شنبه, 10 آذر 1380
 
128
 
 

بيرجند در كمند دو نگاه
ارشاد سرابى اصغر

گزارشِ نامه هايى از قهستان1
دل و جان تو جاودان شاد باد
هميشه ز دست غم آزاد باد2 ارزش سفرنامه ها
سفرنامه ها از زمره آثار و منابع مستند, بى پيرايه و خواندنى هستند كه در شناخت و بررسى سرزمين ها و تاريخِ اجتماعى ملت ها به پژوهندگان يارى مى رسانند. اطلاعات بيات و بى حلاوت به اين نوع آثار كم تر راه مى يابد, زيرا هريك از آن ها شرح مشاهدات نو به نو سفرنامه نويس است. مزيت ديگر سفرنامه ها اين است كه معمولاً از قماش كتاب هايى نيستند كه به دستور خودكامگانِ مسندنشين به نگارش درآيند. سفرنامه نويس, مسافرى آزاد و فارغ از رنگ تعلق است كه به سرزمين هاى دور و نزديك مى رود و ديده ها و دريافت هاى خود را, جزء به جزء, مى نويسد. هدف نهايى اين دسته از نويسندگان, نمودن واقعيت ها است و چه بسيار نكته ها و مرئياتى كه در چشم مردم يك شهر و سرزمين, امرى عادى و تكرارى به شمار آيد, اما از نگاه يك گردشگرِ نويسنده, درخور توجه و نوشتن است.3
نويسنده اى كه در محدوده شرايط اجتماعى بسته خود به سر مى برد, هر اندازه كه از محيط زندگى و فرهنگ مردم خود, آگاهى داشته باشد, در عين حال نمى تواند مانند بيگانه اى كه به سرزمين او مى آيد, تمام ويژگى هاى گوناگون ديار خويش را ارزيابى كند و دقايق و ريزكارى هاى روحيات آنها را در قلم گيرد. ديگر آن كه گزارشگر سفر, به مسائل كلى و گذرا نمى پردازد; بلكه تمام خصوصيات مردمانى را كه در اقليمى زندگى مى كنند; يعنى آنچه را كه به آن تاريخ اجتماعى مى گويند, در نظر دارد.

بيگانگانى كه در سفر به ايران, خاطرات خود را نوشته اند, آنچه را كه به نظرشان متفاوت آمده است, با معيارها و سليقه خود ارزيابى كرده اند. از خلال سفرنامه هاى بيگانه, چنين برمى آيد كه بيش تر نويسندگان آنها به خصوص در دوره قاجار, داراى تحصيلات منظم تخصصى و آشنا به روش تحقيق بوده اند. اين دسته از سفرنامه ها مى تواند روشنگر بسيارى از حقايق تاريخى و سبب افشاى برخى روابط پنهانى, سياسى و استعمارى باشد.

بى شك, تصحيح و ترجمه سفرنامه هاى مأموران حكومتى, سياسى و فرهنگى ـ اعم از ايرانى و خارجى ـ به شناخت تاريخ اجتماعى و سياسى و در مجموع تحليل جامعه شناسى ادوار تاريخى ايران يارى مى رساند.4 اف. هيل, مرد سفر و جست وجو
سياحتگران انگليسى, نخستين كسانى بوده اند كه اطلاعات كاملى را درباره مرزهاى شرقى و جنوبى ايران گزارش كرده اند.5 نامه هايى از قهستان, اثر خامه اف. هيل از شمار همين سفرنامه ها است كه دكتر محمدحسن گنجى آن را ترجمه كرده و به همت مركز خراسان شناسى وابسته به آستان قدس رضوى انتشار يافته است.
آنچه در اين ترجمه موقّر و باريك ميان ـ 160 صفحه در قطع وزيرى ـ مى خوانيم, گزارشى است از تلقى اين مرد انگليسى درباره وضع اجتماعى و شيوه زندگى بخشى از مردم ايران در سرزمين قهستان كه حدود نود سال پيش بر صحايف نامه هاى خود نگاشته است.
از نامه پانزدهم اوت 1913م. (ص13) كه اف. هيل آن را از عشق آباد نوشته, معلوم مى شود كه وى سفر خود را در هفتم اوت همان سال از لندن آغاز كرده و از طريق آلمان, هلند, لهستان و روسيه به باكو و از آن جا با كشتى به كراسنودسك (Kresnovo Desk= بندرى در ساحل شرقى درياى خزر و ابتداى راه عشق آباد) رفته و سپس با قطارِ ماوراى خزر به عشق آباد و سرانجام ايران آمده است. مأموريت او در ين سفر, ظاهراً سرپرستى بانك شاهى6 ايران, شعبه بيرجند بوده است.

اف. هيل از چهارده سپتامبر 1913 تا ژوئن 1917 يعنى جمعاً سه سال و نه ماه در بيرجند به سر برده و بعد از آن يك سال و نيم در كرمانشاه مأموريت داشته است. مدتى را هم در شيراز و اهواز انجام وظيفه كرده و روى هم رفته از هفتم اوت 1913 تا مارس 1919م يعنى جمعاً پنج سال و شش ماه در ايران اقامت داشته است. به قرارى كه از نامه هايش ـ از جمله هشت سپتامبر 1913, ص20 ـ استنباط مى شود, او پيش از اين نيز چند بار به ايران سفر كرده و بسيارى از مناطق مهم مهين ما را ديده است, حتى از كُتل هاى بين كازرون و دشت ارژن در راه بوشهر, بالا رفته و صداى كبك هاى كوه هاى بختيارى و غروب تخت جمشيد را شنيده و ديده است.

از زندگانى اف. هيل بعد از برگشت از ايران (1919م) اطلاعى در دست نيست, گويا سرانجام به سِمَت مديرعامل كل بانك شاهى منصوب شده است. بيست وهفت سال پس از ترك ايران ـ در سال 1325ق= 1946م ـ در همين منصب به همراهى لردِ كِنّتِ (Lord Kenneth) رئيس هيأت مديره بانك مذكور به تهران مى آيد و مدت كوتاهى در ايران به سر مى برد.7

از خلال نامه هاى اف. هيل درمى يابيم كه وى طى مدت اقامت در ايران, پيوسته مشغول سير و سفر و تفحص و اطلاع يابى و مطالعه بوده است. شور و شوق او به گشتن و شيفتگى اش به دانستن, مايه شگفتى و اعجاب است. به راستى اين خوى هيل, مصداق آيه: قَد خَلَت مِن قَبلِكُم سُنَن فَسيروا فى الارض فَانظروا كَيف كان عاقبة المكذبين8 است. گويى وى اين سخن بيهقى را كه: (گذشته را به رنج توان يافت, به گشتنِ گرد جهان و رنج بر خويشتن نهادن و احوال و اخبار باز جستن و يا كتب معتمد را مطالعه كردن و اخبار درست را از آن معلوم خويشتن گردانيدن)9 پيوسته نصب العين و منظور نظر خود قرار داده و مى دانسته است كه در سير و سفر چه فايده هايى وجود دارد:
تَغَرَّب عَن الأوطانِ فى طلبِ العُلى
وَ سافِر ففى الاَسفار خمس فوائد
تَفرّجُ هَمٍّ والاكتسابُ معيشة
وعلم وآداب و صحبة ماجد
فإن قيل فى الاسفار ذل ومحنة
وقطع الفيافى وارتكاب الشدائد10

حتى طى مدت اقامت در بيرجند, لحظه اى از خواندن و يادگيرى و فهميدن فارغ نبوده و براى آموختن بهتر فارسى و عربى با چند تن از دانش آموزان مستعد مدرسه شوكتيه بيرجند, دوستى و معاشرت داشته است (ر.ك: ص64). اف. هيل آنچه را در ايران مى بيند و مى شنود با محك انديشه و معيارهاى خود مى سنجد و آنچه را با خِرد او اندر نمى خورد, به تعريض نقل كرده, مى گذرد و مى داند كه: لاتُصدِّقَنَ مِن الاخبار مالايستقيمُ فيه الرّأى.

با آن كه از زندگانى و ميزان تحصيلات رسمى اين نويسنده انگليسى, در منابع فارسى اطلاعى در دست نيست, اما از مضمون نامه هاى وى چنين به دست مى آيد كه هيل مردى شوخِ شيرين كار, متفّرس, فرهيخته, فراخ انديش و آشنا به زبان هاى فارسى, فرانسه, آلمانى و حتى روسى بوده و با فوت و فن سياستمداران ايران و جهان آشنايى داشته است. اف. هيل, علاوه بر دانش و اطلاعاتى كه در زمينه هاى گوناگون دارد, به مرحله اى از بصيرت و بينش مندى نيز رسيده است.

آنچه قابل تأمل مى نمايد اين كه وقتى يك كارشناس بانك كه على القاعده بايد منحصراً در زمينه هاى اقتصادى و مالى متبحر و صاحب نظر باشد, اين اندازه از دقايق و ظرايف فرهنگ ايران و اسلام, اطلاع دارد, واضح است كه سفيران سياسى و مستشاران نظامى بيگانه كه در كشور ما مأموريت داشته اند, چه آيت ها و اعجوبه هايى بوده اند.

از همين رهگذر سنجش و مقايسه اندازه دانش, آگاهى و هوشمندى كارگزاران و سفيران سياسى دولت جمهورى اسلامى ايران در ديگر كشورها ـ در همين روزگارى كه در آنيم ـ با همپايگان سياسى بيگانه, حتى با مردى چون اف. هيل در حدود نود سال پيش, كرامند تدبّر و توغّل و تنقيد است. از باب تمثيل براى پيدايى بهتر موضوع, در گزارشى از ماورالنهر, اندر يكى از سفرنامه هاى تازه از چاپ برآمده چنين آمده است: (…سفير [ايران در جمهورى تاجيكستان] جوانى است از هموطنان پر جنب وجوش كه به گمانم دبير سوم سفارت بايد عنوانش باشد, تدارك همه كارها و تلويحاً كار ما به او واگذار مى شود… به مدد چهار كلمه روسى كه ياد گرفته, بسيارى از كارها و امر و نهى ها را بر گردن خود مى پندارد…).11 و در روزگارى پيش تر, رجلى به مدرسه رفته و درس خوانده از منابع ملى ايران چنين دفاع كرده است: (…ما نفت مى خواهيم چه كنيم, مگر روز قيامت از نفت مى پرسند. بگذار بيگانگان ببرند, خود را با آن آتش بزنند. الهم اشغل الظالمينَ واَجعلنا بينهم السالمين; خدايا ستمگران را با خود مشغول كن, يعنى جنگ انگليس و آمريكا بر سر نفت را خودت دامن بزن و ما را در اين ميان سالم نگهدار.)12 پيوند شرق شناسى و استعمار
نكته ديگرى كه از خلال نامه هاى هيل, استنباط مى شود و نبايد آن را از نظر دور داشت, رابطه شرق شناسى با استعمار است. شرق شناسى, پيوسته راه را براى حضور و نفوذ استعمار در ايران هموار كرده است. گفته اند: (آنتونى ايدن Anthony- EDen ـ نخست وزير انگلستان در سال هاى 1955ـ1957 ـ هيچ سياستى را درباره شرق اتخاذ نمى كرد, مگر پس از اين كه با گروهى از استادان شرق شناسى دانشگاه آكسفورد گفت وگو مى كرد).13 از اين روى, هنگامى كه حكومت هاى غربى در صدد برقرارى روابط سياسى با دولت هاى شرقى برآمدند, مستشرقان را فرا خوانده, آنها را محرم اسرار خود قرار دادند. گاهى آنان را در لباس نظامى و زمانى با مناصب دولتى, روانه كشورهاى شرقى نمودند.14 در عين حال بيش تر شرق شناسان و اهل فرنگ مى كوشيدند در مأموريت هاى خود ـ اعم از تبشيرى, استعمارى و علمى ـ به هنگام تحقيق و گزارش, حتى الامكان به خطا نروند و اطلاعاتى درست و جامع براى دولت متبوع خود تهيه كنند.15

سعى آنان اين بوده كه اقليم ها و موارد ضعف يا قوت ملّيت هاى مختلف را ـ براى تضعيف يا تحريك ـ به درستى بشناسند;16 اما مسلّماً هنگامى كه پاى مصالح و منافع در كار باشد, هر چه قدر كه مستشرقان به ادعاى خودشان, شيفته فرهنگِ ديگر سرزمين ها باشند, خواه ناخواه اغراض و مقاصد سياست كشور خود را در قضاوت و ارزيابى هاى خويش دخالت مى دهند.

علاوه بر شرق شناسان كه به هر حال منافع دولت متبوع خود را, در همه حال, در نظر داشته اند, غالب رجال سياسى ايران در دوره قاجار و روزگار اف. هيل, جيره خوار و حلقه به گوش يكى از دولت هاى خارجى بوده و در خيانت به كشور خود در راه مصالح بيگانگان و خدمت به آنان, از چيزى فروگذار نكرده و يا دست كم توجهى به منافع ملى ايران نداشته اند. براى مثال وقتى امين السلطان (1275ـ 1325ق) صدراعظم ناصرالدين شاه براى ادامه سفرهاى شاه و خوشگذرانى با وى, مبلغ 5/22 ميليون مناط از روسيه وام مى گيرد و قسمتى از كشور را در ازاى آن به گرو مى گذارد, شخصى به او متعرض شده, مى گويد: (تو هر ايرانى را به يك قِران به روس ها فروختى!) او در جواب مى گويد: (ساكت! اگر روس ها شما را مى شناختند, اظهار غبن و معامله را فسخ مى كردند).17 همين وزير با رشوه اى كه از ويليام ناكس دارسى (William Knox Darcy) گرفت, قرارداد نفت را به مدت شصت سال (1901ـ1960) امضا كرد. دكتر محمد مصدق نيز در سفر آمريكا براى دفاع از ملى كردن صنعت نفت ـ در جلسه شوراى امنيت سازمان ملل, 19 خرداد 1331هـ/ 9ژوئن 1952م ـ به مشاوران همراه خود اعتماد ندارد. فرزند او ـ دكتر غلامحسين مصدق ـ در خاطراتش در اين مورد, يادآور مى شود: (بيشتر هيأت نمايندگى ايران سياهى لشكر بودند, به استثناى نواب, صالح و حسيبى; بقيه دنبال گردش و تفريح و كارهاى خصوصى بودند. حتى بعضى اوقات, جمع آورى آنها در محل اقامتمان كه هتل متوسطى بود با اشكال مواجه مى شد. به خاطر دارم كه روزى پدرم به من گفت: غلام! برو مقدارى شكلات بخر. من هم رفتم و يك جعبه بزرگ شكلات خريدم. وقتى جعبه را ديد, گفت: چرا يك جعبه خريدى؟ گفتم چه قدر بايد مى خريدم؟ گفت: چهار پنج جعبه ديگر هم بخر. اينها را بايد با شكلات جمع و جورشان كرد).18

سپس دكتر محمدعلى موحّد مى نويسد: (مبارزانى كه در يكى از حساس ترين مقاطع تاريخ ايران به جنگ با استعمار فرستاده شده بودند, هواخورى و خريد را به نشستن در اطاق مصدق و تبادل نظر با او ترجيح مى دادند و چنين است كه روز آخر كه هيأت ايرانى براى بازگشت به وطن در فرودگاه بود, به نوشته حسيبى: بقايى كه مى گفت اضافه بار ندارم 58 كيلو, سپهبدى 33 كيلو, فاطمى [منظور سعيد فاطمى نماينده روزنامه باختر امروز] و نوبخت [دانش نوبخت مدير روزنامه سياست ما] دو روزنامه نگار 5/37 كيلو, مال من و صالح روى هم رفته 54 كيلو, دانش پور 54 كيلو, بقايى يك چمدان سنگين را به عنوان دستى معرفى و مانع توزين شد و با اين همه 5/42 كيلو بار بى تكليف است).19

همچنين از قول دكتر مصدق نقل شده كه روزى در مجلس گفت: (انگليسى ها در تمام شؤون ما جاسوس دارند. در دولت هم جاسوس دارند, در دربار هم جاسوس دارند. پس از ختم مجلس رفتيم پيش آقاى علاء وزير وقت دربار. ايشان خيلى متأثر بودند و فوراً به ما گفتند: آقاى دكتر مصدق هم كه فرموده اند انگليسى ها در دربار هم جاسوس دارند. از آن جا رفتيم منزل دكتر مصدق و گفتيم كه علاء متأثر از فرمايشات شما در مجلس هستند. فرموديد كه انگليسى ها در دربار هم جاسوس دارند. جواب داد: منظورم علاء نبود. سؤال كرديم پس كى بود؟ جواب داد: منظورم كسى است كه جاسوس اندر جاسوس اندر جاسوس است. اصرار كرديم مقصود كيست؟ جواب داد: مقصودم عَلَم است…).20

محتواى بسيارى از سفرنامه هاى بيگانگان و از جمله نامه هاى اف. هيل نشان مى دهد كه دولتْ مردان ايران نه تنها رو در روى دولت هاى روس و انگليس كه پيوسته مشغول غارت ثروت هاى ايران و استقرار سيطره استعمارى خويش بودند, قرار نگرفتند, بلكه زمينه هاى تسلط آنان را نيز فراهم مى كردند. ضعف زمامداران و سهل انگارى در اداره مملكت باعث شد كه تشكيلات حاكمه ايران به رژيمى دست نشانده تبديل شود و كار به جايى كشيد كه پادشاهان خودكامه قاجارى و پهلوى, مردان لايق و كاردان را بر سر كار نمى آوردند. اين سخن ناصرالدين شاه كه اعتمادالسلطنه آن را نقل كرده, قابل تأمل است: (من وزيرى مى خواهم كه فرق كَلَم و استكهلم را نفهمد).21 دخالت دولت هاى بيگانه در امور داخلى ايران و فساد رجال ايران به جايى مى رسد كه حتى احمدشاه قاجار در بيزارى از سلطنت مى گويد: (اگر در سوئيس كلم فروشى كنم, بهتر است تا در چنين مملكتى پادشاه باشم).22 معرفى نامه هايى از قهستان
نام اصلى كتاب اف. هيل به زبان انگليسى From Persian uplanDs است كه يك ناشر آمريكايى آن را در نيويورك (NEW York-E. P. Dutton and Company Publishels) در قطع رقعى و 248 صفحه به چاپ رسانده است. در ضميمه متن انگليسى كتاب دو نقشه ديده مى شود. يكى مشخصات راه ها و شهرهاى ايران و ديگرى نقشه ايران و برخى كشورهاى همسايه و اروپا. مترجم محترم در مقدمه از اين دو نقشه ياد نكرده است كه كليشه آنها را در پايان مقاله آورده ايم. همچنين در زيرنويس آخرين صفحه با خطى نازك و ريزتر از متن, اين عبارت آمده است.Printed by T. and A. CONSTABLE, Printers to His Majesty at the Edinburgh University Press.متن انگليسى كتاب, شامل 55 نامه است كه نويسنده از اين تعداد, 33 نامه را از بيرجند و 11نامه را از كرمانشاه و 11نامه ديگر را ضمن سفر, از نقاط مختلف, براى زنى در انگلستان مى نوشته است. دكتر محمدحسن گنجى, مترجم كتاب, 33 نامه اى را كه هيل از بيرجند و 8 نامه ديگر را كه در راه رفتن به بيرجند و بازگشت از آن شهر نوشته, به فارسى ترجمه كرده و نامه هاى كرمانشاه را كه به بيرجند ارتباط نداشته, زايد دانسته و آنها را فرو گذاشته است.23 در نتيجه نام كتاب را كه ترجمه آن (از كوهستان هاى ايران) است به (نامه هايى از قهستان) تغيير داده تا مجموع 41 نامه مترجَم, جملگى مربوط به سرزمين قهستان باشد.
مخاطِب همه نامه هاى اف. هيل, نامزد واقعى يا فرضى او بوده است. از نامه 10 فوريه 1915 و نيز نامه 5 ژانويه 1917 چنين استنباط مى شود كه زن مورد خطاب وى در جبهه جنگ شغل پرستارى داشته است: (م. عزيزم! مگر در همان نامه خبر نداده ايد كه به لباس متحد الشكل صليب سرخ ملبّس شده ايد؟ رفتن به كلاس هاى مربوط به آمبولانس و آن نوارپيچى هاى ماهرانه اى كه به توصيه من در دوره پرستارى انجام مى داديد, به ياد داريد!) (ص72).

نامه هاى اف. هيل را با توجه به مضمون و محتواى آنها, مى توان در رديفِ نامه هاى گويا به حساب آورد. در اين شيوه قالب نامه بهانه اى است كه نويسنده بتواند نظريات و تجربيات خود را در موردى خاص بازگويد. اين نوع نامه ها عنوانى شبيه به نامه هاى دوستانه و يا خانوادگى دارد. آن گاه نويسنده پس از يك يا چند جمله گفت وگوى خصوصى, سخن را به موضوعى كه در نظر دارد مى كشاند و تا پايان نامه, همان مطلب را ادامه مى دهد. ممكن است نويسنده به يك يا چند جمله پايانى نوشته خود رنگ و بوى خصوصى بدهد. به عنوان مثال, نامه هاى جواهر لعل نهرو از زندان كه به دخترش ـ اينديرا ـ با عنوان نگاهى به تاريخ جهان (ترجمه محمود تفضلى, تهران, انتشارات اميركبير, سه جلد, چاپ هفتم, 1361) و تصويرهايى از ايران با نام اصلى Persian Pictures به قلم بل, گرترود لوثيان (Bell, Gertrudelowthian) ترجمه بزرگمهر رياحى, تهران, خوارزمى, 1363 و نامه هاى ايرانى نوشته كنت دوگو بينو (ترجمه عذرا غفارى, تهران, دهخدا, 1341) تقريباً در اين زمره محسوبند.

از طرفى مى توان نامه هاى هيل را شاخه اى از روايت مراسله اى24 (Letter Narrative) به حساب آورد. همچنين, هيل ضمن اين نامه ها به تك نگارى (Monograpy) برخى از روستاهاى بيرجند پرداخته است. او در اين نامه ها, مشاهدات عينى, تصاوير ذهنى, ساخت روايى و خطابى و نقل قول را به هم تنيده و بى پيرايه با مخاطبش حرف زده است.

اف. هيل, ضمن آن كه حسب حال/ اتوبيوگرافى خود را مى نويسد, به شرح و تحليل اوضاع اجتماعى و زندگانى ديگران نيز اشاره دارد. اين توضيح لازم مى نمايد كه بيوگرافى توصيفى آن است كه نويسنده به شرح و توصيفِ صرف از زندگى, احوال و آثار ديگران بپردازد, اما بيوگرافى تحليلى آن است كه نويسنده ضمن توصيف زندگى و احوال و آثار اشخاص, جاى جاى به تحليل و اظهارنظر بپردازد و نتيجه گيرى هاى خود را در آنها دخالت دهد. اتوبيوگرافى توصيفى و تحليلى نيز همچون بيوگرافى توصيفى و تحليلى است, با اين تفاوت كه خودِ شخص, به شرح و توصيف يا تحليل احوال و آثار خود بپردازد.

سفرنامه نويسان, معمولاً در نوشتن, قصد تكلف و هنرنمايى نداشته اند و به همين علت نيز آنها, غالباً ساده و هدف اصلى آنها, طرح واقعيت ها و نگارش حقيقت ها بوده است. هيل, كوشيده است دريافت هاى خود را بى كم و كاست براى مخاطب خود توضيح دهد. او در نامه هايش به دنبال تصنّع و عبارت پردازى نيست و انديشه تفاخر و جلوه گرى ندارد. اين كتاب فاقد مقدمه و توضيح است. نخست در بالاى هر نامه, نام شهر يا روستايى را كه مى خواهد درباره آن توضيح بدهد, نوشته و سپس تاريخ روز, ماه و سال را در سمت چپ نامه ها قيد كرده است. همه نامه هاى هيل با عنوانى يكسان به صورت Dear M =م. عزيزم, آغاز مى شود.

در اين نامه ها, مضامين عاطفى يا شكايت از روزگار و هجران و جدايى از يار, ديده نمى شود. فقط در پايان نامه 24 نوامبر 1913 (ص42) اين مضمون آمده است: (…من تصور مى كنم تا اين جا كه خوانده ايد, خيلى از دست من عصبانى شده ايد, بنابراين فعلاً مطلبم را قطع مى كنم. چه, خوب مى دانيد كه وقتى عصبانى مى شويد, چه قدر زيباتر جلوه مى كنيد). نخستين نامه را در تاريخ 15 اوت 1913 از عشق آباد مى نويسد و چنين آغاز مى شودFROM PERSIAN UPLANDS
ASKABAD, 15th August 1918.
DEAR, M., _ You are wondering, I suppose, what has happedn to me since I left London on the 7th: whether I missed the train at Victoria, or took the wrong one at Flushing: whether I dallied in Berlin, or was held up in Warsaw: how, knowing no Russian, I contrived to get over the long journey through Southern Russia to Rostov, and so along the northern side of the Caucasus and down the western shore of the Caspian Sea to Baku, the port of outset for the Middle East.آخرين نامه را هم در تاريخ 15 مارس 1919 از لندن مى نويسد:LONDON, 15th March 1919.
DEAR, M., _ I Left Kermanshan by car on the 7th of February, stayed over the 9th at Hamadan, and arrived at Kazvin on the 10th, Resht on the 12th, and Baku on the 14th. At Kazvin and Resht I found our political and military representatives energetically negotiating between rival elements of local politics. At Baku I observe.پايان آخرين نامه هيل كه ختم كتاب اوست, چنين است:almost forgotten. And I remembered arriving at Victoria from the Cape many years ago, in the thick of a viscid, Yellow, impenetrable November fog of the worst degree __ and sniffing it up like the breath of heaven.اف. هيل در خلال نامه هاى خود, با نگاهى دقيق, روابط اجتماعى و آداب و رسوم و طرز زندگى مردم اقليم بيرجند را آن گونه كه مى ديده, ترسيم كرده و با صراحت از مصائب و رنج هاى مردم سخن گفته است. قلم او شيرين و نثرش روان و هموار و بيانش نرم و ملايم است و اين ويژگى ها در نثر مترجم هم جلوه گر است. مثلاً در بخشى از نامه 17 نوامبر 1913, ص68 در مورد اعتقاد مردم بيرجند مى نويسد: (…ولى اول درباره دين و ايمان آنها بايد يادآور شوم كه همه آنها مسلمانان واقعى و پيروان يكى از فرقه هاى اسلامند و در ميان آنها هيچ يهودى و ارمنى و حتى زردشتى هم وجود ندارد. پيشوايان مذهبى آنها افرادى باتقوا و خردمندند و مردم عادى را به سركشى و اختلافات تشويق و وادار نمى سازند). اما گاهى هم با طنزى ملايم و در عين حال گزنده, به دنده چپ قلم, گزارش مى دهد: (…در وسط ماه رمضان هستيم, يعنى زمانى كه مردم قبل از طلوع آفتاب تا بعد از غروب آن روزه مى گيرند. گذران روزهاى گرم تابستان را بدون يك جرعه آب تا چه حد مى پسنديد؟ و آيا دلتان مى خواهد به جاى آشپز من باشيد كه بيچاره براى ارباب غذا تهيه مى كند, ولى خودش مجاز نيست كه آن را بچشد؟ اما من شك دارم كه او گرسنه بماند. ترياكى ها ناچارند روزه خود را بشكنند, چون آنها اسير وافورند. در بيرجند ترياكى ها يك سوم جمعيت را اعم از زن و مرد تشكيل مى دهند. از بقيه هم تعدادى به بهانه ناخوشى و گواهى پزشكان, روزه مى خورند و بسيارى هم پنهانى مى خورند و مى آشامند. بقيه, يك وعده بعد از غروب و يك وعده قبل از طلوع غذا خورده و بدين صورت شب را به روز مى رسانند.) (ص79)

در بخشى از نامه 18 اكتبر 1916 (ص126) نيز چنين مى خوانيم: (به ايرانى ها ياد دادنِ اين كه در فوتبال سر جاى خود بازى كنند و با ياران خود همكارى داشته باشند, كارى بسيار مشكل است, مخصوصاً كه در زندگى عادى خود هم به اين دو صفت مهم عادت نكرده اند. ولى با وجود اين به سرعت چيز ياد مى گيرند و از لحاظ هوش و ذكاوت و كار كردن از هنديانِ لنگ دراز [مقصود سربازان هندى ارتش انگليس] خيلى جلوتر و بهترند و اين مقايسه را در نژاد آنها هم مى توان به جرأت, اظهار داشت و اين امرى است كه مورد تأييد خيلى ها است كه ايرانى ها و هندى ها را خوب مى شناسند. اگر در شرايط مساوى حكومتى مناسب, فرصت هاى كافى به هر دو داده شود, شكى نيست كه ايرانى ها به طور كلى برترى خود را به اثبات خواهند رساند. ما از تيم هاى فوتبال توسط يك عكاس ماهر محلى عكسى تهيه كرده ايم. ايرانى ها خيلى از عكس خوششان مى آيد و ابداً به ممنوعيت مذهبى توجهى ندارند. ميرزا رضا, عكاس مورد نظر, يك روز داستانى برايم گفت كه نقل آن بى مناسبت نخواهد بود. مى گفت: روزهاى اول كه عكاسى ياد گرفته بود, مجتهد محل دنبال او فرستاده و يادآور شده بود كه تهيه تصاوير و مجسمه انسان در اسلام حرام است و بايد دست از عكاسى بردارد, يا اين كه او را تكفير خواهد كرد. ميرزا رضا چند عكس از حجج اسلام در تهران و جاهاى ديگر كه از روزنامه ها كَنده بود به مجتهد نشان داده و او را متقاعد كرده بود كه ضررى از اين كسب عايد نمى شود. مجتهد قانع شده و او را بخشوده بود, ولى ميرزا رضا قبل از مرخص شدن از حضور مجتهد, استدعا كرده بود اجازه دهد عكس او را بردارد. اين استدعاى او پذيرفته شده و مجتهد كه بعد عكس خود را ديده بود, خيلى خوشش آمده و از او خواسته بود, دو ـ سه تا از آن عكس برايش آماده كند).

در نامه 4 دسامبر 1916 (ص138ـ130) در مورد باورها و تصورات مردم بيرجند, از جمله شربت دار خود25, به مخاطبش (زنى كه پيش از اين از او ياد كرديم) چنين مى نويسد: (حَسَن, شربت دار من با غول ها مؤانستى پيدا كرده و در نتيجه, آنها اغلب شب ها به سراغ او مى آيند. بنا به گفته حسن, شب كه چراغ را خاموش مى كند و سرش را زير لحاف مى برد, اول صداى پاى غول را از پشت بام مى شنود ـ كه احتمالاً ممكن است صداى پرنده يا سگ و گربه اى باشد ـ آن وقت صداى كسى را مى شنود كه درِ اتاق را مى زند ـ احتمالاً گربه اى كه در خانه نگاه مى داريم ـ آن وقت غول داخل اتاق شده, در صدد جست و جوى حسن برمى آيد و همين كه حسن را يافت, روى او مى افتد.26 وقتى از حسن مى پرسم: غول چه شكلى است؟ مى گويد: صاحب!27 او هميشه در تاريكى مى آيد و هرگز كسى نمى تواند او را ببيند. گفتم: پس چه طور مى دانى كه آمده است؟ حسن مى گويد: من از صداى پاى او متوجه مى شوم و مى توانم نزديك شدن او را حس كنم تا اين كه عاقبت روى سينه من مى نشيند. صاحب! اگر غول نباشد پس چرا من نمى توانم سر يا پايم را تكان بدهم؟ مى گويم: طفلك! به نظر مى رسد تو شب روغن زيادى مى خورى و نمى توانى بخوابى! حسن جواب مى دهد: خير صاحب! من يقين دارم كه غول است و همه مى دانند كه غول وجود دارد. اما غولى كه سراغ من مى آيد, بعد از چند لحظه مى رود و من مى توانم سرم را از زير لحاظ بيرون بياورم. ولى بالاخره من روزى او را خواهم گرفت و صد دينارى كه مى گويند هميشه روى زبان خود دارد, برخواهم داشت. هركس صاحب آن صد دينارى باشد, ثروتمند مى شود. زيرا هر موقع آن را خرج كند, باز به جيب او برمى گردد. بالاخره مى گويم: حسن! فردا بايد به پزشك مراجعه كنى تا چند قرص خواب به تو بدهد و آن قرص ها, طلسمى است كه اگر موقع خواب بخورى و بخوابى, هيچ غولى نمى تواند به سراغت بيايد. اين هم يك معجزه فرنگى است. حسن با تبسّم طعنه آميزى پذيرفت كه نزد پزشك برود, ولى عقيده اش را عوض نكرد!).

توانايى اف. هيل در تكلم به زبان هاى مختلف, انديشه اى فراخ و مشربى انعطاف پذير به او مى دهد كه با نوعى حاضر جوابى و طنّازى و در عين حال عواطف انسانى همراه است. از همين رهگذر چنين مى انديشد كه اقوام و مردمانى با عقايد و انديشه هاى متفاوت وجود دارند كه هر يك قواعد خاصى براى زيستن در جهان دارند. هر ملتى با روش, منش و فرهنگ خود زندگى مى كند و غالباً هم به آنها مى نازد. بنابراين, صدور حكمى مطلق را براى همه آدميان برنمى تابد. به بخشى از يك نامه او (ص143) توجه كنيد: (…چند روز قبل, دوست قديمى خود, ملك التجار را ملاقات كردم كه با ادب فراوان از اين كه بايد بروم, اظهار تأسف كرد و گفت تازه داشتيم با يكديگر آشنا مى شديم. ظاهراً موضوع مسافرت من, پيرمرد را به فكر آخرت انداخته بود و ديوار غيرمرئى را كه بين من و او به وجود آمده بود به خاطرش آورد! چون او تلاش هاى زيادى كرده بود كه مرا به دين اسلام درآورد و هميشه با اشاره به اين واقعيت مى گفت به قرارى كه اطلاع پيدا كرده خيلى از فرنگى ها (انگليسى ها) هستند كه برترى اسلام را دريافته و مسلمان شده اند. من گفتم كه چنين كسانى را نمى شناسم و شخصاً براى كسانى كه دين خود را عوض مى كنند, نه احساس همدردى دارم و نه آنها را تحسين مى كنم. چون به نظر من هيچ كس نمى تواند رنگ پوست بدنش را عوض كند و معتقدات مذهبى افراد از رنگ پوست آنها بسيار عميق تر است. گفت: مسأله پوست و خون و نژاد در جاى خود درست, ولى مذهب از همه آنها برترست و هر انسانى بايد خودش بينديشد و حقيقت را هر جايى كه هست پيدا كند و دنبال آن برود. من دانستم كه اين پيرمرد متعصّب هرگز نمى توانست باور كند كه در جست وجوى حقيقت, آن ديوار غير مرئى كه بين من و او قرار داشت, مولود افكار انسان ها بود و هرگز وجود خارجى نمى توانست داشته باشد! اين بود كه بحث خود را به همين جا پايان داديم و شايد حق هم با او بود, چون از اين كه براى اولين بار سكوت را شكسته و درباره اين مسائل صحبت كرده, خاطرجمع و دلخوش بود كه وظيفه دينى خود را انجام داده است!).

گويا اف. هيل در مدت اقامت بيرجند يك مفتّش و خبر رسان در استخدام داشته كه خبرهاى مهم شهر را محرمانه به وى مى رسانده است: (… راستى تا يادم نرفته, ديروز مخبر همه كاره ايرانى من با حالتى حيله گرانه و تبسّمى عذرخواهانه وارد اتاق شد. پنج دقيق اى در اتاق دربسته خلوت كرديم. او گفت كه مجتهد اين جا فرمان امضاشده اى از طرف مراجع تقليد نجف دريافت كرده كه طى آن تمام مردم ايران را به جهاد عليه انگليسى ها و روس ها امر كرده اند. مجتهد فرمان را به امير نشان داده, ولى امير [شوكت الملك امير ابراهيم خان عَلَم] گفته است كه موقتاً آن را مسكوت نگاه دارد. گفتم لابد اين فرمان به تمام شهرها رفته و ناگزير منتشر خواهد شد. ممكن است در مساجد مطلب ابراز شود و مردم عادى, هيجان زده شوند. در آن صورت ممكن است دسته بندى هايى نيز بشود و اقدامات متعصبانه اى به عمل آورد. آن وقت است كه گروهى نادان, فكر خواهند كرد كه به درك واصل كردن ما در حكم عبادت خواهد بود. چنين نيست؟

ـ بله صاحب! كاملاً ممكن است. گفتم و چنين واقعه اى بسيار جالب خواهد بود. او گفت: چنين واقعه اى اتفاق نخواهد افتاد, چون لازمه جهاد اين است كه دولت اعلام كند و آن وقت هم بايد امام غايب ظاهر شود كه جهاد را اداره كند. بنابراين گفتم: لازم نيست درباره آن فرمان نگرانى داشته باشيم. عثمانى با برادران مسلمان خود در هندوستان مى جنگند و متحدين آنها در اين جنگ هم عيسوى ها هستند. اين است كه دولت, جهاد اعلان نخواهد كرد و امام غايب هم براى اداره آن ظاهر نخواهد شد; يا ملاهاى نجف را به اشتباه انداخته اند, يا اين كه مُهر آنها را جعل كرده اند. خبر جالبى است, ولى درباره آن ديگر فكر نخواهم كرد.) (ص74ـ75).

اف. هيل از نگارش كوچك ترين جزئيات فروگذار نمى كند و آنچه را مى بيند يا مى شنود, جزء به جزء با حوصله اى تمام براى دوستش مى نويسد. حتى گزارش بازى كودكان بيرجندى را (نامه 23 اوت 1916, ص124) از ياد نمى برد: (اين روزها فصل بادبادك28 هوا دادن در بيرجند است و بچه هاى اين شهر هر روز بعد ازظهرها به اين كار مشغولند. بادبادك هاى آنها چهار ضلعى است كه از تيغه هاى نى و كاغذهاى رنگى تشكيل شده و طرفِ تو رفته و معقّر آنها هميشه رو به سمتِ باد است و از طرف برآمده يا محدّب آن دنباله اى از يك رشته دراز تكه هاى كاغذ به فواصل كمى قرار دارد كه وقتى بادبادك به هوا رفت از اين دنباله ها صدايى شبيه صداى هواپيما به گوش مى رسد).
هرچند مترجم محترم, دستخطى به فارسى از اف. هيل نيافته است, اما بى شك او در نگارش به زبان فارسى چيرگى و مهارت كامل داشته است. در نامه 10 اكتبر 1915 (ص87 ـ 88) چنين نوشته است:
م. عزيزم
من همراه امير به شكار با باز29 رفته بودم. از آن جا كه اين نخستين تجربه ام بود و اين نوع شكار ورزش قديمى انگليسى ها است, لازم مى دانم جزئيات آن را شرح دهم. امير يك ماه پيش دنبال بازهاى خود فرستاده بود و وعده كرده بود كه يك بار ما را به شكار ببرد. يك شنبه گذشته دعوت نامه مورد انتظار رسيد كه به خط خودش نوشته شده و پُر از تعارفاتى بود كه درك آن مشكل است, مگر اين كه قبلاً با آن آشنايى داشته باشيد. من اكنون ترجمه آن را برايتان مى نويسم. اصلِ نامه با قلم نى از راست به چپ, بى نشانه هاى سجاوندى روسى كاغذ ارزان اروپايى كه تا كرده بودند, نوشته شده است و در سرلوله آن تاريخ 12 ذى قعده و در مقابل آن به عربى نوشته شده (يا هو) كه وِرْد يا استمدادى از درگاه خداوند است: (قربانت گردم, اميد است كه وجود شريف جناب عالى در نهايت سلامت باشد. بسيار سپاس گزار خواهم شد كه پس فردا سه شنبه 24 ذى قعده ساعت سه بعدازظهر به منزل بنده تشريف بياوريد تا با همديگر به شكار با باز برويم. همچنين, اگر براى صرف شام هم با دوستان صميمى تان به بنده افتخار بدهيد تا وقت بازى بريج30 ما هم ادامه يابد, موجب مزيد تشكر خواهد بود. زياده عرضى نيست و مصدّع نمى شود.) دوست صميمى شما, محمد ابراهيم من چنين جواب دادم: (قربانت شوم, از دريافت خبر سلامتى مزاج مباركِ آن جناب بى نهايت خرسند شدم. همان طور كه حضرت امير اراده فرموده اند, روز سه شنبه در ساعت مقرّر با كمال مسرّت و افتخار حضور پيدا خواهم كرد. دوست حقيقى شما, اف. هيل روى پاكت را چنين نوشتم: حضور مبارك حضرت اجل اكرم عالى سركار امير شوكت الملك حكمران قاينات و سيستان دامت عظمته مشرف باد.)

آشنايى اف. هيل با آثار ادبى و اظهارنظرهايش در اين زمينه, تعجب انگيز است. در بخشى از نامه 2ماه مه 1916 (ص108ـ110) درباره شناهنامه براى مخاطبش چنين نگاشته است: (…كتابى است حماسى و احتمالاً عالى ترين كتاب در ادبيات فارسى. شاهنامه فردوسى مانند ايلياد هرمر, شكوه و عظمت شاهان گذشته را براى نسل هاى بعد حفظ كرده است. شاهنامه در پايان قرن دهم ميلادى سروده شده و با گذشته اسطوره اى آغاز مى شود و تاريخ حماسى سرزمين ايران را تا ظهور اسلام بيان مى كند. زبان شاهنامه, ناب, نجيبانه و شهسوارانه و ساده است. ابيات شاهنامه انسان را به ياد لشكرهاى شهسواران بى شمار با پرچم هاى رنگارنگِ در اهتزاز در آفتاب و يا موسيقى هندِل31 مى اندازد كه آتش مقدسِ آن, جان و روان را مى سوزاند. ستايش مشاهير در شاهنامه, فضايلِ گشاده دستانه روزگاران گذشته انسان را به ياد مى آورد كه پهلوانان جسماً و روحاً با آنچه امروز قهرمان مى دانيم, تفاوت داشته اند; يعنى روزگارى كه نيروى ايمان و بازو توأم با شجاعت و عواطف انسانى در جوانمردى قهرمانان و مبارزات تن به تن آنها متجلى گرديده است. شايد تصور كنيد كه هر باسوادى در ايران اين اثر حماسى بزرگ را مى خواند, اما متأسفانه چنين نيست. مسلمانان واقعى از اين كه قلوب خود را با آتش زردشت گرم كنند, بيم دارند و ايرانيان امروزى از اشعار عاشقانه كه با روحيه متزلزل و افكار پريشان آنها بيشتر هماهنگى دارد, بيشتر خوششان مى آيد. شاهنامه خوانى از آنِ افراد قبيله و دراويش است. مردم ايلياتى در كوچْ ها و اردوگاه هاى موقت خود از آن استفاده مى كنند; در حالى كه دراويش, شاهنامه را از بر كرده, در قهوه خانه هاى شهرها با آدابى خاص براى شنوندگان مشتاق بازخوانى مى كنند. زبان شاهنامه دربرگيرنده واژه هايى است كه خواندن آن را براى آموزش نديده ها دشوار مى سازد. نانوايى كه اين نسخه نفيس شاهنامه را براى من فراهم كرده بود, داوطلب شد چند صفحه از آن را خودش براى من بخواند, لذا شبى از او دعوت كردم كه به وعده خود وفا كند. آن شب دو نفر جوان را كه يكى معلم مدرسه بود نزد او نشاندم كه از او شاهنامه خوانى را فراگيرند. نانواى بيچاره در مقابل اين دو جوان احساس شرمندگى كرد, گرچه اين كار دليلى نداشت. بالاخره به اصرار من شاهنامه خوانى را آغاز كرد. جالب ترين داستان كتاب را يعنى مبارزه (رستم و سهراب) و كشته شدن سهراب به دست رستم كه پدر ناشناخته او بود, انتخاب كرده بود. اين همان داستانى است كه شما در آثار ماتيو آرنولد32 خوانده ايد. نانواى مهمان ما, داستان را روايت نمى كرد, بلكه اشعار را به همان آهنگ و با همان حرارتى كه شاهنامه خوان هاى قهوه خانه ها ايراد مى كردند, واگويه مى كرد). تأملى در روش كار و حاشيه نويسى هاى مترجم
همچنان كه پيش از اين گذشت, نام اصلى كتاب From Persian Uplands بوده است; اما بر پشت جلو ترجمه آن نام كتاب به انگليسى N^amaha^yi az Qohest^an است كه آن را مترجم به اف. هيل (Author: F. Hale) نسبت داده است; در حالى كه هيل كتابى به اين نام ندارد. دكتر گنجى در مقدمه خود (از كوهستان هاى ايران) را معادل عنوان اصلى كتاب آورده است كه چندان مناسب به نظر نمى رسد. با توجه به محتواى كتاب و گشت وگذارهاى اف. هيل در شهرهاى مختلف ايران, مقصودِ وى از انتخاب عنوان From Persian Uplands, گزارش سفر به سرزمين ايران بوده است.

و اما دكتر محمدحسن گنجى تمام شرايط و ويژگى هاى مطلوب يك مترجم موفق را در بازگردانيدن متن انگليسى نامه هاى اف. هيل به فارسى, دارا بوده است. اين استاد دانشمند, هم ذهن و زبان هيل را به خوبى دريافته و هم بدان علت كه خود در بيرجند آن روزگار نشو و نما يافته و با آداب و رسوم آن ولايت, انس و الفت داشته, آنچه را اف. هيل با چشم و گوش مى ديده و مى شنيده; دكتر گنجى به دل و جان, حس كرده و دريافته و حتى پيش از اقدام به ترجمه, اطلاعات دقيق و لازم را درباره سرزمين قاينات و بيرجند و نقش خاندان عَلَم و خزيمه در آن اقليم, در سينه داشته است.

همچنين در اين ترجمه, ذوق زبانى و فارسى نويسى و قدرت قلم گردانى و احاطه بر واژگان را هم كه از شرايط مترجمى به حساب آورده اند, به خوبى دارا بوده است.33 زبانى كه استاد گنجى براى ترجمه اين نامه ها برگزيده, هم سنگ و سازگار با متن انگليسى آن است. مترجم در اين برگردان, تمام ويژگى هاى متن زبان اصلى (زبان مبدأ) را شناخته و توانسته است آنها را تا حد امكان به زبان مقصد (متن ترجمه) انتقال دهد; به طورى كه تقريباً خواننده فارسى زبان, همان احساس را مى يابد كه خوانندگان انگليسى زبان. همچنان كه پل والرى (Valery Paul) يكى از نظريه پردازان مباحثِ ترجمه نيز (تأثير برابر) را اساس كار مترجم مى داند و بر اين باور است كه ترجمه يعنى بازسازى تأثير متن اصلى (مبدأ) در متن تا آن جايى كه ممكن باشد.34
در عين حال قابل يادآورى است كه مترجم گرامى, برخى عبارت ها و جمله هاى طولانى و تو در تو را كه با موضوع اصلى, ارتباط تنگاتنگ نداشته و يا با حوصله خوانندگان و پسند روزگارى سازگار نيافته حذف كرده است. البته براى برخى حذف ها هم نمى توان بهانه اى تراشيد. مثلاً,هيل در نامه 2 ماه مه 1916 (ص108 ترجمه) از پيشخدمت خود سخن مى گويد و سعى مى كند به آن جوان كه (حسن) نام دارد, خواندنِ بهتر متون فارسى را بياموزد. بنابراين, كتاب انوار سهيلى نوشته كمال الدين حسين واعظ كاشفى را كه يكى از آثار ادبى فارسى است, انتخاب مى كند, اما بعد متوجه مى شود كه نثر آن متكلّف و مصنوع و مزيّن به اشعار و امثال عربى و به تقليد از كليله و دمنه نوشته شده است. پس ضمن آن كه انوار سهيلى را با افسانه هاى ازوپ منسوب به پُلانود (Planude) مقايسه مى كند, از خواندن آن, با حضور پيشخدمت خود صرف نظر مى كند. اما استاد گنجى, انتخاب كتاب را به پيشخدمت نسبت داده و عبارت را با حذف بخشى از آن به صورتى ناموجّه ترجمه كرده است. علت خطا, آن بوده كه هيل, كتاب انوار سهيلى را به انگليسى The lights of canopus ترجمه كرده و در نتيجه جناب استاد نيز نام اصلى كتاب را درنيافته و به معناى لغوى آن توجه كرده است. ناپسندتر آن كه بدانيم كاشفى سبزوارى, كتاب مذكور را به نام امير احمد, مشهور به سهيلى آراسته است. خلاصه آن كه مترجم دانشمند به متن انگليسى كتاب چندان وفادار نيست و ترجمه جزء به جزء آن را مناسب ندانسته است. اينك متن انگليسى و ترجمه استاد گنجى را درباره مطلب پيش گفته, عيناً مى آوريم:I tried him first of all with the Lights of Canopus, which is rather like .sops Fables on a big scale. It is a very wordy and lon-winded book, full of wise saws expressed in ornate and artificial language, and the reader had to struggle so painfully over the verbal obstacles that the matter of the anecdotes barely reached his mind. So we gave that up, and he brought me a book called Malek Arslan, which is a novel of gay and wonderful(اول يكى دو كتاب كلاسيك براى خواندن انتخاب كرد, كه خيلى دشوار بود. حالا خود حسن كتابى به نام امير ارسلان آورده كه داستان, بلند سرگرم كننده اى است پر از جن و پرى و…) (ص108).
و اما سبب ترجمه نامه هايى از قهستان ـ بنا به نقل مترجم در مقدمه كتاب ـ آن بوده كه دكتر گنجى, در دوره دانش آموزى خود در بيرجند و سپس در زمان دانشجويى در تهران, نسخه اى از متن انگليسى كتاب را نزد دو معلم خود ـ سيد غلامرضا سعيدى و سلمان اسدى ـ مى بيند. در آن سال ها, موقعيت مناسب براى ترجمه فراهم نمى شود تا اين كه در سال 1368 گذرش به لندن و كتابخانه هاى آن شهر مى افتد و در كتابخانه مدرسه السند و مطالعات آسيايى و آفريقايى نسخه اى از كتاب مزبور را پيدا مى كند.

از طرف ديگر, دكتر گنجى به علت عشق و دلبستگى به زادگاهش (بيرجند) از همان سال هايى كه در تهران سكونت مى گزيند, گاه و بى گاه در فرار از دلتنگى ها و حوادث روزگار كج مدار, تأمل ايام گذشته كرده, خاطرات خوش و ناخوش دوره كودكى و نوجوانى را, آرام آرام, بر قلم مى آورد. وى تصميم داشته حوادثى را كه مربوط به هيجده سال اول زندگى اش بوده, به شيوه اى بنويسيد كه نمايشگر اوضاع اجتماعى و فرهنگى بيرجند آن روزگاران نيز باشد. اما همچنان كه در مقدمه (ص8) مى نويسد: (مطالعه كتاب هيل, نگارنده را متوجه كرد كه وجوه مشترك زيادى بين محتويات اين كتاب و يادداشت هاى خاطره مانند او وجود دارد و به اين فكر افتاد كه از آن بخش كتاب هيل كه مربوط به بيرجند مى شود, ترجمه اى فراهم آورد, و از تلفيق اين ترجمه و يادداشت هاى خود اثرى تازه به رشته تحرير درآورد, ولى از آن جا كه چنين اقدامى اهميت ترجمه و حق نويسنده آن را از ميان مى برد و چنين عملى اخلاقاً غير مجاز و دور از انصاف به نظر مى رسيد, بر آن شدم كه عين ترجمه كتاب را متن قرار داده و يادداشت هاى خود را در جاهايى كه مناسب دانسته باشد, به صورت حاشيه, بر آن بيفزايد).
در اين جا از اين توضيح نيز گزيرى نيست كه خاطره نويسى, معمولاً به ياد آوردن حوادث گذشته و بازسازى ذهنى آنهاست. بنابراين هرچه فاصله ميان اين يادآورى و زمان وقوع, طولانى تر باشد, كهنگى و فرسودگى تصوير و دخالت عوامل ذهنى در بازسازى و ارائه آن بيش تر خواهد بود. اف. هيل, آنچه را مى ديده و يا بر سرش آمده, نو به نو, مى نوشته است; در حالى كه دكتر گنجى, خاطرات خود را پس از سال هاى متمادى به صورت حاشيه در ذيل كتاب حاضر نوشته است. بنابراين يادداشت هاى هيل در همان زمان وقوع و نگارش از مقوله سندنويسى به حساب مى آيد و حال آن كه خاطرات استاد گنجى بيش تر از مقوله شهادت يعنى اخبار بر وقوع امرى درگذشته است. بنابراين از نظر اثبات دعوى در قوت و اعتبار و رجحان سند بر شهادت, ترديد نمى توان كرد.35

آنچه استاد گنجى در پاورقى, تحت عنوان (يادداشت) آورده, شامل خاطراتى مى شود كه سال هاى 1292ـ1309ق, يعنى تا سن هيجده سالگى زندگى او را دربرمى گيرد. دكتر گنجى ضمن ترجمه متن انگليسى نامه هاى هيل, در جاهايى كه خود مناسب دانسته, به توضيح و تشريح برخى مطالب متن پرداخته است و در استكمال موضوعات كتاب كوشيده و هرجا كه هيل در توضيح برخى نام ها و جاى ها و مباحث, به اختصار گراييده, همچون ياورى مهربان و مشاورى صميمى به مدد وى شتافته و به شرح مبهمات متن پرداخته است.
البته توضيحات دكتر گنجى شامل تمام موضوعات كتاب نيست, بلكه اختصاص به برخى مطالب متن دارد. بخشى از اين يادداشت ها, بسيار كوتاه و فقط جنبه تأكيدى و تأييدى دارد و بعضى از آنها, نسبتاً مفصل و مشروح است. بيش تر حواشى كتاب, توضيحاتى در مورد مكان ها, اشخاص و يا برخى رسم ها است و مجموع يادداشت ها, يعنى حواشى مترجم تقريباً 420 سطر ـ با حروف ريزلوتوس نازك, پوينت11 ـ و به تخمين 21 صفحه يعنى حدود يك هفتم متن كتاب است.

استاد گنجى برخلاف اف. هيل به توضيح جنبه هاى اجتماعى و تحليل حوادث سياسى بيرجند در روزگار اف. هيل چندان التفاتى ندارد و آنها را بر قلم نياورده است. خواننده مشتاق و علاقه مند اين روزگار كه بر حوادث آن دوران كم تر وقوف دارد, از استادى ديرينه سال و در عين حال با تجربت و پخته مغز, متوقع است كه اى كاش, او خاطرات روزگار سپرى شده حادثه خيز و جو ملتهب اجتماعى ايران ستم ديده را در دوره اشغال متفقين, در گوشه اى از اين سرزمين كه مصادف با زير و بم هيجانات دوره نوجوانى و برنايى وى بوده, با حوصله اى بيش تر و پنجه اى سخاوتمندانه تر, به شيرينى نگاشت.

همچنان كه گذشت در يادآورى حوادث گذشته و بازنويسى آنها, برخى موارد از ياد و قلم استاد گنجى, افتاده و رفته است. مثلاً در ذيل آنچه هيل در مورد آداب سوگوارى در ماه محرم و گراميداشت شهادت امام حسين(ع) آورده, دكتر گنجى توضيحاتى ارزشمند و خواندنى آورده است, اما برخى از باورها و رسومى را كه با نوشته هاى هيل ارتباط داشته, از ياد برده است. از جمله به رسمى كه در آن دوره در بيرجند متداول بوده و حتى حاج شيخ هادى هادوى در مقدمه اشعار خود آورده, اشاره اى نكرده است و آن موضوع به شرح زير است: (… دومين نوبت كه امير صافى عقيده اين سامان, امير اسماعيل خانِ شوكت الملك را ملاقات كردم, غرّه محرم [حدود سال هاى 1319ق] در مسجد معروف به مسجد عاشورا بود. اين خاندان پاك عقيده از قديم الايام در تعظيم شعائر پيش قدم بوده اند. از آن جمله افتتاح مراسم سوگوارى را در اين مسجد مى نموده و در تمام شؤون بندگى و ارادت به خاندات عصمت(ص) از اقدام و اطعام و بذل و انعام بذل مجهود مى كرده اند. ولى توده جاهله را مرسوم بود كه پس از فراغ از مجلس روضه و قيام به وظايف سوگوارى در خشك رود بيرجند كه فاصله بين دو قطعه شهر است, با سنگ فلاخن دو دسته بالا و پايين, سر و مغز يكديگر را هدف مى كرده اند و اين حركت وحشيانه را شگونى مى شمردند و مثل معروف آن گاو را كه نُه من شير مى داد به يك لگد مى ريخت, ممثّل مى داشتند…).36

همچنين دكتر گنجى به جنجالى كه بر سر افتتاح مدرسه شوكتيه پيش آمده, اشاره اى نكرده است: (… در سنه 1326 حكمران معارف پژوه [امير محمد ابراهيم خان علم, شوكت الملك] مدرسه اى به نام شوكتيه تأسيس كرد. من تشويق كردم و پسرم را به مدرسه فرستادم و جنجال آقايانى را كه از اصول اجتماعى بى بهره بودند, به چيزى نشمردم, چه مى دانستم كه اگر اين ملت بر اين جهالت بماند, به سرعت دستخوش اجانب آيد…).37

ديگر آن كه تراوشات خامه هيل به انگليسى از حيث تنوع, تازگى, اطلاع رسانپي نوشت: 1. واژه قهستان معرّب كهستان كه به دليل محيط جغرافيايى خاص و وجود كوهستان ها به آن اطلاق شده, نام قديم ولايتى در جنوب خراسان بوده است. سرزمين مزبور به دليل شرايط جغرافيايى و موقعيت مكانى در معرض حوادث گوناگون قرار گرفته, به خصوص در مسير رويدادهاى پس از ظهور اسلام نقش نسبتاً مهمى داشته است. حدود قهستان در دوره هاى مختلف تاريخى, ظاهراً يكسان نبوده و از ساختار طبيعى منطقه تبعيت كرده است. اين ساختار عبارت است از منطقه كوهستانى گسترده اى كه از شمال غربى به دشت كوير و از جنوب غربى به كوير لوت و از شرق به دشت نااميد و بيابان هاى غرب افغانستان, محدود مى شده و ناحيه وسيعى را شامل گناباد, فردوسى, طبس, قاين, بيرجند و نهبندان دربر مى گرفته است. برخى منابع, حدود قهستان را از شمال به نواحى جنوبى نيشابور و از جنوب شرقى به سيستان و از غرب و جنوب به كوير و از شمال به هرات و از جنوب به كرمان و يزد متصل دانسته اند. ر.ك: مصاحب, غلامحسين (دكتر), دايرةالمعارف فارسى, ذيل قهستان; احمديان, محمدعلى (دكتر), جغرافياى شهرستان بيرجند, مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى, چاپ اول, 1374, ص61 ـ62. 2. على بن احمد, اختيارات شاهنامه (متنى از قرن پنجم) به تصحيح مصطفى جيحونى ـ محمد فشاركى, مشهد, مركز خراسان شناسى آستان قدس رضوى, چاپ نخست, 1379, ص67. 3. ر.ك: دانش پژوه, محمدتقى, (كرمان در سفرنامه ها) مجموعه مقالات دومين سمينار و دهه كرمان شناسى, تهران, انتشارات مركز كرمان, 1374, ص164. 4. ر.ك: انصاف پور, غلامرضا, ايران و ايرانى, با تحقيق در صد سفرنامه خارجى مربوط به دوران قاجار, تهران, انتشارات زوار, چاپ دوم, 1378, ص19. 5. خانيكوف, ولاديمير وويچ, سفرنامه خانيكوف, يغمايى, اقدس; بى گناه, ابوالقاسم, و غيره; مشهد, مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى, چاپ اول, 1375, ص32 و 78. 6. بانك شاهنشاهى/ شاهى متعلق به دولت انگلستان بود كه در سال 1889م, بارون جوليوس رويتر با عقد قراردادى, امتياز تأسيس بانك, استخراج معادن و چاپ اسكناس و ديگر فعاليت هاى تجارى را از دولت ايران در عصر ناصرالدين شاه قاجار گرفت. بانك شاهنشاهى با 23 شعبه در بعضى شهرهاى ايران, شروع به كار كرد. دولت انگليس براى به دست گرفتن مناطق شرقى ايران, به ويژه كنترل امور اقتصادى و تجارى از اين بانك استفاده و مسائل مالى نيروهاى انگليس را پشتيبانى مى كرد. در مرداد ماه 1331 در دوره حكومت دكتر محمد مصدق بساط اين بانك برچيده شد. براى اطلاع بيش تر ر.ك: ـ مصاحب, غلامحسين (دكتر), همان, ذيل بانك شاهنشاهى. ـ شاهدى, مظفر, زندگانى سياسى خاندان عَلَم, تهران, مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران, بنياد مستضعفان و جانبازان, چاپ اول, 1377, ص35. ـ ميراحمدى, مريم, پژوهشى در تاريخ معاصر ايران, مشهد, مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى, 1366, ص22. 7. دكتر محمدحسن گنجى در سال 1325 با اف. هيل ملاقات كرده است. او در مقدمه (ص12) چنين مى نويسد: (…بسيارى از مشتريان بيرجندى و كارمندان بانك و رجال آن منطقه را به خاطر داشت و از حال آنان مى پرسيد. در آن سال قريب هفتاد سال از عمر او گذشته بود, ولى با وجود قد كوتاه و هيكل كوچك, قوى و سالم به نظر مى رسيد و از چنان حافظه اى برخوردار بود كه بيش تر دوستان و آشنايان قديم بيرجنديِ خود را با اسم و رسم ياد مى كرد.) 8. سوره آل عمران(3), آيه 137. 9. بيهقى, ابوالفضل محمد بن حسين, تاريخ بيهقى, تصحيح دكتر على اكبر فياض, مشهد, مؤسسه چاپ و انتشارات دانشگاه فردوسى, چاپ سوم, 1375, ص904. 10. نورى طبرسى, ميرزا حسين, مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل, ج1, ص22, ابيات منسوب است به اميرالمؤمنين على(ع). 11. ياحقى, محمد جعفر(دكتر), سيّدى, مهدى, از جيحون تا وخش, مشهد, مركز خراسان شناسى, چاپ اول, 1378, ص15. 12. رضاقلى, على, جامعه شناسى نخبه كشى, تهران, نشر نى, 1377, ص211. 13. دسوقى, محمد (دكتر), سير تاريخى و ارزيابى انديشه شرق شناسى, ترجمه دكتر محمود افتخارزاده, تهران, نشر هزاران, 1376ق, ص88; به نقل از حميد خوشنويس, (معرفى كتاب هاى شرق شناسى), آينه پژوهش (ق9), سال دهم, شماره پنجم, آذر ـ دى 1378, ص100. 14. ر.ك: نجيب العقيقى, المستشرقون, قاهره, دارالمعارف, 1970. 15. يكى از صاحب نظران, انگيزه هاى شرق شناسان را به سه نوع مذكور تقسيم كرده است. ر.ك: الصغير, محمدحسين على (دكتر), خاورشناسان و پژوهش هاى قرآنى, ترجمه محمد صادق شريعت, مؤسسه مطلع الفجر, چاپ اول, 1372, ص17. 16. رضاقلى, على, همان, ص169. 17. همان. 18. مصدق, غلامحسين (دكتر), در كنار پدرم, ص124; به نقل از موحّد, محمدعلى, خواب آشفته نفت (دكتر مصدق و نهضت ملى ايران) (دو جلد), تهران, نشر كارنامه, بهار 1379, ج1, ص416. 19. موحّد, محمدعلى, همان, ج1, ص418. 20. ر.ك: ظهور و سقوط سلطنت پهلوى, تهران, انتشارات اطلاعات, 1370, چاپ دوم, ج2, ص276. 21. فشاهى, محمدرضا, تكوين سرمايه دارى در ايران, انتشارات گوتنبرگ, 1360, ص360 22. شلويزى, عليرضا, (بهار, با طبعى چون بهار ـ رفتارشناسى بهار), عصر آزادگان, پنج شنبه 1ارديبهشت 1379, سال دوم, دوره جديد, شماره 154, ص9. 23. يازده نامه درباره اوضاع نودسال پيش كرمانشاه و مغرب ايران است كه اوضاع آن ديار را در دوره جنگ جهانى اول نشان مى دهد. اگر مترجمى كه با تاريخ و اوضاع اجتماعى كرمانشاه در آن دوره آشنا باشد, به ترجمه اين نامه ها بپردازد, بى شك به تاريخ معاصر آن سرزمين و به طبع ايران خدمتى ارزشمند كرده است. 24. ر.ك: داد, سيما, فرهنگ اصطلاحات ادبى, تهران, انتشارات مرواريد, چاپ دوم, 1375, ص153. 25. شربت دارى يكى از مشاغل آن زمان در دستگاه هاى حكومتى واعيان بوده است. شربت دار و آبدار, خدمتكارى است كه انواع شربت, شراب, آب, چاى و قليان تهيه و آماده مى كند. 26. مقصود غول گير شدن است; اصطلاحى كه در جنوب خراسان, هنوز متداول است; معادل كابوس/ بختك/ عبدالجنه و آن حالتى است كه به شخص خوابيده دست دهد و او پندارد كه شخصى يا شيئى سنگين بر سينه او افتاده و او را مى فشارد. اين حالت معمولاً بر اثر خوردن غذايى سنگين و ثقيل هضم يا پس از شنيدن وقايع وحشتناك و ناراحت كننده يا خواندن كتاب ها و قصص ترسناك و خيالى بر انسان عارض مى شود. ر.ك: فرهنگ فارسى دكتر معين. 27. امپراتورى انگليس در سال هاى جنگ جهانى اول, يك خط زنجير نظامى بين زاهدان و مشهد مستقر ساخته بوده, و سربازان اين لشكر اغلب به اردو يا هندى صحبت مى كرده اند. از جمله يادگارهاى آن نوع ارتباط, همين واژه صاحب است كه در ايران هم در خطاب به انگليسى ها متداول بوده است. 28. در شهرهاى خراسان, بادبادك/ كاغذ اطفال را (كاغذ باد) مى گويند. در دهه هاى پيش يكى از سرگرمى ها و بازى هاى دلخواه و افسونگر كودكان در فصل تابستان, هوا كردن كاغذباد بود. شيوه ساخت آن چنين بود كه صفحه كاغذ نازك مستطيل شكل را انتخاب كرده, دو رشته نى باريك و تراش داده را به صورت ضربدار با سريش (كوبيده ريشه گياهى از تيره سوسنى ها) بر آن مى چسباندند و دو (نى) نازكتر از طرف پشت به دو ضلع عرضى آن متصل مى كردند و سپس آن صفحه را طورى خم مى دادند كه تقريباً به صورت نيم استوانه اى درآيد. دنباله اى هم به صورت شرشره از وسط عرض تحتانى آن آويزان مى كردند كه به آن دنباله كاغذباد مى گفتند و حكم لنگر را داشت. آنچه در صعود كاغذباد اهميت دارد, تنظيم سه نخ ـ دوتا از دو ضلع پيشين و يكى از وسط آن ـ است. ديگر آن كه مى بايست طرف محدّب, يعنى پشت استوانه اى كاغذباد, به سمت باد قرار گيرد. اگر نخ ها را طورى ببندند كه طرف مقعّر كاغذباد در معرض باد قرار گيرد, كاغذباد به هوا نمى رود. 29. در گذشته متداول بوده كه اعيان و امرا براى شكار كبك و تيهو, از پرنده شكارى (باز) استفاده مى كرده اند. اين پرنده را به هنگام شكار, گرسنه نگاه مى داشته اند و او با آموزشى كه مى ديده, لاشه شكار را به سرعت نزد شكارچى مى برده است. مأمور نگهدارى (باز) را (قوشچى) مى گفتند. ر.ك: نامه هايى از قهستان, ص92. 30. بريج berij [انگ. bridge] نوعى بازى كه با 52 ورق و چهار بازيكن كه دو به دو شريك مى شوند, صورت مى گيرد. بازى بريج را بعد از شطرنج, عملى ترين بازى ورق دانسته اند كه درباره راه و رسم آن, كتاب ها نوشته اند. 31. جُرج فريدريك هندل (Georges Frژdژric Hendel) آهنگ از آلمانى (1685ـ1759م). 32. ماتيو آرنولد (Mathew Arnold) شاعر و نويسنده و نقّاد انگليسى (1822ـ1880) كه اثرى به نام سهراب و رستم دارد. 33. ر.ك: خرمشاهى, بهاءالدين, (آيا مى توان با نويسندگى زندگى كرد؟), فصلنامه هنر, بهار 1379, دوره جديد43, ويژه اقتصاد و هنر, ص14. 34. ر.ك: باطنى, محمدرضا, پيرامون زبان و زبان شناسى (مجموعه مقالات), تهران, نشر فرهنگ معاصر, 1371, ص63. 35. ر.ك: موحد, محمدعلى, ج1, ص53. 36. هادوى, شيخ هادى, ديوان اشعار, بى نا, بى تا, مقدمه, صفحه (ح). 37. همان, صفحه (ط). 38. سى. ام. مگ گِر گُر, شرح سفرى به ايالت خراسان و شمال غربى افغانستان (در سال 1875), ترجمه اسدالله توكلى طبسى, (دو جلد), مشهد, معاونت فرهنگى آستان قدس رضوى, 1368, ج2, ص253. 39. ر.ك: پيروز مجتهدزاده, اميران مرزدار و مرزهاى خاورى ايران, ترجمه حميدرضا ملك محمدى نورى, تهران, شيرازه, 1378, ص126; ايضاً ر.ك: سرپرسى سايكس, تاريخ ايران, ترجمه سيد محمدتقى فخر گيلانى, تهران, دنياى كتاب, ج2, ص621. اسدالله علَم وزير دربار محمدرضا شاه پهلوى, اين حادثه را مايه مباهات خاندانِ خود دانسته و در كتاب يادداشت هاى علَم, ج1, ص379 مى نويسد: (سر شام [با محمدرضا شاه] مقدارى از اوضاع بيرجند, وضع پدرم با اعليحضرت فقيد, صحبت كردم. خيلى مطبوع واقع شد, به خصوص سياست هاى امپرياليستى انگليسى ها بعد از جنگ جهانى اول و فشارهايى كه به پدرم وارد آوردند. چون گوش به حرف آنها نداد و آلمان ها را كه به افغانستان مى رفتند, توقيف نكرد; زيرا دولت ايران دستورى نداده بود و پدرم مى گفت بايد دولت خودم در اين زمينه به من دستور بدهد نه شما). 40. مراغه اى, حاج زين العابدين, سياحتنامه ابراهيم بيك, (سه جلد), به كوشش م ـ ع سيانلو, تهران, نشر اسفار, 1364, ج1, ص138ـ 139. 41. دهباشى, على, سفرنامه حاج سياح به فرنگ, تهران, نشر ناشر, چاپ اول, 1363, ص218ـ219. 42. استاذسيس يكى از مخالفان سلطه عرب در ايران كه به سال 150ق در خراسان پس از ابومسلم قيام كرد و سرانجام در خازم بن خزيمه سردار منصور عباسى, شكست خورد. گويا نهضت استاذسيس فقط سياسى نبوده, بلكه جنبه دينى نيز داشته است. ر.ك: لغت نامه دهخدا, ذيل (استاذسيس). 43. شاهدى, مظفر, همان, ص263. 44. بهار, مهرداد, درباره قيام ژاندارمرى خراسان, تهران, انتشارات معين, 1366, ص20. 45. شاهدى, مظفر, همان, ص37. 46. ساليوان, ويليام; پارسونز, آنتونى, خاطرات دو سفير, ترجمه محمود طلوعى, چاپ اول, تهران, انتشارات علم, 1372, ص294. 47. ر.ك: مجتهدزاده, همان, ص180ـ181. 48. سيملا, پايتخت تابستانى نايب السلطنه هندوستان بوده است. 49. باستانى پاريزى, محمدابراهيم, از سير تا پياز, تهران, نشر علمى, چاپ اول, 1367, ص509. 50. مجتهدزاده, پيروز, همان, ص475. 51. خسروى, محمدرضا, كتاب پاژ (ويژه بيرجند), شماره 15, سرمقاله با عنوان (در چگونگى اين بيرجنديه). 52. آيتى, ابوالحسن, خاطراتى از بيرجند و رويدادهاى سياسى, تهران, انتشارات موفق, 1376, ص227. 53. حاج سياح, همان, ص144. 54. علَم, امير اسدالله, همان, ج2, ص252. 55. مجتهدزاده, پيروز, همان, ص175. 56. ر.ك: سيّدى, مهدى, تاريخ شهر مشهد, تهران, انتشارات جامى, چاپ اول, 1378, ص255ـ316. 57. شمخال: نوعى تفنگ زمخت و سنگين ابتدايى قديمى, حربه آتشى سر پر كه سربازان قديم به كار مى بردند. 58. اعتصام الملك, ميرزا خانلرخان, سفرنامه, به كوشش منوچهر محمودى, چاپ اول, تهران, چاپخانه فروغى, 1351, ص272ـ 273. 59. ر.ك: پاپلى يزدى, محمدحسين (اهيمت ژئوپولتيكى شرق و شمال شرق ايران), فصلنامه تحقيقات جغرافيايى, سال يازدهم, زمستان 1375, شماره 44, ص33.