يادگار, سال5, شماره3 /57 ـ 60.
230 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2/293,352.
231 .مجموعه اى از رسائل… شيخ شهيد, ج2/192.
232 . نقباءالبشر, ج3/1242;در آسمان معرفت, علامه حسن زاده آملى/196; ميرزاى شيرازى/161.
233 .تاريخ و فرهنگ معاصر, شماره 21و22/287.
234 . گلشن جلوه, غلامرضا گلى زواره/172,173,174,پيام.
235 .گلشن جلوه/174, به نقل از مدرّس مجاهدى شكست ناپذير, عبالعلى باقى/56, نشر تفكّر.
236 . نقباءالبشر, ج3/1480.
237 . نقباءالبشر, ج1/49, يادگار, سال3 شماره8/39.
238 . يادگار, سال 3, شماره8/43.
239 .سيد جمال الدين اسدآبادى و بيدارى مشرق زمين/330.
240 . روزنامه مجلس, سال اول شماره59/4.
241 . همان شماره60/4.
242 . تاريخ مشروطيت ايران/56.
243 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/326.
244 . همان, ج2/56; روزنامه مجلس, سال دوم, شماره7/1.
245 . مجموعه خاطرات وحيد, ج2/403.
246 . تاريخ مشروطيت ايران, ج2/403.
247 . روزنامه مجلس, سال اول, شماره188/2.
248 . اسنادى درباره هجوم انگليس و روس به ايران, محمد تركمان/57,58, دفتر مطالعات سياسى وبين المللى.
249 . خاطرات وحيد, ج2/1033.
250 . تاريخ جرائد و مجلات ايران, ج4/137.
251 . روزگاران, تاريخ ايران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوى, دكتر عبدالحسين زرين كوب/820, نشر سخن.
252 . مجله يادگار, سال3, شماره8/41 ـ 43
253 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/160,244.
254 . زندگى حكيم جهانگير خان قشقايى, مهدى فرقانى/121, امور فرهنگى شهردارى اصفهان.
255 . سوانح عمر, شمس الدين رشديه/146, نشر تاريخ ايران.
256 . تهران به روايت تاريخ, مسعود نوربخش, ج3/1533.
257 . مجموعه رسائل… شيخ شهيد ج1/123.
258 . روزنامه خاطرات, اعتمادالسلطنه, با مقدمه ايرج افشار/845, امير كبير.
259 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2/79.
260 . شرح حال رجال ايران, ج6/289.
261 . اسناد روحانيت و مجلس, ج3/27.
262 . مجموعه خاطرات وحيد,ج1/460.
263 . زندگى نامه رجال و مشاهير ايران, حسن مرسلوند, ج3/269, الهام.
264 . مجموعه خاطرات وحيد, ج1/467.
265 .حيات يحيى, يحيى دولت آبادى, ج2/342.
266 . تاريخ انقلاب مشروطيت ايران, ج4 / 786 .
267 . يادداشتهاى تاريخى مستشار الدوله, به كوشش ايرج افشار, مجموعه اول/57, 65, فردوسى.
268 . اختران فروزان رى و تهران/122.
269 . زندگى نامه رجال و مشاهير ايران, ج1/296.
270 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2 / 157 .
271 . تاريخ انقلاب مشروطيت ايران, ج4/774ـ776, 784.
272 . يادداشتهاى تاريخى مستشار الدوله/60.
273 . تاريخ انقلاب مشروطيت ايران, ج4/804.
274 . زندگى نامه رجال و مشاهير ايران, ج1/125; سيد جمال الدين اسدآبادى و بيدارى مشرق زمين/94.
275 . رهبران مشروطه/353.
276 . تاريخ انقلاب مشروطيت ايران, ج4 / 820 .
277 . تاريخ جرائد و مجلات ايران, ج4/281.
278 .تاريخ انقلاب مشروطيت ايران, ج4 / 814 .
279 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1/193.
280 . واقعات اتفاقيه روزگار, ج1 / 194 .
281 .تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2/226, 272, 302.
282 .اتركنامه, رمضانعلى شاكرى/247, اميركبير.
283 . اختران فروزان رى و تهران/421.
284 . روزنامه مجلس سال دوم شماره 153/1.
285 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج1 / 182 .
286 .واقعات اتفاقيه روزگار, ج1/284.
287 . همان/295.
288 . آثار الحجه, رازى/85.
289 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2 / 326, 330.
290 . همان/336ـ 338.
291 . در آسمان معرفت/198.
292 . نقباءالبشر, ج4/1481.
293 . محيط ادب, مجموعه مقالات به مناسبت بزرگداشت استاد محيط طباطبايى, حبيب يغمايى, جعفر شهيدى, باستانى پاريزى/455 انتشارات مجله يغما.
294 . رسائل مشروطيت/266.
295 . مدرس و مجلس, على مدرسى, ج2/100.
296 . همان, ج1/244.
297 . مدرس مجاهدى شكست ناپذير, سيد عبدالعلى باقى/156ـ 158, نشر تفكر.
298 . يادداشتهاى قزوينى, به كوشش ايرج افشار, ج8/200, علمى.
ييادآورى: دكتر نور الله دانشور علوى, در كتاب تاريخ مشروطه ايران و جنبش وطن پرستان اصفهان…/70, به ضياءالدين نورى نسبت داده است كه وى, به هنگام اجراى مراسمِ بردار كردنِ شيخ فضل الله نورى, خطبه اى خواند و از اين پيش آمد, اظهار خوشوقتى كرد.
بايد گفت: نخست آن كه: ضياءالدين با پدر همفكر بوده است.
دو ديگر, در آن هنگام, ضياءالدين در نجف بود, نه در تهران.
سه ديگر, فرزندى كه در تاريخ متهم به اين كار زشت است, مهدى نورى است و آن هم, ثابت نشده است; بلكه گفته شده: مهدى با آن كه با پدر همراه و هم فكر نبود, ولى در هنگام اجراى حكم, گريه مى كرد. ر.ك: شرح حال رجال سياسى و نظامى معاصر ايران, دكتر باقر عاقلى, ج3/1672.
299 . مجله يادگار, سال5, شماره 3/56.
300 . نقباءالبشر, ج2/780.
بانو جمال, دختر برادر جمالزاده, كه پرستار بيمارستان بوده است درباره ويژگيهاى فيروزآبادى گفته است:
(او در امر بيمارستان آنقدر وسواس و علاقه داشت كه اغلب شبها را در بيمارستان مى خوابيد. در همين اواخر عمر, كه نزديك صد سال داشت, صبح زود, ساعت4 برمى خاست و اول دَمِ اطاق پرستاران كشيك را مى كوفت و آنها را بيدار مى كرد و مى گفت: برخيزيد و چادرتان را سرتان كنيد و نماز بخوانيد. به قول پرستارى, حاجى پيش از نماز… مقصودش اين بود كه پرستاران صبح زود بيدار باشند و از اول وقت به كار بيماران برسند.)
حماسه كوير, باستانى پاريزى, ج1 / 285, نشر خرم, قم
301 . ميرزاى شيرازى/140.
302 . تاريخ بيدارى ايرانيان, ج2/386.
303 . شرح زندگى من, عبدالله مستوفى, ج3/670, زوّار.
304 . مدرس, مجاهدى شكست ناپذير/141.
305 . خاطرات و مجاهدات حجةالاسلام فلسفى/80.
306 . شرح حال رجال سياسى و نظامى معاصر ايران, ج3/1333.
307 . اسنادى درباره هجوم انگليس و روس به ايران/252ـ 254.
308 . تاريخ انقلاب مشروطيت ايران, ج6/1454.
309 . همان/1462.
310 . اختناق ايران, مورگان شوستر, ترجمه ابوالحسن موسوى/226.
در مقاله: عالمان اسوه در نگاه امام, چاپ شده در مجله حوزه شماره66/77. در نقدِ سخنِ مشهور:
(آن كه در برابر اولتيماتوم روس ايستاد, مدرس بود) آمده است:
(آن كه با دستان لرزان, در برابر تريبون مجلس قرار گرفت و گفت: سزاوار نيست كه ما با دست خودمان و به امضاى خودمان, آزادى را از دست داده و ترك كنيم, شيخ محمد خيابانى بوده است.)
در اين مقال, مدركها و شاهدهايى ارائه شده كه به نظر ما درست نيست و با ديگر شاهدها و مدركها, همخوانى ندارند.
برابر مدركها و شاهدهاى موجود, ناطق شيخ محمدحسين مجتهد استرابادى, وكيل گرگان بوده كه سالمند و دستان لرزانى داشته است. شيخ محمد خيابانى در آن تاريخ, جوان بوده و برابر آن چه در تاريخ ثبت شده, در برابر عين الدوله و مهاجمان روسى, مسلحانه مى جنگيده و سنگر به سنگر پيش مى رفته است. حال چگونه چنين شخصى دستان لرزان داشته و بر عصا تكيه داده بوده است. افزون بر اين, ماجرايى كه امام امت, بارها درباره مدرس باز گفته است: (يك روحانى پيرمرد دست به عصا در پشت تريبون چنين گفت…) مربوط به سال 1332 و تهديد روس براى فروگيرى و اشغال تهران بوده است, جنگ جهانى اول.
مدرس, هماره با عصا بود و خيابانى بدون عصا راه مى رفت و در جريان اين اولتيماتوم, مدرس در مجلس برخاست و نمايندگان مجلس از وى پشتيبانى كردند و جريان مهاجرت پيش آمد.
311 .مدرس قهرمان آزادى, ج1/103.
312 .همان/111ـ112, 251.
313 . صحيفه نور, مجموعه رهنمودهاى امام خمينى, ج1/107, وزارت ارشاد.
314 .مدرس قهرمان آزادى, ج1/113.