پنجشنبه, 30 اردیبهشت 1389
 
128
 
 

حسن كاشى شاعر شيعى قرن هفتم و هشتم
حداد عادل غلامعلی

كوتاه زمانى پس از انتشار كتاب هفت بند هفتادبند كه حاوى هفت بندِ معروفِ كمال الدين حسن بن محمود كاشى و هفت بندهاى ديگرى است كه به اقتفاى او سروده شده, ديوان اشعار او نيز نخستين بار به كوشش سيّدعبّاس رستاخيز و با مقدمه حسن عاطفى منتشر شد.1 هر دو كتاب از انتشارات كتابخانه, موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى است و جا دارد با اظهار خوشوقتى از سرعت گرفتن و سامان يافتن انتشارات اين كتابخانه, از رئيس محترم كتابخانه و آقايان رستاخيز و عاطفى خصوصاً به سبب انتشار ديوان حسن كاشى تشكر كنيم.
حسن كاشى شاعر شيعى سده هاى هفتم و هشتم است. خانواده او از مردم كاشان بوده اند, اما او در آمل چشم به جهان گشوده و در آنجا مى زيسته و آرامگاهش در سلطانيه زنجان است. شرح حال وى در جلد سيزدهم دانشنامه جهان اسلام ذيل مدخل (حسن كاشى) آمده و منابع و مآخذى كه مى تواند محل رجوع محققان باشد, به تفصيل درپايان مقاله ذكر شده است. در ديوانِ حسن, جز در مدح على و آل على عليهم السلام شعرى ديده نمى شود و او جز مدح اين خاندان, مدحى ديگر نگفته است. اگر چندصد سال قبل از او, شاعر شيعى ديگرى مانند ناصرخسرو قباديانى, گفته بود:
پسنده است با زهدِ عمار و بوذر
كند مدحِ محمود مر عنصرى را؟
من آنم كه در پاى خوگان نريزم
مر اين قيمتى درّ لفظ درى را
حسن كاشى نيز گفته است:
از آن نيَم كه ز ديوان هاى كهنه و نو
فراهم آرم2شعرى به صدهزار اشكال
به شهدِ مدحِ كسى گر زبان گشايم, باد
زبانِ ناطقه ام در گه شهادت لال
اگرچه مال ندارم, يقين آن دارم
كه دينِ خود نفروشم به دنيى از پى مال3
مورخ و محقق محترم, آقاى رسول جعفريان, در آغاز پيشگفتارى كه بر كتاب نوشته اند, گفته اند:
 ميرزا عبداللّه افندى, كتابشناس برجسته عصر صفوى, در تحليل جالبى بر اين باور است كه سه نفر در تشيع ايران نقش داشته اند: شيخ حسن كاشى, علاّمه حلى و محقّق كركى. اين سخن, حق ّ است و بدون ترديد, افندى آن را از سر علم و اطّلاع گفته است.4
 اصل سخن ميرزاعبداللّه در رياض العلماء و حياض الفضلاء از اين قرار است:
 المولى حسن بن [… ] الكاشى فاضل عالم محقق شاعر مدقق منشىء ماهر, و هو والشيخ على الكركى بل العلامة الحلى أيضاً فى نشر مذهب الشيعة سوا… .5
 آقاى عاطفى در مقدمه خود گفتار ميرزاعبداللّه را ترجمه كرده, آورده اند:
 ملاحسن بن (محمود) كاشى. وى فاضلى عالم و محقّقى شاعر و مدقّقى منشى و ماهر بود. او و شيخ على كركى و بلكه علاّمه حلى در نشر مذهب شيعه برابر بوده اند, براى آنكه كاشى هم حق ّ بزرگى به گردن مردم داشته, از جهت آنكه آنها را به راه حق هدايت و به آيين شيعه رهبرى كرده است و به همين مناسبت, … عامه از گذشته و حال با وى دشمنى مى كرده اند و او را سرآغاز حدوث مذهب شيعه در دولت صفويه يا در روزگار سلطان محمد الجايتو خدابنده مى دانسته اند… .6
 مى توان گفت: شعر حسن كاشى در آغاز گسترش تشيع در ايران موردتوجه و اقبال علاقه مندان به اين مذهب بوده و در محافل و مجالس خوانده مى شده و شعرخوانان و مديحه خوانان اشعار وى را به خاطر مى سپرده اند و مى خوانده اند و شايد بتوان از تأكيد بليغ ميرزا عبداللّه اين طور استنباط كرد كه شعر حسن كاشى در آن زمان به منزله يك رسانه در تبليغ و ترويج تشيع در ايران مؤثّر بوده است. بى گمان دانش و تقوا و اعتقاد راسخ او به ولايت و امامت على(ع) از يك سو و قوت طبع و استحكام شعر او از سوى ديگر در تأثير كلام وى نقش داشته است. براى آنكه تصوير و تصوّر روشن ترى از چهره اين شاعر آيينى ترسيم كنيم, بخشى از قصيده غرايى كه وى در هشتاد بيت, در مدح اميرالمؤمنين على(ع) به اقتفاى خاقانى با مطلع:
هر سحر كز موج اين درياى گوهرزاى من
گوهر معنا دهد فكر فلك پيماى من
سروده, نقل مى كنيم:
ييرلغ طبع مرا مُهر از ولاى مرتضى است
حجّت تنزيل طبعم معجز طاهاى من
تا نگردد كهنه حكمش تازه گرداند فلك
هر مه از شكل مه نو صورت طغراى من
موسيِ عهدم كه بر طور رياضت ساكنم
روشن از الطاف حق هردم تجلى هاى من
خصم اگر در روز دعوى ساحرى گردد, دهد
گوشمال (لامساس) او را يد بيضاى من
مقتداى سينه صاحبدلانم كعبه وار
بيت معمور معانى طبع مستقصاى من
تا زبانم در ثناى ركن ايمان ناطق است
ركن هفت اقليم معنا شد دل يكتاى من
زين صفت كآمد چو عيسى طبع من معجزنما
داشت گويى نفخه روح القدس ماماى من
بر سر بازار معنى گر اناالحق مى زنم
سرّ اين معنى نداند جز دل شيداى من
گرچه اندر شاعرى همتا ندارم در زمين
نيست اندر نامرادى نيز كس همتاى من
ور ز بى قوتى فرو ماندم ز قوت, باك نيست
قوّت دل ها فزايد شعر جان افزاى من
آن توانگر همّتم در دين كه با افراط فقر
ظاهر است از خلق عالم فرط استغناى من
محنت دل با كه گويم زانكه در مازندران
نيست كس را از بلاى خويشتن پرواى من
تا نريزد آبرويم پيش هركس بهر نان
قفل خاموشى است دايم بر لب گوياى من
گرچه بر من روز راحت شد شب يلدا ز غم
صبح راحت بردمد هم زين شب يلداى من
مى كنم صبرى موفّر, مى برم عمرى به سر
تا چه بار آرد فلك زين مايه سوداى من
غم ز درويشى ندارم چون يقينم شد كه هست
در كف سالار محشر مايه اثراى من
در ضيافت خانه تحقيق خوانسالار خُلد
مى كند اِجرى ز دست مير دين اجراى من
كمترين مملوك حيدر, كاشيم, كز فضل او
در سخن بالاتر از اعشى است استعلاى من
زاده طبع منست اين شعر و اين جان من است
چونكه ديوان ها ندارد طبع مدح آراى من
تا به بازار سخن نقد معانى مى برم
قلب زراندوده بيرون ماند از سوداى من
گر ز روى امتحان صدبار در آتش زنند
جز طلا بيرون نيايد زرّ مستوفاى من
بر سر بازار اقليم معانى كو كسى
تا دهد عرض متاعى همبرِ كالاى من؟
شاعران را گرچه غاوى خوانده در قرآن خداى
هست از ايشان هم به قرآن ظاهر استثناى من
كاشى اصلم, آملى مولد, حسن نامى كه هست
همچو حسّان روز احسان, صدر جنّت جاى من
ييارب از فضل و كرم سيراب كن طبع مرا
زانكه از حدّ تجاوز رفت استسقاى من7
از اين نمونه مى توان به پايه و مايه شاعرى وى پى برد; پايه اى كه شاعر خود نيز بدان تفاخر و تحدّى مى كرده است. تنگدستى و عسرت او نيز از اين ابيات و نمونه هاى متعدّد ديگر در قصايد ديگر, آشكارا معلوم مى شود; چنانكه (توانگر همّت) بودن او در عين فقر مفرط, نشانه روشنى از فرط استغناى او از خلق عالم است.
نكته مهمى كه با خواندن اشعار حسن كاشى در اين ديوان به دست مى آيد, اين است كه قصايد وى در مدح اميرالمؤمنين و خاندان وى, هرچند محكم و بى عيب است, برخلاف قصايد شاعران درجه اول پيش از وى, دچار تعقيد و تكلف نيست, بلكه به فهم مردم نزديك است. اگر سخن ميرزاعبداللّه افندى را در تأثير شعر او در تبليغ و ترويج تشيع در ايران به ياد آوريم, مى توانيم بگوييم مخاطب شعر حسن كاشى مردم بوده اند و او با احساس تعهد نسبت به دفاع از حق اميرالمؤمنين(ع), آگاهانه, آنچنان شعر مى گفته كه مردم بفهمند و بپسندند و با خود و بر ديگران بخوانند. غرض او از شاعرى, نشان دادن تسلط بر فنون و صناعات شعرى نبوده, بلكه او شعر را همچون ابزارى يا رسانه اى در خدمت اعتقادات خود به كار مى گرفته و از هرچه با اين مقصود ناسازگار بوده, دورى مى جسته است. همين نكته سبب شده تا شعر او امروز هم تا حدود زيادى براى عموم مردم باسواد قابل فهم باشد و حتى مداحان و منقبت خوانان دوران ما هم بتوانند پس از هفتصد سال از ديوان حسن كاشى اشعار متعددى برگزينند و براى مردم بخوانند. هفتصد سال فاصله زمانى, زبان شعرى حسن كاشى را چندان كهنه و نامقبول و نامطبوع نساخته است.
ديوان حسن كاشى مقدمه مفصل و سودمندى دارد به قلم آقاى حسن عاطفى, همشهرى وى, در بيست صفحه كه در آن, علاوه بر بيان مطالبى درباره تولد و وفات شاعر, احوال او به نقل از (دولتشاه سمرقندى), (امين احمد رازى), (قاضى نوراللّه شوشترى), (محمدمظفّر حسين صبا) و (ميرزا عبداللّه افندى اصفهانى) ذكر شده و نمونه هايى از شعر او كه گواه بر استقبال وى از سنايى و خاقانى و ظهير فاريابى است و نيز نمونه هايى از استقبال ديگران از شعر وى آمده است.
آقاى عاطفى بحث نسبتاً مفصّلى كرده اند در اثبات اينكه تاريخ محمدى كه تاريخ دوازده امام به نظم است و به سال 1377 به همت آقاى جعفريان به چاپ رسيده, از حسن كاشى نيست و در اثبات مقصود خود دلايل قابل توجهى عرضه كرده اند.
حسن كاشى در يكى از قصايد خود با مطلع:
مرا خداى جهان داده دولتى منصور
كه شرح شمّه آن دولتى است نامحصور
در چهارده, پانزده بيت به احوال زندگانى خود قبل از آنكه شعر خويش را يكسره موقوف فضايل و مدايح مولا اميرالمؤمنين كند, اشاراتى دارد كه حاكى از آن است كه او نيز مانند ناصرخسرو, در مقطعى از حيات خود, به توبه و انقلاب حال روى آورده و راه و رسم تازه اى برگزيده است. كاشى در اين قصيده مى گويد:
مرا كه اول حالت بدان صفت بودم
كه از خجالت آن شرح نيستم به حضور
شده به فرط معاصى چنان كه گويى نيست
مقام معصيت الاّ ز نفس من معمور
به كار باطل و انديشه خطا نزديك
ولى ز طاعت و تقوا هزار منزل دور
به روى لاله رخان همچو زلفشان شيدا
به ياد نرگس خوبان چو چشمشان مخمور
ز بعد كثرت زحمت ز اجتهاد علوم
شده ز درس و تعلّم به شاعرى مشهور
بر استماع نصيحت ببسته راه صواب
ولى گشاده دل و جان به ناله طنبور
ز پاى مستى عشّاق خورده هر ساعت
ز دست ساقى مردآزما شرابِ غرور
به مدح گفتن باطل چو شاعران مشغول
به اختلاط ملوكان چو ديگران مغرور
فلك مرا به دمى بازبسته همچون تار
به او ستاديم داده به چنگ ده مزدور
به جز من ار دگرى بودى اندرين مستى
به هوش بازرسيدى مگر به نفخه صور
اگر نه مهر نبى بودى [و] ولاى على
مرا خلاص كه دادى از آن بلاى شرور؟
به دست لطف, گريبان خاطرم بگرفت
كشيد دامنم از چنگ روزگار غيور
چنان كه پيشه پيشينگان بُد, اندر داد
نداى آيت (توبوا الى اللّه) از لب حور
چه گفت؟ گفت به مدح على گراى كه نيست
فزون ازين به دو عالم سعادتى موفور8
جاى تعجّب است كه چرا در مقدّمه آقاى عاطفى و در شرح احوال شاعر به اين ابيات اشاره اى نشده است. تاريخ ذكر شده در ذيل نام و امضاى آقاى عاطفى در پايان مقدمه, فروردين 1384 شمسى است; حال آنكه كتاب در پاييز 1388 به چاپ رسيده و مقدمه كوتاه مصحح كتاب, يعنى آقاى سيّدعباس رستاخيز نيز در پاييز 1388 نوشته شده است. اگر تاريخ 1384 درست باشد, مى توان حدس زد آقاى عاطفى هنگام تحرير مقدّمه خود, همه ديوان حسن كاشى را, بدان صورت كه در دست ماست, در اختيار نداشته اند.
كتاب, علاوه بر مقدّمه آقاى عاطفى, مقدّمه كوتاهى نيز با عنوان (پيشگفتار) از مصحح دارد. مصحح كه از همزبانان افغانى ما ايرانيان است, اين مقدمه را عمدتاً به معرفى نسخه هاى خطّى مورداستفاده خود اختصاص داده و گفته است:
 قابل ذكر آنكه از مولانا حسن كاشى, تاكنون در هيچ يك از كتابخانه هاى عمومى و خصوصى ديوان اشعار نسبتاً كامل معرّفى نگرديده است.9
 سعى مصحّح محترم در تصحيح اين ديوان مشكور است و بايد گفت وى فى الجمله از عهده اين كار برآمده است.
راقم اين سطور مناسب مى داند به چند نكته كه به تصحيح كتاب مرتبط است و در تورّقى شتابزده بدان ها برخورده, اشاره كند تا در چاپ بعدى مورد توجّه قرار گيرد.
1. در صفحه 62, در قصيده اى بامطلع:
حاصل اين چرخ چيست؟ دوستى مصطفاست
فايده عقل چيست؟ منزلت مرتضاست
در يكى از ابيات, بعد از مصراعِ اول (يافت ز بازوى او, دين محمّد نظام), مصراع دوم را با تصحيح قياسى, يعنى از جانب خود, بدين صورت آورده است: (كورى آن كس كه او, دين خدا را نخواست) و در پانوشت صفحه, اصل متن را آورده كه به صورت (حق آشفته است) بوده است. حق اين بود كه مصحّح با عنايت به اينكه در مصراع اول به نظام يافتن دين اشاره شده, به حكم صنعت طباق در شعر, مصراع دوم را به صورت (دين حق آشفته خواست) درمى آورد و بيت اينچنين مى شد:
ييافت ز بازوى او دين محمد نظام
كورى آن كس كه او دين حق آشفته خواست
به اين ترتيب تفاوت اين صورت با آنچه در اصل متن بوده, تنها تفاوت كلمه (خواست) با (است) خواهد بود.
2. در صفحه 74, در قصيده اى در مصيبت سيّدالشّهدا حسين(ع) با مطلع:
اى دل كنون كه عاشر ماه محرم است
شادى مكن كه نوبت شاديت در غم است
بيتى به صورت زير آمده است:
بر فرق روز بِنه به عزا طشت آتشين
كز شب پلاس دوخته چرخ اعظم است
كه پيداست بايد بدين صورت باشد:
بر فرق روز نِه به عزا طشت آتشين
كز شب پلاس دوخته چرخ اعظم است
در همين قصيده آمده است:
اى مسند شريعت! (تو) بر خاك ره نشين
كامروز مقتداى جهان روز ماتم است
كه باز هم پيداست كلمه (تو) كه ظاهراً افزوده مصحح است, زائد است و بايد حذف شود.
3. در صفحه 87, در بيت:
او چون به سوى (مقْعَدِ صَد) مليك شد
از فضل و علم خويش مرا يادگار كرد
بايد به جاى (مَقعَدِ صَد), كه غلط چاپى است, (مَقعَدِ صِدق) بيايد.
4. در صفحه 89, در پايان قصيده اى با مطلع:
تا سرم در سايه خورشيد ايمان مى رود
پاى قدرم بر سر گردون گردان مى رود
چند بيت آمده است كه در آنها شاعر با ضمير اوّل شخص واحد (متكلّم وحده) به خود اشاره مى كند و مى گويد: (در ره توحيد و عدل استاده ام مردانه وار) كه اشاره اى است به اينكه شيعه خود را در علم كلام, اهل العدل والتوحيد مى داند. نيز در بيت بعد مى گويد: (دارم اندر راه دين با چارده شه دوستى). سه بيت پايانى اين قصيده اينچنين است:
بر اميد آنكه با ايشان همى بندد كنون
جان شيرين مى دهد كاشى و خندان مى رود
پير و مولانا و شيخم جمله ايشانند و بس
راه حق اين است هر كو راه ايمان مى رود.
مولدش در آمُل و آبشخورش مازندران
وز ره جدّ و پدر نسبت به كاشان مى رود
اگر جاى دو بيت اول و دوم در اين سه بيت عوض شود, تبديل فعل از اول شخص به سوم شخص ـ كه بدان التقات مى گويند ـ موجّه مى شود; والا بدين صورت كه هست, عيب دارد.
5. در صفحه 102, در بيت پايانى قصيده در مصرع (به مدح آل على رو تو سرفزراى كن), (سرفرازى) درست است كه خطايى مطبعى است.
6. در صفحه 129, در بيت دوم قصيده, (شير آله) غلط و (شير الاه) درست است. در همين قصيده, بيت ماقبل آخر صفحه, بدين صورت است:
در علمش از (سلونى) و اندر امامتش
دعوى خويش را گواه [من] از (لافتى) برم
پيداست كه كلمه [من] كه افزوده مصحح است, زائد است و براى رعايت وزن شعر, گواه را بايد به فتح واو, بر وزن گُنَه, خواند.
7. در صفحه 147, در بيت پايانى قصيده:
جاعل به عيش و خوش دلى, زان حاصلش بى حاصلى
من ساغر مهر على, بر جان شيدا ريخته
(جاعل) قاعدتاً بايد (جاهل) باشد.
8. در صفحه 150, در بيت:
ثانى الاثنين, بر او وحدت فزودن مشركى است
اين قدر خود مى شود در عقل انسان يافته
كلمه (او) در مصرع اول, زائد است.
9. در صفحه 159, در بيت:
چو تخم ناسره كارى درين جهان امروز
همين كه كارى تو فردا يقين همان دروى
كلمه (تو) در مصرع دوم زائد است.
10. در صفحه 166, در بند پنجم از هفت بند معروف حسن كاشى, سه بيت اول قصيده بدين صورت است:
اى گزيده مر خدايت يا اميرالمؤمنين
خوانده نَفس مصطفايت يا اميرالمؤمنين
گُردنان دهر را آورده سرها زير حكم
بازوى زورآزمايت يا اميرالمؤمنين
خازنانِ كان و دريا كيسه ها پرداختند
روز بازار سخايت يا اميرالمؤمنين
در بيت دوم, علامت (رفع) روى حرف (گ) نابجاست و گردنان به فتح گاف صحيح است; زيرا (گردن) در زبان فارسى مجازاً به معناى شخص بانفوذ و قدرتمند آمده (ر. ك به: لغت نامه دهخدا; ذيل مدخل (گردن) و حافظ نيز كه هم عصر حسن كاشى بوده, گفته است:
دل منه بر دنيى و اسباب او
زانكه از وى كس وفادارى نديد
شاه غازى خسرو گيتى ستان
آن كه از شمشير او خون مى چكيد
سروران را بى سبب مى كرد حبس
گردنان را بى خطر سر مى بريد
در بيت سوم هم به نظر مى رسد فاصله ميان دو كلمه (روز) و (بازار) بايد برداشته شود و (روز بازار) به معنى رواج و رونق و گرمى بازار بيابد.
11. در صفحه 175, در بيت:
چو همّتش به دو عالم نكرد هيچ نگاه
برآمد از دل آيت رأيت اللّه
در مصرع دوم مى بايد بعد از كلمه دل, يك (او) اضافه شود.
تأكيد مى كنيم كه اين خرده گيرى ها از اهميّت كار مصحح نمى كاهد و اين قبيل خطاها و سهوها در كتاب آن اندازه نيست كه خواننده را آزار دهد و مانع استفاده شود.
در ديوان مولانا حسن, كلمات و لغات مهجور و تركيبات نوساخته, فراوان نيست و علّت اين امر نيز چنان كه گفتيم, اين است كه او سعى داشته از زبان متداول ميان مردم فاصله نگيرد; با اين حال, گاهى به كلماتى برمى خوريم كه توجّه ما را به خود جلب مى كند. سه نمونه را ذيلاً ذكر مى كنيم:
الف) در صفحه 76, در قصيده اى با مطلع:
دستِ شام از فرق گردون دوش چون برداشت تاج
زير چرخ آبنوسى شد روان كشتى عاج
در بيت خاتمه قصيده, كلمه (كاج) را قافيه كرده و گفته است:
هر كه پا از جاده حب ّ على بيرون نهاد
آيدش بر سر مدام از پنجه هر خصم, كاج
در اين بيت, كاج به معنى چك و تپانچه و قفا و پس گردنى است (ر. ك به: لغت نامه دهخدا; ذيل مدخل (كاج)).
ب) در صفحه 98, در بيت آخر قصيده, گفته است:
چه گر جرايم عصيان ز حد گذشت ولى
ثناى مير هدى دولتى است بس مبرور
به نظر مى رسد شاعر در اين بيت, (چه گر) را به معنى (گرچه) آورده است. اگر اين فرض درست باشد, بايد ديد آيا چنين دخل و تصرّفى در (اگرچه) و (گرچه) جايز است و سابقه داشته يا نداشته است.
ظاهراً (چه گر) به اين معنى صحت و سابقه نداشته باشد.
ج) در صفحه 121, در قصيده ديگرى با مطلع:
دوش در درياى فكرت همچو ماهى در شبك
مى تپيدم از مقالات رقيب و اهل شك
در بيتى, تركيب زيباى (آن سو تَرَك) را قافيه كرده و گفته است:
آن كه رفت اندر سلاسل همچو برق اندر حصار
وان كه صيتش برگذشت از چرخ, بل كان سو ترك
قبل از آنكه نوشته را به پايان بريم, مفيد مى دانيم به نقل از مقدمه آقاى عاطفى, حكايتى كه دولتشاه سمرقندى در تذكرة الشعراء در بيان مقامات و احوال مولانا حسن كاشى آورده و ميرزا عبداللّه افندى هم, آن حكايت را به نقل از دولتشاه عيناً به فارسى در رياض العلماء نقل كرده است, ذكر كنيم:
گويند كه مولانا حسن بعد از زيارت كعبه معظمه ـ شرفها اللّه ـ و حرم حضرت رسالت ـ عليه الصلوة والسلام ـ به عزم زيارت اميرالمؤمنين على بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ به ديار عراق عرب افتاده و به عتبه بوسى آن آستانه شريف مشرّف شد و اين منقبت بر روضه مطهّره منوّره آن حضرت خواند:
اى ز بدو آفرينش پيشواى اهل دين
وى ز عزّت مادح بازوى تو روح الامين
در آن شب, حضرت شاه ولايت پناه را به خواب ديد كه عذرخواهى او مى كند كه اى كاشى! از راه دور و دراز آمده اى و تو را دو حق است برما, يكى حق مهمانى و يكى حق ّ صله شعر.
اكنون بايد كه به بصره شوى و آنجا بازرگانى است كه او را مسعود بن افلح گويند, از ما سلامش رسانى و گويى كه در سفر عمان در اين سال در آب كشتى تو غرق خواست شدن, يك هزار دينار بر ما نذر كردى و ما مدد كرديم و كشتى و اموال تو را به سلامت به ساحل رسانيديم. اكنون از عهده آن بدرآى و از خواجه بازرگان زر بستان.
كاشى به بصره آمد و آن خواجه را پيدا ساخت و پيغام اميرالمؤمنين على ـ عليه السلام ـ را به بازرگان رسانيد. بازرگان از شادى چون گل بشكفت و سوگند خورد كه من اين حال به هيچ آفريده نگفته ام و فى الحال, زر تسليم مولانا حسن كرد و خلعتى بر آن مزيد ساخت و شكرانه آنكه فريادرس شاه ولايت شده, دعوتى مستوفا جهت صالحان و فقراى شهر بداد. 10
آنچه به اختصار مى توانيم گفت و بايد بگوييم, اين است كه حسن كاشى اگرچه در ادب فارسى شاعرى درجه اول يا حتّى درجه دوم محسوب نمى شود, از اين حيث كه به جاى شاهان و قدرتمندان, مردم را مخاطب خود دانسته و شعر محكم و متين خود را با غيرت و حميّت شيعى, در روزگارى خطير يكسره صرف اعلاء كلمه حق و دفاع از امامت و ولايت اميرمؤمنان و فرزندان معصوم وى كرده, در تاريخ شعر و ادب آيينى ما قدر و منزلتى شايسته دارد و انتشار ديوان او در ايران امروز كارى ضرورى بوده و اهتمام ناشر و مصحّح و مقدّمه نويس محترم اهتمامى ستودنى است. حسن ختام نوشته ما بند سوم از هفت بند معروف حسن كاشى است: 11
اى سپهر عصمت از فرّ تو زيور يافته
آسمان از سايه چتر تو افسر يافته
از غبارِ درگه چرخ احترامت آشكار
كيمياگر نسخه گوگرد احمر يافته
بر اميد مثل رويت دستِ نقاش ازل
نقش ها بربسته, ليكن چون تو كمتر يافته
هركه دست ات را به دريا كرده نسبت بى گمان
رشحه دست تو را درياى اخضر يافته
وان كه اندر آفرينش لاف بالايى زده
رفعت ات را زآفرينش پايه برتر يافته
باز قَدرَت هر كجا بال جلالت كرده باز
طايران سدره را در زيرِ شهپر ساخته
روز فتح الباب ابر دست دريا فيض توست
نسرِ طاير را فلك چون بط شناور يافته
هر كه مُهرِ مِهرِ تو بر صفحه جان كرده نقش
مخزن دل را چو كانِ زر توانگر يافته
هر كه دست حاجتى بر جودِ تو برداشته
دست خود را تا قيامت حاجت آور يافته
ساقى كوثر نه چندان مدح باشد مر تو را
اى ز تو درياى فطرت كان گوهر يافته
با صفاى گوهر پاكِ تو گردون سال ها
خاك خجلت بر جبين آب كوثر يافته
با خدا و مصطفى راى تو يك ره داشته
از خدا و مصطفى شمشير و دختر يافته
گر نبودى ذات پاكت آفرينش را سبب
تا ابد حوّا سِتَرون بودى و آدم عزب

 1. كمال الدين حسن بن محمود كاشى; ديوان حسن كاشى; به كوشش عباس رستاخيز, با مقدمه حسن عاطفى; تهران: كتابخانه, موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى, 1388.
2. در متن كتاب (آورم) آمده است كه آن را به ضرورت وزن شعر, به (آرم) تبديل كرده ايم.
3. كاشى; همان, ص 128.
4. همان, ص 70.
5. عبداللّه بن عيسى بيگ افندى; رياض العلماء وحياض الفضلاء; ج 1, قم: مطبعة الخيام, 1401 ق, ص 308.
6. كاشى; همان, ص 29. (عامه) به معناى اهل سنت است, نه توده مردم. در مقدمه آقاى عاطفى, (عامه) به (مردم عامه) ترجمه شده است كه ما آن را تصحيح كرده ايم و (مردم) را حذف كرده ايم.
7. همان, ص 144 ـ 145.
8. همان, ص 98.
9. همان, ص 19.
10. همان, ص 26 ـ 27.
11. همان, ص 164 ـ 165.