ﺳﻪشنبه, 10 فروردین 1372
 
128
 
 

قصّه اهل خراسان بشنو از سر لطف
ارشاد سرابى اصغر

كندوكاوی درتاريخ ادبيّات
سال دوم ادبيّات و علوم انسانىتاريخ ادبيات:كتاب درسى سال دوم آموزش متوسطه عمومى (رشته ادبيات و علوم انسانى), مؤلف محمدجعفر ياحقى (1), تهران: وزارت آموزش و پرورش, 1371.
بى گمان وجود ميليونها دانش آموز ايرانى مسلمان و اهميّت تعليم و تربيت نسل جوان ايجاب مى كند كه عظيمترين سرمايه هاى كشور صرف تأمين نيازهاى آموزشى و تربيتى آنان گردد و همچنان كه ممالك پيشرفته جهان براى جوانان خود ارزشى ويژه قايلند, سزاوار است برنامه ريزان كشور و مديران مسؤول آموزش و پرورش ما نيز با همه امكانات خود به گونه اى جدّى در رفع نيازها و كمبودهاى اين آينده سازان ايران اسلامى اهتمام ورزند
يكى از مهمترين كارهايى كه بايد در اولويت قرار گيرد, تغييرات گام به گام و در عين حال سنجيده و بنيادين كتابهاى درسى دانش آموزان است. چنين كارى البتّه از عهده يك فرد خارج است و نياز به كار جمعى و مداوم دارد و سرانجام مسؤولا ن انديشه ور و خبرگان وزارت آموزش و پرورش بايد براى بهبود كيفيت محتواى كتب درسى و چاپ مناسب و بموقع آنها چاره اى اساسى بينديشند.
از شمار مشكلات معلّم و دانش آموز ـ از دير باز تا امروزـ يكى نابسامانى و عدم همخوانى محتواى كتابهاى درسى و چگونگى تأليف و چاپ و توزيع آنها بوده است. تكرار و تداوم چاپهاى بى اندام, پاره پاره, بى هنگام و ناموفقِ بسيارى از كتب درسيِ همه ساله اين ولايت (داستانى است كه بر هر سرِ بازارى هست).
مى توان ادعا كرد كه محتواى كتب درسى عموماً و در رشته فرهنگ و ادب خصوصاً, نه تنها متناسب با تحوّلات اجتماعى و سياسى جامعه ايران پيش نرفته, بلكه همچنان ايستا و موميايى شده بر جاى مانده است.(2) از اين حيث محتواى اين كتابها بتحقيق در شأن انقلاب اسلامى و در خور فرهنگ غنى و كهنسال ايران نيست.
به گمان بنده شيوه تأليف كتابهاى درسى به صورتى كه هم اكنون در كشور ما متداول است, چندان معقول و منطقى به نظر نمى رسد و يا لااقل دوران آن سپرى شده است. لازم مى نمايد وزارت آموزش و پرورش در اين زمينه بيشتر سرمايه گذارى كند و در شبكه وسيعى به وسعت ايران از نظريات و حاصل تجربه و تحقيق دانشوران سود جويد و در طيفى گسترده تر از آنچه هم اكنون وجود دارد, پيوسته و مداوم در كار تفحّص و پژوهش در باب كيفيّت تأليف كتابهاى درسى باشد تا هر سال جامعه فرهنگى ما شاهد تغييرات و حك و اصلاح هاى شتابزده نباشد.
واقعيت اين است كه نوشتن كتابهاى درسى امرى دشوار است و از عهده يك فرد ساخته نيست, بويژه اگر موضوع تأليف, يكى از زمينه هاى علوم انسانى باشد. تفاوتهاى زبانى, قومى, فرهنگى و اقتصادى و بالطّبع اختلاف نيازهاى روحى و فردى, دشوارى تأليف را چند برابر مى كند. معمولاً در تدوين و تبويب كتب درسى چنين مراقبتهايى ملحوظ نمى گردد; حتى اگر كتابهاى مختلفِ همين رشته را با هم مقايسه كنيد, در مى يابيد كه نه تنها به لحاظ محتوا مكمّل و مؤيّد هم نيستند, بلكه گهگاه ناهمخوان و ناساز هم هستند و چون با دنياى دانش آموزان و طيف انديشگى و آرمانهاى آنان همسويى و تطابق نسبى ندارند, در نتيجه به طور ساختگى و از روى اجبار مطالب آنها را فقط در حفظ مى گيرند. از اين روى چون ادب درس را به جان و از سر اعتقاد فرا نمى گيرند; به ادبِ نفس هم نمى رسند و از اين گذرگاه نيز يكى از منافذ عديده رسوخ انديشه هاى اهريمنى غرب رو در روى فرزندان ما باز مى شود و ذهن آنان را آرام آرام از خاطرات سبز و فرهنگ پربار ايران اسلامى تهى مى گرداند.
در ميان انبوه كتابهاى درسى, حال و روز كتابهاى رشته فرهنگ و ادب پريشانتر و بى رونق تر از ديگر رشته هاست و در ميان موضوعات درسى اين رشته از ساليان دراز همواره جاى دو كتاب خالى بوده است: يكى تاريخ ادبيّاتى كه فراتر از شرح حال نويسى باشد; آن چنان كه دانش آموزان را به شناخت دقيق شاعران و نويسندگان و آثار آنان راهنمايى كند و ديگر كتابى در زمينه نقد ادبى به طورى كه شاگردان را به شناخت غث و سمين آثار نظم و نثر فارسى قادر سازد كه متأسفانه هنوز جايش در ميان كتابهاى درسى اين رشته در مقطع دبيرستان خالـى است.(3)
سر انجام در آذر ماه 1371 پس از چشم به راهى فراوان همچون سال تحصيلى گذشته (71ـ 1370), بعد از گذشت سه ماه و ده روز كتاب تاريخ ادبيّات سال دوّم علوم انسانى, تأليف دكتر محمّد جعفر يا حقى, به دست دانش آموزان شهر و ديار ما رسيد.(4) آنچه در اين سطور از نظر خوانندگان محترم مى گذرد, عرضه نكاتى است كه ضمن تدريس اين كتاب در سال تحصيلى گذشته و امسال و گهگاه مشورت با همكارانم ـ در جلسات آموزشى گروه ادبيّات ناحيه پنج آموزش و پرورش مشهد ـ بدانها رسيده ام. بنابراين آنچه مطرح مى كنم نه يك قضاوت شتابكارانه و صرفاً فردى است و نه قصد ناديده انگاشتن زحمات آن استاد فرهيخته در ميان است. همچنين كوشش فرزانگانى را كه زير نظر آقاى دكتر غلامعلى حدّاد عادل به آرايه بندى كتاب همّت گمارده اند, نمى توان ناديده انگاشت; سعيشان مشكور باد! اميدوارم از آنچه مى نويسم جز رايحه صلاح و نيكخواهى به مشام نرسد. خوشبختانه بسيارى از اشكالاتى كه در چاپ سال پيش (1370) وجود داشت, در چاپ جديد رفع و اصلاح شده است.
گذرها و نظرهايم به دو رده عمده قابل تقسيم است: بخش اوّل بيشتر مربوط به متن كتاب و بعضى اصول كار مؤلف است و در بخش دوم ويراستارى و آرايه بندى كتاب مورد بررسى قرار مى گيرد. غرض بنده از طرح اين خُردَك نظريات و پيرايشها ـ با اين بضاعت مزجات ـ اين است كه شايد در چاپهاى بعدى آرايش بهترى از اين كتاب به هم برسد كه گفت: (آراستن سرو ز پيراستن است) و اينك آن گذرها و نظرها:بخش اوّل: متن كتاب و اصول كار مؤلّف
1ـ ميزان توفيق مؤلّف در نقّادى
مؤلّف محترم در مقدّمه كتاب (ص3) مرقوم داشته اند كه (سعى كرده ام در اين كتاب بنا را بر نقد آثار شاعران و نويسندگان بگذارم); كوشش ايشان در اين راه چشم گير و قابل اعتناست, زيرا نوشتن تاريخ ادبيّات با اين ديدگاه آن هم در محدوده كتابهاى دبيرستانى تاكنون متداول نبوده است. اصولاً تاريخ ادبيّاتهاى ما در گستره ادب فارسى بيشتر به اطلاعات كتابشناسى و لغوى با ملاحظاتى درباره ترجمه احوال بزرگان منحصر مى شود. ادوارد براون نخستين مستشرقى بود كه تاريخ ادبيّات ايران را در چهار جلد نوشت. هر چند بعضى نظريات او مغرضانه و غير منطقى است ولى به هر روى او در اين زمينه پيشگام بوده است. اكثر محققانى كه بعدها در اين زمينه كتاب نوشتند, گوشه چشمى هم به اثر براون داشته اند. متأسّفانه بيشتر اين كتابها فاقد تحليل ادبى و تاريخى است و فقط به گردآورى پرداخته اند.(5)
دكتر ياحقّى در اين كتاب كوشيده است تا از مرحله شرح حال نويسى در گذرد. موارد بسيارى را كه در تاريخ ادبيّاتهاى پيشين ـ در دوره دبيرستان ـ فقط جنبه آمارى داشت و حاصلش تنها فرسودن ذهن و بيزارى دانش آموز مى شد, حذف كرده و راهى را جسته كه قبلاً در مقطع دبيرستان مرسوم نبوده است. در عين حال مؤلّف نتوانسته به آنچه در سر مى پرورانيده, جامه عمل بپوشاند. آنچه او در اين كتاب جستجو كرده, نيازمند است به احاطه اى كلّى و سيّال در ذهن و قدرت تجزيه و فصل بندى اين كليّتهاى ذهنى همراه با انسجام و نظمى منطقى. اگر چنين كليّتى همچون جويبارى آرام و ملايم از ذهن بر كاغذ مى گذشت و گذرها و گُدارها راه آن را بر نمى بست; تمامت كتاب هماهنگى و وحدتى را مى يافت كه بر انسجام ساختمان درونى كتاب در ذهن مؤلف دلالت مى كرد.
از آن روى كه مؤلّف شيوه مشخص و واحدى براى نقد پيش رو نداشته, در بخشهاى مختلف كتاب فرود و فرازهايى مشاهده مى شود كه از وحدت ارگانيك و هماهنگى لازم برخوردار نيست. عوامل ظهور و غروب آثار و سبكها را چنان كه بايد توضيح نداده و به جريانهاى باطنى و احوال درونى شاعران و نويسندگان, چگونگى قدرت تأليف و قريحه و نيروى عواطف و تخيّلات آنان نپرداخته است; در نتيجه وقتى به بررسى سبك آثار مى رسد با كلّى گويى و آوردن صفاتى چون (نرم, لطيف, دلپذير, شيوا, پاكيزه و در عين حال استوار و دلكش), خود را از زحمت نقد و بررسى آنها خلاص مى كند. مباحث كتاب پويايى و كِشِش چندانى ندارد و تحليل گرايانه نيست.(6) شرح و توضيحات در مورد هر شاعر و نويسنده اى بر پايه همان كتابهاى قبلى و البتّه با زبانى نسبتاً ادبى, بيان مى شود.
تنّوع چشم اندازها و گستردگى مباحث كتاب, تحقيق و تأمّل بيشترى را در آفاق ادب فارسى طلب مى كند, امّا پراكنده نويسى و دراز كاريهاى علمى از جمله تصحيح انتقادى تفسير ابوالفتوح رازى در بيست جلد به اضافه (تواتر اسفار بى اختيار)(7) ديگر فرصت و فراغِ خاطرى را براى استاد باقى نگذاشته تا كليّت اين كتاب را بر يك نسق به انجام برساند.2ـ سبك و شيوه بيان مؤلّف
سخن وقتى در اذهان نفوذ مى كند كه به قول سكّاكى با مقتضاى حال مطابق باشد. بنابراين براى هر شاعر و نويسنده, آشنايى با احوال مخاطب لازم است تا رعايت مقتضاى حال ممكن شود.(8) (هر قدر شمار مخاطبان و پراكندگى آنها از جهت خصلتها و علايق فردى و اجتماعى بيشتر باشد, ابلاغ پيام فراخور حال دشوارترست).(9)
اصولاً در نوشتن كتب درسى پاره اى قواعد و مبادى را كه در اين زمينه عام محسوب مى شود به كار بست از جمله ترجيح تعبير و واژه مأنوس بر مهجور, احتراز از حشو و گزينش زبانى خاص و, خلاصه, اجتناب از هر آنچه خواندن كتاب را وقتگير و شاقّ و يا ملال آور سازد. به اين جهت زبان كتابهاى درسى بايد موجز و روان و از تعقيد و ابهام بر كنار باشد; همچنين روشن نبودن مرجع ضميرها, عدم مطابقت فعل و فاعل, حذفهاى بى قرينه لفظى يا معنوى از نفوذ كلام مى كاهد.(10)
به طور كلّى نثر كتاب تاريخ ادبيّات سال دوّم ساده و هموار نيست. بعضى آرايه ها, عبارتهاى مطنطن و تودرتو, لفّاظى و حشو, تعقيدهاى لفظى و معنايى, درست خواندن و فهميدن را براى دانش آموز دشوار مى سازد.
قابل توضيح است آنچه فهم قسمتهايى از اين كتاب را براى دانش آموز ناممكن مى سازد, دشوارى مباحث و محتواى آن نيست بلكه تودرتويى مطالب و جملات مطوّل آن, سبب شده كه يافتن اجزاء كلام و ادراك مقصود نويسنده بسادگى ميسر نشود. اصولاً ساده نويسى بايد به عنوان اصلى در نگارش كتابهاى درسى به شمار آيد. نسل جوان امروز پيچيدگى عبارتها و آرايه بنديهاى غير ضرور و حشوهاى غير مليح را بر نمى تابد; ابهام و درشتناكى و ناهموارى در نثر اين كتابها پسنديده نيست. يكى از بارزترين ويژگيهاى نثر معاصر, استوارى, سختگى و روانى آن است; آن گونه نيست كه گمان كنيم هر چه كلام نامفهوم تر و از تصوّر و تصديق دورتر باشد, عميق تر و خلاّق تر است! يادآورى نظر آقاى شفعيى كدكنى بى مناسبت نيست كه در اين باره مى گويد: (اگر تاريخ ادبيّات بخواهد به گونه علم در آيد بايد (11) artistic device را بعنوان تنها هدف خويش شناسد).(12)
خلاصه كلام آنكه نگاه مقلّدانه مؤلّف محترم به سنتهاى پشت سر نهاده در سر زمينه تاريخ ادبيّات نويسى و نظر دوختن به سبك و سياق اين و آن سبب گرديده تا كمتر استقلال فكرى و استوارى كلك شيرين دكتر ياحقى را در اين كتاب مشاهده كنيم. عبارتهايى در جاى جاى كتاب به چشم مى خورد كه داراى تعقيد لفظى و معنوى است. از باب اختصار تنها به چند مورد ذيل بسنده مى كنيم:
ـ (ص 12 سطر 14 و 15) (مدايح انورى مشحون به اغراق و نمونه هاى بارز مبالغات دور از منطق و در عين حال حاوى مضامين غرور انگيز ستايشى است …) كه مقصود از (مضامين غرور انگيز ستايشى) بدرستى مشخّص نيست; آيا غرض اين است كه استادى انورى در آفرينش مضامين و معانى, قابل ستايش است و يا اينكه ستايشهاى او از ممدوح بسيار مبالغه آميز است و در خواننده ايجاد غرور مى كند.
ـ (ص138 سطر 12) به اين عبارت طولانى و تو در تو توجّه فرماييد: (بيشتر از يك دهه از آخرين سالهاى عمر مولانا در مصاحبت مريد وفادارش چلبى حُسام الدين به سرودن مثنوى گذشت. در اين سالهاى درخشان, كه جلال الدّين از دورى شمس اندكى قرار يافته بود, در واقع همه دانسته ها و يافته هايى كه در بلخ و قونيه و حلب و دمشق و به عبارتى تمام فضاى فرهنگ اسلامى آن روز, به ويژه مكتب پدرش سلطان العلما و شاگرد برجسته او برهان الدّين, فراهم آمده بود, در پرتو آن عشق سوزان و شهود عارفانه به معرفتى نوين بدل شده بود كه در عين ارتباط به همه آن سرچشمه ها اينك به خود مولانا انتساب پيدا مى كرد.)
ـ (ص 153 سطر 11) لطفاً فضاى سينه و شُشهاى خود را پر از هوا كنيد و عبارت در هم پيچ و هفت توى زير را يك نفس بخوانيد: (در آن روزها كه اين مصلح, در خانواده اى كه پدران او به تعبير خودش (همه عالمان دين بودند), در شهر نشاط انگيز شيراز ديده به جهان مى گشود, يعنى در حوالى سال 606 هجرى, هنوز يورشگران مغول قلمرو زبان فارسى را آورد گاه تاخت و تازها و ويرانگريهاى خود نكرده بودند. امّا چند سال بعد يورش مغول كاملاً پيش بينى شده بود و اين كودك بى آرام كه از پدر, يتيم مانده و خاطره و محبّتهاى از دست رفته وى شيراز را با همه جلوه و جمالش براى او ناگوار كرده بود و دامن تربيت نياى مادريش ـ كه بنابر مشهور پدر قطب الدّين شيرازى, دانشمند بلند آوازه سده هفتم هجرى بود ـ هم نتوانسته بود خلأ ناشى از فقدان پدر را پر كند, و ديگر با ايّام جوانى و جهان جويى فاصله چندانى نداشت, به سفرى دراز و پر خاطره و لبريز از تجربه و دانش اندوزى رهنمون شد و او كه آموزشهاى مقدّماتى را در زادگاه خود فرا گرفته بود, در حدود سال 620 هجرى كه دو ـ سه سالى از يورش مغولان به صفحات شرقى ايران مى گذشت و به قول خود او, جهان چون موى زنگى آشفته و درهم افتاده بود, براى اتمام تحصيلات خود راه بغداد را در پيش گرفت, بويژه كه در آن ايّام اقليم آرام فارس هم ميدان تاخت و تاز پيرشاه, پسر محمّد خوارزمشاه, شده بود.)3ـ ابتكار يا تقليد؟
از سويى, سعى هر محققّى, و لو اندك, در زمينه هاى ادبى قابل تقدير و ستايش است و از طرفى, طبق آراء منتقدان, امروزه تقريباً هيچ اثرى منحصراً از فكر و قلم امضا كننده آن تراوش نمى كند. بنابراين ابداع و ايجاد مطلق اگر بكلّى ناياب نباشد, قطعاً كمياب است. از اين قرار در مطالعه هر اثرى اين سؤال از خاطر مى گذرد كه منبع الهام آن چيست؟ شارحان گذشته نيز شباهتهايى را كه بين آثار مى يافتند, خاطرنشان مى كردند, متقدّمان ما اين نوع وامگيريها را بويژه در زمينه شعر با نامهايى همچون التباس, اقتباس, الهام, انتحال, تصرّف, توارد و سَلخ در كتب ادبى آورده اند. همچنين امروزه نيز نقد منابع (Critlgue de sources) يكى از مهمترين مباحث نقد انتقادى به حساب مى آيد. در اين مورد نظر دكتر زرّين كوب اين است كه: (اصولاً بايد دانست كه اقتباس, نتيجه غريزه و تقليد و حاصل درهم پيچيدگى روابط اجتماعى است از اين رو در نكوهش آن مبالغه نبايد كرد, آنچه در عالم هنر اهميّت دارد, ايجاد نمونه تازه, با رنگ و آهنگ بديع است, خواه آن رنگ و آهنگ سابقه داشته باشد يا بدون سابقه باشد …, با اين حال اهمال و اغماض در اين مسأله خطرهاى اخلاقى و اجتماعى بسيار در بر دارد زيرا مايه وقفه و ركود هنر و باعث ترويج طفيلى گرى در ادبيّات مى گردد. جلوگيرى از اين هرج و مرج ادبى اوّلين وظيفه انتقاد است.)(13)
تاريخ ادبيّات سال دوّم فاقد فهرست دقيق منابع است و در عين حال در پايان كـتاب فهرست (منابع و مآخذ تكميلى) را براى استفاده دبيران و دانـش آموزان آورده اند كه بيشتر حالت كلّى دارد; در زير نويس صفحات هم به هيچ كـتاب به عنوان مرجع و منبع اخذ يا اقتباس ابداً اشاره اى نشـده است. نگارنده اين سطور در حين مطـالعه و مقايسه اين كتاب با ديگر مآخذ در اين زمينه, دريافت كه مؤلّف نتوانسته است از تأثير پذيرى بر كنار باشد; بويژه هنگامى كه در عبـور از گذرها و گُدارها بر سر راهِ با كاروان حلّه(14) و تاريخ ادبيّات صفا(15) قرار مى گيرد, عنان اختيار از كف مى دهد و حـلّه هاى آنان را با تافـته هاى خود در مى آميزد. اگر محققّى باريك بين و با حوصله, دامن از غوغاى زندگى فراهم چيند و به گوشه كتابخانه اى فروخزد, مى تواند به منقاش قلم از لابلاى اين كتاب عيناً عبارتهاى كتب ديگر را به دركشد.
اگر گاهى نثر استاد ناهمگون, مبهم و مطنب مى گردد همان جاهايى است كه دلربايى كتاب ذهن و فكر ايشان را در مى ربايد و چون تلفيق و جفت و جور كردن عبارتها از سر شتاب صورت مى گيرد, هنرمندانه و سازگار نمى افتد و نثر كتاب را پرتلاطم و موجدار مى كند. مؤلّف دقيقاً تحت تأثير با كاروان حلّه قرار گرفته و به تقليد از آن, كتاب خود را به شيوه روايى نگاشته است.
دكتر ياحقى انگارى كه كتاب با كاروان حلّه را به طور ناقص تلخيص كرده; آن چنان كه بسيارى از مطالب ابتر و مبهم شده است. آقاى زرّين كوب در مسيرى آرام و رام تمام نشيب و فرازهاى زندگى و بازتابهاى روحى بزرگان ادب كهن ايران را در قلم گرفته است و حتّى به هنگام ضرور چون بيهقى گرد زوايا و خبايا گَشته تا هيچ چيز از احوال پوشيده نماند, امّا استاد ياحقى بعضى از اين قسمتها را فرو نهاده و برخى را بر گرفته است; گويى با ظرافتى خاص, نرم و آهسته, همه شاعران منتخب خود را از پالونه تنگ روزگار ما عبور داده و آب تطهير را بر سر آنان فرو ريخته و همه آنان را روسفيد, راست بر پسند زمانه بر آورده است.
(مى توانست او, اگر مى خواست)(16) تا در اين كتاب, سبك و قلم خود را زنده و سرفراز نگه دارد و مستقل بينديشد, امّا كمندهاى جاذبه نثر آقاى زرّين كوب ايشان را در چنبر استوار خود گرفتار كرده و قوه ابتكار و رمق قلمش را در ربوده است. از اين رو تقليد و بدل كارى چون آفت بزرگى راه را بر ابتكار و تازه جويى او بسته است. در ذيل از باب نمونه به مقايسه قسمتهايى از تاريخ ادبيّات سال دوم علوم انسانى با دو كتاب تاريخ ادبيّات در ايران و بويژه با كاروان حلّه اكتفا مى كنيم و خوانندگان محترم را لاقل به مقابله و مقايسه بخشهايى از آن كتاب با اين دو فرا مى خوانيم.رشيد و طواط
الف ـ ( صفا): (روزى در مجلس اتسز بحث و مناظره يى ميان علما در گرفته بود, رشيد در آن مجلس حاضر بود, در مناظره و بحث تيز زبانى آغاز كرده و دواتى پيش او نهاد بود. اتسز در او نگريست و از روى ظرافت گفت دوات را بر داريد تا معلوم شود از پس دوات كيست كه سخن مى گويد! رشيد دريافت, برخاست و گفت: المَرءُ بِاَصغَرَيهِ قَلبِهِ وَ لِسانِه! (ج2 ص 629)
ب ـ (ياحقى): (روزى در مجلس اتسز خوارزمشاه مناظره اى علمى ميان علما در گرفته بود, رشيد در آن مجلس حاضر بود و در بحث تيز زبانى آغاز كرده بود. پيش او دواتى بود. اتسز در او نگريست و از روى ظرافت گفت: آن دوات را برداريد تا معلوم شود پشت آن دوات كيست كه سخن مى گويد. رشيد نكته را دريافت; برخات و گفت: المَرعُ بِاَصغَرَيهِ, قَلبِه وَ لِسانِهِ (مرد را با دو عضو كوچكش مى شناسند: دلش و زبانش)). (ص 8)مسعود سعد
الف ـ (زرّين كوب): (وقتى به زندان مى رفت چهل سال بيشتر نداشت و هنوز يك تار مويش سفيد نبود امّا آن روز كه از زندان بيرون مى آمد بيش از شصت سال از عمرش مى گذشت و ديگر يك موى سياه نداشت.) (ص78)
ب ـ (ياحقى): (زمانى كه مسعود در سنِ چهل سالگى به زندان مى رفت حتّى يك تار مويش هم سپيد نبود و اينك كه پس از بيست سال از زندان رهايى مى يافت, حدود شصت سال از عمرش مى گذشت و ديگر يك موى سياه هم نداشت.) (ص 19 و 20)ابوالفرج رونى
الف ـ (صفا): (قصائد او با تغزّل آغاز نمى شود و جز چند مورد كه با ذكر اوصاف طبيعت تشبيب قصيده كرده است, در بقيه موارد هم از آغاز به مدح ممدوح مى پردازد …)(ج2, ص 471 و 472)
ب ـ (ياحقى): (قصيده هاى او با تغزّل شروع نمى شود و جزچند مورد وصف طبيعت بيشتر چكامه هايش با ستايش ممدوح آغاز مى گردد.) (ص17)خيّام
الف ـ (زرّين كوب): (روزگار او روزگار غريبى بود. در نيشابور بين رافضى ها و اشعرى ها تعصب و اختلاف خونين بود. حنفى ها و شافعى ها نيز دايم در نزاع بودند. در آن زمان مذهب اشاعره تقريباً هر نوع آزادى فكر را از بين برده بود … محيط آلوده به تعصب و روح مذهبى خشك و قشرى و بى گذشت آن عصر را در سياست نامه خواجه نظام الملك مى توان ديد و آنجا (خواجه بزرگ) آشكارا تمام فرق مخالف و تمام عقايدى را كه با آراء اهل سنت مغايرت دارد بشدّت مى كوبد و با نهايت صلابت همه را متهم به كفر و بد دلى مى كند.)(ص 96)
ب ـ (ياحقى): (روزگار خيام روزگار عجيبى بود. در نيشابور و شهرهاى ديگر ميان فرقه هاى متعصّب و زاهد منش اشعرى با شيعيان و معتزليان اختلافهاى پرستيزى بود. حنفى ها و شافعى ها با هم در نزاع بودند و تقريباً هر نوع آزادى و آزاد انديشى از ميان رخت بر بسته بود. محيط سياسى آن روزگار هم آلوده به تعصّب و قشرى گرى بود. نمونه آشكار اين تعصبهاى مذهبى و سياسى را در سياست نامه خواجه نظام الملك مى توان ديد. متعصّبان, فلاسفه و حكما و حتّى دانشمندانى همچون خيام را دهرى و كافر قلمداد مى كردند.) (ص 95)سَمَك عيّار
الف ـ (صفا): (سَمَك مردى عيّار پيشه و داراى تمام خصائص اخلاقى و روحى عيّاران است.
موضوع داستانهاى تُو بر تُوى اين كتاب كه البتّه اتصال كلّى در همه آنها رعايت شده دركمال گيرايى و دلچسبى است …) (ج2, صص 988 و 989)
ب ـ (ياحقى): (خود سَمَك هم مردى عيّار پيشه و مظهر تمام ويژگيهاى روحى و اخلاقى و فرهنگى عيّاران در روزگار گذشته است. داستانهاى تو در توى كتاب, كه ربط و اتصّال كلّى در همه آنها مراعات شده, در كمال گيرايى و دلپذيرى تنظيم شده است …)(صص 56 و 57)امير خسرو دهلوى
الف ـ (زرّين كوب): (وقتى دهلى به دست جلال الدّين خلجى افتاد خسرو نديم خاص و يارِغار سلطان شد و عنوان اميرى يافت. اين پادشاه كه خود شاعر هم بود در حقّ خسرو محبّت بسيار كرد. چنان كه برادر زاده اش سلطان علاء الدّين هم درين باب از او كم نياورد. خسرو اين دو سلطان را ستايش ها كرد و دو كتاب تاج الفتوح و خزاين الفتوح را نيز در باب فتوحات آنها پرداخت.)(ص224)
ب ـ (ياحقى): (زمانى هم كه دهلى به دست جلال الدّين خلجى افتاد, خسرو همدم و يارِغار سلطان شد و از او عنوان (اميرى) يافت و به (امير خسرو) معروف گشت. اين پادشاه, كه خود شاعر و ادب دوست بود, در حقّ امير خسرو محبّت بسيار داشت. خسرو هم دو كتاب خود, تاج الفتوح و خزاين الفتوح, را در باب فتوحات او و برادر زاده اش علاء الدّين ـ كه او هم به امير خسرو نكوييها كرده بود ـ پرداخت.)(ص 172)
همچنين دكتر ياحقى در اين تأليف خود, براى هر شاعرى عنوان و صفتى آورده است كه مى تواند شاخص تمام يا گوشه اى از زندگى و تفّكر آن شاعر باشد و اين نيز يكى از امتيازات كتاب در مقايسه با تاريخ ادبيّات سالهاى گذشته است; امّا توضيحاً عرض مى شود در اين مورد نيز حق تقدّم و ابتكار با استاد زرّين كوب است. در ذيل به مقايسه اين نوع نامگذاريها براى شاعران, در دو كتاب با كاروان حلّه و تاريخ ادبيّات سال دوم علوم انسانى مى پردازيم:
انورى, پيامبر ستايشگران
مسعود سعد, شاعر زندانى
سنايى, شوريده يى در غزنه
نظامى, داستانسراى گنجه
عطار, پيراسرار
خيّام, پير نيشابور
سعدى شيخ شيراز
امير خسرو, طوطى هند

انورى, پيامبر ستايشگران
مسعود سعد و شعر حبسيّه
سنايى, شوريده اى در غزنه
نظامى, فرمانرواى قلمرو داستان سرايى
عطار شيخ نيشابور
خيام و ترانه هاى فلسفى
سعدى, فرمانرواى ملك سخن
امير خسرو, طوطى زبان آور هند4ـ تلخيصهاى ناقص
خلاصه نويسى براى خود راه و رسمى خاص دارد و تلخيص يك كتاب يا مقاله هنگامى كامل و سودمند است كه جامع الاطراف باشد, زيرا در بعضى نوشته ها اگر جزيى حذف و مطلب كوتاه شود, معـنى ناقص و مبهم خواهد شد. (در خلاصه كردن حذف هيچيـك از مطالب اصـلى جايز نيست, زيرا گاهى ممكن است حذف يك بخش اصلى از مطلب, نوشته اى را بكلّى از ارزش تهى سازد و يا مسيرِ حكم را درباره آن يكباره عوض كند(17) …) بنابراين بايد مواظب بود كه حذف پاره اى از جزئيات سبب آشفتگى در نظريات يا انديشه هاى دانشمندان و صاحبان آثار نگردد. خلاصه كننده بايد ابتدا مطلب را به طور دقيق بخواند و آنگاه به اين كار اقدام كند. همچنين لزومى ندارد كه روش نويسنده اصلى را در نگارش جمله ها و نوع بيان كنيم.
دكتر ياحقى در تأليف تاريخ ادبيات خود گهگاه عبارتهايى را عيناً از كتابهاى ديگران بر مى گيرد و بدون توجّه به پيش و پس عبارت و همچنين بى اشاره به مأخذ و حتى استفاده از گيومه, آنها را در لابلاى نوشته خود به كار مى گيرد, عدم توجّه ايشان به مفهوم و متن اصلى و بر گرفتن بخشى از عبارت يا معنا سبب مى شود كه گاه معنى و مطلبى به صورت ناقص و مبهم در آيد و حتى با موضوع و مأخذ اصلى مغاير باشد. تنها به چند مورد از اين مقوله اشاره مى شود:
الف ـ در صفحه 34 كتاب در مورد خاقانى نوشته اند: (در زادگاه وى, كه شهرى كوچك بود و در آن همگان او و پدر و مادر بى چيز و گمنامش را مى شناختند, هنر درودگر زاده جوان خريدارى نداشت و همين خواريها و دلتنگيها بود كه در دل شاعرِ جاه طلبِ شروان جمع مى شد و وجود او را مى آزرد. بنابراين, جاى شگفتى نيست كه اين عــقده در شعرش به صورت انفجارى از بدگويى و ناسزا در حقّ زمانه ناسـپاس و مردم هنر ناشناس آن ظاهر گردد و رشـك وى را نسبت به شاعران مرفّه گذشته, به ويژه عنصرى, برانگيزد. چنان كه هم تخلّص شعرى پر شكوه او (يعنى خاقانى), و هم زبان سنگين و پر پيچ و سرشار از فضل فروشى و خود نمايى وى از نگاه يك ناقد روان شناس مى تواند پاسخى باشد به همه آن كمبودها و تنگدليها.) كه عيناً مطابقت دارد با آنچه در صفحه 140 با كاروان حلّه آمده, با اين تفاوت كه در آن كتاب هر يك از فـعلها و ضميرها در جاى خود نشسته است. آقاى ياحقـى در عبارت فوق در چاپ سال تحصيلى گذشته (1370) به جاى فعل (جمع مى شد); فعل (عقده مى شد) را آورده بودند كه عين عبارت آقاى زرّين كوب است, امّا چون ظاهراً به تريز قباى تركان پارسى گوى بَرخورده و از اين كه دكتر ياحقى ـ به تقليد از آن استاد خاقانى را به داشتن (عقده حقارت) منتسب كرده, بر آشفته و از سر تعصّب و حمايت, زبان به شِكوه و شكايت گشوده اند; ايشان هم در چاپ 1371, براى ملاحظه احساسات دانش آموزان و دبيران محترم آذرى و كاستن رنجش آنان فعل (عقده مى شد) را به (جمع مى شد) تغيير داده اند. اين تغيير سبب شده تا در سطر بعد كه (اين عقده) را به كار برده اند, بدون مرجع باقى بماند, زيرا قبلاً سخنى از (عقده) به ميان نياورده اند. همين اشكال در صفحه 335, سطر 3 كه (عقدها) را تبديل به (تنگدليها) كرده اند, وارد است. چنين تصرفاتى كه از سر شتاب صورت مى گيرد, سبب تعقيدو پريشانى عبارت مى شود. وقتى خواننده به مقايسه متن دو كتاب سابق الذكر بپردازد, بخيه بر روى كار مى افتد.
ب ـ در ذيل, نخست يك عبارت از دو كتاب فوق را در مورد انورى مى آوريم و سپس مورد اشكال را مطرح مى كنيم:
1ـ ( … او در مدرسه هاى نيشابور و توس درس خواند, امّا از آنچه در مدرسه ياد گرفته بود بهره چندانى نيافت; زيرا كه ذوق شاعرى او را به ستايشگرى ـ كه در آن روزگار هنوز بازار گرمى داشت ـ كشانيد. پيش از آن كه به خدمت سلطان سلجوقى در آيد …) (تاريخ ادبيّات دوّم, ص10 و 11)
2ـ ( … و گفته اند در مدرسه نيشابور درس خواند امّا ميراث پدر را در كار شاهد و شراب صرف كرد و خيلى زود شاعرى را وسيله اى براى معيشت ساخت. از اين رو بود كه از آنچه در مدرسه حاصل كرده بود چندان بهره نيافت. نه فقيه و قاضى شد و نه طبيب و حكيم. ذوق شاعرى كه داشت سالها قبل از آن كه به خدمت سنجر بپيوند او را مشتاق خدمت سلطان كرده بود.) (با كاروان حلّه, ص136)
از متن اخير بخوبى در مى يابيم كه چرا انورى از آنچه در مدرسه حاصل كرده بود بهره چندانى نيافت, زيرا بلافاصله نويسنده مى افزايد چون فقيه و قاضى و طبيب و حكيم نشد, امّا در تلخيص مبهم دكتر ياحقى اين سؤال مطرح مى شود كه چرا انورى نتوانسته از دانش مدرسه اى خود بهره برد, مگر شاعرى به دانش نيازمند نيست؟
ج ـ همچنين به دو نمونه زير توجّه فرماييد:
1ـ (بخش عمده ديگرى از اشعار انورى قطعات اوست و از اين حيث بايد او را پيشگام ابن يمين, شاعر قطعه سراى عصر سربداران, دانست. مضمون قطعات انورى مديح, خواهشگرى, بد زبانى و هجاگويى است و در مجموع او را آدمى ناراحت و ناراضى و تند مزاج مى نماياند كه گاهى براى كبوتر خود ارزن گدايى مى كند و گاهى از تنگ نظرى و لئامت ممدوح بر آشفته مى شود و تيغ زبان به هجو او دراز مى كند و وقتى هم كه نادارى و درماندگى امان او را مى بُرد, از مناعت طبع و آزادگى و شرافت نفس انسانى سخن در مى پيوندد.) (تاريخ ادبيّات سال دوّم, ص13)
2ـ (از اين گذشته در نظم قطعات نيز انورى شهرت بسيار يافته است. بعضى ازين قطعات البتّه جنبه اخلاقى دارد امّا غالبشان يا در مدح و تقاضاست و يا در هجو. در قطعات اخلاقى با آزادى تمام از قناعت و مناعت سخن مى گويد. قناعت را كيمياى واقعى مى خواند و از آلودگى به منّت كسان اجتناب را لازم مى شمرد امّا خود او كه در واقع شاعرى را وسيله كديه مى شناسد اين اندرزها را مخصوصاً در موقعى كه گرفتار حاجت است زودتر از ديگران فراموش مى كند, براى اندك مايه چيز دست تقاضا پيش مى آورد و شعر نزد اين و آن مى فرستد. از اين يك براى مزغ خود ارزن مى خواهد از آن ديگر براى گوسپند و اسب خويش جو و كاه مى طلبد …) (با كاروان حلّه, ص132)
مقايسه دو متن فوق نشان مى دهد كه دكتر زرّين كوب روح مطلب را با زبانى ساده و رسا بيان كرده و همچنين در آغاز به قطعات اخلاقى انورى پرداخته است, در حالى كه دكتر ياحقى در پايان عبارت به طور مبهم به اين نوع قطعات اخلاقى وى اشاره كرده و از توضيح آن در گذشته است.5ـ شاهد مثالها و نمونه هاى تكرارى و كليشه اى
مؤلّف محترم پس از شرح حال هر شاعر يا نويسنده, نمونه هايى عرضه كرده است تا دانش آموزان با سبك و سياق آثار بزرگان ادب فارسى كم و بيش آشنا شوند. البتّه چنين گزينشهايى به ذوقى سليم وفرصتى فراخ و خاطرى آسوده نيازمند است تا بتوان از ميان گلزارهاى ادب فارسى زيباترين و بهترينها را برگزيد. چه بسيار لطايف حِكمى و مضامين نغزى كه هنوز در لابلاى ديوانها و آثار منثور ادبى ما وجود دارد كه سزاوار است جوانان برومند ايران اسلامى آنها را بخوانند و بدانند. متأسفانه دكتر ياحقى بدون توغّل و حتى تورّق متون بعينها همان مثالها و نمونه هايى را در تاريخ ادبيات خود آورده است كه دهها سال پيش استادان و حكم گزاران ملك ادب فارسى همچون بهار, فروزانفر, همايى و شفق در آثار و گزيده هاى خود آورده اند.
توضيحاً عرض مى شود هر چنداز انتخاب بعضى اشعار و نمونه ها گزيرى نيست زيرا همه ذوقهاى سليم در طول قرنها, آنها را جزو شاهكارهاى ادب فارسى به شمار آورده اند, امّا با اهليّت و ذوق و بصيرتى كه در استاد ياحقى سراغ داريم ـ در صورتى كه وزارتخانه هم فتوّت مى نمود و خساست و سخت پنجگى نمى كرد ـ اگر از سر تأمّل و با ديدگاهى نوتَرَك در ميان بوستانهاى ادب فارسى جان و تن يله مى كرد, بى شك دامن از گلهاى رنگين ترى پر مى كرد هديه اصحاب را.
همچنين اين نكته نيز قابل توجّه است كه وقتى تاريخ ادبيّاتهاى مفصّل و در خور دانشگاه را خلاصه مى كنيم و كتابى مناسب دانش آموزان مى نويسم, ناگزير هستيم كه در نمونه ها و شاهد مثالهاى آن نوع كتابها هم تجديد نظر كنيم و ضمن ساده نويسى, شعرها و نثرهايى را گلچين كنيم كه براى اينان مناسبتر است.
اگر در چاپهاى بعدى چنين تأمّلى صورت گيرد, بى ترديد به حلاوت و جذابيّت كتاب مى افزايد و دانش آموزان را به خواند متون و آثار گذشتگان دلبند و راغب تر مى كند. به عنوان نمونه در معرفى كتاب سَمَك عيار (تاريخ ادبيات دوّم, ص 56 و 57) اگر به جاى آوردن شاهد مثال از مقدّمه آن كتاب ـ كه عيناً از تاريخ ادبيّات(ج2, ص991) رونويسى شده است ـ به اصل كتاب مراجعه مى گرديد و قسمتى از متن دلكش آن ارائه مى شد, رغبت و ميل جوانان را به خواندنش بر مى انگيخت و ديگر به تأكيد مؤلف (ص57) براى مطالعه اين كتاب نياز نبود.6ـ بِركه بهتر يا كه دريا اى شفيق!
مورد ديگرى كه قابل بررسى است كيفيّت ارجاعها و مآخذ اين تأليف است. عدم مراجعه مؤلّف به منابع و سرچشمه هاى اصلى و بسندگى به منابع دست دوم و آماده, سبب پيدايى نقايص بى شمار در كتاب شده است. مؤلّف محترم به جاى آنكه در درياهاى ژرف و فراخ ادب فارسى غوّاصى كند, سر و تن در گندابِ بِركه ها و آبخوُست ها فرو خوابانده است.
توضيح اينكه در فاصله ساليان دراز از عهد آن پدريان فرهيخته ماضى تا دوره اين پسريان فرزانه, بسيارى از متون ادب فارسى ـ منظوم و منثور ـ به شيوه اى انتقادى, تصحيح و به زيور طبع آراسته گرديده است كه بى شك از چاپهاى مشوّش و غير علمى گذشته معتبرتر مى باشد. ضبط بسيارى از نمونه هايى كه در اين كتاب دكتر ياحقى به عنوان شاهد مثال آمده با آنچه در چاپهاى جديد انتقادى و منابع اصلى آمده, متفاوت است.
مؤلّف محترم با آنكه زير نويس صفحات كتاب را با آخرين و جديدترين تصحيحات آثار هر شاعر و نويسنده ـ براى آگاهى معلّم و متعلّم ـ بياراسته; متأسّفانه خود با ميانبرزدن راه و استفاده از منابع دست دوم و گزيده ها, كوتاه ترين مسير را برگزيده است و چون اين قماش مجموعه ها و خلاصه ها معمولاً از روى يكديگر رونويسى شده, اشتباهات و سهوها نيز تكثير و كتابت شده است. بدين سبب كتاب تاريخ ادبيّات دكتر ياحقى هم از چنين خطاهايى بر كنار نمانده است. وقتى راز به روز مى افتد كه پژوهنده از راه مقايسه و مقابله در مى يابد همان خطاهايى ـ حتى غلطهاى چاپى ـ كه به تأليفات آنان راه يافته, عيناً در كتاب ايشان هم تكرار شده است.
بر مؤلف محترم فرض است كه ـ انشاء اللّه ـ در چاپهاى بعدى يكى از شاگردان آموخته خود را, همچنان كه شيوه بسيارى از اساتيد شتابكار است! موظّف گردانند تا به مقايسه دقيق نمونه ها و شواهد كتاب با منابع اصلى و تصحيح شده بپردازد و درست ترين نمونه ها و شعرها را از سرچشمه ها و آبشخورهاى اصلى برگزيند و از استفاده منابع دست دوم روى برتابد. در ذيل تنها به چند مورد از آن سهوها و اختلافها اشاره مى كنم:
ـ (صفحه 5, سطر 10 به بعد) سه بيت از عبدالواسع جَبَلى را در كتاب خود آورده اند كه دو بيت آن چنين است:
نه درصدور تملّق كنم زبهر طمع
نه گويم از جهت مال مدحت ارذال
كنم به گوشه خالى كفايت از دنيا
كنم به توشه خالى قناعت از اموال
ترتيب و ضبط آن در ديوان جَبَلى(18) به اين صوت است:
نَوَرزم از قبل جاه خدمت اعيان
نگويم از جهت مال مدحت ارذال
نه در صدور تملّق كنم زبهر طمع
نه از ملوك مذّلت كشم زبهر منال
كنم به گوشه خالى كفايت از دنيا
كنم به توشه حالى قناعت از اموال

ـ (صفحه 6, بيت 5) بيتى از يك قصيده عبدالواسع جَبَلى چنين آمده است:
با اين همه كه كبر نكوهيده عادتيست
آزاده را همى زتواضع رسد بلا

در ديوان وى به جاى (همى), (همه) ضبط شده است.
ـ (صفحه 14) ضبط اكثر ابيات انورى در اين قصيده كه تحت عنوان (نامه اهل خراسان) آمده با آنچه در ديوان وى(19) مندرج است, مطابقت ندارد. از جمله در بيت سوم به جاى (غريبان); (عزيزان) و در بيت هفتم به جاى (خيرى); (چيزى) آمده است.
ـ (ص15) براى ارائه توصيفهاى ساده انورى, شعرى را با عنوان (بزمگه نوروزى) آورده اند كه با آنچه در ديوان اوست, اختلاف دارد. در بيت هشتم كتاب به جاى (ساعد شاخ); (شاهد باغ) آمده و عجيب اين كه در هيچيك از نسخه بدلهاى آقاى مدرّس رضوى (شاهد باغ) نيامده است; فقط در بعضى نسخ به جاى (شاخ); (باغ) آمده است. اين چنين اختلافهايى در قطعه ديگر انورى (ص16) موجود است.
ـ (صفحه 40 بيت 3) در قصيده اى از خاقانى در سوگ فرزندش رشيد الدّين, بيتى چنين آمده است:
به جهان پشت مبنديد به يك صدمت آه
مُهره پشت جهان يك زدگر بگشاييد
از مصراع اول بيت فوق يك (واو) افتاده است. ضبط اين مصرع در كليّات اشعار خاقانى(20) چنين است: (به جهان پشت مبنديد و به يك صدمت آه)
ـ (صفحه 79, سطر 3) در نمونه اى از نثر كليله و دمنه عبارتى چنين آمده است: ( … و هر كس در ميدان بيان بر اندازه مجال خويش قدمى گذارده اند …), ضبط (گذارده اند) در تصحيح مجتبى مينوى(21) با (زاء) به صورت (گزاردن) درج شده است. همچنين اين نمونه از مقدّمه كليله و دمنه آن چنان كه دكتر ياحقى گفته, نيست بلكه از ديباچه كتاب است كه در صفحه 25 كليله و دمنه آمده است.
ـ (صفحه 88) آنچه از باب هشتم گلستان ـ در آداب صحبت ـ نقل شده دو قسمت مجزا از هم است كه مؤلّف آنها را از هم جدا نكرده, بلكه به دنبال هم آورده است. اگر اين دو بخش را با (ستاره) از هم جدا مى كردند, بهتر بود. همچنين ترتيب و توالى اين دو قسمت در گلستان ـ به تصحيح دكتر يوسفى ـ برعكس است. يعنى عبارت: (خلعت سلطان اگر چه عزيز است …) لااقل دو صفحه پيشتر از عبارت: (اجل كاينات از روى …) قرار دارد.
ـ (صفحه 106) شعرى كه به عنوان نمونه حديقة الحقيقه سنايى در كتاب آمده با آنچه در تصحيح محمّد تقى مدرّس رضوى درج شده, تفاوت دارد و توالى ابيات كتاب در مقايسه با متن حديقه بسيار مشوش و نابسامان است. چون توضيح همه آن موارد زمانگير و موجب ملال مى شود, فقط به چند مورد از اختلاف ضبطها اشاره مى كنم. در حديقه به جاى (تن); (دل) و به جاى (دل بگيراند); (ريوگيراند) و به جاى (ازپى); (ازدر) آمده است.
ـ (صفحه 143, بيت 1) يكى از ابيات غزل مولوى تحت عنوان (آرزو) چنين درج شده است:
و آن دفع گفتنت كه بروشَه به خانه نيست / و آن ناز و بازتندى دربانم آرزوست
ضبط مصراع دوم درست به نظر نمى رسد و افتادگى يك (واو) بعد از (باز) هر چند به وزن شعر كه (مفعولُ فاعلاتُ مفاعيلُ فاعلن) است, لطمه اى وارد نمى كند ـ در صورتى كه به حالت اضافه بخوانيم ـ امّا معناى مصراع را دچار اشكال مى كند. ضبط مصراع دوم در ديوان غزليات شمس تبريزى به صورت: (و آن ناز و باز و تندى دربانم آرزوست) مى باشد. توضيح اين كه در تركيبِ (ناز و باز); (باز) از اتباعِ (ناز) و مهمل است و معنى ندارد. به چنين كلماتى در اصطلاح ادب اتباع(22) گويند. مولوى (ناز و باز) را در ديوان كبير (به تصحيح فروزانفر, ج1, بيت 4108) چنين آورده است:
هر يكى با ناز و باز و هر يكى عاشق نواز
هر يكى شمع طراز و هر يكى صبح نجات(23)
ـ (صفحه 167, سطر 10) بيتى از يك قصيده سعدى چنين آمده است:
سال ديگر را كه مى داند حيات
يا كجا رفت آن كه با ما بود يار

در متن قصايد سعدى (يار) به صورت (پار) با سه نقطه درج شده است كه درستتر مى نمايد, بويژه كه در برابر (سال ديگر) قرار گرفته و تضاد با آن را نشان مى دهد.7ـ زير نويسها و توضيحات پاورقى
هر نوع شرح و توضـيحى كه در حلّ شواهد شعرى و فهم موارد دشوار به دانـش آموزان و حتّى مدرّسـان كمك برسـاند, مغتنم و مفـيد است. كوشــش دكتر ياحـقى در توضـيح بعضـى لغات و تعبيرات و اشارات خالى از فايده نيست. در ضمن مطالعه به چند نكته در زير نويس صفــحات كتاب برخوردم كه به نظر بنده ناصواب نمود. باز گفتن و درج آنها شــايد سودمند باشد تا اگر مورد قبول افتد, در چاپهاى بعد تصحيح شود و اِلاّ فَلا:
ـ (صفحه 5, سطر آخر) بيتى از عبدالواسع جَبَلى چنين آمده است:
منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا
وز هردو نام ماند چو سيمرغ و كيميا

و سپس در زير نويس شماره 5 همان صفحه (كيميا) را چنين معنى كرده اند: (يكى از دانشهاى پنهانى (خفيّه) كه مدعى بودند مى توان از طريق آن اجسام پست را به اجسام قيمتى و ارزشمند تبديل كرد.) در فرهنگ فارسى دكتر معين ذيل اين واژه چند معنى درج شده كه مؤلّف محترم بدون توجه به مفهوم بيت و ديگر معانى, اوّلين معنى مذكور را از آن انتخاب كرده و در زيرنويس كتاب آورده است; در صورتى كه معنى بيت بابا دو معنى (كيميا) كه در آن فرهنگ درج شده, درستتر مى نمايد: (ماده اى كه به وسيله آن اجساد ناقص را به كمال رسانند; اكسير). توضيح آن كه دو چيز ناياب و دست نيافتنى كه در اين بيت (مروّت) و (وفا) به آنها تشبيه شده است همان (سيمرغ = پرنده افسانه اى و (اكسير) مى باشد.
ـ (صفحه 69, زير نويس 2) جمله دعايى: (تابَ اللّهُ عَلَيه) را (خداوند او را توبه دهد) معنى كرده اند كه اين معنى عيناً در جلد چهارم فرهنگ معين در بخش (تركيبات خارجى) درج است. لازم به يادآورى است كه فعل (تاب) در مورد مخلوق با (اِلى) و براى خداوند متعالى با (عَلى) متعدى مى شود; همچنان كه مثلاً براى مخلوق در آيه 8 سوره تحريم (66): يَا آَيُّها الَّذينَ امَنُوا تُوبُوا اِلى اللّهِ تَوبَةً نَصُوحاً و براى خالق در آيه 37 سوره بقره (2) فَتَلَقّى ادَمُ مِن رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيه آمده است. بنابراين هر چند ترجمه دعايى سابق الذكر معنا را مى رساند و تحصيل حاصل است; امّا اگر آن را به صورت (خداوند توبه او را قبول كناد) معنى كنيم, مناسبتر و فصيح تر خواهد بود.
ـ (صفحه 88, زير نويس4) واژه (خلقان) را در عبارت: (خلعت سلطان اگر عزيز است جامه خلقان خود از آن به عزّت تر), (كهنه, فرسوده) معنى كرده و مفرد انگاشته اند. اين توضيح لازم مى نمود كه: (خلقان) جمع خَلَق است ولى در فارسى به صورت مفرد به كار مى رود, چنان كه در اينجا صفت (جامه) قرار گرفته است. (به نقل از گلستان سعدى به تصحيح دكتر غلامحسين يوسفى, ص543)8 ـ عدول از راه و رسم متداول در استناد به منابع و مآخذ
چند مورد ذيل عنوان فوق را قابل طرح و تذكّر مى كند:
الف ـ ارجاع به هر منبع و مأخذى با توجّه به نوع آن (كتاب, مجلّه, مجموعه و …) تفاوتهاى اندكى دارد, امّا در همه آنها علاوه بر رعايت امانت علمى, صرفاً هدايت خواننـدگان مــورد نظر اسـت. بدان جهت كه ارجاع خالى از هر نوع تعارف و تكلّف باشد, حتى القاب و عناوين (دكتر, استاد, مهندس …) از جلوِ نام مؤلّف يا مصحّح حذف مى شود.(24) بنابراين شايسته نيست محققّ در ضمن ارجاع دادن به تبليغ و تمجيد از كتابى بپردازد و يا آن را به تعريض از نظر بيندازد.
مؤلف محترم در زير نويس بعضى از صفحات كتاب تاريخ ادبيات سال دوّم (مانند صفحات 55, 60, 63, 88) از حدود متعارف خارج شده و به تبليغ و جانبدارى غير ضرورِ بعضى كتابها پرداخته است. اصولاً زير نويس صفحات كتاب بويژه از نوع درسى اش, جايى مناسب براى نقد و بررسى كيفيت تصحيحات و تمجيد از مصحّحان و محققّان نيست, هر چند كه اظهار نظر مؤلّف در مورد كتاب يا شخصى صائب و بحق هم باشد. خلاصه اگر لاأقل عرصه كتابهاى درسى را از حنجالهاى تبليغى و زد و بندها فرهنگى و يارگيريهاى مصلحتى بر كنار بداريم, كارى بس زيبنده و متين است! بى غش و بى پيرايه ترين نوع ارجاع, در زير نويس صفحه 120 اين كتاب آمده است.
ب ـ مؤلّف محتر م در زير نويس هاى كتاب به هنگام معرفى بعضى تصحيحات, نخست اسم كوچك و سپس نام خانوادگى يا شهرت مصحّح مورد نظر آورده است. نام (وحيد دستگردى) در زير نويس صفحات 29 و 110ـ به ترتيب ـ به عنوان مصحّح ديوان جمال الدّين اصفهانى و خمسه نظامى آمده است. خواننده نا آشنا چنين مى پندارد كه نام كوچك آن محقّق گرامى (وحيد) و نام خانوادگى اش (دستگردى) مى باشد; در حالى كه اسم كوچك ايشان (حسن) بوده است.
ج ـ همچنين با وجود آنكه در پايان كتاب فهرست (منابع و مآخذ تكميلى) را براى استفاده بيشتر دبيران و دانش آموزان علاقه مند آورده اند, امّا بدرستى و وضوح به جدا سازى منابع مورد رجوع خود از مآخذ تكميلى ـ كه ظاهراً ويژه شاگرد و معلم است ـ نپرداخته اند. خلاصه اگر استاد در مقدّمه يا در فهرست پايانى كتاب به نوع و ميزان استفاده از ديگر كتابها, شيوه تلخيص و نقل به مفهوم از آنها ـ دست كم ـ اشاره مى فرمودند, هم برازنده مقام ايشان بود و حفظ امانتدارى مى شد و هم زبان و قلم بى پروايان خيره و هوشمند (ر. ك: مجله آدينه, نوروز 1371, شماره 68 و 69, صص 26ـ 25) را مى بست.
د ـ تا به حال در كتابهاى دبيرستانى و حتّى گزيده هاى دانشگاهى رسم نبوده است كه مؤلّف شماره صفحه و مشخّصات كامل كتابى را كه نمونه اى از آن برگرفته, مشخّص كند. اين نقص كه بر خلاف راه و رسم كار تحقيق و محقّق پرورى است, سبب مى گردد تا خوانندگان مشتاق نتوانند دنباله مطلب مورد نظر خود را در مأخذ اصلى و بويژه در گستره و بخش منابع منثور بآسانى بيابند. گويى مؤلف و گزيده نويس كه بايد واسطه اى بين منابع اصلى و خواننده باشد, چندان تمايلى ندارد كه خواننده و پژوهنده را به سرچشمه هاى اصلى هدايت كند. از اين روى تداول بدل سازى و گزيده هاى رنگارنگ و فريبنده روزگار ما سبب شده است تا بيشتر دانش آموزان و دانشجويان ـ و اگر حمل بر گستاخى نشود استادان هم ـ آسان طلب و رايگان خوار پرورده شوند. به طور مثال در صفحه 61 كتاب تاريخ ادبيات دوّم نمونه اى از تفسير كشف الاسرار تأليف ابوالفضل رشيد الدّين ميبدى و همچنين در صفحه 63 متنى از تفسير بيست جلدى رَوض الجِنان و رَوح الجَنان فى تفسير القرآن شيخ ابوالفتوح رازى درج شده است. پيدا كردن دنباله مطلب, بدون آگاهى بر شماره جلد و صفحه در چنين كتابهايى بويژه براى خواننده مبتدى امّا كنجكاو بسيار د

پانوشتها

* مصرعى از يك قصيده انورى است با مطلع: به سمرقند اگر بگذرى اى باد سحر/ نامه اهل خراسان به بر خاقان بر
1ـ هم در آغاز اين توضيح لازم مى نمايد كه صاحب اين قلم فزون از بيست سال ريزه خوار خوان دانش دكتر ياحقّى بوده است و هم اكنون نيز در گروه فرهنگ و ادب اسلامى بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى از راهنمايى و تعليم ايشان بهره مندم; امّا اين رابطه صميمى نبايد مانع از آن شود كه گاهى شاگرد نتواند بر سبيل رفع اشكال و حقيقت جويى مطالبى را به محضر استادش عرضه بدارد.
2ـ ر. ك: ناصر يوسفى, (كتابهاى درسى امروز, پيرو نظام كهنه), گردون, سال يكم, شماره نوزدهم و بيستم, 1/ مهر 1370, ص22.
3ـ ر. ك: على سلطانى, (چشمه روشن), رشد آموزش ادب فارسى (يادنامه دكتر غلامحسين يوسفى), سال ششم, شماره 26, پاييز 1370, ص28.
4ـ روزى را به ياد دارم كه وقتى كتاب تاريخ ادبيّات به دست دانش آموزان رسيد; عده اى از سر طنز و شوخ طبعى ابيات از يك غزل محمّد حسين شهريار را با اين مطلع مى خواندند:
آمدى جانم بقربانت ولى حالا چرا
بى وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
5ـ ر. ك: يان ريپكا, ادبيّات ايران در زمان سلجوقيان و مغولان, ترجمه يعقوب آژند, چاپ اوّل, انتشارات گستره, تهران 1364, ص 12.
6ـ ر. ك: سيّد حسين مير كاظمى, (سليقه آزمايى در تاريخ ادبيّات ايران), روزنامه اطلاعات, پنج شنبه 20 و 27 فروردين 1371.
7 ـ شمس الدّين محمّد بن قيس رازى, المعجم, به تصحيح محمّد بن عبدالوهاب قزوينى, چاپ سوم, انتشارات زوّار, تهران 1360, صفحه پنج.
8ـ ر. ك: عبدالحسين زرّين كوب, شعر بى دروغ, شعر بى نقاب, چاپ چهارم, انتشارات جاويدان, بهار 1363, ص66.
9ـ احمد سميعى (گيلانى), آيين نگارش, چاپ چهارم, مركز نشر دانشگاهى, تهران 1370, ص 13.
10ـ ر. ك: همان مأخذ, ص132.
11ـ به معنى: (شيوه هنرمندانه) يا (تدبير هنرى).
12ـ محمّد رضا شفيعى كدكنى, موسيقى شعر, چاپ دوم, انتشارات آگاه, تهران 1368, ص بيست و نه.
13ـ عبدالحسين زرّين كوب, دفتر ايّام, چاپ اوّل, انتشارات علمى, تهران 1365, صص 218ـ 219.
14ـ عبدالحسين زرّين كوب, با كاروان حلّه, چاپ پنجم, انتشارات جاويدان, تهران 1362.
15ـ ذبيح اللّه صفا, تاريخ ادبيّات در ايران, جلد دوم, چاپ ششم, انتشارات امير كبير, تهران 1363.
16ـ مهدى اخوان ثالث, بهترين اميد, چاپ دوم, انتشارات آگاه, تهران 1356, از شعرى با عنوان (خوان هشتم), ص 319.
17ـ على سلطانى گِرد فرامرزى, آيين نگارش, سال اوّل دبيرستان, 1368, ص 181.
18ـ عبدالواسع جَبَلى, ديوان, به تصحيح ذبيح اللّه صفا, انتشارات دانشگاه تهران, 1369.
19ـ اوحدالدّين انورى, ديوان انورى, به اهتمام محمّد تقى مدرّس رضوى, چاپ سوم, شركت انتشارات علمى و فرهنگى وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالى, تهران 1364, ص 201.
20ـ افضل الدّين بديل خاقانى, كليّات اشعار, به تصحيح سيّد ضياء الدّين سجّادى, چاپ دوم, انتشارات زوار, تهران 1357.
21ـ ابوالمعالى نصراللّه منشى, كليه و دِمنه, به تصحيح مجتبى مينوى, چاپ چهارم, انتشارات دانشگاه تهران, 1356, ص 152.
22ـ محمّد جواد مشكور, دستورنامه, چاپ نهم, انتشارات شرق, ص 22.
23ـ ر. ك: سيروس شميسا, گزيده غزليات مولوى, چاپ اوّل, چاپ و نشر بنياد, تهران 1368, ص 118.
24ـ محمّد جعفر ياحقّى و محمّد مهدى ناصح, راهنماى نگارش و ويرايش, چاپ هشتم, مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى, مشهد 1368, ص 107.
25ـ احمد سميعى (گيلانى), همان مأخذ, ص84.
26ـ على سلطانى گِرد فرامرزى, از كلمه تا كلام, چاپ سوم, چاپخانه حيدرى, تهران 1363, ص 200 و 201.
27ـ حسين بن علّى بن احمد الخزاعى النيشابورى, رَوضُ الجِنان و رَوحُ الجَنان فى تفسير القرآن مشهور به تفسير ابوالفتوح رازى, به كوشش و تصحيح دكتر محمّد جعفر ياحقّى , دكتر محمّد مهدى ناصح, چاپ اوّل, بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى, پاييز 1368, ج10, ص 151.
28ـ اشاره است به اين بيت مولوى در مثنوى معنوى: نردبان آسمان است اين كلام / هر كه زين بر مى رود آيد به بام
29ـ احمد سميعى (گيلانى), همان مأخذ, ص 85.
30ـ ابوالفضل محمّد بن حسين بيهقى, تاريخ بيهقى, به تصحيح على اكبر فياض, چاپ اوّل, انتشارات دانشگاه مشهد, دى ماه 1350, ص231.
31ـ محّد جعفر ياحقّى, اقليم هاى ديگر, چاپ اوّل, مؤسسه چاپ و انتشارات دانشگاه مشهد, بهار 1363, ص پنج مقدمه.
32ـ مجمل التواريخ والقصص, به تصحيح ملك الشعراى بهار, چاپ دوم, كلاله خاور, ص نه.
33ـ محمّد جعفر ياحقّى, (از ديده تحقيق), مجله دانشكده ادبيّات و علوم انسانى دانشگاه فردوسى مشهد (يادنامه زنده ياد دكتر غلامحسين يوسفى), شماره سوم و چهارم, سال بيست و سوم, شماره مسلسل 91ـ 90, پاييز و زمستان 1369, صص 766ـ 749.
34ـ محمّد جعفر ياحقّى, (ادب درس و ادب نفس), كلك, آبان ماه 1369, شماره 8 (يادگار نامه استاد دكتر غلامحسين يوسفى), صص56ـ 50.