چهارشنبه, 31 شهریور 1389
 
123
 
 

تصحيح سفرنامه ييا تبليغ صهيونيسم؟
سلطانى محمدعلى

سفرنامه هاى خطى فارسى; تصحيح و پژوهش هارون وهومن; 4 مجلد, چاپ اول, تهران: اختران, 1388.

سفرنامه ها يكى از منابع ارزشمندى است كه بسيارى از اطلاعات و آگاهى هاى ريز و گاه بسيار مهمى را در اختيار پژوهشگران و محققان مى گذارد. بسيارى از نكاتى كه در نوشته هاى معمولى از آنها غفلت به عمل مى آيد, در سفرنامه ها به آن توجه مى شود. نام شهرها, افراد, رفتارهاى مردم, نام روستاها, قصبات, رودها, كوه ها, غذاها, آداب و سنن, قتل و غارت ها و ده ها آگاهى هاى ريز و درشت را در سفرنامه ها مى توان يافت; از اين رو سفرنامه ها منابع بسيار ارزشمندى است كه بايد آنها را ارج نهاد و به تصحيح و ارائه آن به جامعه پرداخت. در سال هاى اخير در اين مورد كارهاى قابل توجهى انجام گرفته است كه بايد به دست اندركاران آن دست مريزاد گفت; اما در اين ميان نبايد از اين نكته غفلت ورزيد كه تصحيح و تحقيق سفرنامه ها كار چندان آسانى نيست و كمتر از ديگر كارهاى تحقيقى به توان و تخصص نياز ندارد, بلكه مى توان گفت در مواردى از ديگر تحقيقات, به تخصص و آگاهى نيازمندتر است. محقق سفرنامه ها در بسيارى از موارد, به علوم و دانش هايى از قبيل فهم زبان هاى خارجى, فهم ادبيات و ريزه كارى هاى ادب فارسى و عربى, فهم حديث و تفسير و كلام و ديگر دانش هاى اسلامى, فهم تاريخ و جغرافيا و مردم شناسى و از همه مهم تر توانايى براى خواندن انواع خطوط و اصطلاحات نويسندگان پيشين نيازمند است. كم بهره بودن در اين دانش ها موجب مى گردد تصحيح ها به تغليظ منجر شود و نتيجه كار (شدرسنا)1 شود.
در سال هاى اخير فردى به نام هارون وهومن از يهوديان بسيار متعصب ايرانى,2 بر آن شده است شمارى از سفرنامه هاى دوره قاجار را تصحيح كند و در مجموعه اى نوزده جلدى نشر دهد. اين مجموعه دربرگيرنده 109 سفرنامه عصر قجرى (1193ـ1343 هـ. ق / 1779ـ1925 م) است. مصحح محترم قول داده است آن را طى پنج سال شمسى, يعنى تا 20 آذر 1391 طرح تصحيح انتقادى سفرنامه هاى خطى فارسى, پايان دهد.3 اصل كار, بسيار ارزشمند است و بايد از اين نظر به وى سپاس گفت و تشكر نمود. از اين مجموعه تا كنون چهار مجلد نشر يافته است و به تعبير دقيق تر, اين جانب فقط چهار مجلد آن را ديده ام و اين احتمال وجود دارد كه مجلد پنجم آن هم به بازار آمده باشد كه توفيق مطالعه آن دست نداده است. به هنگام خريد آن بسيار مسرور شدم; زيرا اين كار بسيار لازم و ضرورى بود و تا كنون كسى به چنين كار بزرگى در اين وسعت دست نيازيده بود; اما هنگامى كه آن را مطالعه كردم تا حدود زيادى متأسف شدم و بر خلاف انتظار, چيزى كه در آن ديدم تصحيح نبود, بلكه نوعى تخريب بود و دست كم ايجاد وظيفه اى جديد براى محققى ديگر كه اشتباهات و نيز تعمدات آقاى وهومن را اصلاح كند. از آنجايى كه اين اشتباهات فراوان و درخور توجه بود و تعمداتى كه وى به انگيزه سياسى و نيز طرفدارى از رژيم صهيونيستى و اهداف مهارنشدنى صهيونيسم, در اين تصحيح به كار برده است, بسيار گسترده است, به ناچار اين نوشته را قلمى مى كنم تا شايد پژوهشگرى علاقه مند به حقيقت و پايبند به واقعيت, همتى به خرج دهد و اصلاحات لازم را بر روى اين كار انجام دهد.
در آغاز طى يادداشتى به اهداف و چارچوبى كه محقق يادشده براى مجموعه در نظر گرفته است و آن را در همه مجلدات تكرار كرده است, اشاره مى كنم; زيرا اين اهداف و چارچوب, به شاقولى مى ماند كه قاعدتاً بايد وى آن را در تك تك اين مجموعه لحاظ كند. از سوى ديگر در اين چارچوب, وى روش خود را بيان كرده است كه در نقد مجموعه, ما را يارى خواهد كرد. وى در اين يادداشت كه براى مجموعه در نظر گرفته است, در بند 6 در توضيح چرايى ورود چهارده سفرنامه در اين مجموعه, با اينكه قبلاً تصحيح شده اند, مى نويسد: (اين مسئله تنها به يكى از دو دليل زير است: همزمانى تصحيح از سوى دو مصحح و پژوهشگر; غيرعلمى دانستن تصحيح قبلى).4 به نظر مى رسد اينكه فردى همه كار پيشينيان را بدون آنكه به روش غيرعلمى (به ديد نويسنده) آنان اشاره كند و روش علمى خود (باز هم به ديده نويسنده) را توضيح دهد و علل برترى روش خود را براى خواننده تبيين كند, چنين همه آن روش ها را غيرعلمى معرفى كند, چندان قابل دفاع نباشد. چنين ادعايى يا زاييده تازه كارى است و يا خويى غيرقابل دفاع.
وى در ادامه از مشكلات تصحيح متون خطى سخن مى گويد و مهم ترين آن را به دست آوردن پرينت و يا لوح فشرده آن مى داند و از چند كتابخانه, بدون آوردن نام آنها گله مى كند و يادآور مى شود با اينكه كتابخانه اى از بودجه دولتى استفاده مى كند, از دادن امكانات مزبور دريغ مى كند و سپس از چند كتابخانه ياد مى كند كه وى توانسته است با ترفندهاى گوناگون قانونى, سفرنامه هاى موجود در آنها را به دست آورد. از اين كتابخانه ها چنين ياد مى كند: (توانستم سفرنامه هاى موجود در كتابخانه هاى رضوى مشهد, ملى تهران, ملك, كاخ موزه گلستان, مدرسه عالى سپهسالار, مجلس شوراى ملى و سناى سابق, مركز تحقيقات ايران و پاكستان در اسلام آباد, مركز احياى ميراث اسلامى و مسجد اعظم قم را به صورت لوح فشرده تهيه كنم). اگر خواننده توجه داشته باشد كه آقاى وهومن در سال 1388 هـ. ش اين كتاب را نشر داده است, از خود خواهد پرسيد كه اين مدرسه عالى سهپسالار كجاست؟ و آيا طى سى و اندى سال مسئولان كتابخانه مجلس نتوانسته اند نامى براى اين كتابخانه بگذارند كه آقاى وهومن مجبور شده است بنويسد: (مجلس شوراى ملى و سناى سابق!) راستى فردى كه خود را محقق و پژوهشگر مى نامد, حق دارد در تحقيق خود, آن هم در زمينه تصحيح متون خطى, ديدگاه هاى سياسى خود را چنين دخالت بدهد؟! آقاى وهومن بايد به اين نكته بديهى توجه مى داشت كه محقق در زمينه تصحيح متون خطى, همچون مرده شور است و بايد طبق مقررات, مرده را بشويد و كارى به بهشتى و جهنمى مرده نداشته باشد. فردى كه در آغاز كار خود, چنين ديدگاه هاى سياسى خود را در كارش دخيل مى كند, به نظر مى رسد براى اين قبيل كارها از نخستين شرط لازم بى بهره است. اين قبيل افراد براى كارهاى سياسى مناسب هستند و نه براى تصحيح متون كه در آن پژوهشگر دست بسته است و بايد بر اساس واقعيت حركت كند; چه آن واقعيت را بپذيرد و چه نپذيرد.
مهم ترين ابزار آقاى وهومن در اين تصحيح ها, فناورى روز, يعنى رايانه و اينترنت است و (در بازخوانى متن, اهتمام وى بر ويرايش اثر, با حفظ امانت در اصل كتاب و مقصود نويسنده و سبك و لغات و اصطلاحات رايج خاطره نويسى در آن زمان) است. وى در ادامه به تغييراتى كه براى ويرايش متن انجام داده است, اشاره مى كند. در اينكه اين تغييرات ويرايش است و يا تغيير سبك نگارش و ضربه زدن به اصالت متن, جاى بحث است; اما از سخنان وى در اين مورد, اين نكته به دست مى آيد كه آقاى وهومن در اين مجموعه, كارى جز حروفچينى و ويرايش متن انجام نداده است و در حقيقت تصحيحى انجام نگرفته است. در پايان نوشته به هنگام بيان كاستى هاى تحقيق آقاى وهومن به كارهايى كه مصحح براى متن موردنظر بايد انجام دهد, اشاره خواهيم كرد.
كار آقاى وهومن چند ايراد عمده و شمار زيادى ايرادهاى جزئى دارد كه البته ايرادهاى جزئى قائل اغماض است و تقريباً تعداد زيادى از كارها, اعم از تحقيق و تصحيح از ايرادهاى جزئى مبرا نيست.
در اين جا در پى ايرادهاى جزئى نيستيم و اگر در مواردى به آنها اشاره مى كنيم, آنها را امر حاشيه اى تلقى مى كنيم. اما شمارى از ايرادهاى عمده, به قرار ذيل است:

1. عدم فرق گذارى بين سفرنامه و غيرسفرنامه
اين مجموعه به تصريح مصحح, تصحيح سفرنامه هاى فارسى است. اسم مجموعه نيز گوياى اين نكته است; اما در بين رساله ها, گاه رساله هايى وجود دارد كه هيچ ربطى با سفرنامه ندارد و گويا اين رساله ها در بين نسخ مجموعه اى قرار داشته و مصحح محترم از اين نكته غافل شده است كه اين رساله ها به اعتبار پيوندى خاص و يا وحدت نويسنده, در يك مجموعه قرار گرفته است و سفرنامه نيست; براى نمونه وى در جلد دوم, رساله اى از آقاى حكيم الملك گيلانى آورده است كه سفرنامه نيست, بلكه بخشى از كشكولى درباره شگفتى هاى مصر است كه از كتاب هاى تاريخى جمع آورى كرده است. جالب آنكه در يادداشتى كه در حاشيه صفحه اى از نسخه خطى كه آقاى وهومن عكس آن را چاپ كرده, تصريح شده است اين كتاب به انضمام رساله سفر مازندران و… وقف شده است. آقاى هومن توجه نكرده است كه تناسب اين نوشته با سفرنامه مازندران, فقط وقف شدن آن با هم از سوى يك نفر است و لاغير!

2. عدم درك عبارت نويسنده
آقاى وهومن در بسيارى از موارد, به ويژه در متون عربى, سخن نويسنده را درك نكرده است و ويرايشى از متن ارائه داده است كه داستان شدرسنا را به خواننده القا مى كند. در ذيل به مواردى از اين عدم درك, اشاره مى كنيم:
در رساله حكيم الملك گيلانى كه به آن اشاره شد, در بخش مقدمه, آمده است: (المقام الثانى فى نقل روايات العجيبه وحكايات الغريبه قد نقل حديث ان جرم الارض بالنسبة الى السماء الاول كحلقة ملقاء… وعالم الملكوت الى عالم الجبروت الذى وفقنى بوصول بابك وتقبيل سدة ستيك… ).5 روشن است كه عبارت (عالم الجبروت) با عبارت (الذى وفقنى بوصول بابك), تناسبى ندارد و بين اين دو, مطالب ديگرى وجود داشته است; اما گويا صفحات نسخه جابه جا شده, ولى آقاى وهومن متوجه اين نكته نشده است و آنها را در پى هم تايپ كرده است. اگر وى عربى مى دانست و يا به روش نگارش پيشينيان آگاه بود و مى دانست كه معمولاً آنان در پايان هر صفحه, واژه اول صفحه بعد را مى نوشتند, چنان كه حكيم الملك هم چنين كرده است و عكس صفحه اى هم كه در اينجا چاپ شده, گوياى همين نكته است و وى به صورت مورب در ذيل, بعد از واژه (عالم الجبروت), واژه (اللاهوت) را آورده است,6 متوجه مى شد بين (عالم الجبروت) و (الذى وفقنى) مقدارى مطلب افتاده است و صفحات را مرتب مى كرد. از آن گذشته, از آغاز عبارت معلوم است كه اين بخش مقدمه نيست, بلكه بخش دوم كتاب است و بخش اول آن نيامده است; اما گويا آقاى وهومن متوجه اين نكته نشده و آن را مقدمه نوشته پنداشته و به آن, عنوان مقدمه داده است.
اما عدم درك عبارت هاى آقاى حكيم الملك از سوى آقاى وهومن, چه بلايى بر سر اين نوشته آورده است؟! حكيم الملك مى نويسد: (ابوالهول يقال انه طلسم الرمل لئلا يغلب على الجيزه).7 بعد از آن درباره (بربأ سمنود) مى نويسد و از قول الكندى نقل مى كند كه وى آن را ديده است. آقاى هومن عبارت را متوجه نمى شود و اين دو را متصل به هم تايپ مى كند و در آخر نقطه مى گذارد و (قال الكندى) را در آغاز سطر بعدى قرار مى دهد و خواننده نمى داند آقاى الكندى چه چيزى را ديده است.
در ادامه, حكيم الملك درباره شهر الفيوم مى نويسد و يادآور مى شود اين شهر را حضرت يوسف به فرمان الهى ساخته است و در پايان مى افزايد: (ليس فى الدنيا بلد بنى بالوحى غيرها نقلها الكندى) [/در دنيا هيچ شهرى جز اين وجود ندارد كه به وحى ساخته شده باشد. اين نكته را كندى نقل كرده است. ] آقاى وهومن كه عبارت را متوجه نمى شود, آن را چنين تايپ مى كند: (وليس فى الدنيا بلدينى بالوحى الا غيرها) و در پاورقى مى نويسد: (در اصل بلدينا و بالاى آن قرمز بلدينى نوشته شده است).8 جالب آنكه نقله الكندى را از قبل جدا كرده, به عبارت بعد منضم مى كند كه هيچ ربطى به آن ندارد. اين از جمله (شدرسنا)هاى آقاى وهومن است.
در ادامه, آقاى حكيم الملك از شگفتى هاى اسكندريه سخن مى گويد; از جمله از ورزشگاهى با ويژگى هاى خاص و بعد از آن, از دو ستون سخن مى گويد. آقاى وهومن كه عبارت ها را ندانسته تايپ مى كند, اين بخش را چنين تايپ كرده است: (فمن دخلت كمّة ولى مصر والمسئلتان وهما شخصان من صوان).9 اين عبارت بايد (المسّلتان) به تشديد (س) به معناى ستون و از قبل جدا باشد; اما آقاى وهومن چون عبارت را متوجه نشده است, اولاً به هم متصل تايپ كرده و ثانياً آن را مسئلتان تايپ كرده است كه در اين جا بى مفهوم است. اين واژه پنج بار در عبارت در شكل مفرد, تثنيه, مضاف و مضاف اليه تكرار شده است و در همه آنها مسلة, مسئله تايپ شده است و روشن است كه اشتباه در فهم است, نه اشتباه در تايپ.
ييكى از نكات جالب آنكه حكيم الملك در يادكرد از الاهرام مصر گفته است: اين بنا قبل از طوفان ساخته شده است.10 آقاى وهومن پنداشته اند اين واژه هم از واژه هايى است كه بايد حرف طاء آن را به حرف (ت) تبديل كرد و در چند مورد از اين نوشته عربى ـ كه اين واژه آمده ـ آن را به حرف (ت) تبديل كرده, در همه موارد در پاورقى گفته است در اصل طوفان با طاء است. جالب تر از همه آن كه در مقدمه كه به اصلاحات خود اشاره مى كند, يادآور شده است طوفان را نيز به توفان تبديل كرده است; غافل از آنكه چنان تغييرى را فقط در واژه هايى كه از زبان فارسى به زبان عربى منتقل شده, در بازگشت به زبان فارسى با حرف (ت) مى نويسند; از قبيل طهران, اطاق و نظائر آن; اما در واژه اى مثل طوفان كه يونانى است, تغيير آن در زبان فارسى هم جاى بحث دارد تا چه رسد به متن عربى, به خصوص كه توفان در زبان فارسى از ريشه توف و به معناى شور و غوغا است و با طوفان اختلاف معنا دارد.
حكيم الملك در ادامه از ساخت الاهرام سخن مى گويد و بعد از آن, گويا از چيزهاى ديگرى بحث كرده است كه به احتمال بسيار, از نسخه اى كه در دست آقاى وهومن بوده, افتاده است; اما وى متوجه اين سقط نشده و صفحات موجود را پشت سرهم تايپ كرده است و نتيجه آن, اين عبارت شده است كه فهم آن بر همه دشوار و نامفهوم گشته است: (فامر عند ذالك بعمل الاهرام وامر بان يعمل لها مسارب يدخل منها النيل الى مكان بعينه ثم نفيض [يفيض] الى موضع من ارض الغرب وارض السعيد ان يدخل فجاء الطير وسلم عليه فجلس باذنه فنظر اليه عليه السلام… ).11 اگر كسى اندكى زبان عربى بداند, خواهد فهميد كه موضوع بحث, قبل از (ان يدخل) با بعد آن جداست; اما آقاى وهومن متوجه عوض شدن موضوع نگشته, نتيجه چنين شده است.
نايب الصدر شيرازى در مقدمه كتاب خود, مى نويسد: (هرسال موانعى مى رسيد كه ذكرش جز ملال حاصلى نخواهد داشت: (فقد افنيت بالتسويف والامال عمرى) تا آنكه به مفاد (من قرع بابا ولج ّ وَلَجَ). بخش اخير يك مثال است و معناى آن چنين است: هركس درى را بزند و پافشارى بكند, آن در باز مى شود. آقاى وهومن اين مثال را چنين نقل كرده است: (من قرع بائا ولّج وّلّج) و در پاورقى از فرهنگ معاصر فارسى در توضيح واژه ولج آورده است: (ولج در عربى به معناى وارد چيزى شدن, خريدن, لغزيدن به درون چيزى, راه يافتن و نفوذ كردن در چيزى [است]).12 روشن است كه آقاى وهومن هر دو ولج را يكى دانسته است; در حالى كه يكى از آنها لج به تشديد از ماده لجج است و ديگرى مثال واوى ولج است و دو معناى مختلف دارند.
در همين سفرنامه, آقاى نايب الصدر شيرازى از جامعه امام عصر سخن مى گويد و درباره آن مى نويسد: (ونعيمش, لاعين رات و لا اذن سمعت ولا خطر على بال احد). آقاى وهومن اين عبارت را چنين نقل كرده است: (ونعيمش بالاعين رات ولا اذن سمعت ولا خطر على بال احد) و چون مقصود را نفهميده است, در پاورقى درباره واژه (رات) نوشته است: (نامفهوم است, شايد (راست) ).13 اگر وى زبان عربى مى دانست, از سياق عبارت به سهولت مى توانست عبارت آقاى نايب الصدر را حدس بزند و فكر نكند شايد به جاى رات, واژه (راست) بوده است!
در جاى ديگر, نويسنده اين عبارت را آورده است: (در بوستان ما تلذ الاعين وتشتهى الانفس). آقاى وهومن آن را چنين نقل كرده است: (در بوستان ما تلذ الاعين وسئتهى الانفس), و در پاورقى گفته است: (در قرآن چنين است: وفيها ما تشتهيه الانفس وتلذ الاعين).14 وى توجه نكرده است كه نايب الصدر در مقام نقل عين عبارت قرآن نبوده, بلكه آن را تضمين كرده است و عبارت هم (سئتهى الانفس) نيست, بلكه (تشتهى الانفس) است. جالب تر آنكه وى در مقدمه اى كه براى اين سفرنامه نوشته است, در دانش اسلامى آقاى نايب الصدر تشكيك كرده است و دليل آن را همين خلط آيات قرآنى دانسته است; در حالى كه وى از شاگردان ميرزاى شيرازى, فاضل اردكانى, سيدعلى يزدى, آقاعلى مدرس زنوزى, ميرزا ابوالحسن جلوه و آقامحمدرضا قمشه اى بود. اگر آقاى وهومن توجه مى كرد كه تضمين, يكى از هنرهاى نويسندگى است و تضمين بخشى از آيات قرآنى, حديث و يا شعر در نوشته هاى نويسندگان مسلمان بسيار متداول است, هرگز در دانش آقاى نايب الصدر تشكيك نمى كرد و به جاى آن, خودش به فكر تحصيل بيشتر مى افتاد.
اينها نمونه اى اندك از عدم درك مطلب از سوى آقاى وهومن است كه توانايى وى را در دست يازيدن به چنين كارهاى دقيق و مهم زير سؤال مى برد. چنين ناآگاهى هايى در اين چند جلد به وفور وجود دارد. اى كاش آقاى وهومن قبل از اقدام به اين كار, شمارى همكار توانا براى خود درنظر مى گرفت تا در حل اين معضلات وى را يارى مى كردند.

3. عدم شناخت اصطلاحات و خلط مبحث
آقاى وهومن در موارد قابل توجهى, اصطلاحات متداول در دانش ها را به درستى نمى داند; از اين رو در نوشته اش خلط مبحث متعدد ديده مى شود; براى نمونه در مقدمه سفرنامه مرآت الارض نويسنده چنين عبارتى دارد: (هم در اين بلاد موحدى را ديدم كه پيوسته به حضرت قاضى الحاجات مناجات كردى كه بار خدايا حواس مرا كه خمسه متحيره اند, خمسه مسترقه گردان تا از قول ثالث ثلثه استراق اسرار توحيد توانم كرد). آقاى وهومن در توضيح خمسه متحيره نوشته است: (خمسه متحيره نام پنج ستاره عطارد, زهره (ناهيد) مريخ (بهرام) مشترى (برجيس) و زحل (كيوان) است, كه به آنها پنجه سرگردان يا پنج بيچاره هم مى گويند و هريك دو خانه دارند; از اين رو به اين ستارگان متحيره گفته مى شود كه گاه گاهى رجعت كرده, يعنى سير معمولى خويش را رها كرده, به عقب باز مى گردند و باز از آن سو برگشته و به سير معمولى خود درمى آيند). نيز در توضيح خمسه مسترقه مى نويسد: (خمسه مسترقه يا پنجه دزديده, كه عبارت از پنج روزى است كه در آخر تقويم ها مى نويسند. در گذشته اين پنج روز را از تمام ممالك تحت امر ايران از ميان برده و در حساب نمى آوردند و به سال هاى ناقص پنج روز مى افزودند تا سال كامل شود. در گاه شمارى ايران قديم, پنج روز آخر ماه آبان بوده است كه به نام هاى (اهنود) (اسفند مذ) (خشت) و (هشتويش) از آن ياد مى شود).15 خواننده به واقع نمى داند اين توضيحات نادرست, چه ربطى به عبارت نويسنده دارد؟! عبارت نويسنده بسيار روان و روشن است. وى مى گويد مناجات كننده كه فردى مسيحى موحد بود, مى گفت: خداوندا حواس پنجگانه مرا كه متحير هستند, مطيع و فرمانبر قرار بده تا از قول مسيح(ع) كه سومى از سه اقنوم است, اسرار توحيد را بياموزم. در ادامه به وضوح روشن است كه وى درباره مسيحيان و خداشناسى آنان سخن مى گويد. اين مطلبِ روشن, چه نيازى به آن همه بحث هاى بى ربط دارد؟! آقاى وهومن (مسترقه) را از ماده (سرق) گرفته و در نتيجه مجبور شده است در اينترنت در پى دزد پنجگانه بگردد و اينترنت هم وى را به اين جا كشانده است; در حالى كه (س) مسترقه جزء اصل كلمه نيست, بلكه به سبب صرف آن در باب استفعال, (س) به آن افزوده شده است. ريشه اين واژه نيز, (رقق) به معناى تسليم و بردگى است.
مجدالملك از كشتى اى كه به آن سوار بود, گزارشى اديبانه مى دهد و در جايى مى نويسد: (مانند عذرا مريمى كه آبستنى دارد, همى چون آبستنان كه از همه چيز بترسند و پيش از عده حمل و فصال سقط جنين كنند, هنوز عشره مبشره مدت ـ كه عشره مقرره دولت بود ـ منقضى نشده, در كنار بلده حاجى ترخان حملى كه داشت, بينداخت). عبارت آقاى مجدالملك روشن و گويا است; اما بخوانيد توضيحات آقاى وهومن را در پاورقى ـ و به حتم براى كمك به خواننده براى فهم عبارت يادشده ـ براى تبيين مفهوم واژه عده. وى مى نويسد: (4. عده مدت سوگ زن در مرگ شوى. در اصطلاح فقه مذهب شيعه اماميه (از فرق دين اسلام) مدت سه ماه و سه روز كه زن پس از طلاق يا مرگ همسر بايد صبر كند و ازدواج ننمايد. در حامل وضع حمل است); و براى توضيح واژه فصال مى نويسد: (5. از شير باز كردن دو كودك, از همديگر جدا كردن سيف فصال, يعنى شمشير برنده). براى تفسير عبارت عشره مبشره نيز مى نويسد: (6. ده يار بهشتى. به موجب روايات دينى مسلمانان, پيامبر به ده نفر از دوستان و ياران نزديك خود وعده به بهشت (جايى كه در اعتقاد دينى مردم مشرق زمين جايگاه انسان هاى نيكومنش است) را داده است. اين افراد عبارتند از: ابوبكر (خليفه اول), عمر (خليفه دوم), عثمان (خليفه سوم) على (خليفه چهارم), طلحه, زبير و غيره).16
آيا بين عبارت آقاى مجدالملك, نويسنده سفرنامه مرآت الارض و توضيحات نادرست آقاى وهومن ربطى وجود دارد؟! آقاى مجدالملك مى گويد دولت مقرر كرده بود, كشتى ده روزه به بندر خارجى ترخان برسد, اما كشتى همچون زن حامله اى كه پيش از آنكه دوره باردارى و زايش كامل شود, بچه خود را از روى ترس سقط مى كند, ما را به بندر رساند و مسافرانش را پياده كرد. در اين عبارت نه از زن طلاق دادن و نه همسرمردن و نه از خلفا و نه از شمشير برنده, سخن به ميان آمده است; اما آقاى وهومن وقتى در پى واژه (عده) در اينترنت گشته است, تفسير مزبور را ديده است, غافل از اينكه در اينجا مقصود, عده اصطلاحى نيست, بلكه به معناى مدت حمل و زايش است. در مفهوم عده هم به اشتباه افتاده است; زيرا عدّه زن شوى مرده به فتاواى همه فقيهان شيعه و سنى, چهار ماه و ده روز است و در اين مورد, بين شيعه و سنى فرقى نيست. در مورد عدّه زنى كه طلاق داده شده, عده وى سه طهر است نه سه ماه و سه روز. اما از همه جالب تر ربطدادن ده روز به عشره مبشره است كه واقعاً نوآورى و ابتكار است! از همه جالب تر آنكه وى واژه فصال را تثنيه تصور كرده, آن را از شير بازگرفتن دو كودك معنى كرده است و هيچ به اين نينديشيده است كه در از شير باز گرفتن كودك, وى را از شير مادر جدا مى كنند و نه دو كودك را از همديگر!
محمدتقى پيش خدمت در جايى از سفرنامه همدان, بعد از نام امام حسين(ع) جمله دعايى (عليه آلاف التحية والثنا) را آورده است. آقاى وهومن در پاورقى در توضيح آن چنين آورده است: (مسلمانان معمولاً در پايان نام پيشوايان دينى خويش (مانند امامان شيعه اثنى عشرى, پيامبر اسلام, عمر, ابوبكر, عثمان, معاويه, خالدبن وليد و امثالهم) اين عبارت را به كار مى برند).17 اگر آقاى وهومن به اصطلاحات آشنا بود, چنين اشتباهى مرتكب نمى شد. اين تعبير دعايى, ويژه شيعه است و ديگران آن را استفاده نمى كنند و معمولاً اهل سنت درباره على بن ابى طالب از واژه كرم اللّه وجه, درباره اصحاب ديگر پيامبر از تعبير رضى اللّه عنه و درباره خود پيامبر(ص) از تعبير عليه السلام بهره مى گيرند. شيعه هم در قرون متأخره از آن تعبير بهره مى گيرند و در قرون گذشته, چنين تعبيرى متداول نبود. جالب تر از همه اينكه آقاى وهومن علاقه ويژه اى دارد معاويه را هم در كنار خلفاى راشدين ياد كند.
در سفرنامه مكه از محمدرضا طباطبايى تبريزى, در توضيح عنوان (عمدة الحجاج والعمّار) مى نويسد: (جمع عامر, عمر گذران, زائرين. در قديم در القاب حاجيان و آنان كه زيارت خانه خدا دريافته بودند, تركيبات زير را مى افزودند: اقل الحاج والعمار, يا خير الحاج والعمار, يا قدوة الحاج والعمار وغيره).18 معناى عمدة الحجاج و العمار روشن است و اين يك اصطلاح است و معناى عامر, يعنى فردى كه عمره مفرده انجام داده باشد; اما چون آقاى وهومن به اصطلاحات اسلامى آگاه نبوده, به ناچار به كتب لغت مراجعه كرده است و معناى لغوى واژه را به جاى معناى اصطلاحى گذاشته است.
وى نه تنها در اصطلاحات دينى اشتباهات فاحش دارد, بلكه حتى در اصطلاحات جغرافيايى نيز اشتباهات غيرقابل توجيه مرتكب شده است. آقاى مجدالملك در سفرنامه خود در بخش عرب, از عربستان سخن به ميان آورده, نوشته است: (عربستان بر سه قسم است: يكى معمور و ديگر مواضع خشك و سيم, اراضى سنگلاخ. بر بعضى از قسم معمور, آل عثمان مستولى اند و بر بعضى والى مصر و بر بعضى والى يمن).19 روشن است كه مجدالملك از شبه جزيره عربستان و يا همان جزيرة العرب سخن مى گويد نه از عربستان سعودى; اما آقاى وهومن در پاورقى آورده است: (عربستان سعودى در آسياى جنوب غربي… به جزيرة العرب نيز شهرت دارد و مردم آن همانند كشور قطر پيرو آيين وهابى هستند). اگر آقاى وهومن به اصطلاحات جغرافيايى آشنا بودند, مى دانستند كه به عربستان سعودى جزيرة العرب يا عربستان نمى گويند, بلكه عربستان سعودى بخشى از جزيرة العرب يا عربستان است و همان گونه كه مجدالملك تصريح كرده, عربستان شامل چند كشور است.
در تصحيحات آقاى وهومن, از اين است شاهكارها فراوان وجود دارد كه به نظر مى رسد همين مقدار براى نشان دادن مقدار ارزش علمى! اين كار بسنده باشد.

4. جانبدارى و تبليغ يهوديت و به ويژه رژيم صهيونيستى
آقاى وهومن در زمينه تبليغ يهوديت چندين كار انجام مى دهد كه در ذيل به اين كارها اشاره مى كنيم:

 الف) تلاش براى معرفى اسرائيل به عنوان كشورى قانونى و مقبول به بهانه هاى مختلف
آقاى وهومن در ايران زندگى مى كند و شهروندى ايرانى است و كتاب خودش را در ايران نشر داده است. بديهى است انسان بايد در كشورى كه زندگى مى كند, به تعهدات بين المللى آن كشور دست كم در مواردى كه جنبه ملى دارد, پايبند باشد. ايران به هر دليل, در منطقه فلسطين, دولتى به عنوان اسرائيل را به رسميت نمى شناسد. اينكه اين تصميم درست است و يا نادرست, يك بحث است و اينكه تا زمانى كه دولت ايران اسرائيل را به رسميت نشناخته, شهروندان ايرانى موظف هستند از تصميم دولت پيروى كنند, مسئله ديگر است. آقاى وهومن به عنوان يك يهودى در جايى كه جنبه اجتماعى ندارد, مى تواند هر نوع دوست دارد بينديشد و حتى حكومت غاصب اسرائيل را بهشت موعود تلقى كند, اما وقتى مى خواهد كتابى در ايران و به زبان فارسى منتشر كند, لازم است قوانين ايران را مراعات كند. البته وى اين حق را هم دارد كه براى اقناع دولت ايران براى به رسميت شناختن اسرائيل, تلاش سياسى كند; ولى تا وقتى تلاش اش به نتيجه نرسيده است, راهى جز متابعت از قوانين جارى ندارد; اما آقاى وهومن در تصحيح اين سفرنامه ها, اين قاعده و عرف بين المللى را مراعات نكرده است و تلاش كرده اسرائيل را به عنوان كشورى پذيرفته شده از سوى ايران قلمداد كند. در پانوشت سفرنامه مكه آقاى نايب الصدر شيرازى, در معرفى بندر (يافع) مى نويسد: (يافا امروزه به پايتخت ادغام شده است و تل آويو ـ يافا ناميده مى شود. اين بندر بسيار زيبا كه پايتخت ادارى جمهورى اسرائيل است, در سال 2001 م 354400 نفر جمعيت داشته است).20 مثلى است كه مى گويد طرف را به ده راه نمى دادند, سراغ كدخدا را مى گرفت; مطرح كردن اصل مشروعيت اسرائيل شرم آور است چه رسد به داشتن پايتخت و اينكه يافا جزء پايتخت است يا نيست!
در يكى از پاورقى هاى سفرنامه مرآت الارض درباره بيت المقدس چنين مى نويسد: (بيت المقدس يا قدس (خانه پاك), شهر تاريخى و باستانى اورشليم به معناى شهر صلح كه در عبرى (yerushalayim) خوانده مى شود, پايتخت سرزمين مقدس بوده و در سال 2004 م 701512 نفر جمعيت داشته است).21 هنوز حكومت غاصب اسرائيل در سطح جهانى نتوانسته بيت المقدس را به عنوان پايتخت خودش معرفى كند, اما آقاى وهومن در ايرانى كه اصل مشروعيت آن رژيم قابل قبول نيست, براى ايرانيان بيت المقدس را به عنوان پايتخت اسرائيل معرفى مى كند.

ب) تلاش براى معرفى ايران به عنوان كشورى با سابقه يهودى
آقاى وهومن به هر بهانه اى تلاش مى كند شهرها و روستاهاى ايران را محل سكونت يهوديان معرفى كند. گاه در اين مسير چنان بى باكانه عمل مى كند كه خواننده را از اين همه تعصب به شگفتى وامى دارد. نقل مواردى از سخنان وى, ما را در تبيين اين تعصب بى جا كمك خواهد كرد. وى در مورد روستاى ده رشتى سبزوار مى نويسد: (استير روستايى است از توابع بخش مركزى شهرستان سبزوار, سر راه سبزوار به شاهرود و در 5/15 كيلومترى اين شهر, كه نام خود را از استر همسر يهودى خشايارشاه هخامنشى گرفته است و از جمله روستاهاى يهودى نشين شرق كشور در زمان باستان محسوب مى گردد).22 در عبارت نويسنده سفرنامه, نام اين روستا ده رشتى است, اما آقاى وهومن آن را استير مى نامد تا بتواند بهانه اى براى يهودى نشاندن آن بتراشد. اين بهانه از آنجا به فكر وى مى رسد كه در اين روستا بارگاهى وجود دارد كه مردم محل به آن پيراستير مى گويند. نويسنده سفرنامه, نوشته است در اين روستا مدفن پيرى از اولاد كميل بن زياد وجود دارد. مصحح در پاورقى از قول مرحوم شريعتى نقل مى كند كه بنابر كتيبه داخل بارگاه و اعتقاد مردم محل, گورها متعلق به شش تن از دانشمندان اولاد كميل بن زياد است كه تنها نام دو تن شيخ على و شيخ حسن شناخته شده اند. اين بنا را مى توان به قرن ده يا يازده نسبت داد; با اين همه خودش در ادامه چنين مى افزايد: (احتمالاً اين بنا از اماكن مقدس يهوديان حومه بيهق (سبزوار) بوده است).23!! به نظر مى رسد آقاى وهومن خود مى داند كه اين سخنان بى پايه و اساس است, وگرنه براى ادعاى خود دليلى ارائه مى كرد; اما گويى وى تلاش مى كند موشى در ديزى افكند تا روزى و روزگارى, هم كيشانش ادعاى (حاجى انا شريك) بزنند.
از جمله اين تلاش ها, مورد روستاى سامن در ملاير است. وى در پاورقى, براى معرفى روستاى سامن, مى نويسد: (سامن مركز بخشى به همين نام از توابع ملاير كه در روزگار قديم, شهر يهودى نشين بوده است).24
وى در مورد آرامگاه سلطان سيدعلى سياه پوش كه ظاهراً درويشى از خاندان امام هفتم(ع) است, مى نويسد: (برخى اين مكان را معبد ميترائيسم (به علت قرارگرفتن در كنار رود دز) دانسته اند; اما به احتمال قريب به يقين, از ماندگاه هاى يهودى پيش از اسلام اين شهر كه ديز حزقيل نام داشته و يهودى نشين بود, مى باشد و به روبن (پيامبر قوم يهود) نسبت داده مى شود).25 براى خواننده روشن نيست كه قرارگرفتن آرامگاهى در كنار رود دز, چطور مى تواند دليل انتساب آن به ميترائيسم باشد, و يا اين (احتمال به يقين) را آقاى وهومن از كجا مى آورد؟ اين آرامگاه به شاه رودبند معروف است. آقاى وهومن در پاورقى, شاه روبن, پير روبن را به شاه روبند مى افزايد و بعد تصور مى كند كه روبن با نام هايى چون رابين و امثال آن شبيه است; بنابراين يك نام يهودى پيش از اسلام است!
وى در مورد شوشتر مى نويسد: (در روزگار ساسانيان و حتى تا قرن چهارم هجرى, يهودى نشين بوده و يكى از قديم ترين كتاب هاى مقدس (تورات) در اين شهر نگهدارى مى شده است و دهن ماندگاه يهودى و ميترائيسم دارد).26 خواننده هرگز نبايد منتظر ارائه دليل و مدركى براى اين ادعاها باشد; زيرا آقاى وهومن فقط براى روز مبادا چنين ادعاهايى را مطرح مى كند تا نوشته اش در آينده براى ديگر صهيونيست ها مدرك تلقى شود.
درباره هويزه مى نويسد: (نام قديم شهرستان سوسنگرد خوزستان است. اين شهر از بناهاى سوسن دخت, همسر يهودى يزدگرد اول ساسانى بوده و تا قرن چهارم هجرى يهودى نشين بوده است).27 اگر آقاى وهومن براى هركدام از پادشاهان كهن ايران, يك يا چند زن يهودى در نظر بگيرد و آنان را ملزم كند كه براى آن عليا مخدره ها, شهرى و روستايى بسازند, كم كم مى تواند همه ايران را يهودى نشين معرفى كند!
درباره بندر ديّر در شهر بوشهر مى نويسد: (مركز شهرستان دير در استان بوشهر كه در گذشته شهرى يهودى نشين بوده).28
درباره ميامى استان سمنان, به بهانه نام ارميا چنين مى نويسد: (آرامگاهى منسوب به وى در شهر يهودى نشين و تاريخى ميامى استان سمنان در روستاى ارميا وجود دارد).29
درباره روستاى ارميا مى نويسد: (ارميا يا ارميان, روستايى است از توابع بخش بيارجمند شهرستان شاهرود در دامنه شمالى كوه ارميان, در 40 كيلومترى شاهرود كه از دوران باستان يهودى نشين بوده است).30 اين عبارت به گونه اى است كه خواننده فكر مى كند امروز هم اين روستا يهودى نشين است.
اين تلاش آقاى وهومن منحصر به روستاها و شهرهاى ايران نيست, بلكه در مورد بسيارى از شهرهاى عراق نيز چنين ادعايى را مطرح مى كند.

ج) تلاش براى بزرگ نمايى يهود و يهوديان
آقاى وهومن در سرتاسر كتاب مى كوشد اهميت همه چيز را در گرو پيوستگى با يهود تفسير كند. در نگاه وى, چيزى مهم است كه نسبتى با يهودى داشته باشد. به صراحت اين عبارت توجه كنيد: (جيلارد روستايى از توابع شهرستان دماوند بود كه در اصيل گيليارد بود… . علت اهميت اين محله در تاريخ ايران و خاورميانه, وجود گورستان يهوديان جيلارد يا همان گيلارد, كه گورستانى وسيع با سنگ قبرهاى بسيار بزرگ و حجيم است… ).31 كدام ايرانى به جز ساكنان محله جيلارد, نام اين محله را شنيده است كه آقاى وهومن از اهميت آن نه تنها در ايران, بلكه در خاورميانه سخن مى گويد؟! اگر قله سر به فلك كشيده دماوند نبود, حتى شهر دماوند هم در جهان شناخته نبود تا چه رسد به محله كوچكى در گوشه اى از شهر دماوند كه بنا به ادعاى آقاى وهومن, روزگارى چند يهودى در آنجا سكونت داشته است. انسان با خواندن اين قبيل سخنان به ياد داستان معروف خاله سوسكه مى افتد كه در دنيا هيچ موجودى را به زيبايى فرزند خود نمى ديد.
وى براى مطرح كردن يهود, گاه دست به رفتارى مى زند كه بسيار كودكانه به نظر مى رسد. در جايى از سفرنامه مكه آقاى نايب الصدر از ذغال نام برده شده است. آقاى وهومن حتى از اين واژه هم نگذشته و از آن براى مطرح كردن يهود بهره گرفته است: (زغال, ذغال. در طبرى (ذينگال), در لهجه يهوديان ايران (زوگل) يا زوول)! آيا لهجه يهوديان ايران اهميتى دارد كه خواننده سفرنامه هاى فارسى بايد بداند كه در آن لهجه به ذغال چه مى گويند؟! يهوديان ايران چه درصدى از جمعيت ايران را تشكيل مى دهند و يا در فرهنگ و ادبيات ايران, چه نقشى داشته و يا دارند و يا احتمال داده مى شود در آينده داشته باشند كه بايد ايرانيان بدانند كه مثلاً ذغال در لهجه آنان چگونه تلفظ مى گردد؟! باز هم بايد گفت ياد خاله سوسكه به خير كه عجب سنتى به جا گذاشته است!

5. تلاش براى القاى اختلاف بين شيعه و سنى
ييكى از كارهاى نارواى آقاى وهومن, كوششى است كه وى براى القاى اختلاف بين شيعه و سنى انجام مى دهد. وى به شيوه هاى مختلف به اين امر مبادرت مى كند كه به نمونه هايى اشاره مى شود:
آقاى فريدالملك در سفرنامه خود از جريان خواستگارى اش از بيوه ميرزا كوچك خان كه قبلاً زن حسين خان حسام الملك امير بود, مى نويسد و يادآور مى شود: (دو كاغذ از طرف منظوره رسيد و تأكيد در ختم امر نمودند, و قول داده كه در (يس) باقى هستم; و مخصوصاً اين مضمون را نوشته بودند كه (على گفته ام, عمر نمى گويم. دست من و دامن مولاى تو!) تا مقدر الهى چه باشد)!32 آقاى وهومن در اين جا فرصت را مغتنم دانسته, در پاورقى مى نويسد: (جمله اى است توهين آميز, درباره عمربن خطاب, دومين خليفه مسلمانان, پس از پيامبر اسلام كه هم پدرزن پيامبر و هم در محراب عبادت در مسجد جامع مدينه كشته شد). اين توضيح چه ربطى به متن كتاب دارد و از كجاى سخن فريدالملك توهين به عمر فهميده مى شود؟! نويسنده مى گويد من سر قول خودم درباره ازدواج هستم و تغيير عقيده نداده ام و عبارت بيش از اين را نمى رساند; اما گويا آقاى وهومن در خصوص ايجاد اختلاف بين شيعه و سنى وظيفه و مأموريت ويژه دارد.

6. دخالت دادن نگرش هاى دينى ـ سياسى خود در امر تصحيح متون
ييكى از رفتارهاى قابل انتقاد آقاى وهومن, دخالت دادن نگرش هاى دينى و سياسى خود در امر تصحيح متون است. وى در مقدمه اى كه براى رساله ها مى نويسد يا در پاورقى هايى كه در پاره اى از موارد دارد, به شدت به افراد مى تازد و اين تاختن ناشى از اختلاف ديدى است كه وى با صاحبان رساله و يا پاره اى از افراد مطرح در رساله ها دارد; براى نمونه چند مورد نقل مى شود:
در مقدمه اى كه بر سفرنامه عتبات آقاى تبيان الملك تبريزى مى نويسد, وى را چنين معرفى مى كند: (او از بزرگان شيخيه آذربايجان بوده و از نظر كنش مذهبى, بسيار متعصب و متشرع بوده است; اما متأسفانه معتاد به ترياك نيز بوده و شخصى خرافاتى, ذهن بين, تنبل, نااميد, مداح حكومت, شكم پرست و مغرور محسوب مى شده است)!33 اين اوصافى كه آقاى وهومن براى آقاى تبيان الملك مى آورد, به آن سبب است كه به شدت از قاجاريان متنفر است و برخلاف آن, به رژيم پهلوى علاقه مند است و هنوز خود را در دوران پهلوى تصور مى كند! از اين رو همه افرادى كه در آثارشان از قاجاريه تمجيد مى كنند, مورد تهاجم وى قرار دارند; غافل از اينكه نويسندگان در گذشته معمولاً نسبت به رژيمى كه در آن زندگى مى كردند, احساس تعهد مى كردند و از آنان تمجيد مى كردند. اينكه آقاى تبيان الملك چنين ويژگى هايى داشت و يا نداشت, امرى است نيازمند تحقيق; اما سخن بر سر اين است كه چنين توهين هايى چه ضرورتى داشت؟ اگر آقاى وهومن به جاى اين توهين ها به شرح زندگى, كارها و آثار تبيان الملك مى پرداخت, خردمندانه نبود؟
در پيش گفتارى كه براى سفرنامه هاى مربوط به سودان نوشته است, مهدى سودانى رهبر ضداستعمارى سودان را چنين معرفى مى كند: (اين صوفى جاه طلب و فريبكار, با بهره گيرى از خلأ قدرت ناشى از عزل اسماعيل پاشا و نجابت محمد رئوف پاشا, خرافات و جهل مردم نوبه و سودان و ميل به اعتراض و قيام عليه قدرت هاى خارجى (مصر و انگليس) و فقر و قحطى و گرسنگى و بيمارى واگير و ستم فراگير حكام ولايات, دست به شورش زد; به گونه اى كه بسيارى از مردم او را منجى انسان ها دانسته و ابوالاستقلال (پدر استقلال) دانسته و حتى درباره صحت ادعاهاى عجيب و غريبش, لحظه اى شك و ترديد به خود راه ندادند. مبارزه چندين و چندساله و پيروزى هاى خيره كننده اش در مبارزه با سپاه اعزامى از قاهره و نيروهاى انگليسى, موجب شهرت او در جهان گرديد كه پس از قتل ژنرال گوردن (در متن سفرنامه: قوردن يا قوردم پاشا) در خارطوم, مسلمانان هندوستان به حمايت از اين مسلمان شورشى و راديكال و تحجرخواه ـ كه طرفدار سرسخت نظام برده دارى و فروش غلام و كنيز بود ـ برخاستند. حتى سيدجمال الدين افغانى, به دليل وجود دشمن مشترك (انگليس) از اين قيام حمايت كرده و پيروان مهدى سودانى را از شاگردان خود مى خواند).34
آقاى وهومن كه اين همه با كينه از مهدى سودانى ياد مى كند, براى رفتار خود دليلى جز اين ندارد كه مهدى سودانى عليه انگليس قيام كرده و ارتش انگليس را با خوارى تمام از سودان بيرون رانده بود; وگرنه مهدى سودانى دست كم از ديد پيروانش نه تنها فريبكار نبود, بلكه حتى از نگاه گزارشگران بى طرف هم فردى صادق شمرده مى شد. اگر اين موضوع را درنظر بگيريم كه برداشت مهدى سودانى از مقوله امام زمان غير از نگاه شيعه است, مى توان در اصل اين ادعا هم وى را صادق شمرد; زيرا هيچ منافاتى بين اينكه سخن فردى با واقعيت نسازد و آن فرد در گفتن آن سخن صادق باشد, وجود ندارد. افراد بسيارى هستند كه صادقانه سخن مى گويند, اما چون اشتباه مى كنند, سخن شان با واقعيت تطبيق نمى كند. بنابراين نمى توان مهدى سودانى را فريبكار شمرد; حتى حبيب اللّه كاشانى كه به عنوان كارپرداز دولت ايران در اسكندريه زندگى مى كرد و دو سال وقت خود را در آن سامان براى شناخت مهدى سودانى صرف كرده است و نوشته وى جزء يكى از مجموعه سفرنامه هاى فارسى در جلد چهارم اين مجموعه چاپ شده, درباره مهدى سودانى ديدگاهى توأم با احترام دارد. وى مهدى سودانى را فردى تحصيل كرده, كريم و بخشنده و مقيد به قانون معرفى مى كند. وى يادآور مى شود: بعد از آنكه موضوع آزادى بردگان مطرح شد, وى با تاجرى كه همكارى مى كرد و آن تاجر ضمن تجارت كالاهاى ديگر, به تجارت برده هم اشتغال داشت, فسخ مقاولت و وكالت مى كند; از پرداخت خراج ديوانى به مصر خوددارى نمى كرد; او تنها به ارشاد مردم مى پرداخت; حتى فردى سياسى هم نبود, اما وقتى مردم تحت ستم انگليس و حكومت دست نشانده مصر به خاطر فشار سنگين ماليات به مهدى سودانى پناه مى برند, وى نامه اى به مدير (كردفان) مى نويسد و از وى مى خواهد به مردم در پرداخت ماليات مهلت بدهد; اما حاكم دست نشانده در پاسخ, به بدرفتارى بيشتر مى پردازد, و زمانى كه بين مردم و حكومت درگيرى به وجود مى آيد, وى براى رفع جدال و منع قتال, پا به ميدان مى نهد و زبان به نصيحت مى گشايد; اما لج بازى حكومتيان كه به پشتيبانى انگليسى ها انجام مى گرفت, فرصت اصلاح و آرام سازى اوضاع را از مهدى سودانى مى گيرد. از اين گزارش كاملاً پيداست كه مهدى سودانى نظرى جز خير و صلاح مردم نداشته, فردى متدين, آزادى خواه و روشن انديش بوده است; اما خشم آقاى وهومن از افرادى كه عليه انگليس دست به اق
دام مى زنند, موجب شده است چنين بر مهدى سودانى بتازد و او را فردى فريبكار معرفى كند. آقاى وهومن در پاراگرافى كه نقل كرديم, محمد رئوف پاشا را فردى نجيب معرفى مى كند; اما حبيب اللّه كاشانى نويسنده سفرنامه, در مورد محمد رئوف چنين مى نويسد: (اسماعيل ايوب پاشا كه مردى دانا و بيننده بود و با مردم از در عدل و نصيحت رفتار مى نمود, از حكمرانى سودان معزول و محمد رئوف پاشا به جاى او منصوب گرديد. پس از ورود به خارطوم كه دارالحكومه سودان است, قرار و آرام گرفت, حكام مستجد از براى هر شهر و بلدى معين داشت و اوامر مشدده به جهت تحصيل ماليات متأخره صادر داشت و از هر طرف مأمورين و محصلين غلاظ و شداد روانه كرد).35
از نظر آقاى وهومن فرد نجيب كسى است كه با قتل و غارت و دار زدن و آدم كشتن, خزانه دولت هاى دست نشانده انگليس را پر كند و راه چپاول و غارت انگليسى ها را باز كند; اما هركس در برابر آنان ايستاد, فردى متحجر, جاه طلب و فريبكار است. اينها همه نشانه هاى روشن از دخالت دادن گرايش هاى سياسى ـ دينى در امر تحقيق است كه نتيجه آن, سخنان خلاف واقع است.

7. برخورد اهانت آميز با مسلمانان و به ويژه شيعيان
آقاى وهومن در برخورد با اديان غيريهود و غير فرقه بهائيت, نگرشى عنادآميز دارد و از هر فرصتى براى اهانت به اسلام, مسلمانان و باور و اعتقاد آنان دريغ نمى ورزد. وى بدون توجه به اينكه مصحح حق ندارد باورهاى خود را در كارش دخالت دهد, نه تنها اين باورها را در كار خود دخيل مى كند, بلكه به سبب وابستگى به صهيونيسم, از هر فرصتى براى توهين به باور ديگران و به ويژه مسلمانان و به خصوص شيعه بهره مى گيرد. صريح ترين و وقيحانه ترين مورد, ياغى و غارتگر معرفى كردن پيامبر اسلام(ص) است. نايب الصدر شيرازى در گزارش سفر خود, بارها از يورش و حمله دزدان بيابانگرد عرب, بر قافله هاى حجاج و ناامن بودن مسير سخن مى گويد و اظهار شكايت مى كند. در گزارش هاى حوادث مربوط به وادى حمراء مى نويسد: (بعد از فراغ از نماز مغرب و عشا, حامد, جمال ما مى گفت: (محض آشنايى با شما مى گويم كه خواب حرام است; به ملاحظه آنكه خانه مقوم و جمال نزديك است. از هيچ مضايقه ندارند; به علاوه, اهل اين وادى هم معتقدند كه راهزنى و قافله غارت كردن مباح است و خود جناب (رسول)(ص) مدت ها با مسلمين اين كار را داشت).36 بديهى است دزدان و غارتگران براى كار خود و رهايى از توبيخ وجدان شان دست به دامن چنين سخنان احمقانه بشوند و آقاى نايب الصدر نيز از قول جمال, باور دزدان را نقل مى كند; اما آقاى وهومن سخن اين دزدان را تصديق مى كند و در پاورقى چنين مى نويسد: (پيامبر مسلمانان, به دليل ايجاد رعب و وحشت در دل بت پرستان مكه و ناامن كردن راه تجارتى آنها به شام, به اين كار مبادرت مى ورزيده است).37 اين قبيل اهانت هاى صريح در شرايطى است كه وى وقتى بهانه اى به دست مى آورد, در ستايش پيامبران يهود داد سخن سر مى دهد. البته ستايش هر پيامبرى امرى شايسته است, اما اين كار وقتى در كنار اهانت به پيامبران اديان ديگر باشد, كارى زشت و دور از ادب است. وى هنگامى كه از پيروان حضرت موسى(ع) ياد مى كند, چنين تعبير مى كند: (پيروان آيين و دين توحيدى و جهانى و الهى يهود كه به نام مقدس پيامبر بزرگ تاريخ بشريت حضرت موسى, در منابع اسلامى موسوى هم گفته مى شود).38 در اين ترديدى نيست كه حضرت موسى(ع) پيامبرى بزرگ بوده, از نظر مسلمانان, دين او در زمان خودش جهانى بوده است; گرچه از نگاه رسمى يهوديان ـ بر خلاف ديدگاه آقاى وهومن ـ وى پيامبر يك قوم خاص بوده است; اما اينكه حضرت موسى پيام
برى الهى بود و دين او در روزگار خودش جهانى بوده است, به اين مفهوم نيست كه دين جهانى ديگرى وجود ندارد و ما حق داشته باشيم به پيامبران اديان ديگر اهانت كنيم.
آقاى وهومن در ترجمه واژه (غازى) مى نويسد: (كسى كه در راه دين با كافران جهاد كند, پادشاه جنگجو. جنگ طلب. پادشاهى كه به قصد اشغال سرزمين ها و قتل عام و خونريزى و كشتار و ويرانى و غارت اموال مردم و كتمان ظلم و ستم و استبداد در داخل كشور, به سرزمين هاى همسايه و گاه دوردست يورش مى برد).39 آقاى وهومن نمى گويد اين معنا در كدام كتاب لغت براى اين واژه آمده است. اگر كسى اين عبارت را بخواند, تصور مى كند فرد آزادى خواهى آن را نوشته است كه از فرط علاقه به دادگرى و ظلم ستيزى, نمى تواند عنان قلم خود را كنترل كند و به هر بهانه اى بر ظلم و ستم مى تازد و زمانى كه مى بيند فردى مثل محمدشاه قاجار از اين واژه استفاده مى كند, برمى آشوبد و نه تنها بر استفاده كننده ناحق از اين واژه, بلكه بر خود واژه هم مى تازد; اما وقتى توجه داشته باشد كه وى از رژيمى چون رژيم غاصب و وحشى اسرائيل كه در قرن بيستم همچون سپاه مغول, شهرى را محاصره مى كند تا مردم آن از گرسنگى و بيمارى بميرند و سربازانش, بازوان نوجوانان را زير سنگ مى گذارند و با سنگ ديگرى آن را خرد مى كنند, با تمام توان دفاع مى كند, آن گاه مى فهمد خشم آقاى وهومن نه از روى ستم ستيزى, بلكه از باب عمل به وظيفه مزدورى است; صفتى كه وى به عموم نويسندگان سفرنامه هاى ايرانى دوره قاجار مى دهد.
وى ذيل نام جحفه, در پاورقى به گونه اى عبارت پردازى مى كند تا خواننده به اين باور برسد كه در پيامبر اسلام نوعى شومى وجود دارد. در اين پاورقى بدون ارائه هرگونه دليل و سند مى نويسد: (… گفته مى شود هنگام ورود پيامبر مسلمانان در سال 622 م به يثرب (مدينه) اين شهر دچار بيمارى وبا شده است).40 اولاً چه كسى اين را گفته است؟ چرا آقاى وهومن منبع خودش را ذكر نمى كند؟! مگر خود را مصحح و پژوهشگر نمى داند؟ ثانياً مگر وبا در گذشته چيز كمياب و نادرى بوده كه نيازمند يادآورى باشد؟ كمتر سالى بود كه در شمارى از شهرها و روستاهاى جهان وبا وجود نداشته باشد. از آن گذشته, مگر بين ورود فردى به جايى و وجود بيمارى در آن جا ارتباطى وجود دارد؟ قطعاً مقصود وى آن نيست كه پيامبر اسلام مبتلا به بيمارى وبا بوده است; زيرا اگر چنين بود, رهايى از اين بيمارى تقريباً غيرممكن بود و دست كم در زندگى آن حضرت به عنوان يك حادثه نقل مى شد; بنابراين, اين احتمال قوت مى گيرد كه آقاى وهومن با تكيه بر خرافه پرستى هاى رايج, بر اين باور باشد كه در قدوم آن حضرت به آن روستا, نوعى شومى وجود داشته است. اين مقدار بى ادبى نه تنها شايسته يك پژوهشگر نيست, بلكه يك فرد عادى هم ارتكاب چنين بى ادبى را بر خود روا نمى شمارد.
آقاى وهومن در هرجا كه مى خواهد نشانى آيه اى از قرآن را در پاورقى بدهد, همواره به اين شكل آدرس مى دهد: (قرآن (كتاب مسلمانان)); اما وقتى از تورات آدرس مى دهد, چنين مى نويسد: (سفر تثنيه). آقاى وهومن گويى همه ايرانيان را يهودى تصور كرده است كه مثلاً مى دانند عهد عتيق چيست و چه كتاب هايى در آن است, اما نمى دانند قرآن چه كتابى است و بايد به آنان يادآورى كرد كه اين كتاب دينى مسلمانان است. شايد اين نوع آدرس دادن ها در نگاه نخست غيرعادى به نظر نيايد, اما وقتى آن را در كنار تأكيدهاى مكرر وى در مورد جهانى و توحيدى و الهى قملداد كردن دين يهود و تحقير و اهانت به اسلام لحاظ كنيم, شيطنت به كار رفته, چهره مى نمايد.
وى در مواردى, قسمت هايى از كتاب ها را حذف مى كند و اين حذف ها مواردى است كه نويسنده مى خواهد بر اسلامى بودن نوشته اش تأكيد كند. آقاى وهومن در مقدمه سفرنامه مازندران آقاى صنيع الدوله مى نويسد: (مقدمه كوتاه صنيع الدوله در چند سطر نوشته شده بود و آغاز (مقدمه) و (روزنامه سفر), با نام خدا بوده است; در اولى با آيه اول سوره هاى قرآن (كتاب آسمانى دين اسلام) و در دومى با جمله با عبارت (بسمه وتبارك وتعالى). هنگام تصحيح, اين دو عبارت ـ كه در اكثر كتاب ها و آثار اين دوره نوشته شده ـ حذف گرديده اند).41 آيا خواننده حق ندارد بپرسد آقاى وهومن به چه حقى اين قسمت ها را حذف كرده است؟ مگر مصحح مجاز است تمايلات دينى خودش را در تصحيح نوشته ديگران به كار ببرد؟ اگر به باور آقاى وهومن عبارت هاى محذوف درست نبوده و بايد حذف مى شده اند, چرا وى به جاى نوشتن كتاب مستقل و تبليغ دين يهود و حتى رژيم غاصب و ديكتاتور صهيونيسم, دست به تصحيح متون نويسندگان مسلمان مى زند كه مجبور باشد عبارت هاى ناهماهنگ با اعتقاداتش را حذف كند؟ وى نه تنها در اين جا چيزهايى از كتاب حذف مى كند, بلكه در سفرنامه غروى ميرزا رفيع نظام العلما تبريزى هم دست برده, و چندين ادعا را كه وى در كتابش آورده, حذف كرده است.42

8. دفاع آشكار و متعصبانه از بابيت, بهائيت و شيخيه
به نظر مى رسد آقاى وهومن نوعى وظيفه و به تعبير دقيق تر, مأموريت در دفاع از بابيت و بهائيت دارد, و حتى اينكه وى در مقام تصحيح متن تاريخى است و بايد صادقانه به آن متعهد باشد, وى را از مأموريت اصلى اش باز نمى دارد. در سفرنامه فريدالملك نامى از حمزه ميرزا برده شده است. آقاى وهومن در پاورقى به شناسايى حمزه ميرزا مى پردازد و مى نويسد: (… در سال 1266 هـ. ق بود كه داغ ننگ ابدى بر پيشانى او زده شد و به دستور اميركبير, سيدعلى محمد شيرازى (باب) را از زندان چهريق بيرون آورده و در تبريز, وحشيانه و بدون هيچ دليل و گناهى دار زد… ).43 اين دفاع به همين جا ختم نمى شود, بلكه تلاش مى كند بهائيت را به عنوان يك دين معرفى كند و جا بيندازد; در حالى كه دست كم براى ايرانيان كاملاً روشن است كه بهائيت نه تنها دين نيست, بلكه جريانى سياسى است كه انگليسى ها براى اهداف سياسى و جاسوسى خود آن را بنيان گذاشتند و اميركبير سردار بزرگ ضداستعمارى دوران قاجار كه به اين نيت شوم انگليسى ها واقف شده بود, با تمام قوا با آن مخالفت كرد و انگليسى ها به ناچار چهره خودشان را آشكار كردند و اين فرقه استعمارى را در مستعمرات خود در فلسطين اشغالى جاى دادند.
آقاى وهومن در ذيل نام عكا در پاورقى مى نويسد: (بندر زيباى عكا كه در باستان سنت جين داكره نام شده و به همراه حيفا, به عنوان مركز جهانى دين بهائيت شناخته شده و در سال 1999 م 44800 نفر را در خود جاى داده است).44 آقاى وهومن يادآور نشده كه توسط چه كسى اين فرقه سياسى به عنوان دين مطرح شده است كه حيفا مركز جهانى آن شناخته شده باشد؟!
در شرح حال لايق على خان عمادالسلطنه, نويسنده يكى از سفرنامه ها, مى كوشد بهائيت را زيرمجموعه مسلمانان و يكى از شاخه هاى شيعه قرار دهد. وى مى نويسد: (… حدود يك چهارم و يا يك سوم آنان [مسلمانان] را شيعيان تشكيل مى دهند و يكى از فرق اين دين, شيعه اماميه است. ديگر فرقه هاى مهم آن عبارتند از: اسماعيليه (خاصه در تركمنستان, افغانستان, هند), زيديه (سوريه, يمن), علوى, بهائى, افطحيه و…).45 اين عبارت, همان مثل مشهورى كه مى گويد: (طرف را به ده راه نمى دادند, سراغ كدخدا را مى گرفت) را به ياد مى اندازد. مسلمانان, بهائيت را يك فرقه سياسى باانگيزه جاسوسى مى دانند. آقاى وهومن نه تنها آنها را جزء مسلمانان كه شاخه اى از شيعيان مى شمارد.

9. اهانت به پاره اى از سران كشورهاى جهان
وى در مواردى, نام شمارى از رهبران سياسى امروزى را مى آورد و به شدت به آنان مى تازد و اهانت مى كند. در مورد فيدل كاسترو, رهبر كوبا مى نويسد: (كوبا مجمع الجزايرى است واقع در درياى كارائيب… ديكتاتور آن فيدل كاسترو مى باشد كه از 9 ژانويه 1959 م تاكنون (حدود 48 سال) بر آن حكومت مى كند).46 درباره عمر البشير رئيس جمهور سودان مى نويسد: (سودان وسيع ترين كشور افريقايى است… و در حال حاضر ژنرال عمر حسين احمد البشير (از سال 1989 م و با انجام يك كودتاى خونين) به عنوان رئيس جمهور خودخوانده و ديكتاتور بر آن حكومت مى كند… . بر اثر جنايات دولت مركزى (البشير), بيش از يك ميليون نفر در آن به قتل رسيده يا مجروح گرديده اند).47 در مورد رهبر چين مى نويسد: (چين كشورى در آسياى خاوري… پرجمعيت ترين كشور دنيا محسوب مى گردد و در حال حاضر, در خفقان و اختناق شديد و انسداد سياسى يكى از وحشتناك ترين حكومت هاى خودكامه و ديكتاتورى تاريخ بشر (هوجين تائو) مى باشد).48 در مورد رهبر كره شمالى مى نويسد: (مردم آن به شدت فقير و ستمديده و ديكتاتور آن كيم جونگ ايل نام دارد).49 درباره ولادمير پوتين رئيس جمهور سابق روسيه مى نويسد: (روسيه وسيع ترين كشور جهان, در قاره اروپا و آسيا قرار گرفته… . در حال حاضر يكى از ده ديكتاتور مهم جهان, يعنى ولاديمر پوتين بر آن حكومت مى كند).50 درباره قذافى مى نويسد: (هم اكنون سرلشكر محمد معمر قذافى, ديكتاتور ليبى بر آن حكمرانى مى كند).51
مقصود من از اين انتقاد, آن نيست كه اين رهبران چه هستند و يا چه نيستند. اين احتمال قوياً وجود دارد كه اين افراد, عملكرد نادرستى داشته باشند. سياست همواره لوازمات خاص خودش را دارد و همان گونه كه در دو كشور شرق و غرب كشور خودمان, هزاران نفر به دست نيروهاى غربى و به ويژه امريكايى به خاك و خون كشيده شده و مى شوند, كشتار انسان هاى بى پناه به وسيله رهبران دو بلوك غرب و شرق و دست نشانده هاى آنان وجود داشته و خواهد داشت. اما همه بحث اين است كه اين مباحث چه ربطى به سفرنامه دارد؟! تصحيح سفرنامه, يعنى نوشته اى كه در روزگارى فردى آن را براى خود و يا آيندگان نوشته و به جا گذاشته, محقق آن را به گونه اى به خواننده ارائه دهد كه درست مطابق چيزى باشد كه نويسنده مى خواسته بيان كند و اگر در نوشته چيزى وجود دارد كه فهم آن براى خواننده امروزى دشوار است, با توضيحات لازم آن را آسان كند; اما اينكه فلان حاكم امروزه در كشورى به نادرستى و يا درستى حكمرانى مى كند, چه ربطى به موضوع دارد؟! بديهى است آقاى وهومن به عنوان نويسنده حق دارد با نوشتن كتابى و يا مقاله اى مستقل, بر اساس انديشه خودش هركدام از رهبران دنيا را تحسين و يا تقبيح كند و كارهاى آنان را به نقد بكشد; البته در همان جا هم ادب حكم مى كند انسان از اهانت و فحاشى پرهيز كند و نيز در انتقاد از حكمرانان جهان, هر دو ديده خود را بگشايد و به بلندگويى براى يك بلوك تبديل نگردد.

10. اشتباهات تاريخى, جغرافيايى و غيره
اشتباه امرى طبيعى است و همه انسان ها به آن مرتكب مى شوند. در تصحيحات آقاى وهومن هم اشتباهاتى ديده مى شود كه به مواردى از آنها اشاره مى شود:
در سفرنامه شخص ناشناس كه به عنوان پنجمين سفرنامه در جلد اول آمده است, نويسنده از جايى به نام (سنگ كليدر) ياد مى كند. آقاى وهومن در توضيح اين روستا مى نويسد: (امروزه به آن كليدر مى گويند و روستايى است از توابع بخش سرولايت نيشابور, در 62 كيلومترى اين شهر در دامنه غربى كوه كليدر, وقايع رمان جاودانه ادبيات فارسى كه به نام كليدر و از آثار محمود دولت آبادى است, در اين روستا رخ مى دهد. از آثار تاريخى آن عبارتند از: 1. گنبد كليدر, اثر تاريخى قرن هشتم هجرى قمرى, ثبت 2378 در تاريخ 23 مردادماه 1378 هـ.ش; 2. تپه قلعه كهنه, بناى سده هاى 7 و 8 هجرى قمرى, ثبت 11063, در تاريخ 16 شهريورماه 1383 هـ. ش).52
آقاى وهومن در توضيح روستاى سنگ كليدر مرتكب اشتباه مى شود. اين روستا با روستايى كه كليدر نام دارد, تفاوت مى كند. كليدرى كه در دامنه غربى كوه كليدر قرار دارد, ربطى به رمان بلند آقاى دولت آبادى ندارد. در روستاى مزبور امامزاده اى به نام امامزاده يحيى قرار دارد و گاه اين روستا به نام كليدرِ امامزاده خوانده مى شود و در مسير سبزوار به قوچان واقع است و رودخانه آن دايمى است; اما سنگ كليدر كه داستان آقاى دولت آبادى به نام اين روستا ناميده شده است ـ نه اينكه در اين روستا اتفاق افتاده باشد ـ در مسير سبزوار به نيشابور قرار دارد و رودخانه آن, چنان كه نويسنده سفرنامه هم عنوان كرده است, فصلى است. آخرين نقطه اى كه از سرولايت نيشابور در رمان آقاى دولت آبادى نام برده شده است, روستايى به نام عبداللّه گيوى است كه از آنجا تا كليدرِ امامزاده نزديك به ده كيلومتر فاصله دارد, و البته آبادتر از سنگ كليدر بوده است. امروزه از سنگ كليدر جز نامى نمانده است, در حالى كه كليدرِ امامزاده پررونق است.

11. عدم مراعات اصول تصحيح متون
تصحيح متون كار آسانى نيست كه هر كس بتواند آن را به راحتى انجام دهد. اين كار از جمله كارهاى دشوارى است كه تنها از افراد دانشمند, ريزبين, بى طرف, صبور, فروتن و فهيم برمى آيد. چنان كه در آغاز اشاره شد, مصحح كتب خطى بايد در بسيارى از علوم و دانش ها مهارت لازم را داشته باشد و اگر در دانشى مهارت لازم را ندارد, از چنان فروتنى علمى برخوردار باشد كه در حل دشوارى ها با اهل فن مشورت و رايزنى كند. اگر آگاهى به زبان هاى غربى را براى مصحح لازم ندانيم, در لزوم دانستن ريزه كارى هاى زبان و ادبيات و به ويژه اصطلاحات زبان فارسى و عربى هيچ ترديدى نيست; زيرا اين دو زبان چنان درهم آميخته هستند كه كمتر كتاب فارسى است كه در آن اصطلاحات و تعابير عربى نباشد; اين امر, افزون بر فهم اصطلاحات و تعابير خاص دانش هاى دينى و غيردينى متداول در بين مسلمانان است.
ييك مصحح متون خطى, علاوه بر شناخت ظرافت كارى هاى علوم و زبان, بايد توان خواندن خطوط گوناگون را هم داشته باشد. از آن گذشته بايد نسخه شناس باشد و از مراكزى كه كتب خطى نگهدارى مى شود, اطلاعات كافى داشته باشد. از همه مهم تر بداند در تصحيح يك متن, به دنبال چه چيزى است. مصحح لازم است بين بايسته هاى تحقيقى هر كدام از انواع متون خطى, تفاوت بگذارد. بين تصحيح يك ديوان شعر با يك متن حديثى و يا يك متن فقهى و يا يك سفرنامه و يا غير آن, تفاوت جدى وجود دارد; به همين سبب گفته مى شود مصحح بايد بداند در تصحيح به دنبال چه چيزى است. شايد ايراد مهم كار آقاى وهومن در اين است كه نمى داند در تصحيح متون چه كارى بايد انجام دهد و چه كارى نبايد انجام دهد; از اين رو در كار وى ايرادهايى است كه در ذيل به آنها اشاره مى شود:

بسندگى به يك نسخه
ييكى از كارهاى اصلى مصحح, جستجو براى يافتن نسخ متعدد از يك نوشته است. نسخ متعدد به مصحح در يافتن ابهام ها كمك فراوان مى كند. نسخ نوشته ها معمولاً در كتابخانه هاى مختلف پراكنده است و محقق بايد با مراجعه به فهرست نسخ خطى كتابخانه ها تا جايى كه ممكن است نسخ بيشترى از يك متن به دست بياورد. آقاى وهومن اين بخش را بسيار سهل تلقى كرده است و در غالب موارد, به يك نسخه بسنده كرده است و عنوان نسخه منحصر به فرد, ترجيع بند سخن ايشان در مقدمه سفرنامه هاست. ايشان به خود زحمت لازم را نداده اند كه تفحص لازم را به عمل آورده, ببينند آيا متن نسخه ديگرى در جاى ديگرى دارد يا ندارد.

عدم تلاش براى روشن ساختن نكات مبهم نوشته ها
ييكى از كارهاى اصلى مصحح, روشن كردن ابهام هايى است كه در متن مورد تحقيق, وجود دارد. گذر زمان چيزهاى بسيارى را مبهم مى سازد; از اين رو خواننده امروزى معنا و مفهوم آنها را درك نمى كند و در نتيجه سخن نويسنده مبهم مى گردد. مصحح بايد اين موارد را با مراجعه به منابع آن و نيز مشورت با كاردانان براى خواننده روشن كند. اين موارد, ممكن است يك اصطلاح باشد, يك حادثه باشد, يك سنت و آيين باشد, يك رسم محلى باشد, يك شىء باشد, يك تاريخ باشد, يا يك فرد باشد و يا چيزى از اين قبيل. در كار آقاى وهومن, نكات نيازمند به تبيين كه از كنار آن به راحتى گذشته است, بسيار ديده مى شود. گاه انسان تصور مى كند آقاى وهومن تنها به تايپ متون خطى پرداخته است و در مواردى هم براى تبيين به اينترنت مراجعه كرده است; اگر چيزى يافته, بدون دقت در اينكه آنچه يافته دقيقاً همان چيزى است كه براى تبيين به آن نيازمند بوده يا خير, آن را در پاورقى آورده است و اگر چيز نيافته, آن را رها كرده است.

فقدان تلاش براى ارائه منابع نقل قول هاى متن
ييكى از كارهايى كه مصحح بايد انجام دهد, يافتن منابع سخنانى است كه نويسنده از ديگران نقل كرده است. نويسندگان پيشين معمولاً در نوشته هاى خود, آدرس منقولات شان را نمى دادند. مصححان براى مستندساختن آن منقولات به دنبال منابع مى گردند تا ضمن مستندساختن آنها, درستى و دقت در نقل ها را نيز نشان دهند و اگر منقولات با متن تفاوت داشته باشد, آنها را يادآورى كنند. اين كار هم به استحكام متن كمك مى كند و هم آن را قابل فهم مى سازد; زيرا گاه به سبب اشتباه در نقل, عبارت منقول گنگ مى گردد. اما آقاى وهومن در اين تصحيح, اين كار را به طور كلى فراموش كرده اند; از اين رو در همه اين چهار جلد, آدرس منابع بسيار اندك است و در خصوص روايات, شايد به جرئت بتوان گفت هيچ آدرسى وجود ندارد و تنها براى پاره اى از پاورقى هايى كه خودش افزوده, آدرس ديده مى شود. در اين سفرنامه ها نويسندگان به وفور از آيات قرآنى, احاديث اسلامى, اقوال فقهى, گزارش هاى تاريخى و اشعار شاعران استفاده كرده اند, اما دريغ از ديدن آدرس يك روايت و يا ديدگاه فقهى و يا منبع يك گزارش تاريخى و شعر شاعران.
در پايان برادرانه به آقاى وهومن يادآور مى شوم: بهتر است انسان كارى كه مى خواهد انجام دهد, به درستى انجام دهد. اگر راه و رسم آن را بلد نيست, ياد بگيرد و اگر بلد است, اما تعلقاتى دارد كه به وى اجازه نمى دهد دانسته هاى خود را درست ارائه كند, بهتر آن است به كارى بپردازد كه با علايق اش تنافى نداشته باشد تا بتواند راحت تر آن كار را انجام دهد و مجبور نباشد محصولى نادرست به جامعه اش تحويل دهد.
به اين نكته هم توجه داشته باشيم كه اهداف همه پيامبران, مصلحان, عارفان و صاحب دلان, هدايت انسان و سعادت بشر است. اختلافات بين پيروان اديان هرگز در جوهره اديان نيست, بلكه زاييده تمايلات پيروان است; پس چه بهتر كه به همان گوهر اديان پايبند باشيم; زيرا:
چو بى رنگى اسير رنگ شد
موسئى با موسئى در جنگ شد

1. آورده اند در گذشته فردى خطى نيك مى نوشت و از اين رو به وراقى روى آورده بود و از اين راه ارتزاق مى كرد. وى در نسخه بردارى ها تنها به رونويسى بسنده نمى كرد و در مواردى اجتهاد مى كرد و متنى را به پندار خود تصحيح مى كرد و از اين راه غلطهاى بسيارى بر متون وارد مى ساخت. فردى قرآنى نزد وى آورد و چون سابقه ذهنى داشت. به وراق گفت: از روى اين قرآن براى من نسخه اى بنويس, اما هيچ تصحيحى در آن انجام نده. وراق پذيرفت و صاحب نسخه بعد از مدتى براى گرفتن نسخه اش آمد و از وراق پرسيد كه اصلاحى روى نسخه انجام نداده است؟ وراق گفت فقط در دو مورد كه ديدم غلط آن خيلى فاحش بود, اصلاح كردم و نتوانستم از آن دو مورد بگذرم. صاحب نسخه پرسيد: آن دو مورد چه بود؟ وراق گفت: در يك مورد نوشته شده بود و (خرّ موسى) كه اين درست نبود; زيرا عيسى خر داشت و موسى خر نداشت; از اين رو آن را خر عيسى كردم و در مورد ديگرى (شغلتنا) داشت كه من آن را (شدرسنا) كردم; زيرا قرآن كه غلط ندارد و همه اش درست است!
2. تعصب آقاى وهومن در پاورقى هاى اين چهار جلد به خوبى خودش را نشان مى دهد و براى خوانندگان اين مقاله نيز اين امر در ادامه به خوبى مبرهن خواهد شد. آقاى هارون وهومن از مادرى با اصالتى گرجى است كه به گفته خودش از نوادگان اسيرانى بوده كه توسط شاه عباس از حوالى تفليس پايتخت گرجستان به ايران آورده و در داران اصفهان اسكان داده است (سفرنامه هاى خطى, ج 4, ص 468). خود وى در روستاى صالح آباد كه امروزه به آن انديمشك مى گويند, به دنيا آمده (سفرنامه هاى خطى, ج 4, ص 56) و در مشهد تحصيلات دانشگاهى خود را به پايان برده است.
3. سفرنامه هاى خطى فارسى; يادداشت مجموعه, بند اول.
4. همان, بند 6.
5. سفرنامه هاى خطى فارسى; ج 2, ص 298.
6. همان, ج 2, ص 297.
7. همان, ج .
8. همان, ص 300.
9. همان, ص 302.
10. همان, ص 302ـ303.
11. همان, ص 303.
12. سفرنامه; ج 2, ص 30.
13. همان, ص 37.
14. همان, ص 36.
15. سفرنامه هاى خطى فارسى; ج 4, ص 437.
16. همان, ص 423.
17. سفرنامه; ج 2, ص 662.
18. سفرنامه هاى خطى فارسى; ج 1, ص 120.
19. همان, ج 4, ص522.
20. همان, ج 2, ص 130ـ131.
21. همان, ج 4, ص 430. 22. همان, ج 1, ص 650.
23. همان.
24. همان, ج 4, ص 37.
25. همان, ص 58.
26. همان, ص 61.
27. همان, ص 63. 28. همان, ص 118.
29. همان, ص 582.
30. همان, ج 1, ص 638.
31. همان, ص 54.
32. همان, ج 4, ص 228.
33. سفرنامه; ج 2, ص 310.
34. سفرنامه هاى خطى فارسى; ج 4, ص 291ـ292.
35. همان, ص 392.
36. همان, ج 2, ص 228.
37. همان.
38. همان, ص 111.
39. همان, ج 4, ص 415.
40. همان, ج 2, ص 127.
41. همان, ج 3, ص 162.
42. همان, ص 337.
43. همان, ج 4, ص 38.
44. همان, ج 2, ص 112.
45. همان, ج 1, ص 433.
46. همان, ج 4, ص 495. 47. همان, ص 303.
48. همان, ص 530.
49. همان.
50. همان, ص 465.
51. همان, ص 514.
52. همان, ج 1, ص 652.